نوشته: استفن كتز / برگردان: علی امينی
سه‌شنبه ١٢ ابان ١٣٨٣
يادآوری: استفن كتز Stephen Katz استاد جامعه شناسی دانشگاه ترنت در اونتاريو (كانادا) است. اين مقاله در سال ۱۹۹۵ نوشته شده و ترجمه آن تا حدی آزادانه صورت گرفته است.

پست مدرنيسم شعار روز محافل آكادميك در اواخر قرن بيستم بود. كتابها و رساله‌ها و مقالات و نشريات بيشماری درباره پست مدرنيسم انتشار يافت. اين جنبش نشان می‌داد كه ما با پيشرفت بی‌سابقه كامپيوتر و گسترش رسانه‌های گروهی و بازار واحد جهانی، به دوران تازه‌ای گام گذاشته‌ايم كه تمام اشكال هستی اجتماعی را برای هميشه دگرگون كرده است. من نيز به عنوان جامعه شناسی كه مسائل فرهنگی را تدريس می‌كند، به همين محيط تعلق دارم. به پست مدرنيسم بسيار علاقه مند هستم، هم به عنوان يك جنبش روشنفكری و هم به عنوان يك مشكل عملی.

به نظرم می‌رسد در ميان پژوهشگران دو برداشت به كلی متفاوت از پست مدرنيسم وجود دارد: به نظر بعضی افراد اين مكتب همان محافظه كاری سنتی است كه در بسته بندی پرزرق و برق تازه‌ای پيچيده شده است، و ديگران آن را گسست كاملی می‌دانند با آموزه‌های "مدرنيته" در عرصه‌های آموزشی و هنری و سياسی. البته بين اين دو قطب افراطی، طيف گسترده‌ای از علايق و سلايق رنگارنگ قرار گرفته است.

به نظر من اين اختلاف قبل از هر چيز جنبه زبانی دارد. می‌توان گفت كه نفس نوع بيان پست مدرن در گفتمان روشنفكری امروز جايگاه خاصی يافته است. به عبارت ديگر، اهميتی ندارد كه شما از پست مدرنيسم چيزی ندانيد، مهم اين است كه بتوانيد به "زبان پست مدرن" سخن بگوئيد. حتما برايتان پيش آمده كه بخواهيد ديدگاهی فرهنگی يا انديشه‌ای خردمندانه را در جمعی از افراد فرهيخته مطرح كنيد، اما حس می‌كنيد كه به نظر شما توجه نمی‌كنند يا خودتان را به اصطلاح "تحويل" نمی‌گيرند. علتش بی گمان اين است كه هنوز ياد نگرفته ايد به زبان پست مدرن حرف بزنيد.

اولين چيزی كه بايد توجه كنيد اين است كه در محافل سطح بالا زبان واضح و روشن به كار نمی‌آيد. اين بيان صاف و ساده متعلق بود به عهد مدرنيته، كه دورانش سپری شده است. زبان پست مدرن با انواع و اقسام شگردها و فوت و فن‌های زبانی ادا می‌گردد. اين نوع زبان آوری البته كار سختی است و هر كسی از عهده آن بر نمی‌آيد، اما به نظر من يك راه حل ساده دارد و آن هم استفاده از زبانی پر پيچ و خم است. فرض كنيم قصد داريد اين جمله را بيان كنيد: "بايد به نظر مردم بيرون جوامع غربی توجه كنيم تا از مسائلی كه بر ما اثر می‌گذارند، آگاه شويم." اين جمله البته هيچ عيبی ندارد، اما اصلا گيرا نيست. مثلا از واژه "نظر" شروع كنيم. اين واژه خيلی پيش پا افتاده است. به زبان پست مدرن بايد بگوئيم: "صدا"، و از آن بهتر "آوا" است. اما اگر بخواهيم پست مدرن ناب باشيم، بايد بگوئيم: "گستره چند آوايی"! اينجا بد نيست يك صفت شيك هم به عبارت اضافه كنيم، چيزی مانند "بينامتنی". عبارت "مردم بيرون جوامع غربی" هم از آن حرفهای بی رنگ و بو است. بهتر است به جای آن بگذاريم: "فراشدهای پسااستعماری."

چيز مهمی كه نبايد فراموش كنيد اين است كه در زبان پست مدرن، در كنار مفاهيم آشنايی مانند نژادپرستی و سكس گرايی و پيرآزاری، به يك سری اصطلاحات چندپهلوی پيچيده نياز داريد، مانند نرينه - كلام محوری (كه عبارتست از مردگرايی جنسی درآميخته به علم كلام سنتی). فعلی كه در جمله به كار برده ايم نيز زيادی "رو" و سرراست است و بايد فكری به حال آن كرد. به جای "اثر می‌گذارند" می‌توان افعال جالبتری گذاشت، مثلا چه اشكالی دارد كه بنويسيم: "بنياد هستی شناختی ما را قالب بندی می‌كنند." بله، خيلی بهتر است! می‌بينيد كه از آن جمله بی رمق قبلی، به اين عبارات گوش نواز پست مدرن می‌رسيم: "بايد به گستره چند آوايی بينامتنی كه از فراشدهای پسااستعماری برمی خيزد، گوش فرا دهيم تا از بنيادهای نرينه - كلام محورانه‌ای كه بنياد هستی شناختی ما را قالب بندی می‌كنند، آگاه شويم."

گاهی پيش می‌آيد كه شما برای تدوين يك متن پست مدرن وقت كافی نداريد يا از اصطلاحات و برابرنهاده‌های تازه بی خبر هستيد. هيچ اشكالی ندارد! به ياد داشته باشيد كه شما می‌توانيد حرفهای بی معنی هم بگوئيد، به شرط آنكه بدانيد چطور بگوئيد. مثلا اگر خواستيد به سرعت برق يك متن پست مدرن سرهم كنيد، پيشنهاد می‌كنم تا آنجا كه می‌توانيد پيشوندها و پسوندها و معترضه‌های گوناگون را در كنار انواع و اقسام نقطه گذاری‌های جورواجور به كار بگيريد. برای پرهيز از اتلاف وقت توصيه می‌كنم يك جدول رسم كنيد با سه ستون. در ستون اول پيشوندهای مفيد را بگذاريد: پيشا، پسا، بينا، ورا، فرا و غيره.... در ستون دوم پسوندهای اسم ساز را رديف كنيد: گرايی، ستايی، سالاری، پرستی، ستيزی، زدايی، باوری، مداری، مندی و غيره.... در ستون سوم يك سری صفت‌های تخصصی درج كنيد، با استفاده از نام نظريه پردازان پست مدرنيسم. با اسم بنيادگذاران اين جنبش می‌توان دهها اصطلاح فنی ساخت: بارتی و بارتگونه (از رولان بارت)، فوكويی و فوكوگرايی (از نام ميشل فوكو)، دريدايی و دريدامآبی (از نام ژاك دريدا) الخ...

حالا اجازه بدهيد به يك نمونه عملی بپردازيم. فرض كنيم می‌خواهيد بگوئيد: "ساختمان‌های امروزی بيگانه ساز هستند". خوب اين يك جمله معقول و متعارف است، اما مفت نمی‌ارزد. برای يك چنين حرفی نه تنها برايتان كف نمی‌زنند، بلكه حتی شايد دربان را صدا كنند تا شما را از سالن بيرون بيندازد. بهترين راه اين است كه به جدول كذايی رجوع كنيد. از ستون اول يك عدد پيشوند برداريد، مثل پسا يا پيشا، و چه بهتر هردو را با هم! به جای "ساختمانهای امروزی" بگوئيد: "قالب بندی معمارگون فضاهای پساپيشازمانی". "بيگانه ساز" هم واژه بدی نيست، اما دمده شده. به جای آن بهتر است يك چيزی بگذاريد كه حسابی پست مدرن باشد، از قبيل: "هنجارشكنانه". از ستون سوم بايد صفتی برداريم وابسته به نظريه پرداز معروفی كه همه بدانند آثار خيلی مهمی نوشته اما كمتر كسی تا حالا وقت كرده آنها را بخواند. در اين مورد خاص من جامعه شناس فرانسوی ژان برودريار را پيشنهاد می‌كنم كه كتابهای واقعا سختی راجع به فضای پست مدرن نوشته است.

تنها كاری كه باقی می‌ماند اين است كه اين الفاظ پراكنده را به كمك تعدادی اصطلاح فاخر پست مدرن به هم جوش بزنيد. اگر اين مرحله را هم پشت سر گذاشتيد، به اين عبارت پرشكوه می‌رسيد: "قالب بندی معمارگون فضاهای پساپيشاعصری، به پيروی از الگوهای شناخته شده ی گفتمان بودرياری، سرشتی به غايت هنجارشكنانه دارند". كف حضار!

گاهی ممكن است كسی به خود جرأت دهد و بعد از سخنرانی از شما بپرسد: "اين حرفهای بی سروته چيست كه شما می‌زنيد؟!" اين سؤالی است كه سخنرانان پست مدرن گاهی با آن روبرو می‌شوند. اما نگران نباشيد، اين هم چاره دارد. به عنوان "توضيح" سخنان پيچيده خود، حرفهايی صد برابر پيچيده تر را به طرف سؤال كننده جاری كنيد، تا او باورش شود كه چقدر از مرحله پرت است. اگر اين هم كارساز نبود، مبادا لحظه‌ای ترديد كنيد، يا خدای نكرده بگوئيد: "نمی دانم". اين عبارت از آن الفاظ كهنه‌ای است كه در دوران مدرنيته رواج داشت. به جای اينكه دست و پای خود را گم كنيد، سينه را جلو بدهيد و بگوئيد: "پرسش شما مرا با پهنه‌ای چنان پر ژرفا و دامنه روبرو می‌كند، كه برای راززدايی از رمزگان كاركردهای چندگانه آن به كاوشی شالوده شكنانه در ساختارهای چندگانه آن نيازمنديم، كه بررسی هر يك از گزاره‌های آن به دهها جلسه نياز دارد! پس كوتاه بيائيد! سؤال ديگری نيست؟
http://think.iran-emrooz.de/print.php?id=8984_0_12_0
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط حمید |

 

جمعه، 19 تیرماه 1383

     

 

 
       
 

موضوع: انديشه

 

نويسنده: عباس طارمی

   
     
«هر چند مفهوم پست مدرنيسم دارای مآخذ و وجوه متفاوتی در حيطه معماری، فلسفه و ادبيات است، ما بر خصيصه‌ی جامعه شناختی آن تاکيد خواهيم کرد، چرا که تجزيه و تحليل و بررسی پراگماتيک وقايع در روزگار ما چنين اقتضا...
   

 

 

 

«هر چند مفهوم پست مدرنيسم دارای مآخذ و وجوه متفاوتی در حيطه معماری، فلسفه و ادبيات است، ما بر خصيصه‌ی جامعه شناختی آن تاکيد خواهيم کرد، چرا که تجزيه و تحليل و بررسی پراگماتيک وقايع در روزگار ما چنين اقتضا می‌کند. بنابراين درمقاله حاضر اين اصطلاح به تناسب بر يک يا چند مورد از موارد زير دلالت می‌کند:
دوران پست مدرنيستی متضمن ترديد در مدرنيته يا از دست دادن اعتقاد به آن، اتخاذ ديدگاهی کثرت‌انگارانه، ترديد در آداب و عادات سنتی وسرانجام انکار عالم به عنوان يک کل مطلق و نوميدی نسبت به يافتن راه حل نهايی و پاسخ‌های کامل است. برای درک پست‌مدرنيسم بايد به جای وضوح و بداهت، پرمايگی و غنا را جستجو کرد، از انتخاب ميان سياه و سپيد و «اين و آن» پرهيز کرد و «هم اين و هم آن» را پذيرفت. مفهوم را در مراتب و سطوح متعدد دريافت و توجه را به مجموعه‌ای از کانون‌های مختلف معطوف کرد. وضع پست‌مدرنيستی متناظر با کلاژ تصاوير و انديشه‌هايی است که بر آن دلالت می‌کنند – طعنه‌آميز، سنت‌ستيزانه و انعطاف‌پذير. حوزه‌ی آن جهانی است و همه را اعم از خواص و عوام، اشخاص جدی و سبکسر، به طور يکسان در بر می‌گيرد.» (*)

انسان غربی با ياس و نوميدی و تهی ديدن خود از معنا، راهی برای گريز از تسلط تکنيک و فرار از پوچی و ديواره‌ی بن‌بست هيچ‌گرايی می‌جويد و در دهه‌های آخر قرن حاضر، پست‌مدرنيسم راه‌حلی از بين‌راه‌هايی است که او می‌يابد. که البته مثل ساير مکاتب غربی که متاثر از تکنيک، ابزار و تسلط ماشينيسم است، اين يکی هم متاثر از تحول ارتباطات و نقش ويژه‌ی رسانه‌ها در عصر کنونی می‌باشد.

مولف پست‌مدرنيسم و اسلام می‌گويد: «پست‌مدرنيسم با دوران رسانه‌های گروهی تقارن يافته است. رسانه‌ها از بسياری جهات نيروی محرکه‌ی عمده‌ی روح زمانه و مشخصه اصلی پست مدرنيسم هستند. رسانه‌ها بدون وقفه و با تنوع فوق‌العاده ما را سرگرم می‌کنند، آموزش می‌دهند، تربيت می‌کنند و به گمراهی می‌کشانند. حضور فراگير و قدرتمند رسانه‌ها به عنوان عاملی اوليه در تبيين هر فرهنگ توسط مارشال مک‌لوهان در چند سطر اول کتابش، درک رسانه‌ها، مورد تاکيد قرار گرفت: «امروز با گذشت بيش از يک قرن از پيدايش تکنولوژی برقی، ما دستگاه مرکزی اعصاب خويش را به وسعت جهان گسترش داده‌ايم و تا آن‌جا که به سياره‌ی خودمان مربوط می‌شود، زمان و مکان را از ميان برداشته ايم.»

مک‌لوهان در اين کتاب زنگ خطر را به صدا درآورده است: «خطر استالين يا هيتلر ظاهری بود اما تکنولوژی برقی درون خانه‌ی ماست و برخورد آن با تکنولوژی گوتنبرگ، که شيوه‌ی زندگی امريکايی بر اساس و از طريق آن شکل گرفت، ما را کور و کر و گنگ و مات و مبهوت ساخته است. استعاره‌ی دهکده‌ی جهانی مارشال مک‌لوهان در پرداختن به رسانه‌های پست‌مدرنيستی حائز اهميت است. در عصر ما دهکده واقعيت پذيرفته است.»

اقرار به کری و گنگی و مات و مبهوتی از تسلط رسانه‌ها و مقهور ارتباطات شدن بشر امروزی موجب شده که برای گريز از بيهودگی و ياس، عدم وضوح و بداهت و غوطه‌ور شدن در معانی ناهمگون و گاه متضاد را بهانه می‌کند. آن‌که برای درکش بايستی با تضاد و ناهمسازی همراه شد، حکايت از گنگی و ابهام پذيرفته‌شده می‌کند. پذيرش و دريافت مراتب مختلف و سطوح متعدد مفهوم که لزوما به هم ربطی ندارند و اعتقاد به معانی ناهمگون، تاريکی و درهم برهمی را منتج می‌گردد که البته تنها خاصيتش اين است که انسان را در وضعی قابل انعطاف از معانی و مفاهيم شناور می‌سازد و غنای پست‌مدرنيستی معانی يعنی قابليت شناورسازی آن در ميان تاريکی و سايه و روشن‌ها. اين راه‌حلی است برای گريز از ريزش همه‌جانبه اطلاعات که لزوما نبايستی در آن بدنبال روشنی و هدايت و تعالی بود.

پست ‌مدرنيسم در معانی خود از انسان‌گرايی و اصالت آزادی مطلق انسان و دموکراسی جدا نشده و اگر چه داعيه ترديد در مدرنيسم را دارد، اما داعيه به مبانی آن برنمی‌خورد. بلکه راه‌حل و گرايشی است برای زمان حال که متاثر از رشد ابزار و ارتباطات می‌باشد. در کتاب پست‌مدرنيسم و اسلام آمده است: «پيوند با گذشته علی‌رغم ادعاهای بلندپروازانه، همچنان يکی از مشخصات مهم پست‌مدرنيستی شمرده می‌شود. روحيه‌ی اغماض و تساهل، فراهم بودن امکان انتخاب، دسترسی به اطلاعات و دموکراتيک شدن زندگی جمعی از خصايصی است که بدون مدرنيته نمی‌توانست ميسر شود.»

تفکر پست‌مدرنيستی متناسب با شهرنشينی کنونی در شهرهای بزرگ و ناهمگن است. با تحولات روزافزون تکنيک و ارتباط و رسانهف ديگر داشتن شهرهای همگن به معنايی که شهرها براساس نظم معنوی سنتی اداره می‌شود، بزعم بعضی متفکرين پنداری است و مفهوم پست‌مدرنيست بر شهرهای ناهمگن که «تحرک، ابهام و ناهمخوانی، خشونت و از هم‌پاشيدگی از مشخصات شهرهای ناهمگن است» دلالت می‌کند.

زندگی در شهرهای ناهمگن مستلزم متحرک بودن و غوطه‌وری در ابهام و گيجی در رقابتی خشونت‌زا است. در شهرهای ناهمگن، آدم‌های همگن نمی‌توانند به عرصه‌های رقابت و نوبه‌نويی دست يابند. بنابراين برای تمتع از زندگی و پايبندی به اصول و مبانی انسان‌گرايی غربی احتياج به توجيه و ساخت آدمی ناهمگن است و پست‌مدرنيسم انسان امروزی را در جهت «شدن» و «نوبه‌نويی» کمک می‌کنند.
جبر زندگی بر اساس آزادی مطلق و ساختن بهشتی بر روی زمين، انسان کنونی را به عرصه خطرناک و عذابی دردناک از جهنمی سوزان می‌کشاند که حرارتش از غرب انگشت آدمی در شرق را می‌سوزاند.
«بشر در شهر عصبی، شتابزده، ستيزه‌جو، معذب، نوروتيک و در يک کلام فاقد صفات انسانی است.» و «قدرت از آن کسانی است که بر دانش و اطلاعات بيشتری شناور هستند. يعنی مهندسان معمار، نمايشنامه‌نويسان، دانشمندان علوم‌اجتماعی، نويسندگان، دانشگاهيان که عوامل فيزيکی، فکری و آموزشی شهر جديد را تشکيل می‌دهند که در مرکز پست‌مدرنيسم قرار دارند و در حالی که طبقه‌ی متوسط احتمالا هدايت فکری پست‌مدرنيسم را بر عهده دارد. اين توده‌ها هستند که در تبيين آن موثرند و اين مبتنی بر دموکراسی است. دموکراسی با تقليل تفکر و عمل انسان به پست‌ترين مخرج مشترک، نيروهايی را رها می‌سازد که گاه کنترل آن دشوار است. در دموکراسی انگيزه‌های عادی و مبتذل به زمانه شکل می‌دهند.

پست‌مدرنيسم همجواری مباحث مختلف التقاط و اختلاط ايماژهای گوناگون را مجاز می‌دارد و بلکه ترغيب می‌کند. ذوق و سليقه التقاطی است و ديدگاه، آزاد و فارغ از محدوديت.»
واقعا بشر کنونی به کجا می‌رود؟ آيا وقت آن نشده در برابر حضرت اله خاضع و خاشع گردد و دست از هرزگی و عصيان بردارد و او را بخواند و بخواهد. آيا از اين پوچی و شدن محض خسته و دلتنگ نشده است؟ و آيا در اندرون خسته‌دلش کسی فرياد آزادی و آزادگی سر نمی‌دهد؟ آيا وقت آن نشده که سرها به آستان حضرت ربوبيت ساييده گردد تا از پرتو انوار جمال و جلالش راهی به سوی حق جويد؟

چرا بشر از اين‌همه تجربه‌ی تلخ و دردناک عبرت نمی‌گيرد و از جهنم سوزانی که ساخته بيرون نمی‌آيد و از اين‌همه تبليغات پوچ و مکاتب هيچ‌گرای انسان بوالهوس نوبه‌نو ناله سر نمی‌دهد و از اين دنيای بسته‌ی خودساخته در جامعه باز فرضی خود به سوی مامن لايتناهی قرب حق قدم پيش نمی‌دهد؟

(*) در مطالب اين مقاله از مقاله پست‌مدرنيسم در اسلام تاليف اکبر س.احمد به نقل از نامه فرهنگ شماره 17 استفاده شده است.

http://www.7sang.com/mag/2004/07/09/idea-media_modernism_postmodernism.html
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط حمید |

 

بررسی کتاب «آرمان و واقعيت اسلام»

 

 

خسرو ناقد

 

در دو دهه‌ی اخیر تعداد بیشماری کتاب به‌زبان‌های مختلف درباره‌ی اسلام و سرزمین‌های اسلامی در کشورهای غربی منتشر شده که از لحاظ وسعت نشر و بخش و تنوع موضوع تاکنون بی‌سابقه بوده است؛ و احتمال ‌می‌رود که در سالهای پایانی قرن بیستم نیز گسترش بیشتری یابد و حتی در سده‌ی آینده هم این روند ادامه پیدا کند. اما متأسفانه بخش اعظم این آثار توسط خبرنگاران، روزنامه نگاران و یا نویسندگان دون مایه‌ای نوشته شده است که شناختی اندک و خام از مشرق زمین و به‌ویژه از اسلام دارند. اینان اغلب پس از سفر یا اقامت نسبتاً کوتاهی در یکی از کشورهای شرقی کتابی به‌رشته‌ی تحریر ‌می‌کشند و از سر تفنن به‌داوری درباره‌ی ملت ها و سرزمین هایی ‌می‌نشینند که عمق ریشه های ستبر فرهنگ و تمدنشان به‌آغاز تاریخ مکتوب انسان ‌می‌رسد. در این نوع کتاب‌‌ها غالباً از پی‌بردن به‌نهان فرهنگی جوامع شرقی اعراض ‌می‌شود و بیشتر گزارشی است از مشاهدات نویسنده درباره‌ی رویدادهای سیاسی روز و ظواهر زندگی و آداب مذهبی مردمان این جوامع که برای جلب خریداران و خوانندگان بیشتر با پیشداوی‌‌ها متعارف و صحنه‌‌های ساختگی نیز همراه است.
نویسندگان کتاب‌‌هایی از این دست حتی با زبان مردمان این سرزمین‌‌ها نیز آشنا نیستند؛ ولی با زیرکی خاصی ‌می‌کوشند تا با به‌کار گرفتن چند اصطلاح عربی یا فارسی این توهم را در خوانندگان کتاب‌‌هایشان بوجود آورند که نویسنده‌ی کتاب درباره‌ی آنچه نوشته است تبحر و تخصص کافی دارد. مهمتر از همه اینکه حوادث کم اهمیت سیاسی و وقایع زودگذر تاریخی را بهانه قرار ‌می‌دهند تا از این طریق دعوی‌‌های بی‌معنی خود را به‌اثبات رسانند. البته به‌این نکته هم باید اشاره کرد که نظیر چنین گزارش‌‌ها و کتاب‌‌ها و داوری‌‌های بی پایه و اساس در نزد نویسندگان و رزونامه نگاران کشورهای شرقی نیز یافت ‌می‌شود. اینان نیز، چشم سر گشوده و چشم جان بسته، به‌غرب ستیزی گنگ و مبهمی دچار شده و در داوری‌‌های شتابزده‌ی خود، تنها چشم به‌دیدن خطاها و زشتی‌‌های جوامع غربی گشوده اند؛ بی آنکه از عواملی که در غرب سبب شکوفایی استعدادها و رشد و گسترش هنرهای گوناگون شده است سخنی به‌میان آورند و یا سهمی در یافتن راه‌‌های آگاهانه و عادلانه‌ی داد و ستد فرهنگی و فکری میان شرق و غرب داشته باشند. آثار چنین نویسندگانی، خواه در غرب و خواه در شرق، بنابر خصلت عوامفریبانه‌ای که دارند، برای مدت کوتاهی جار و جنجال به‌پا ‌می‌کند؛ ولی پایدار نمی‌‌ماند و چه زود به‌دست فراموشی سپرده ‌می‌شود.
خوشبختانه در میان کتاب‌‌هایی که اخیراً در مورد مشرق زمین در کشورهای غربی منتشر شده است، آثاری نیز یافت ‌می‌شود که اگر چه شمارشان اندک است، ولی نویسندگان این آثار به‌طور جدی خود را با فرهنگ و تاریخ و تمدن سرزمین‌‌های شرق مشغول داشته و کتاب‌‌هاشان حاصل پژوهش‌‌های گسترده، مطالعات همه جانبه و فعالیت‌‌های علمی طاقت فرسایی است که چه بسا عمری بر سر آن گذارده شده است. این گروه از پژوهشگران و دانشمندان غربی بر اساس تحصیلات و مطالعات و تخصصی که دارند، و نیز به‌سبب وسعت و عمق زمینه‌ی تحقیقاتیشان، به‌ناچار گستره‌ی تألیفات و بررسی‌‌های خود را به‌یکی از جنبه‌‌های تاریخ و تمدن مشرق زمین و فرهنگ و معارف اسلامی محدود کرده اند. اینان صادقانه و مخلصانه قدم در راه شناختن و شناساندن فرهنگ و تمدن و تاریخ شرق گذارده  و از این طریق نه تنها چشم مردمان باختر زمین را تا اندازه‌ای بر روی حقیقت فرهنگ خاور زمین گشوده، بلکه به‌ما نیز در آشنایی بهتر و بیشتر با میراث فرهنگی نیاکانمان یاری رسانده اند.

با این وصف هنوز در این زمینه کمبودهای اساسی و مهمی احساس ‌می‌شود که تلاش در رفع آنها در درجه‌ی اول در حیطه‌ی وظایف و مسئولیت‌‌های متفکران سرزمین‌‌های شرقی است. برای مثال در حال حاضر به‌دشواری ‌می‌توان آثاری را به‌زبان‌‌های اروپایی یافت که از دیدگاه متفکران مسلمان معاصر و بر اساس سنتهای اسلامی، به‌تحقیق و بررسی درباره‌ی اسلام و ابعاد گوناگون آن پرداخته و در عین حال در مقام پاسخگویی به‌مسایل دنیای مدرن نیز برآمده باشد. این کمبود به‌ویژه در موقعیت کنونی بیش از پیش احساس ‌می‌شود و چیزی نخواهد گذشت که به‌مسأله‌ای حیاتی تبدیل خواهد شد؛ زیرا جهان اسلام دیر زمانی است که با مسایل و پیچیدگی‌‌های یک جامعه‌ی مدرن، و نیز با علوم جدید و تکنولوژی پیشرفته، درگیر شده است؛ ولی اندیشمندان و روشنفکران این جوامع تاکنون کمتر توانایی (و یا فرصت و امکان) آنرا داشته اند که با حفظ هویت و اصالت ملی – اسلامی خود، به‌مسایل اساسی و حیاتی عصر حاضر، به‌ویژه به‌مکاتب مدرنی که به‌هر حال ذهن نسل جوان را به‌خود مشغول داشته است، بپردازند و راه حل‌‌های مناسبی ارائه دهند. با کمال تأسف باید اذعان کرد که ما ایرانیان نیز از این قاعده مستثنی نبوده ایم و مدت زمان نسبتاً طولانی است که کمتر از آنچه شایسته‌ی دارندگان گنجینه‌ی گرانبهای فرهنگ و اندیشه‌ی ایرانی – اسلامی است، به‌آن پرداخته و در شناختن و شناساندنش کوشش نموده‌ایم. اغلب روشنفکران ما، خاصه در یک صد سال اخیر، به‌جای بهره مندی از فرهنگ و تمدن ایرانی و اندیشه و معارف اسلامی – به‌ویژه چشمه‌ی جوشان عرفان و فلسفه‌ی اشراق – راه سهل و بی تکلفِ پذیرش ناآگاهانه‌ی ارزشها و معیارهای فرهنگی بیگانه را در پیش گرفته اند؛ بدون آنکه از فرهنگ و تمدن غرب شناختِ انتقادیِ کافی داشته، و یا نیازها و سازگاری جامعه‌ی خود را به‌خوبی سنجیده باشند. در این رهگذر از توانایی‌‌ها و قابلیت‌‌های فرهنگ ملی خود نیز غافل مانده اند و در نتیجه به‌استمرار و پیوند آن با دانش و تکنولوژی جدید باور ندارند. بدیهی است که پیامد دور ماندن از اصل خویش، پیدایش بحران هویت و عدم اعتماد به‌نفس است که هم اکنون نشانه‌‌های بارز آن در میان جامعه‌ی روشنفکری ایران پدیدار شده است. البته کم نیستند اندیشه ورزان و دانش پژوهانی که چه در ایران و چه در دیگر سرزمین‌‌های شرقی، علی رغم دشواری‌‌ها و موانعی که در سر راهشان قرار دارد، سالهاست خود را با مسایل مختلف – و از آنجمله با مسأله‌ی برخورد و تأثیرپذیری فرهنگ‌‌ها – مشغول داشته و در این زمینه آثار ارزشمندی نیز عرضه کرده اند؛ ولی بازتاب کوشش‌‌ها و تأثیر تلاش‌‌های اینان در مرزهای کشورهایشان محدود مانده است.
 یکی از معدود متفکرانِ ایرانیِ مسلمان که در آثارش کوشیده است تا در راه رفع این کمبود گام بردارد و به‌مسایل مهمی که مسلمانان، به‌خصوص جوانانِ مسلمانِ کشورهای مختلف، در حال حاضر با آن روبرو هستند، بپردازد و تا اندازه‌ای نیز موفق شده است که نظر اندیشمندان و روشنفکران را در شرق و غرب به‌آرا و افکار خود جلب کند، دکتر سید حسین نصر، رئیس سابق انجمن فلسفه‌ی ایران و استاد مطالعات اسلامی دانشگاه جورج واشینگتن آمریکاست. از این فرزانه‌ی ایرانی تا کنون نزدیک به‌پنجاه اثر انتشار یافته است که تقزیباً همه‌ی آنها به‌زبانهای گوناگون ترجمه شده و برخی از آنها چند بار تجدید چاپ شده است. به‌تازگی و برای نخستین بار دو کتاب از وی به‌زبان آلمانی نیز ترجمه شده که عنوان اولین کتاب «معرفت و امر قدسی»1 و دومین اثر «آرمان و واقعیت اسلام»2 است. معرفی و نقد کتاب اخیر که اواسط سال 1993 میلادی به‌قطع کتابهای جیبی و در سطح وسیعی در کشورهای آلمانی زبان نشر و پخش شده، مقصود نوشته‌ی حاضر است.

* * *

مجموعه مقالات به هم پيوسته ای که در کتاب «آرمان و واقعيت اسلام» فراهم آمده است، حاصل و چکيده ی سلسله سخنرانی های دکتر سيد حسين نصر است که در سال تحصيلی 1964 - 65 ميلادی در دانشگاه آمريکايی بيروت ايراد گرديد و نخستين بار در سال 1966 به صورت کتاب به‌زبان انگلیسی به‌چاپ رسید.3  کتاب دارای یک پیشگفتار و شش فصل است:

فصل اول) اسلام: آخرین دین اصیل؛ مشخصات عام و ویژگی‌‌های آن.
فصل دوم) قرآن: کلام الله؛ سرچشمه‌ی معرفت و سلوک.
فصل سوم) پیامبر و سنت پیامبری: خاتم الانبیا‌ی و انسان کامل.
فصل چهارم) شریعت: احکام الهی؛ هنجار اجتماعی و انسانی.
فصل پنجم) طریقت: عرفان و ریشه‌‌های آن در قرآن.
فصل ششم) سنی و شیعه: شیعه‌ی اثناعشریه و اسماعیله.

نویسنده در آغاز کتاب و پیش از آنکه به‌موضوع اصلی، یعنی اسلام و مسایل مربوط به‌آن در عصر جدید بپردازد، اشاراتی دارد به‌مفهوم کلی دین، رابطه‌ی خدا و انسان و نیازهای معنوی و روانشناختی انسان‌‌ها. وی با توجه به‌ریشه‌ی واژه‌ی دین در زبان لاتین (religio) که به‌معنای «بازپیوند» است، ‌می‌نویسد: «دین آن چیزی است که انسان را به‌حقیقت پیوند ‌می‌زند. هر دینی در نهایت دارای دو جز‌ی اساسی است که بر آنها بنا شده است: آموزش و روش. این دو بخش مشترکاً امکان بازشناختنِ واقعیت از شبه واقعیت؛ و نیز امکان تشخیص میان آنچه ارزش مطلق دارد و آنچه ارزش نسبی دارد را فراهم ‌می‌آورد. تمام ادیان توحیدی و راست باور/ حنیف (orthodox) بر این دو جز‌ی بنیادی استوارند. هیچ دینی، چه اسلام و چه مسیحیت، چه کیش هندویی و یا آیین بودایی، بدون آموزش درباره‌ی اینکه مطلق چیست و نسبی چیست، نمی‌تواند توفیق بیابد و پایدار بماند. تنها زبان تعالیم در سنت‌‌های دینی گوناگون متفاوت است. همچنین هیچ دینی نمی‌تواند پا برجا بماند، بدون روشی که به‌انسان چگونگی متمرکز کردن تمام قوای خود را به‌حق نشان دهد؛ تا از این طریق بتواند واقعیت نسبی را به‌حقیقت مطلق پیوند زند. به‌زبان ساده تر: آموزش دینی چیزی نیست جز تفاوت گذاشتن میان مطلق و نسبی؛ و روش دینی طریق پیوند واقعیت نسبی است به‌حقیقت مطلق. بی سبب نیست که در همه‌ی ادیان، به‌ویژه در اسلام، رابطه میان انسان و خدا، میان آنکه نسبی است و آنچه مطلق است، از اهمیت بنیادی برخوردار است».

در مقاله‌‌های این کتاب سعی شده است تا اصول اساسی اسلام و آنچه در همه‌ی شاخه‌‌های گوناگون این دین اعتبار دارد، به‌گونه‌ای برجسته نشان داده شود. با وجود این در بررسی معتقدات اهل سنت و شیعه، بر تفاوت‌‌ها موجود میان این دو شاخه‌ی اصلی در اسلام سرپوش گذارده نشده است؛ زیرا نویسنده بر این باور است که این تقاوت‌‌ها در چشم انداز آینده‌ی اسلام جایگاه خود را داراست. دکتر نصر برای عرفان اسلامی و تأثیرات آن در حیات اجتماعی و فکری اسلام اهمیت خاص قایل است. از این رو فصل جداگانه‌ای را به‌بحث و بررسی در این زمینه اختصاص داده است.
مخاطبان اصلی این کتاب را ‌می‌توان به‌چند گروه تقسیم کرد. در درجه‌ی اول روی سخن با نسل جوانِ سرزمین‌‌های اسلامی است که به‌دلیل تأثیرات «تعلیم و تربیت مدرن»، از اصل خود به‌دور مانده و شدیداً تحت تأثیر نفوذ «مدرنیسم» قرار گرفته و از جنبه‌‌های معنوی و عقلانی اسلام به‌دور مانده است. از این رو در اولین تماس با دانش و فلسفه و ادبیات غرب، تعادل روحی خود را از دست ‌می‌دهد و دچار از خودبیگانگی ‌می‌شود. بنابراین ضروری است که حقایق بنیادی اسلام، به‌ویژه جنبه‌‌های عقلانی و معنوی آن، با زبانی برای این نسل توضیح داده شود که با آن آشنایی دارد و بر اساس نظام تربیتی مدرنی که در آن رشده کرده است، قادر به‌درک آن باشد. نویسنده معتقد است که متفکران جهان اسلام در حال حاضر ناگزیرند که به‌ماهیتِ واقعی «مدرنیسم» پی برند و از منظر اسلامی برای این همه نوگرایی‌‌های بیهوده‌ای که شبه روشنفکران رواج داده اند، پاسخی بایسته بیابند؛ زیرا نفوذ ارزش‌‌ها و معیارهای منبعث از مدرنیسم غرب در میان روشنفکران سرزمین‌‌های شرقی، موجب شده است که اینان از هر راه و روش و اندیشه‌ی مدرنی، صرفاً به‌دلیل مدرن بودنش، پیروی کنند و آنرا حقیقت محض پندارند و به‌این ترتیب نه تنها خود را، بلکه نسل جوان را نیز به‌گمراهی کشانند. افزون بر این، متفکرانِ مسلمان موظفند خود را به‌طور جدی با مفاهیم و مکاتب مدرنی چون توسعه، علم گرایی، وجودگرایی، تاریخ گرایی و غیره مشغول دارند و به‌ادعاهایی که با این مفاهیم پیوند خورده است، پاسخ گویند.

استاد نصر در این کتاب همچنین کوشیده است تا به‌اتهامات و تعرضاتِ نویسندگان غربی علیه دین اسلام، به‌خصوص آنجا که به‌بنیادهای اصلی معتقدات مسلمانان، چون قرآن و حدیث مربوط ‌می‌شود، پاسخ گوید. از این رو، در استدلال‌‌های خود تمام نوشته‌‌هایی را که در این باره به‌زبان‌‌های اروپایی تألیف شده است، مدّ نظر دارد. با این وصف در پیشگفتار کتاب متذکر ‌می‌شود که قصد نقد و بررسی همه جانبه‌ی آثار شرقشناسان را ندارد، بلکه در صدد است تا از دیدگاه اسلام نشان دهد که چرا عقاید برخی دانشمندان غربی در مواردی برای مسلمانان قابل قبول نیست. ذکر مثالی در این زمینه بی شک برای آشنایی با روش استدلالی دکتر نصر سودمند خواهد بود. وی معتقد است که یکی از تهمت‌‌های سنگین و در عین حال ناروایی که به‌اسلام ‌می‌نهند، این است که ‌می‌گویند «اسلام دین شمشیر است». او ضمن اشاره به‌دیدگاه‌‌های اسلام و مسیحیت در مورد جنگ، ‌می‌کوشد تا به‌این مسأله‌ی مهم پاسخ گوید و ‌می‌نویسد:

«این اتهامِ بسیار سنگینی است که باید به‌تفصیل به‌آن پرداخت. بلی درست است، اسلام حتی برای جنگ نیز احکامی دارد. در مقابل مسیحیت به‌انسان‌‌ها امر ‌می‌کند که اگر کسی به‌صورتشان سیلی زد، گونه‌ی دیگر خود را نیز پیش آورند. مسیحیت در تعالیم خود نرم و متعدل است. اما آنچه در این میان فراموش ‌می‌شود این است که: یا دینی برای اولیا‌ی و پارسایان مقرّر شده است (عیسی مسیح ‌می‌فرماید: «این جهان قلمرو من نیست»)؛ در این صورت مسایل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی را به‌کناری ‌می‌گذارد، پیروان خود را به‌مثابه‌ی مقدسین بالقوه به‌شمار ‌می‌آورد و در واقع فقط در جامعه‌ای متشکل از پارسایان و اولیا‌ی حق ‌می‌تواند پابرجا بماند و عمل کند. و یا اینکه دینی ‌می‌کوشد تا حیات انسان را در تمام ابعادش دربرگیرد؛ بنابراین ناچار است تا طبیعت و سرشت انسانی را با همه‌ی کمبوها و ضعف‌‌ها و کاستی‌‌هایش در نظر داشته باشد. یک چنین دینی هم باید قوانینی برای زندگی سیاسی و اقتصادی انسان‌‌ها وضع کند و هم احکامی برای جنبه‌‌های صرفاً مذهبی حیات آنان. مسیحیت با وجود اینکه تعالیم خود را متوجه‌ی اولیاء و مقدسین بالقوه نموده، اما بی تردید نه قادر بوده است که وجوه نامنزه سرشت انسانی را در میان پیروان خود از بین بَرد، و نه توانسته است جنگ را از جهان مسیحی دور نگاه دارد.
واقعیت این است که مسیحیت از لحظه‌ای که به‌دینِ تمدن و امپراتوری بزرگی بدل گردید، مجبور شد شمشیر به‌دست گیرد، تا بدین وسیله قادر به‌ادامه‌ی حیات باشد و پابرجا بماند. مسیحیت در یک لحظه‌ی تاریخی باید تصمیم خود را ‌می‌گرفت که آیا ‌می‌خواهد دین راهبین باقی بماند و یا به‌دین تمدنی عظیم بدل شود. بدیهی است که گزینش راه اخیر مسئولیتِ حکمرانی و جنگ کردن را نیز با خود داشت. پادشاهان مسیحی چون شارل کبیر یا لوئی نهم – ملقب به‌لوئی مقدس – یقیناً با همان سرسختی و خشونت به‌جنگ ‌می‌پرداختند که این یا آن حکمران مسلمان. جنگجویان مسیحی در میدان‌‌های کارزار به‌هیچ وجه نرم دل تر و بلندنظرتر از حریفان مسلمان خود نبودند. اسپانیا و آناتولی تقریباً همزمان به‌تصرف مسیحیان و مسلمانان در آمدند؛ با این تفاوت که در اسپانیا تمام مسلمانان یا کشته شدند و یا رانده؛ به‌طوری که حتی یک فرد مسلمان نیز در آن دوران در اسپانیا زنده نماند. در مقابل، مقرّ کلیسای ارتدکس هنوز در ترکیه است.

باری، این اتهام که اسلام دین شمشیر است از بنیاد بی اساس است. اسلام با وضع قوانینی برای جنگ، حدّ و مرزی برای آن تعیین نموده است؛ در مقابل، مسیحیت جنگ را خارج از حوزه‌ی اختیارات و تأملات خود گذارد. اتفاقی نیست که جنگ‌‌های فجیع و فراگیر قرن حاضر همه در غرب آغاز شد؛ جایی که مسیحیت نیروی مذهبی مسلط است. دنیوی گرایان (saekularisten) به‌کرات گفته اند که دین موجب وقوع جنگ میان مسیحیان و مسلمانان شده؛ و اینکه دین علت اصلی بروز جنگ است. اینان قادر به‌تشخیص این امر نبوده اند که جهانِ دنیوی شده‌ی مدرن بیش از هر دینی باعث کشتار انسان‌‌ها شده است. جنگ – حداقل در مفهومی محدود – در طبیعت امور قرار دارد. از این رو اسلام، به‌جای آنکه جنگ را همچون پدیده‌ای که وجود خارجی ندارد، نادیده گیرد، به‌آن پرداخته و برایش قوانینی مذهبی وضع نموده است تا به‌این طریق حتی الامکان از گسترش و زیان‌‌های آن بکاهد. لااقل ‌می‌توان گفت که وحشتناک ترین جنگ‌‌های این قرن از جهان اسلام برنخاستند، بلکه از آنجا که برخی آنرا «غربِ پسامسیحی» (post-christlicher Westen) نامیده اند. البته این به‌معنای گناهکار دانستن مسیحیت در برپایی این جنگ‌‌ها نیست؛ زیرا نیک ‌می‌دانیم که این جنگ‌‌ها از جامعه‌ای برخاستند که بارها به‌طرق گوناگون علیه مسیحیت سر به‌طغیان برداشته است. اما مسیحیت به‌آن جهت که برای تنظیم زندگی ظاهری و مادی انسان – همانند حوزه‌ی باطنی و معنوی حیات او – احکامی الهی ندارد، دنیوی کردن حیات سیاسی و اجتماعی جامعه و جدایی آن را از اصول تجلی یافته، تسهیل نمود؛ آنچه از سوی دیگر باعث تغییرات بنیادی عظیمی در عصر جدید گردید».

نویسنده سپس خاطر نشان ‌می‌سازد که به‌هیچ وجه قصد انتقاد از مسیحیت را ندارد، بلکه هدفش بیشتر دفاع از اسلام است در برابر حملات موذیانه‌ای که از سوی عده‌ی بسیاری در غرب به‌این دین ‌می‌شود. وی افزون بر این در موارد متعددی به‌مکتب‌‌ها فلسفی مدرن و اثرات سوء آنها در کشورهای اسلامی پرداخته و به‌طور ضمنی و یا صریح، از دیدگاه اسلام به‌آنها پاسخ گفته است. البته بدیهی است که برای نویسنده غیر ممکن بوده است تا در صفحات محدود این کتاب به‌تمام جریانات فکری مدرن و اصولاً مدرنیسم در تمامی ابعادش بیردازد. هر چند که خواننده‌ی علاقه مند و کنجکاو ‌می‌تواند با مراجعه به‌دیگر آثار دکتر نصر، که اغلب به‌زبانهای اروپایی ترجمه شده است، با آرا و افکار این متفکر ایرانی درباره‌ی مکتب‌‌های مدرن آشنا شود.4 گذشته از این، نصر همواره از افراط و تفریط پرهیز داشته و در نوشته‌‌ها و گفت و شنودهایش به‌کرات خاطر نشان ساخته  که «متفکر حقیقی برای آنکه مکتبی را بشناسد، باید با آن روبرو شود و از آن آشنایی کافی یابد و آنگاه به‌نقد و رد آن بپردازد... پس بهتر آن است که اجازه داده شود عقل در سیری متعادل هر نوع اندیشه‌ای را که در عالم وجود دارد، بشناسد و با تجزیه و تحلیل و شناخت آن، از نکات مثبت بیاموزد و بخش‌‌های منفی را طرد کند. این حرکتِ درست باعث ‌می‌شود که ما از ترک کردن سنت فکری خود و تبدیل شدن به‌روشنفکری غربی به‌جای متفکری ایرانی دست برداریم».5 از این رو بی سبب نیست که در فهرست منابعی که نویسنده در تألیف این کتاب از آنها سود برده است، در کنار منابع معتبر اسلامی، به‌اسامی دانشمندانی  چون  تئودور  نولدکه (Theodor Noeldke)،  همیلتون گیب (Hamilton Gibb)، ایگناز گُلدتسیهر (Ignaz Goldziher)، لوئی ماسینیون (Louis Massignon) و ‌‌هانری کُربن (Henry Corbin) بر‌می‌خوریم که ارزش علمی و تاریخی آثارشان بر اهل نظر پوشیده نیست. اما دکتر نصر برای رفع هرگونه سوءتفاهم، تأکید ‌می‌کند که مقالات این کتاب در درجه‌ی اول به‌منابع اسلامی، و به‌ویژه به‌قرآن، حدیث و مراجع سنتیِ معتبر متکی است؛ و اینکه کوشیده است تا از دیدگاه اسلام سنتی، نظرات خود را تشریح کند. نویسنده با تواضعِ تمام از کتاب «فهم اسلام»، اثر مشهور «فریتیف شوون»6 به‌عنوان چشمه‌ی پایان ناپذیری یاد ‌می‌کند که از آن در نگارش کتاب سود بسیار برده است. او این اثر را در نوع خود بهترین کتابی ‌می‌داند که تاکنون به‌یکی از زبانهای اروپایی درباره‌ی این پرسش اساسی نوشته شده است که چرا مسلمانان به‌اسلام معتقدند و چگونه همه‌ی آنچه را که انسان از لحاظ معنوی و روحی نیاز دارد به‌او عطا ‌می‌کند.

نویسنده بدون آنکه در مقاله‌ای جداگانه به‌بررسی ادیان دیگر بپردازد، در جایْ جای کتابش رابطه و نزدیکی میان ادیان الهی بزرگ را نشان ‌می‌دهد و به‌شباهت‌‌های بارزی که میان آنها وجود دارد اشاره ‌می‌کند. اما در عین حال متذکر ‌می‌شود که بر خلاف این عقیده‌ی رایج که تمام ادیان را در نهایت برابر ‌می‌داند، وی در بررسی‌‌های خود نه تنها به‌شباهت‌‌های ساختاری، بلکه همچنین به‌تفاوت‌‌هایی نیز که میان اسلام و دیگر ادیان وجود دارد، پرداخته است. در این مورد بیش از همه تشابهات و تفاوت‌‌های موجود میان اسلام و مسحیت را مورد توجه قرار داده است. نویسنده در سه فصل نخستِ کتاب به‌موازاتِ تشریح اصول اساسی اسلام و مقام قرآن در نزد مسلمانان و شخصیت و جایگاه پیامبر اسلام، اشاراتی نیز دارد به‌اصول اعتقادی و مقدسات مسیحیان؛ و ضمن یرشمردن تشابه‌‌ها و تفاوت‌‌های موجود میان مسیحیت و اسلام، به‌ دشواری‌‌هایی که بر سر راه ایجاد تفاهم میان ادیان مختلف وجود دارد، ‌می‌پردازد و در این زمینه مثال‌‌هایی جالب هم ارائه ‌می‌دهد. مثلاً برای یک فرد مسلمان درک اهمیت صلیب در مسیحیت دشوار است؛ او کلاً نمی‌تواند درک کند که چرا یک مسیحی در برابر صلیب زانو ‌می‌زند، آنرا با خود حمل ‌می‌کند و در مواقع احساس خطر و یا در حالت پریشانی و ناتوانی، با دست علامت صلیبی بر سینه ‌می‌کشد. از سوی دیگر، حرمت قرآن در نزد مسلمانان و کشش و جذابیت «سحرآمیزی» که این کتاب مقدس برای آنان دارد، باعث شگفتی و حیرت مسیحیان شده است و از این رو در صدد برآمده اند تا توضیحی منطقی برای آن بیابند و یا به‌تجزیه و تحلیل این پدیده‌ی منحصر به‌فرد بپردازند. در حالی که وجود قرآن به‌مسلمانان احساس ایمنی و امید و نیرو ‌می‌بخشد و چه بسا اولیاء و پارسایانی که کلام الله را ثبت سینه داشتند.

یکی دیگر از  تفاوت‌‌هایی که نویسنده معتقد است به‌موجب آن مسیحیان در غرب در درک دیدگاه‌‌های اسلامی دچار اشکال ‌می‌شوند، برداشت متفاوتی است که مسلمانان و مسیحیان از رابطه یا نسبت میان خدا و انسان دارند. در مسیحیت خداوند «رمز و راز» (Mysterium) است و از دید انسان مستور. زیبایی و جذابیتِ نهفته در مسیحیت از همین برداشت رازگونه از خداوند و سر تعظیم فرآوردن به‌این «رمز و راز غیر قابل درک» سرچشمه ‌می‌گیرد. در اسلام، برعکس، این انسان است که با پرده‌ای از خدا جدا مانده است. وجود الهی از او پوشیده نیست؛ تنها حجابی میان حق و بنده قرار دارد که از طریق جدّ و جهد انسان از میان برداشته خواهد شد و او ‌می‌تواند با دریدن پرده به‌شناخت باری تعالی نایل آید؛ و در این راه خردِ خدادادی انسان یار و یاور اوست.
ای پرده ساز گشته در این دیر پرده دَر
تاکی چو کـرم پیله نشینی به پرده در
چـون کرم پیله پرده‌ی خـود را کند تمام
زان پرده گور او کند این دیر پرده در7

دریغا که دکتر سید حسین نصر در این کتاب، جز یک دو مورد، از اشعار سرایندگان پارسی زبان سود نجسته است؛ و این در حالی است که ایشان ضمن گفت و شنودی تأکید دارند که «فلاسفه‌ی اسلامی – ایرانی که در قلمرو اندیشه‌ی اسلامی به‌فلسفه ‌می‌پرداخته اند، دو نوع بوده اند: یکی آنان که مستقیماً آثار فلسفی نوشته اند و تحت عنوان فیلسوف شناخته شده اند و دیگر آنان که در قالب شعر و دیگر آثار ادبی، مطالب فلسفی نگاشته اند... اکثر شاعران قدیم، از جمله نظامی و فردوسی، هم شاعر بوده اند و هم فیلسوف به‌معنای اعم آن.»8 این کمبود به‌ویژه در فصلی که به‌عرفان اسلامی پرداخته شده است، بیشتر به‌چشم ‌می‌خورد؛ زیرا استاد خود نیز نیک ‌می‌دانند که زبان عرفان اسلامی، زبان شعر است. چه بسیار شواهد زیبا و مثال‌‌های پُرمعنا در دنیای شاعران پارسی زبان یافت ‌می‌شود که ‌می‌توانست به‌جذابیت بیشتر این فصل بیفزاید و در کتاب روح شرقی بدمد؛ کاری که فرزانه‌ی ارجمند، بانو آنِماری شیمل با موفقیت کامل در آثارش انجام ‌می‌دهد و با استقبال خوانندگان نیز مواجه شده است.9

 

پانوشته ها:

1) Nasr, Seyyed Hossein. Die Erkenntnis und das Heilige. Aus dem Amerikan. von Clemens Wilhelm. Muenchen Diederichs, 1990. 438 Seiten. (Knowledge and the Sacred. Bei Crossroad Publishing Company, New York 1981.)

از این کتاب دو ترجمه به‌زبان فارسی منتشر شده است؛ با این مشخصات:
معرفت و معنویت. دکتر سید حسین نصر. ترجمه‌ی انشاءالله رحمتی. دفتر پژوهش و نشر سهروردی. تهران، 1380.
معرفت و امر قدسی. سید حسین نصر. ترجمه‌ی فرزاد حاجی میرزائی. نشر و پژوهش فرزان روز. تهران، 1380.

2) Nasr, Seyyed Hossein. Ideal und Wirklichkeit des Islam. Aus dem Englischen von Clemens Wilhelm. Bearbeitet von Jost G. Blum. Muenchen Diederichs, 1993. 238 Seiten. (Ideals and Realities of Islam. Bei Unwin & Hyman, London 1988.)

3) این کتاب  تاکنون به زبان‌‌های ایتالیایی (چاپ نخست سال 1974 میلادی)، عربی (1974)، فرانسوی (1975)، هندی (1981)، ترکی (1985)، لهستانی (1988) و آلمانی (1993) ترجمه و منتشر شده است.

4) نگاه کنيد به: کتابشناسی آثار سيد حسين نصر. ماهنامه فرهنگی هنری کِلک. شماره ی 43 -44 مهر و آبان 1372.

5) گفت و شنود با سيد حسين نصر. ماهنامه فرهنگی هنری کِلک. شماره ی 43 -44 مهر و آبان 1372.

6) Schuon, Frithjof. Comprendre l`Islam. Paris 1961. (Den Islam verstehen. Eine Einfuehrung in die innere Lehre und mystische Erfahrung einer Weltreligion. Bern/Muenchen/ Wien 1988.

7) ديوان عطار. به اهتمام و تصحيح تقی تفضلی. چاپ چهارم، تهران 1366. (قصيدهء 16).

8) نگاه کنيد به پانوشت شمارء 5.

9) برای آشنايی بيشتر با شخصيت و آثار پُرفسور آنِماری شيمی، نگاه کنيد به: «فرزانه بانويی دلباخته ی عرفان شرق». به قلم نگارنده ی اين سطور در ماهنامه فرهنگی و هنری کِلک. شماره ی 28، مهر و آبان 1371.

انتشار در: نشر دانش. نشریه مرکز نشر دانشگاهی. سال چهاردهم، شماره های اول و دوم، آذر - اسفند 1372.

http://www.naghed.net/Naghd_ha/motefakkerane_mosalman.htm

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط حمید |

 اعتماد

پست‌ مدرنيسم‌ واژه‌ يا به‌ بيان‌ دقيق‌تر، مجموعه‌ عقايد پيچيده‌ يي‌ است‌ كه‌ به‌ عنوان‌ حيطه‌يي‌ از مطالعات‌ آكادميك‌ از اواسط‌ دهه‌ 80 پديدار شده‌ است‌. توصيف‌ پست‌ مدرنيسم‌ دشوار به‌ نظر مي‌رسد، زيرا مفهومي‌ است‌ كه‌ در انواع‌ گسترده‌يي‌ از ديسيپلين‌ها و حيطه‌هاي‌ مطالعاتي‌ از قبيل‌ هنر معماري‌، موسيقي‌، فيلم‌، ادبيات‌، جامعه‌شناسي‌، ارتباطات‌، مد و تكنولوژي‌ نمايان‌ شده‌ است‌. دشوار است‌ كه‌ اين‌ مفهوم‌ را در زمان‌ يا تاريخ‌ خاصي‌ جاي‌ دهيم‌، زيرا زمان‌ دقيق‌ ظهور پست‌ مدرنيسم‌ مشخص‌ نيست‌. شايد آسان‌ترين‌ راه‌ براي‌ آغاز انديشيدن‌ در مورد پست‌ مدرنيسم‌ انديشيدن‌ در مورد مدرنيسم‌ باشد، جنبشي‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسد پست‌ مدرنيسم‌، از آن‌ ظهور كرده‌است‌. مدرنيسم‌ دو گونه‌ تعريف‌ دارد كه‌ اين‌ دو جنبه‌ به‌ درك‌ پست‌ مدرنيسم‌، مرتبط‌ مي‌ شود. اولين‌ جنبه‌ يا تعريف‌ از مدرنيسم‌، از يك‌ جنبش‌ زيبايي‌ شناختي‌ كه‌ بطور كلي‌ مدرنيسم‌ ناميده‌ مي‌شد، نشات‌ مي‌گيرد. اين‌ جنبش‌ تماما با انديشه‌هاي‌ غربي‌ قرن‌ بيستم‌ در مورد هنر همسان‌ است‌ و گويا علايم‌ در حال‌ ظهور آن‌ را مي‌توان‌ در قرن‌ نوزدهم‌ هم‌ يافت‌. همان‌ طور كه‌ مي‌دانيد، مدرنيسم‌ جنبشي‌ است‌ در هنرهاي‌ تجسمي‌، موسيقي‌، ادبيات‌ و نمايشنامه‌نويسي‌ كه‌ معي
ارهاي‌ سنتي‌ را در پاسخ‌ به‌ اين‌ پرسش‌ كه‌ «هنر چگونه‌ بايد شكل‌ بگيرد، استفاده‌ شود و چه‌ معنايي‌ داشته‌باشد» ناديده‌ مي‌گيرد.در دوران‌ اوج‌ گيري‌ مدرنيسم‌ يعني‌ بين‌ سالهاي‌ 1910 تا 1930 چهره‌هاي‌ شاخص‌ ادبيات‌ مدرن‌ مانند وولف‌، جويس‌، اليوت‌، استيونز، پروست‌، مالارمه‌ و رايك‌، به‌ عنوان‌ پايه‌گذاران‌ مدرنيسم‌ قرن‌ بيستم‌، به‌ توصيف‌ مجدد اين‌ امركه‌ «شعر و داستان‌ بايد چگونه‌ باشد و چه‌ كاري‌ مي‌تواند انجام‌ دهد؟»، كمك‌ شاياني‌ كرده‌ اند.
از ديدگاه‌ ادبي‌ ويژگيهاي‌ شاخص‌ مدرنيسم‌ عبارتند از:
1 تاكيد برامپرسيونيسم‌ )تاثرگرايي‌( و ذهنيت‌ در نوشتار و هنرهاي‌ تجسمي‌ و تاكيد بيشتر بر چگونگي‌ وقوع‌ امر ديدن‌ يا خواندن‌ يا حتي‌ ادارك‌ در ذات‌ خود، تا تاكيد بر روي‌ آنچه‌ ادراك‌ مي‌شود. نمونه‌ اين‌ امر مي‌تواند جريان‌ سيال‌ ذهن‌ در نوشتن‌ باشد.
2 جنبشي‌ به‌ دور از واقع‌نگري‌ آشكار كه‌ توسط‌ راوي‌ سوم‌ شخص‌ داناي‌ كل‌ و ديدگاههاي‌ روايي‌ ثابت‌ و جايگاههاي‌ مشخص‌ اخلاقي‌ پديد مي‌آيد. داستانهاي‌ ويليام‌ فاكنر كه‌ داراي‌ چند راوي‌ هستند نمونه‌يي‌ از اين‌ گونه‌ مدرنيسم‌ هستند.
3 تمايز ژانرهايش‌ مبهم‌ است‌، بنابراين‌ شعر بيشتر نثروار )مانند آثار تي‌ اس‌ اليوت‌ يا اي‌ كامنيگز( و نثر بيشتر شعر گونه‌ است‌ )مانند آثار وولف‌ و جويس‌(
4 تاكيد بر روي‌ اشكال‌ مجزا، روايتهاي‌ ناپيوسته‌ و كولاژهايي‌ از موضوعات‌ مختلف‌ كه‌ اتفاقي‌ به‌ نظر مي‌رسد.
5 گرايشي‌ به‌ سمت‌ انعكاس‌پذيري‌ يا ناخودآگاه‌ كه‌ مرتبط‌ با محصول‌ آثار هنري‌ است‌. بنابراين‌ هر قطعه‌ توجه‌ ما را به‌ جايگاه‌ خاص‌ خودش‌ به‌ عنوان‌ يك‌ دستاورد يا مانند چيزي‌ كه‌ توسط‌ روشهاي‌ گوناگون‌ ساخته‌ شده‌ و به‌ كار مي‌رود، جلب‌ مي‌كند.
6 رد زيبايي‌ شناختي‌; بسيط‌ رسمي‌، به‌ جانبداري‌ از طرحهاي‌ ميني‌ماليستي‌ )كمينه‌يي‌( مانند اشعار ويليام‌ كارلوس‌ ويليامز و رد تئوري‌ هاي‌ رسمي‌ زيباشناختي‌ در مقياسي‌ گسترده‌ به‌ جانبداري‌ از كشف‌ و شهود در خلق‌ اثر.
7 رد تمايزات‌ ميان‌ فرهنگهاي‌ والا و پايين‌ و عامه‌پسند در گزينش‌ موادي‌ كه‌ سابقاص هنر را شكل‌ مي‌داد و هم‌ در روشهاي‌ نمايش‌، توزيع‌ و كاربر هنر.
پست‌ مدرنيسم‌ هم‌ مانند مدرنيسم‌ از بيشتر اين‌ عقايد پيروي‌ مي‌كند در حالي‌ كه‌ منكر مرزبندي‌ ميان‌ اشكال‌ والا و پايين‌ هنر و تمايزات‌ ثابت‌ ژانري‌ است‌ و تاكيدش‌ بر تقليد «نقيضه‌»، كنايه‌ و فكاهي‌ بودن‌ است‌. هنر و انديشه‌ پست‌ مدرن‌ از انعكاس‌پذيري‌، ناخودآگاهي‌، از هم‌ گسيختگي‌ و ناپيوستگي‌ )بخصوص‌ در ساختارهاي‌ روايي‌(، ابهام‌ و تقارن‌ زماني‌ حمايت‌ كرده‌ و بر موضوعاتي‌ عاري‌ از مفاهيم‌ انساني‌ و فاقد ساختار و ثبات‌ تاكيد مي‌ورزد.
اين‌ گونه‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ پست‌ مدرنيسم‌ در اين‌ روشها بسيار شبيه‌ مدرنيسم‌ است‌، با اين‌ حال‌ درباب‌ نگرش‌، مدرنيسم‌ با بسياري‌ از اين‌ گرايشات‌ متفاوت‌ است‌. به‌ عنوان‌ مثال‌ مدرنيسم‌ به‌ اين‌ سو گرايش‌ دارد كه‌ نمايي‌ پراكنده‌ از ذهنيت‌ انسان‌ و تاريخ‌ نشان‌ دهد )«زمين‌ هرز» اليوت‌ يا «به‌ سوي‌ فانوس‌ دريايي‌» وولف‌ را به‌ خاطر بياوريد(، اما اين‌ پراكندگي‌ را به‌ عنوان‌ امري‌ تراژيك‌ مي‌ نماياند، چيزي‌ كه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ نقصان‌، بايد بر آن‌ تاسف‌ خورد و برايش‌ سوگواري‌ كرد

بسياري‌ از آثار مدرن‌ در تلاشند تا از اين‌ ايده‌ دفاع‌ كنند كه‌ آثار هنري‌ مي‌تواند سبب‌ ايجاد وحدت‌، انسجام‌ و معنا در زندگي‌ شود، امري‌ كه‌ در زندگي‌ مدرن‌ امروز، بيش‌ از هر چيزي‌ گم‌ شده‌است‌ و هنر همان‌ كاري‌ را مي‌كند كه‌ بسياري‌ از نهادهاي‌ انساني‌ قادر به‌ انجامش‌ نيستند.
در مقام‌ مقايسه‌، پست‌ مدرنيسم‌ از ايده‌ پراكندگي‌ و موقتي‌ بودن‌ و فقدان‌ انسجام‌ حسرت‌ نمي‌ خورد بلكه‌ بيشتر آن‌ را مي‌ستايد: «جهان‌ بي‌معناست‌؟ پس‌ بياييد وانمود نكنيم‌ كه‌ هنر مي‌ تواند بدان‌ معنا بخشد، بياييد تنها با چرنديات‌ بازي‌ كنيم‌.»! شيوه‌ ديگر نگريستن‌ به‌ رابطه‌ ميان‌ مدرنيسم‌ و پست‌ مدرنيسم‌ به‌ آشكار شدن‌ تعدادي‌ ازاين‌ تمايزات‌ كمك‌ مي‌كند، بر طبق‌ نظريه‌ فردريك‌ جيمسون‌، مدرنيسم‌ و پست‌ مدرنيسم‌ اشكالي‌ فرهنگي‌ هستند كه‌ مراحل‌ خاصي‌ از سرمايه‌داري‌ را دنبال‌ مي‌كنند.
مرحله‌ اول‌، سرمايه‌داري‌ كه‌ از قرن‌ هجدهم‌ تا اواخر قرن‌ نوزدهم‌ در كشورهاي‌ اروپاي‌ غربي‌، انگلستان‌ و ايالات‌ متحده‌ )و تمام‌ حيطه‌هاي‌ تحت‌ نفوذشان‌( به‌ وقوع‌ پيوست‌. اولين‌ مرحله‌ به‌ گونه‌يي‌ خاص‌ به‌ پيشرفتهاي‌ تكنولوژيكي‌ يعني‌ موتور بخار و زيباشناختي‌ يعني‌ رئاليسم‌ مرتبط‌ است‌.
مرحله‌ دوم‌، از اواخر قرن‌ نوزدهم‌ تا اواسط‌ قرن‌ بيستم‌ )در زمان‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ به‌ وقوع‌ پيوست‌، اين‌ مرحله‌ يعني‌ سرمايه‌داري‌ انحصارطلبانه‌، كه‌ با موتورهاي‌ الكتريكي‌ و موتورهاي‌ احتراقي‌ داخلي‌ و مدرنيسم‌ مرتبط‌اند. مرحله‌ سوم‌، مرحله‌يي‌ است‌ كه‌ هم‌ اكنون‌ در آن‌ قرار داريم‌ يعني‌ مرحله‌ سرمايه‌داري‌ چند مليتي‌ و مصرفي‌ كه‌ تاكيدش‌ بيشتر بر روي‌ بازاريابي‌، فروش‌ و مصرف‌ كالا است‌ و نه‌ توليد آن‌!، و ارتباطي‌ تنگاتنگ‌ با تكنولوژي‌ هسته‌يي‌ و الكتريكي‌ وپست‌ مدرنيسم‌ دارد. همانند توصيف‌ جيمسون‌ از پست‌ مدرنيسم‌ به‌ عنوان‌ سبك‌ توليد و تكنولوژي‌، دومين‌ مرحله‌ يا توصيف‌ از پست‌ مدرنيسم‌، بيشتر از تاريخ‌ و جامعه‌شناسي‌ نشات‌ مي‌ گيرد تا از ادبيات‌ و تاريخ‌ هنر! اين‌ رهيافت‌، پست‌ مدرنيسم‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ شكل‌ كامل‌ اجتماعي‌ يا مجموعه‌يي‌ از نگرش‌هاي‌ جامعه‌شناختي‌ تاريخي‌ مي‌نامد، به‌ بيان‌ دقيق‌تر، اين‌ روش‌ بيشتر پست‌ مدرنيته‌ را با مدرنيته‌ مقايسه‌ مي‌كند تا پست‌ مدرنيسم‌ را با مدرنيسم‌ ! اما فرق‌ اين‌ دو در چيست‌؟
http://news.gooya.com/culture/archives/021296.php

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط حمید |


مجيد منصوريخواه فومني


اگر فاوست گوته نوعي نقد مدرنيته است در عين حال نوعي چالش و مبارزه طلبي هم هست چالشي براي تجسم خيالي و خلق شيوه جديدي از مدرنيته كه در آنها توسعه و مدرنيسم براي خدمت به انسان وجود دارد نه انسان براي خدمت به توسعه

آنچه مي خوانيد بررسي و تحليل فصل دوم كتاب تجربه مدرنيته اثر مارشال برمن است. كتاب فوق را مراد فرهادپور به فارسي برگردانده و انتشارات طرح نو آن را به چاپ رسانده است.

برمن در مقدمه كتاب خود از زبان ماركس، مدرنيسم را زيستن در جهاني مي داند كه در آن هرچه سخت و استوار است دود مي شود و به هوا مي رود. وي براي پي بردن به علل ناكامي مدرنيست هاي بزرگ قرن، سعي در تبيين و تجزيه و تحليل اين تجربه (تجربه مدرنيته) دارد. تحولات شگرفي كه در نتيجه صنعتي شدن جوامع آن هم جوامع سنتي، زندگي انسان را دستخوش تغيير و تحول كرد (فرآيند مدرنيزاسيون) باعث ايجاد بستري «هميشه در حال شدن دائمي» گشت كه تمام مظاهر جامعه سنتي را به نابودي كشاند و دنيايي سراسر متناقض و پارادوكسيكال خلق كرد. برمن با آوردن نمونه هايي از تحولات مدرن سعي دارد به چگونگي گسترش اشكال مدرنيته به ساير وجوه زندگي دست يابد. ماركس عنوان مي كند كه جهان مدرن؛ دنيايي است كه «همه روابط ثابت و منجمد همراه با پيش داوري هاي كهنه به حاشيه رانده مي شود و تمامي روابط تازه شكل يافته قبل از آنكه استوار شوند منسوخ مي گردند. هر آنچه مقدس است دنيوي مي شود. اين زندگي اساساً متناقض كه همه چيز در آن آبستن ضدخويش است به نظر برمن نهايتاً در جهت عكس در يك حركت ديالكتيكي، عليه محركان و سازندگان خود به جريان مي افتد و نتيجه بر سرنوشت محتوم شومي است كه سال ها بعد از ماركس، نيچه (دهه ۱۸۸۰ م) از آن به عنوان نهيليسم ياد مي كند، جهاني پوچ كه درك انسان امروزي (مدرن)، از خود و تاريخ و هويت خود بسيار محدود است و محرك او نوعي «ميل غريزي» به همه چيز است، نوعي عطش براي هر چيز. درست از همين نقطه عزيمت است كه همه راه ها به روي انسان گشوده مي شود. در چنين وضعيتي است كه نيچه با شور و اشتياقي غريب، ايمان خويش را جهت ظهور انساني نوعاً جديد اعلام مي دارد، انسان دورانديشي كه در تقابل با وضع امروز خويش، قدرت و شجاعت آن را داشته باشد كه ارزش هاي نوين خلق نمايد و به كمك ساير انسان ها راه خويش را از خلال اين وضعيت متناقض رو به رشد بيابد. چنين است كه ابرمرد نيچه در كشاكش مبارزه سنت و مدرنيسم پا به عرصه مي گذارد. از اين زاويه است كه مي توان به تحليل رفتار مدرن فاوست (ابرمرد) گوته پرداخت.

چنين انساني به نظر مارشال برمن، حلقه اتصال خود (سنت و هويت خود) را با زندگي امروزين خويش مي گسلد و به زودي هنر بازشناسي خويش را به فراموشي مي سپارد. از نظر او فاجعه درست در اين موقعيت رخ مي دهد: «از زمان ماركس و نيچه، گوته و بودلر و... انديشه مدرن به خوبي بسط يافت اما، تفكر در باب اين تحول (مدرنيزاسيون) و چگونگي مواجهه آن به فراموشي سپرده و راه حلي كه ارائه مي دهد اين است كه انسان هاي عصر جديد بايد، پيوند منطقي خود را با گذشته حفظ نمايند تا با يافتن ريشه هاي مدرنيته بتوانند آن را در مسير صحيح (و نه نابودكننده) قرار دهند. براي همين است كه مي كوشد با تحليل هايي كه از عصر فاوست گوته، مفاهيم شعري بودلر، مضامين غني مانيفست كمونيسم ماركس و... به دست مي دهد «چگونه حركت كردن» را جايگزين «هرگونه حركت كردن» نمايد. تئوري برمن جالب است: «عقب رفتن خود مي تواند راهي براي جلو رفتن باشد!» او براي رستن از خطري كه نيچه معتقد است جهت آن به كنه دل آدمي منتقل شده و به نابودي خود انسان خواهد انجاميد. كنش «به خاطر آوردن» را ارائه مي دهد. عملي كه فاوست با فراموشي آن مرگ خود را تضمين كرد و توسعه خود را نيمه تمام رها ساخت!



فاوست تراژدي «مدرنيزاسيون»

ارزش منظومه گوته در زمان تاريخي اي است كه گوته در آن به سر مي برد، يعني زماني كه يكي از انقلابي ترين ادوار جهان بوده است (گوته نگارش فاوست را از سال ۱۶۶۰ شروع و به صورت گسسته تا سال ۱۸۳۱ م به پايان رساند) «در واقع فاوست بسياري از زخم هاي تاريخي اي را تجربه مي كند كه گوته و معاصران او خود شاهد وقوع آن تحولات مهلك بوده اند، كل حركت دروني اثر گوته حركت وسيع تر جامعه غربي را نشان مي دهد.»*

در اين منظومه، مخاطب نه تنها شاهد دگرگوني و تحول شخصيت فاوست است بلكه مهم تر از آن، رشد و تحول كل جهان نيز به خوبي مشهود است. برمن مي گويد كه كل فرآيند تحول فاوست نمايانگر فرآيندي است كه در قرون ۱۸ و ۱۹ ميلادي باعث انقلاب در محيط پيرامون (ايجاد نظامي سراسر مدرن) شد. براي همين است كه او قواي حركتي فاوست كه او را از نياكان و معاصرانش برتر مي سازد و علت اصلي تحرك و رشد او است را «رشد و توسعه» Development و انسان جاه طلبي چون فاوست را «توسعه گر» Developer مي نامد. محرك، انگيزه فاوست است به رشد و توسعه، حركت به نقطه پاياني (هدف) صرفنظر از نتايج حاصله!

فاوست با اعتقاد به اين امر كه «يگانه راه دگرگون ساختن خويش، ايجاد تغييرات ريشه اي در كل جهاني (جهان اجتماعي، اخلاقي، سياسي) است كه در آن زندگي مي كند*»؛ تز انفصال از هويت تاريخي و گذشته را پي مي گيرد. لازمه خلق و تحول را انقطاع از گذشته تعريف مي كند و براي اين تحول؛ دستكاري و تحول در جامعه سنتي ضروري مي نمايد و براي همين با جاه طلبي سعي در تغيير محيط دارد (آنجا كه او در اواسط منظومه حتي از يك قطعه زمين كوچك آن زوج پير هم چشم پوشي نمي كند خود گواه اين فزون خواهي است كه او درصدد حركت دادن خود جهان است نه خود خود!) اما او از اين نكته غافل مي ماند كه تحولات اجتماعي و اقتصادي و فكري بهاي انساني سنگيني دارد و اين بها همان اصل مهم قرارداد بين او و مفيستو (شيطان نماي نيروي مخرب و روح فزون خواه انسان مدرن است). برمن مي گويد توسعه و رشد قواي انساني چون فاوست ممكن است اما تنها به كمك نيروهاي تاريكي كه هر آينه ممكن است با قدرتي سهمناك و خارج از كنترل بشر فوران نمايد و كل دستاوردهاي قبلي را هم نابود سازد. (نيروهاي تاريكي كه ماركس آن را قدرت هاي جهان زيرزميني نام نهاده بود!) برمن مسير تحول فاوست و به تبع آن دگرگوني جهان سنتي را از رهگذر ۳ استحاله (دگرگوني) بنيادين دنبال مي كند و نهايتاً به ما نشان مي دهد كه دنياي مدرن حتي عليه سازنده خود دست به عمل ويرانگري مي زند: ۱) استحاله رويابين ۲) استحاله عشق ۳) استحاله توسعه گر.

در استحاله اول نشان مي دهد كه چگونه فاوست از دنياي دروني خود با كمك مفيستو (انگيزه توسعه) به دنياي بيروني پرتاب مي شود و در كش و قوسي روياگونه به كشف تئوري توسعه مي رسد. در آغاز عمل بود (مقايسه كنيد با انجيل يوحنا و جمله در آغاز كلمه بود) فاوست در مرحله اي كه تصميم به خودكشي مي گيرد با كنش «به خاطر آوردن يا يادآوري» گذشته و كودكي هاي سپري شده مجدداً به زندگي بازمي گردد. نتيجه گيري برمن از اين مرحله در دستورالعمل مفيستو به فاوست خلاصه مي شود: «نبايد در مواجهه با اعمال گوناگون به واسطه رويارويي با سوال وجداني: «آيا بايد چنين كنم؟» (چنين كردن عملي باعث ارجاع آن عمل به محاسبه عقوبت و ثواب يا اخلاقيات مي گردد) خود را فلج نمايي بلكه يگانه پرسش حياتي تو در دنياي رو به رشدي كه اكنون بدان پاگذاشته اي بايد اين باشد: «چگونه بايد اين كار را انجام دهم؟ (كه اين چگونگي دلالت مي كند به اينكه هر طور شده بايد آن كار را انجام داد به عبارتي لحاظ كردن سود و زيان به جاي ثواب و گناه!)*

با تجزيه و تحليل رفتارهاي اين دو (كه هريك نماد دنياي سنتي و دنياي مدرن هستند) به تفوق مدرنيسم بر سنت اشاره مي كند. فاوست كه نماينده و عامل توسعه و مدرنيسم است هر آنچه را براي رشد و توسعه لازم بداند برمي گيرد و مابقي را رها مي سازد (رفتار گزينشي) اما گرچن (نماينده سنت) نمي تواند گزينشي عمل كند. فاوست در نيل به هدف از همه گذشته خود دست مي شويد و بدون هيچ گونه در نظر گرفتن ثواب و عقوبتي در قبال اعمال خود، هر كاري براي توسعه انجام مي دهد اما گرچن كه محاسبه سود و زيان را در جهت نيل به هدف برنمي تابد (هدف براي او وسيله را توجيه نمي كند!) بهاي انساني سنگيني مي شود كه براي توسعه فاوست بايد پرداخته شود و فاوست كه اين مرگ را برنمي تابد جوابي از مفيستو مي شنود كه قانع مي شود: «چرا به جمع ما مي پيوندي (كاروان توسعه و مدرنيزاسيون) اگر تاب تحمل نداري، تو مي خواهي پرواز كني اما دچار سرگيجه مي شوي!»* نتيجه اين استحاله هم از نظر گوته مشخص است: «راه گرچن هر چند زيباتر است اما راه فاوست در نهايت پيروز است!»* (برتري مدرنيسم بر سنت) نكته مهم ديگري هم از ديد برمن گفته مي شود كه بايد قدري در آن تأمل كرد: «مرگ نمادي گرچن» هر چند مردمان شهر كوچك (شهر زادگاه فاوست و محل زندگي گرچن) پس از گرچن به زندگي سنتي خود ادامه مي دهند و به فرآيند رشد و توسعه تن نمي دهند اما به مرور زمان اين شهرهاي كوچك بسته رفته رفته شكاف برمي دارد و به اعتقاد برمن اين شكاف و شكسته شدن ديواره اي محكم شهر كوچك (سنت) شايد در درجه اهميت پايين ناشي از حضور و تماس با چهره هاي حاشيه اي بيروني چون فاوست حاصل آمده باشد اما عامل اساسي در ترك شهر كوچك (نماد سنت) انفجار دروني اين جهان است كه جرقه اصلي آن را همان تحول دروني گرچن قطعي مي نمايد!

در استحاله سوم كه مرحله نهايي مدل توسعه فاوست است گوته انگيزه ها و كشش هاي شخصي فاوست را به نيروهاي اقتصادي و اجتماعي جهان بيروني پيوند مي زند: راه سازندگي جهان متناقض كه تخريب وجهه ديگر آن است، جمع كردن تمام قواي خود براي تحول بر عليه جامعه و طبيعت؛ در نتيجه فاوست جهاني را پايه مي گذارد كه دو نتيجه از نظر برمن براي آن متصور است: «يا جهان سنتي را از آدم ها تهي خواهد كرد و يا آن را در هم خواهد شكست.»*

نكته مهمي كه در اين مرحله از نظر برمن وجود دارد نقش اصلي فاوست است در مدرنيزاسيون؛ در اين مرحله فاوست نه به دستور مفيستو بلكه به كمك خودآگاهي دست به توسعه محيط زده است و چنين است كه پروژه مدرنيزاسيون را در نقطه اوج با ظهور عقلانيت مدرن پيوند مي زند. موفقيتي عظيم كه نه در سايه كشف ابزارهاي جديد بلكه در سايه سازماندهي منظم توده هاي كاري (استثمار و بهره گيري از مردمان بي اطلاع از نتيجه پروسه) به دست مي آيد.

برمن پس از تحليل اين سه مرحله علت نابودي پروژه تحول و توسعه فاوست را تنها به بي مسئوليتي و فراموشي تاريخ و گذشته حياتي نسبت مي دهد؛ (بي مسئوليتي كه اوج آن در صحنه تصاحب قطعه زمين كوچك زوج پير نمود مي يابد و او فارغ از هرگونه احساس مسئوليت و گناه اين امر را لازمه يكدستي پروژه و نبود هيچ عاملي براي برگشت به گذشته و درجا زدن تعبير مي كند!) برمن نتيجه جالبي از اين عمل فاوست مي گيرد: «فرآيند توسعه درست در همان حال كه برهوتي بي حاصل را به يك فضاي اجتماعي و اقتصادي جديد و پررونق بدل مي نمايد، همان برهوت و خشكي را در بطن توسعه گر (فاوست) بازمي آفريند»* از نظر برمن اشتباه حياتي فاوست در تكميل پروسه مدرنيسم در فراموشي تأثير گذشته در زندگي آينده نهفته است. اگر صداي زنگ ناقوس شهر كوچك يادآور شكست در فرآيند عشق فاوست است اما اين زنگ صدا همان صدايي است كه در زماني كه آماده مرگ بود فاوست را به زندگي برگرداند و قدرت جادويي آن از نظر فاوست دور ماند. قدرتي در هيأت توانايي متصل ساختن انسان مدرن به دوران كنوني. اما فاوست كه اكنون تمامي هويت خود را در گرو خواست ايجاد تحول و تغيير و تحقق حركت كل جهان گذارده است در نتيجه كنش يادآوري (رجوع به هويت و گذشته) موجب هراسش مي باشد نه آرامش كودكانه استحاله اول! در پايان اين سخن برمن مي تواند حسن ختامي باشد نسبت به مدرنيسم الگوي فاوستي كه: «... اگر فاوست گوته نوعي نقد مدرنيته است در عين حال نوعي چالش و مبارزه طلبي هم هست، چالشي براي تجسم خيالي و خلق شيوه جديدي از مدرنيته كه در آنها توسعه و مدرنيسم براي خدمت به انسان وجود دارد نه انسان براي خدمت به توسعه!»* به نظر برمن شايد محوطه ساختماني ناتمام فاوست همان زميني باشد كه همه ما بايد زندگي خود را در آن حفظ و برپا كنيم اما با اين پيش زمينه كه گذشته مي تواند پلي باشد براي رسيدن به هدف.

پي نوشت:

* برگرفته از تجربه مدرنيسم مارشال برمن ترجمه مراد فرهادپور، طرح نو ۱۳۸۰

http://www.sokhan.com/submitted_articles/show.asp?id=84183

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط حمید |

 

 مترجم:ميلاد حامي‌‌‌احمدي

پروفسور مري كلاجز، دانشيار بخش انگليسي دانشگاه كلورادو         

 

پست مدرنيسم واژه يا به بيان دقيقتر، مجموعه عقايد پيچيده اي است كه به عنوان حيطه‌‌‌‌اي از مطالعات آكادميكي از اواسط دهه 80 پديدار گشته‌‌‌است. توصيف پست مدرنيسم دشوار به نظر مي‌‌‌‌رسد، زيرا مفهومي است كه در انواع گسترده‌‌‌‌‌اي از ديسيپلين‌‌‌‌ها و حيطه‌‌‌‌هاي مطالعالتي از قبيل:هنر معماري، موسيقي، فيلم، ادبيات، جامعه‌‌‌شناسي، ارتباطات، مد و تكنولوژي نمايان شده‌‌‌است. دشوار است كه اين مفهوم را در زمان يا تاريخ خاصي جاي دهيم، زيرا زمان دقيق ظهور پست مدرنيسم مشخص نيست. شايد آسانترين راه براي آغاز انديشيدن در مورد پست مدرنيسم، انديشيدن در مورد مدرنيسم باشد، جنبشي كه بنظر مي‌‌‌رسد پست مدرنيسم، از آن ظهور كرده‌‌‌است. مدرنيسم، دو گونه تعريف دارد كه اين دو جنبه به درك پست مدرنيسم، مرتبط مي شود. اولين جنبه يا تعريف از مدرنيسم، از يك جنبش زيبايي شناختي كه بطور كلي مدرنيسم ناميده‌‌‌مي‌‌شد، نشات مي‌‌‌‌گيرد. اين جنبش تماما با انديشه‌‌هاي غربي قرن بيستم در مورد هنر همسان است. (گويا علائم در حال ظهور آن را، مي‌توان در قرن نوزدهم هم يافت)همان طور كه مي‌‌دانيد، مدرنيسم جنبشي است در هنرهاي تجسمي، موسيقي، ادبيات، و نمايشنامه‌‌‌‌نويسي كه معيارهاي سنتي را در پاسخ به اين پرسش كه ((هنر چگونه بايد شكل بگيرد، استفاده گردد، و چه معنايي داشته‌باشد؟)) ناديده مي‌گيرد.


 شايد آسانترين راه براي آغاز انديشيدن در
 مورد پست مدرنيسم، انديشيدن در مورد
مدرنيسم باشد، جنبشي كه بنظر مي‌‌‌رسد
 پست مدرنيسم، از آن ظهور كرده‌‌‌است.

در دوران اوج گيري مدرنيسم يعني بين سالهاي 1910 تا 1930 چهره‌‌هاي شاخص ادبيات مدرن مانند وولف، جويس، اليوت، استيونز، پروست، مالارمه و رايك، به عنوان پايه‌‌‌گذاران مدرنيسم قرن بيستم، به توصيف مجدد اين امركه «شعر و داستان بايد چگونه باشد و چه كاري مي‌‌تواند انجام دهد؟»، كمك شاياني نموده‌‌اند.
از ديدگاه ادبي ويژگيهاي شاخص مدرنيسم عبارتند از:
1ـ تاكيد برامپرسيونيسم (تأثرگرايي)
* و ذهنيت در نوشتار و هنرهاي تجسمي و تاكيد بيشتر بر چگونگي وقوع امر ديدن يا خواندن يا حتي ادارك در ذات خود، تا تاكيد بر روي آنچه ادراك مي‌‌گردد. نمونه اين امر مي‌‌تواند، جريان سيال ذهن در نوشتن باشد
2ـ جنبشي به دور از واقع‌‌‌نگري آشكار كه توسط راوي سوم شخص داناي كل و ديدگاههاي روايي ثابت و جايگاههاي مشخص اخلاقي پديد مي‌‌آيد. داستانهاي ويليام فاكنر كه داراي چند راوي هستند نمونه‌‌‌اي از اين گونه مدرنيسم هستند.
3ـ تمايز ژانرهايش مبهم است، بنابراين شعر بيشتر نثروار (مانند آثار تي اس اليوت يا اي كامنيگز) و نثر بيشتر شعر گونه است (مانند آثار وولف و جويس)
4ـ تاكيد بر روي اشكال مجزا، روايتهاي ناپيوسته و كولاژهايي
* از موضوعات مختلف كه اتفاقي به نظر ميرسد
5- گرايشي به سمت انعكاس‌‌‌‌پذيري يا ناخود‌‌‌آگاه كه مرتبط با محصول آثار هنري است. بنابراين هر قطعه توجه ما را به جايگاه خاص خودش به عنوان يك دستاورد يا مانند چيزي كه توسط روشهاي گوناگون ساخته شده و بكار مي‌رود، جلب مي‌‌كند.
6ـ رد زيبايي شناختي  بسيط رسمي، به جانبداري از طرحهاي
مينيماليستي
* (كمينه‌‌‌‌اي) مانند اشعار ويليام كارلوس ويليامز و رد تئوريهاي رسمي زيبا‌‌شناختي در مقياسي گسترده به جانبداري از كشف و شهود در خلق اثر.
7
- رد تمايزات ميان فرهنگهاي والا و پايين و عامه‌‌‌پسند در گزينش موادي كه سابقاً هنر را شكل مي‌‌داد و هم در روشهاي نمايش، توزيع و كاربر هنر.
پست مدرنيسم هم مانند مدرنيسم از بيشتر اين عقايد پيروي مي‌كند در حاليكه منكر مرز‌‌‌بندي ميان اشكال والا و پايين هنر و تمايزات ثابت ژانري است و تاكيدش بر تقليد *، نقيضه*، كنايه و فكاهي بودن است. هنر و انديشه پست مدرن از انعكاس‌‌‌پذيري، ناخود‌‌آگاهي، از هم گسيختگي و ناپيوستگي (به خصوص در ساختار‌‌‌ هاي روايي)، ابهام و تقارن زماني حمايت كرده و بر موضوعاتي عاري از مفاهيم انساني و فاقد ساختار و ثبات تاكيد مي‌‌ورزد.
اين گونه بنظر ميرسد كه پست مدرنيسم در اين روشها بسيار شبيه مدرنيسم است، با اين حال درباب نگرش , مدرنيسم با بسياري از اين گرايشات متفاوت است.به عنوان مثال مدرنيسم به اين سو گرايش دارد كه نمايي پراكنده از ذهنيت انسان و تاريخ نشان دهد («زمين هرز » ‌‌‌اليوت يا  «به سوي فانوس دريايي»  وولف را به خاطر بياوريد)، اما اين پراكندگي را به عنوان امري تراژيك مينماياند، چيزي كه به عنوان يك نقصان، بايد بر آن تاسف خورد و برايش سوگواري كرد..
بسياري از آثار مدرن در تلاشند تا از اين ايده دفاع كنند كه آثار هنري مي‌‌تواند سبب ايجاد وحدت، انسجام و معنا در زندگي گردد، امري كه در زندگي مدرن امروز، بيش از هر چيزي گم شده‌‌است و هنر همان كاري را مي‌‌كند كه بسياري از نهادهاي انساني قادر به انجامش نيستند.
در مقام مقايسه، پست مدرنيسم از ايده پراكندگي و موقتي بودن و فقدان انسجام حسرت نميخورد بلكه بيشتر آن را مي‌‌‌ستايد:«جهان بي‌‌معناست؟ پس بياييد وانمود نكنيم كه هنر ميتواند بدان معنا بخشد، بياييد تنها با چرنديات بازي كنيم!». شيوه ديگر نگريستن به رابطه ميان مدرنيسم و پست مدرنيسم به آشكار شدن تعدادي ازاين تمايزات كمك مي‌كند، بر طبق نظريه فردريك جيمسون، مدرنيسم و پست مدرنيسم اشكالي فرهنگي هستند كه مراحل خاصي از سرمايه‌‌داري را دنبال مي‌كنند
.مرحله اول، سرمايه‌‌داري كه از قرن هيجدهم تا اواخر قرن نوزدهم در كشورهاي اروپاي غربي، انگلستان و ايالات متحده (و تمام حيطه‌‌هاي تحت نفوذشان) به وقوع پيوست. اولين مرحله به گونه‌اي خاص به پيشرفتهاي تكنولوژيكي يعني موتور بخار و زيبا‌شناختي يعني رئاليسم مرتبط مي‌‌باشد.
مرحله دوم، از اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بيستم (در زمان جنگ جهاني دوم به وقوع پيوست، اين مرحله يعني سرمايه‌‌داري انحصار طلبانه، كه با موتورهاي الكتريكي و موتورهاي احتراقي داخلي و مدرنيسم مرتبط اند. مرحله سوم، مرحله‌‌اي است كه هم اكنون در آن قرار داريم يعني مرحله سرمايه‌‌‌‌داري چند مليتي و مصرفي كه


مدرنيسم عموما به جنبش‌‌هاي گسترده زيبا‌شناختي
 در قرن بيستم و مدرنيته به مجموعه‌‌‌اي از عقايد فلسفي سياسي و اخلاقي كه پايه‌‌گذار جنبه زيبا‌‌‌شناختي مدرنيسم هستند اشاره مي‌كند

تاكيدش بيشتر بر روي بازار‌يابي، فروش و مصرف كالا است و نه توليد آن!، و ارتباطي تنگاتنگ با تكنولوژي هسته‌‌‌اي و الكتريكي وپست مدرنيسم دارد. همانند توصيف جيمسون از پست مدرنيسم به عنوان سبك توليد و تكنولوژي، دومين مرحله يا توصيف از پست مدرنيسم، بيشتر از تاريخ و جامعه‌شناسي نشات مي گيرد تا از ادبيات و تاريخ هنر! اين رهيافت، پست مدرنيسم را به عنوان يك شكل كامل اجتماعي يا مجموعه‌‌‌اي از نگرش هاي جامعه‌‌‌‌شناختي_تاريخي مي‌نامد، به بيان دقيقتر، اين روش بيشتر پست مدرنيته را با مدرنيته مقايسه مي‌كند تا پست مدرنيسم را با مدرنيسم !
   اما فرق اين دو در چيست؟

مدرنيسم عموما به جنبش‌‌هاي گسترده زيبا‌شناختي در قرن بيستم و مدرنيته به مجموعه‌‌‌اي از عقايد فلسفي سياسي و اخلاقي كه پايه‌‌گذار جنبه زيبا‌‌‌شناختي مدرنيسم هستند اشاره مي‌كند
مدرنيته  قدمت بيشتري از مدرنيسم دارد. عنوان مدرن كه اولين‌بار در جامعه‌شناختي قرن هفدهم بكار برده شد به معناي متمايز ساختن دوره كنوني از دوره پيشين كه دوره عتيق ناميده مي‌شد، است.
محققان هميشه بر سر زمان دقيق آغاز دوره پست مدرنيسم و چگونگي تمايز ميان آنچه مدرن هست و آنچه مدرن نيست، بحث و مجادله داشته‌‌اند. اينگونه بنظر مي‌رسد كه هر بار مورخين خواسته‌‌‌اند به تاريخ دوره مدرن دست يابند، گويي در تمام دفعات، مدرنيسم در تاريخ پيشتري وجود داشته‌است. اما عموما دوران مدرن با عصر روشنگري اروپايي كه اساسا قرن هيجدهم شروع شد، مرتبط است.
(ديگر عناصر تاريخي نمايانگر انديشه روشنگري به دوران رنسانس يا پش از آن باز مي‌كردد.) بنابراين، مي‌توان ادعا كرد كه انديشه و ادبيات روشنگرانه با آغاز قرن هيجدهم آغاز شد.
من تاريخ دوران را از سال 1750 محاسبه مي‌‌كنم، زيرا دكتراي خود را از رشته‌‌‌‌اي در دانشگاه استانفورد كه انديشه و ادبيات مدرن ناميده مي‌شد و بر آثار پس از 1750 تمركز يافته‌‌‌‌بود، دريافت كرده‌ام. ايده‌‌‌هاي بنيادين روشنگري اساسا همان ايده‌‌هاي بنيادين انسان گرايي است.
مقاله جين فلكس چكيده مناسبي از اين عقايد و مقدمات ارائه مي‌‌دهد ، و اكنون مواردي را به فهرستش مي‌افزايم:
1ـ  خودي با ثبات، منسجم و آگاه وجود دارد. اين خود، خودآگاه و عقلاني و مستقل و جهانشمول مي‌‌‌‌باشد و هيچ شرايط فيزيكي نمي‌تواند بطور بنيادين بر عملكرد اين خود تاثير بگذارد.
2ـ اين خود، خود و جهان اطرافش را از طريق علت يا عقلانيت باز مي‌‌شناسد و به عنوان بالاترين شكل كاركرد ذهني و تنها شكل عيني برآورد مي‌شود.
3ـ اين شيوه از آگاهي كه توسط خود عقلاني عيني به وجود مي‌‌آيد علم ناميده مي‌شود كه مي‌‌تواند حقايق جهاني را در مورد دنيا، مستقل از جايگاه بخصوص شخص آگاه ارائه دهد
4ـ  اين آگاهي كه توسط علم بوجود مي‌ايد حقيقت ناميده مي‌شود و پايدار است.
5ـ آگاهي يا حقيقتي كه توسط علم ايجاد مي‌شود (بوسيله خود عقلاني عيني)، همواره ما را به سوي پيشرفت و كمال رهنمون مي‌سازد. تمام نهادها و راهكارهاي انساني توسط علم (علت/عينيت) تحليل و بسط مي‌‌‌يابند.
6ـ  علت چيزي نيست جز قضاوت نهايي در مورد امري كه حقيقي و نتيجتاّ درست و خوب (قانوني و اخلاقي) است. آزادي دربردارنده مفهوم اطاعت از قوانيني است كه بر آگاهي مكشوف بوسيله علت منطبق است.
7ـ  در جهاني كه توسط علت اداره مي‌‌شود، امر حقيقي هميشه همسان خوب و صحيح و زيبا است و بنابراين تعارضي ما بين آنچه صحيح و آنچه حقيقي است وجود ندارد.
8ـ   بنابراين علم به عنوان الگويي براي كليت يا جزء جزء اشكال مفيد آگاهي مطرح ميگردد. علم بيطرف و عيني است. دانشمنداني كه آگاهي را توسط توانائيهاي عقلاني بيغرضانه خويش پايه مي‌‌گذارند، بايد در جستجوي قوانين علي آزاد باشند و توسط دغدغه‌‌‌‌‌‌‌هايي چون پول و قدرت وسوسه نشوند.
9ـ  همچنين، زبان يا شيوه بياني كه در راه ايجاد و اشاعه علم بكار گرفته مي‌‌‌شود بايد، عقلايي باشد .زبان براي عقلاني بودن بايد واضح، و كاردكردش تنها بايد نماياندن جهاني واقعي يا ادراك‌‌‌‌‌‌‌‌‌پذير باشد كه اذهان عقلايي رويت مي‌‌‌نمايند. و بايد ارتباطي عيني و ثابت بين موضوعات تفهيمي و كلماتي كه آنان را مينمايند (مابين دليل و مدلول) وجود داشته‌‌‌‌باشد.
همانطور كه مي‌‌دانيد، شماري از مقدمات بنيادين انسانگرايي يا مدرنيسم هستند كه عملا تمام ساختارها و نهادهاي اجتماعي ما را اعم از دموكراسي، قانون، دانش، الهيات و زيبايي‌‌‌‌‌شناسي توجيه و تشريح مي‌‌‌‌‌كنند.
مدرنيته اساسا در مورد نظم و عقلانيت و عقلايي شدن است كه نظم را از پس بي‌نظمي خلق مي‌‌‌‌كند و پيش فرض آن اين است كه هر چه عقلانيت بيشتري خلق گردد به نظم بيشتري مي‌‌انجامد و هر چه جامعه‌‌‌‌اي نظم يافته‌‌‌‌‌‌تر باشد، كاركرد بهتر و عقلاني‌‌‌‌‌تري خواهد داشت.
بدين دليل، مدرنيته به دنبال جستجوي تمام سطوح فزاينده نظم است و جوامع مدرن پيوسته مراقب هر چيزي كه بي‌‌‌‌نظمي خوانده مي ‌‌‌شود و مي تواند در نظم خلل ايجاد كند هستند. پس جوامع مدرن پيوسته بر ايجاد تضادي مضاعف بين نظم و بي‌‌‌نظمي تكيه مي‌كنند تا بتوانند بر ارجحيت نظم تاكيد ورزند اما براي انجام اين كار بايد چيزهايي نماينده بي‌‌‌نظمي باشند. بنابراين جوامع مدرن بايد مرتبا بي‌نظمي ايجاد كنند. در فرهنگ غربي اين بي‌‌نظمي به ديگري تعبير مي شود كه در ارتباط با ديگر تضادهاي ثنايي (دو گونه‌‌‌‌‌اي) توصيف مي‌گردد. پس هر چيزي كه غير سفيد، غير مذكر و ناهمجنسگرايانه و غير بهداشتي و غير عقلاني و
……باشد، بخشي از اين بي‌نظمي مي‌‌‌‌گردد و بايد از جامعه مدرن عقلاني حذف گردد.
راههايي كه جوامع مدرن به سمت ايجاد گروههايي تحت عنوان نظم و بي نظمي طي مي‌‌كنند بايد همصدا با كوشش در جهت نيل به ثبات باشد.
فرانسوا ليوتار ‌تئوريسيني كه آثارش را سايروپ در مقاله‌‌‌‌اش در مورد پست مدرنيسم تشريح كرده، ثبات را با انديشه تماميت يا يك نظام تماميت يافته، يكسان مي‌‌پندارد.
تماميت و ثبات و نظمي كه ليوتار از آنها سخن مي گويد در جوامع مدرن از طريق مفاهيم فراروايتها يا روايت اصلي


جوامع مدرن بر اين انديشه تاكيد مي‌‌كنند كه علت هميشه به معلول اشاره دارد و واقعيتها در معلول ها اسكان مي‌‌‌يابند. بهر حال در پست مدرنيسم، تنها علت‌‌‌ها هستند كه وجود دارند و تفكر وجود هر گونه واقيعت ثابت و جاودانه واين تفكر كه معلولي وجود
 دارد كه علت بدان اشاره مي‌كند، محو مي‌گردد.

 حفظ مي‌شود، يعني داستانهايي كه خود يك فرهنگ براي راهكارها و باورهاي خود نقل مي‌كند. مثلاً يك فراروايت در فرهنگ آمريكايي اين داستان مي‌تواند باشد كه دموكراسي، روشنگرانه‌‌‌‌ترين (عقلاني‌‌‌ترين) شيوه حكومت است و سرانجام به سعادت عالمگير انسان منجر خواهد شد.
بنا بر سخنان ليوتار هر گونه سيستم عقيدتي يا ايدئواوژيكي، فراروايتهاي خاص خود را دارد.
به عنوان مثال، فراروايت ماركسيسم اين ايده است كه سرانجام، سرمايه‌‌‌داري از درون متلاشي خواهد‌شد و يك دنياي آرماني سوسياليستي شكل خواهد‌‌‌‌گرفت.
احتمالاً شما فراروايتها را به عنوان نوعي از فراتئوري يا فرا ايدئولوژي تلقي مي‌‌‌‌كنيد. يك ايدئولوژي كه ايدئولوژي ديگر را توصيف مي‌كند! (مانند ماركسيسم) و داستاني است كه براي توصيف نظامهاي عقيدتي موجود، روايت ميگردد.
ليوتار مي‌گويد كه تمام جوانب جوامع مدرن كه دربردارنده علم، به عنوان شكل اصلي آگاهي هستند، به چنين فراروايتهايي متكي اند. بنابراين پست مدرنيسم نقد فراروايت هاست و گونه‌اي آگاهي است كه چنين روايتهايي به آن در پوشاندن تناقضات و ناثباتي هاي جدايي‌‌‌‌ناپذير موجود در هر سازمان يا راهكار اجتماعي، كمك مي‌كنند. به بيان ديگر، هر گونه تلاش براي ايجاد نظم، هميشه ميزان يكساني از ايجاد بي‌‌‌نظمي را مي‌‌طلبد.
اما يك فراروايت، شكل‌‌گيري اين گروهها (گروههاي بي‌‌‌‌نظمي) را با توضيح اينكه بي‌نظمي واقعاً هرج و مرج و بد، و نظم واقعاً بخردانه و خوب است، مي‌پوشاند.
پست مدرنيسم در رد فراروايت ها از حمايت روايتهاي كوچك سود مي‌برد، روايتهايي كه بيشتر به توصيف راهكارهاي كوچك و حوادث محلي مي‌پردازد تا مفاهيمي در مقياس گسترده عالمگير يا جهاني!

روايتهاي كوچك پست مدرنيسم هماره وابسته به موقيعت، موقتي، اتفاقي ميباشد و هيچ گونه ادعايي مبني بر جهانشمولي، حقيقت، علت يا ثبات ندارند.
 جنبه ديگر انديشه روشنگري يعني بخش پاياني 9 نكته مزبور، ايده‌‌‌‌اي است كه زبان را مفهومي واضح و كلمات را تنها به عنوان نماينده افكار و اشيا باز مي‌‌شناسد و معتقد است كه كلمات هيچ گونه كاركردي فراسوي اين امر ندارند. جوامع مدرن بر اين انديشه تاكيد مي‌‌كنند كه علت هميشه به معلول اشاره دارد و واقعيتها در معلول ها

اسكان مي‌‌‌يابند. بهر حال در پست مدرنيسم، تنها علت‌‌‌ها هستند كه وجود دارند و تفكر وجود هر گونه واقيعت ثابت و جاودانه واين تفكر كه معلولي وجود دارد كه علت بدان اشاره مي‌كند، محو مي‌گردد. به بيان دقيق‌‌‌‌‌‌تر، در جوامع پست مدرن، تنها سطوحي بدون عمق موجود است، تنها علت هايي بدون معلول!! شيوه‌‌‌‌‌اي ديگر براي طرح اين موضوع بر طبق نظريه جين بادريلارد وجود دارد و آن مفهوم اين است كه در جامعه پست مدرن، اصلي وجود ندارد و تنها كپي‌‌‌‌هايي از آن (اصل) موجود است كه او آنها را تصوير يا پيكره مي‌‌نامد.
به عنوان مثال، در مورد نقاشي و پيكر تراشي بينديشيد! جايي را تصور كنيد كه كار اصلي ونگوك موجود باشد و

همان طور هزران نسخه كپي شده از آن، با اين حال اثر اصلي همان است كه بالاترين ارزش را دارد (خصوصا ارزش پولي!)، در حال آن را با سي دي يا نوارهاي موسيقي مقايسه كنيد كه در آن مانند نقاشي، نسخه اصل يا ضبط شده‌اي كه به ديوار آويخته شود يا در گاو‌‌صندوق نگهداري گردد وجود ندارد، بلكه ميليونها نسخه كپي شده از آن وجود دارد كه همه آنها يكسان اند و به قيمت تقريباً مشابهي فروخته مي‌‌شوند.
گونه ديگري از پيكره يا تصوير بادريلارد مي‌تواند مفهوم واقيعت مجازي باشد. واقيعتي كه توسط تقليد ايجاد شده‌است كه در آن هيچ گونه اصلي وجود ندارد. همچنين اين مفهوم در بازيها و شبيه سازيهاي رايانه‌اي جلوه مي‌يابد، و بالاخره پست مدرنيسم با سئوالاتي در مورد سازمان آگاهي مرتبط مي‌شود، در جوامع مدرن، آگاهي با علم يكسان دانسته‌مي‌‌‌شود و با اشكال روايي مقابله مي‌‌‌‌‌‌گردد.
علم، شكلي خوب از آگاهي است و اشكال روايي، بد، ابتدايي و غير عقلاني است (و بنابراين به زنان، بچه‌‌‌ها و انسانهاي بدوي و ديوانگان) مربوط مي‌باشد. بهر صورت، آگاهي تنها براي خودش سودمند است. بنابراين شخص از طريق آموزش به آگاهي دست مي‌يابد تا بطور كلي شخصي آگاه و تحصيل كرده گردد. اين امر، دقيقاً هدف آموزش هنرهاي آزاد است.
با اين حال، در جوامع پست مدرن، آگاهي نقش كاربردي مي‌‌‌يابد. شما چيزهايي را مي‌آموزيد، نه فقط براي اينكه آن را بدانيد، بلكه آن آگاهي را بكار ببريد.
همان گونه كه سايروپ در كتاب خود متذكر مي‌شود:سياست آموزشي امروزين بيشتر بر مهارتها و آموزش تاكيد مي‌ورزد تا بر آرمانهاي مبهم انسانگرايانه در مورد آموزش!
اين امر بخصوص به بحراني براي فارغ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌التحصيلان انگليسي (مليت انگليسي) بدل گشته كه با مدركشان چه كاري مي‌توانند بكنند؟
آگاهي نه تنها در جوامع پست مدرن توسط كاربردش توصيف شده، بلكه اين آگاهي بيشتر از جامعه مدرن توزيع، ذخيره و به گونه متفاوتي طبقه‌‌‌‌‌بندي شده‌است.
خصوصاً ظهور تكنولوژي الكتريكي رايانه‌‌اي، انقلابي را در روشهاي ايجاد و توزيع و استفاده از آگاهي در جامعه ما (آمريكا) ايجاد كرده‌‌‌است (در واقع شايد بتوان گفت كه پست مدرنيسم به بهترين وجه، بوسيله ظهور تكنولوژي رايانه‌‌‌‌‌اي كه در دهه 1960 آغاز شد, توصيف گشته  و بدان مربوط شده و به صورت نيرويي غالب در تمام ابعاد زندگي اجتماعي در آمده است! )
در جوامع پست مدرن هر آن چه نتواند توسط رايانه به قسمتي قابل تشخيص درآيد، به بيان ديگر، هر آنچه كه قابل اندازه‌‌گيري نباشد. مفهوم آگاهي از آن سلب خواهد‌‌شد. در اين الگو متضاد آگاهي، جهل نيست حتي اگر چه اين امر،الگويي مدرن و انسانگرايانه باشد، اما بيشتر به بي‌‌نظمي تعبير مي شود.

هر آنچه شرايط گونه‌اي از اين آگاهي را نداشته باشد به بي‌نظمي تعبير مي‌گردد و امري است كه درمحدوده اين نظام، غير قابل شناسايي است.
ليوتار مي‌گويد: پرسش مهمي كه براي جوامع پست مدرن مطرح است، شخصي است كه تصميم مي‌گيرد كه چه چيزي آگاهي و چه جيز بي‌نظمي است؟ و همچنين فردي كه درباره مقتضيات تصميم اتخاذ مي‌كند. چنين تصميماتي كه بايد در مورد آگاهي اتخاذ گردد، خصايص انسانگرايانه و مدرن گذشته را مانندسنجش آگاهي به مثابه حقيقت (خصيصه تكنيكي آن) يا به مثابه نيكي يا عدالت (خصيصه اخلاقي آن) يا زيبايي (خصيصه زيباشناسي) شامل نمي‌شود. به بيان دقيقتر، ليوتار مي‌گويد:آگاهي الگويي از يك بازي زباني را دنبال مي‌كند، همان‌طور كه توسط ويتگنشتاين مطرح شده است. (براي كساني كه به اين بحث علاقه‌مند سايروپ توصيف بسيار خوبي از اين مفهوم در مقاله خويش ارائه كرده است).
پرسش‌هاي بيشماري هستند كه بايد درباره پست مدرنيسم مطرح شوند، يكي از مهمترين پرسش ها در مورد


ليوتار مي‌گويد: پرسش مهمي كه براي جوامع پست مدرن مطرح است، شخصي است كه تصميم مي‌گيرد كه چه چيزي آگاهي و چه جيز بي‌نظمي است؟ و همچنين فردي كه درباره مقتضيات تصميم اتخاذ مي‌كند. چنين تصميماتي كه بايد در مورد آگاهي اتخاذ گردد، خصايص انسانگرايانه و مدرن گذشته را مانندسنجش آگاهي به مثابه حقيقت (خصيصه تكنيكي آن) يا به مثابه نيكي يا عدالت (خصيصه اخلاقي آن) يا زيبايي (خصيصه زيباشناسي) شامل نمي‌شود.

سياستي است كه متضمن پست مدرنيسم است؛ به بيان ساده‌تر اين پرسش مطرح است كه آيا اين جنبش كه به سمت تجربه طلبي، محلي بودن، كنش و بي‌ثباتي متمايل مي‌گردد امري است خوب است يا بد؟ پاسخهاي بسياري در جامعه معاصر ما (آمريكا) به اين سئوال وجود دارد. با اين همه، ميل بازگشت به دوران پيش از پست مدرنيسم (دوره مدرن/انسان‌گرايي/انديشه روشنگري) در گروههاي محافظه كار سياسي، مذهبي و فلسفي مشهود است. در واقع بنظر مي‌رسد، يكي از نتايج پست مدرنيسم بر آمدن بنياد گرايي مذهبي به عنوان شكلي از مقاومت است كه در برابر زير سئوال بردن فرا روايتهاي مذهبي قدم علم كرده است. اين رابطه بين انكار پست مدرنيسم و محافظه‌كاري يا بنياد گرايي ممكن است به توصيف اجزاي اين امر بپردازد كه چرا اظهارات پست مدرنيسم در مورد تجزيه طلبي و چندگونگي به جذب ليبرالها و راديكالها گرايش دارد. همانگونه كه سايروپ و فلكس و باتلر خاطر نشان كرده‌اند، اين امر به سهم خود دليلي است كه چرا تئورسين هاي فمينيست, پست مدرنيسم را اين گونه جذاب يافته‌اند.

بهرصورت ، اگر از سطحي ديگر بنگريم، اين گونه بنظر مي‌رسد كه پست مدرنيسم جايگزين هايي را براي پيوستن به فرهنگ جهاني مصرف ارائه مي‌دهد كه در آن ملزومات و اشكال آگاهي توسط نيروهايي كه فراسوي نظارت فردي است، پيشنهاد مي‌گردد.
اين جايگزين‌ها بر انديشيدن به اجزاي كنش‌ها و كشمكشهاي اجتماعي به عنوان اموري ضرورتاً محلي، محدود و جزيي اما موثر، تمركز يافته‌اند.
سياستهاي پست مدرن با كنار نهادن فرا روايتها ( مانند آزادي تمام طبقات كارگري) و تاكيد بر روي اهداف محلي خاص (مانند گسترش مراكز روزانه نگهداري اطفال براي مادران كارگر در جامعه خودتان) راهي را براي تئوريزه كردن موقعيتهاي محلي، به گونه‌اي انعطاف‌پذير (سيال) و غيرقابل پيشگويي پيشنهاد مي‌نمايد حتي اگر اين امور از روندي جهاني تأثير پذيرفته باشند! بنابراين، شعار سياستهاي پست مدرن به بهترين وجه اين امر مي‌تواند باشد:«جهاني فكر كنيد! محلي عمل كنيد! و نگران هيچ گونه طرح بزرگ و جامعي نباشد!».

 

 

واژگان:

(1)امپرسيونيسم (تاثرگرايي):
اين اصطلاح به احتمال قوي از نام تابلوي نقاشي «كلود مونه» به نام امپرسيون (تأثر):برآمدن خورشيد (1874) گرفته شده‌‌‌است. امپرسيونيستها نقاشان مكتبي بودند كه بويژه نور توجه داشتند
و مي‌‌خواستند آن امپرسيون فرار را از ديدگاهي ذهني ارائه دهند. آنان به بيان صريح هيچ علاقه‌‌‌اي نداشتند و اثري كه خلق مي‌‌كردند به دريافت بيننده بستگي داشت. اصطلاح امپرسيونيسم كم‌كم به حوزه نقد ادبي كشيده شده است. امپرسيونيسم در بيان تكنيك رمان‌نويسي در نگرش به زندگي دروني شخصيت اصلي به جاي توجه به واقيعت نيز بكار رفته‌‌است. نمونه‌‌‌هاي اين شگرد را در آثار جميز جويس، مارسل پروست، دوروتي ريچارد‌‌سون و وير‌‌‌جينيا وولف به فراواني مي‌‌توان‌‌يافت.

(2)كولاژ:

در زبان فرانسه بمعني چسباندن و وصله كردن است. كاربرد آن در نقاشي است و منظور از آن تصويرهايي است كه از تركيب غيرعادي كاغذ، عكس و چيزهاي مشابه بدست مي‌آيد. وقتي نويسنده مخلوطي از كنايه‌ها و اشارات و نقل قولها و عبارات خارجي را در اثرش به كار مي‌برد اين نوآوري او را كولاژ مي‌ناميم.

(3)مينيماليسم (تقليل‌گرايي):
سبك اصلي ادبي يا دراماتيك مبتني بر كاهش دادن مفرط محتواي اثر به حداقل عناصر ضروري، معمولاً در قالبي كوتاه مثل هايكو، قصار، قطعه كوتاه نمايشي يا تك‌گويي، مشخصه كاهشگري غالباً سادگي و خشكي دايره واژگان يا صحنه نمايش و امساك از گفتار تا حد سكوت است و از پيكر تراشي و نقاشي مدرن عاريه شده است و بويژه در آثار اخير نمايشي ساموئل بكت ديده مي‌شود كه نمايشنامه سي ثانيه‌اي‌اش« نفس» نه شخصيت دارد و نه كلام.

(4)تقليد Pastiche
Pasta
به معناي خمير و چسب است (ايتاليايي) و تقليد چهل تكه‌اي از كلمات، جملات يا عبارت كامل يك يا چند نويسنده مي‌باشد. بنابراين نوعي تقليد است و اگر عمدي باشد ممكن است به صورت نوعي پارودي در آيد.

(5)نقيضه (پارودي):
تقليد كلمات، سبك نگارش، لحن و افكار به نحوي كه تمسخرآميز جلوه كند. اين عمل با اغراق در بعضي جنبه‌ها و كم و بيش با پيروي از شيوه كاريكاتوريستها حاصل مي‌شود. در واقع نوعي تقليد هجوآميز است. شاخه‌اي از هجو است كه به قصد اصلاح و نيز استهزا.

بر گرفته از فرهنگ ادبيات و نقد (جي.اي.كادن)

http://mandegar.info/1383/Farvardin83/PostModern.htm

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط حمید |

 

المستقبل - الجمعة 21 تشرين الأول 2005 - العدد 2076 - تقرير الحقيقة - صفحة 32

4 ـ التحقيق الاسترالي
193.ـ في مقابلة مع لجنة التحقيق الدولية المستقلة، ذكر عدنان عضوم، وزير العدل في وقت التفجير، انه كان يعتقد ان محققي اللجنة يجب ان يقتنعوا بهذا التحقيق وان يستجوبوا الاستراليين الستة المشتبه بهم عن هدفهم من السفر. واشار ايضا الى انه مقتنع بانه في ضوء حقيقة ان السيارة المشتبه التي استخدمت في التفجير كانت بمقود على اليمين (كما تستخدم في استراليا)، يجب ان تزيد الشبهات حول هؤلاء الستة المشتبه بهم. اضاف انه يعتقد بانه "نتيجة للاعلام والضغوط الدينية، لم يعط قاضي التحقيق هذه المسألة اهمية كافية".
194.ـ وقام محققو لجنة التحقيق الدولية المستقلة بمراجعة نتائج التحقيقين اللبناني والاسترالي بشأن المشتبه بهم الستة، وكما هو محدد في ما يلي، واستنتجوا انه لا وجود لقاعدة مقنعة بانهم كانوا متورطين في اغتيال الحريري. وبعد الاقتناع بهذه المراجعة، كان محققو اللجنة مدركين انه كان هناك 6 بطاقات هاتفية استخدمت في اطار متصل بالاغتيال، وانتهى هذا الاستخدام في وقت التفجير. ويلاحظ بانه كان هناك 6 مشتبه بهم استراليين، و6 بطاقات هاتفية مشبوهة، وهي صدفة غير معهودة، واعتقدت اللجنة ان مراجعة التحقيقين اللبناني والاسترالي في هذه المسألة ربما تكون حكيمة.
195.ـ وبعد التدقيق في الملف عن قرب، يمكن للجنة ان تحدد النقاط التالية:
* قدمت السلطات اللبنانية تقريرا طلبت فيه مساعدة الانتربول لتحديد واستجواب المشتبه بهم المعروفين، بما يتلاءم مع البروتوكول القائم.
* وكان البروتوكول الذي اتبعه الانتربول صحيحا.
* وتم الاتصال بالسلطات الاسترالية عبر الانتربول لمتابعة هذا الموضوع.
* وقامت السلطات الاسترالية باجراء تحقيق دقيق في هذه المسألة، وقدمت تقريرا بشأن الاكتشافات للسلطات اللبنانية.
* وعلقت السلطات اللبنانية بشكل كليّ هذا الخيط الحالي من التحقيق بالاستناد الى التقرير المقدم من السلطات الاسترالية.
استنتاج:
استنادا الى ما ورد، يجب اعتبار التحقيق الذي قامت به السلطات الاسترالية والاكتشافات التي حصلت عليها، استنتاجا. لم تكن شبهات السيد عضوم موجودة ولم يكن هناك ادلة لدعم هذه الشبهات. ان متابعة هذا الخيط من التحقيق شغل السلطات اللبنانية عن ملاحقة خيوط اخرى من التحقيق.
5 ـ احمد عبد العال
196. كان الشيخ احمد عبد العال، وهو شخصية مهمة في الاحباش، مسؤولا عن العلاقات العامة والعسكرية والاستخباراتية للاحباش، جمعية المشاريع الخيرية الاسلامية، وهي مجموعة لبنانية لها علاقات تاريخية قوية بالسلطات السورية. من المؤكد ان عبد العال شخصية مهمة في ضوء ارتباطاته باوجه عدة من هذا التحقيق، وبالاخص من خلال هاتفه الخلوي الذي قام باتصالات عدة مع الشخصيات المهمة كافة في هذا التحقيق. كذلك، لم يظهر ان هناك اي شخصية اخرى على اتصال باوجه التحقيق المختلفة، مثل عبد العال.
197. استجوب عبد العال كشاهد ولاحقا كمشتبه به من قبل اللجنة. وتدل بعض تصرفاته واقواله خلال الاستجواب على انه كان يخفي معلومات في التحقيق. مثلا، حاول ان يخفي مصدر رقم هاتفه الخلوي من خلال اعطاء بطاقة خطه المدفوعة سلفا في 12 اذار 2005 الى صديقه في الاحباش محمد حلواني، طالبا ان تسجل البطاقة باسم حلواني. وخلال استجواب اللجنة حلواني، اقر بعد ساعات عدة ان رقم الهاتف المذكور كان يستخدمه فعليا احمد عبد العال. اضف الى ذلك، ذكر عبد العال انه ترك منزله وتوجه الى مركز الاحباش، في 14 شباط 2005. وتظهر تسجيلات هاتفه الخلوي انه في الساعة 47:11 اجرى اتصالا برقم، اتصل برقم هاتف منزله مرات عدة مباشرة قبل التفجير: 26:12 و46:12 و47:12. وعندما قال عبد العال للجنة انه اتصل بمنزله بعد قليل من الانفجار في الساعة 56:12، اظهرت تسجيلات الهاتف ان الاتصال جرى في تمام الساعة 54:12 اي قبل دقيقتين من التفجير. وذكر عبد العال انه لم يترك مكتب الاحباش يوم التفجير لاسباب امنية. واظهرت تسجيلات الهاتف 4 اتصالات هاتفية بالضابط في الاستخبارات السورية جامع جامع في تمام الساعة 42:11 و14:18 و23:20 و26:20. وبالنسبة الى شاهد، زار عبد العال مكتب جامع جامع مساء يوم التفجير في الساعة 30:19 وبحث معه موضوع ابو عدس. ايضا، وسجل هاتف عبد العال الخلوي مكالمة مع العميد رستم غزالة بعد زيارته مكتب جامع جامع بقليل، في تمام الساعة 56:19. وحاول عبد العال ايضا تضليل التحقيق من خلال مسألة السيد ابو عدس، ليس فقط من خلال اعطاء السلطات اللبنانية معلومات وافية حول السيد ابو عدس بعد وقت قليل على التفجير، انما ايضا من خلال افادته للّجنة بان جهاز امن الاحباش رأى السيد ابو عدس قبل التفجير في مخيم عين الحلوة الفلسطيني مع ابو عبيدة، مساعد قائد مجموعة عصبة الانصار الارهابية.
198.ـ هناك ايضا اتصالات عديدة بين احمد عبد العال وجهاز امن الدولة اللبناني في يوم التفجير. مثلا، كان عبد العال يقوم باتصال شبه يومي بالعميد فيصل الرشيد، رئيس امن الدولة في منطقة بيروت، وفي 14 شباط 2005، جرت اتصالات هاتفية بينهما عند الساعة 35:10 و08:20 و13:21 و40:21 و16:22. وقام احمد عبد العال باتصال هاتفي مع المشتبه به ريمون عازار من الجيش اللبناني، في 14 شباط 2005، كما اتصل به في 16 و17 شباط 2005. وكان هناك اتصال بين هاتف خلوي خاص بالبير كرم، وهو عضو في استخبارات الجيش اللبناني، واحمد عبد العال في 14 شباط ايضا، في تمام الساعة 12:12، اي قبل 44 دقيقة على التفجير.
199.ـ وهناك اتصالات هاتفية كثيرة جرت من خلال هاتف عبد العال، مع هاتف مصطفى حمدان، اذ ان جرت بين الاثنين 97 اتصالا من شهر كانون الثاني وحتى شهر اذار 2005. وحصلت 4 اتصالات من بين هذه، في 14 شباط 2005، بعد الانفجار. واجرى احمد اتصالين هاتفيين مع اخيه وليد عبد العال، العضو في الحرس الجمهوري، يوم التفجير عند الساعة 15:16 و29:17. كذلك، تلقى عبد العال اتصالا في 11 شباط 2005 عند الساعة 17:22 من غرفة الهاتف نفسها التي استخدمت للاتصال بـ"الجزيرة"، بعد قليل من التفجير في 14 شباط. وتلقى ايضا اتصالا في 4 شباط 2005 عند الساعة 34:19 وفي 26 شباط 2005 عند الساعة 33:9 من غرفة استخدمت للاتصال بوكالة "رويترز" بعد قليل من التفجير.
200.ـ وكان عبد العال متصلا دائما بمحمود عبد العال، شقيقه الذي هو ايضا ناشط في الاحباش. واتصالات محمود عبد العال الهاتفية في 14 شباط هي ايضا مثيرة للاهتمام: اجرى اتصالا هاتفيا قبل التفجير في تمام الساعة 47:12 ظهرا مع الرئيس اللبناني اميل لحود، وعند الساعة 49:12 بهاتف ريمون عازار الخلوي.
201ـ ولعبد العال ايضا علاقات ملحوظة بمخزن سلاح مهم اكتشف في جنوب بيروت في تموز 2005. ودهمت قوى الامن الداخلي مخزن السلاح هذا في 26 تموز 2005، واوقف 5 اشخاص على علاقة قوية بميليشيا المرابطون السابقة. وافيد بان احد الموقوفين سائق ومرافق ماجد حمدان، شقيق مصطفى حمدان، الذي يدير شركة كانت تقوم بضمان امن فندق سان جورج. وافيد بان عبد العال دبر لموقوف ثان وظيفة كهربائي في القصر الجمهوري.ايضا، وبعد الاعتقالات فورا، اختفى شخص آخر واتصل بشكل مفاجئ باحمد عبد العال.
استنتاج:
ويجعل الدليل احمد عبد العال، ضمنا علاقاته بشخصيات مهمة وخصوصا مصطفى حمدان والحرس الجمهوري فضلا عن اتصالاته الهاتفية وتورطه في التحقيق اللبناني، شخصية اساسية في اي تحقيق جار.
6 ـ استنتاجات
202ـ ان وجهة نظر اللجنة هي ان الاغتيال الذي حصل في 14 شباط 2005 قامت به مجموعة منظمة بشكل جيد، فضلا عن موارد مهمة وامكانات. وتم التحضير للجريمة على مدى اشهر عدة. ولهذه الغاية، تمت مراقبة اوقات ومواقع تحركات السيد رفيق الحريري وتم تسجيل خطوط تحركت موكبه بشكل مفصل.
203ـ وبناء على اكتشافات اللجنة والتحقيق اللبناني حتى الان، وعلى قاعدة الادلة الحسية والوثائقية التي جمعت، والدلائل التي تم التوصل اليها حتى الان، هناك دليل متجمع يشير الى التورط السوري واللبناني في هذا العمل الارهابي. انها حقيقة معروفة جدا انه للاستخبارات العسكرية السورية وجود متغلغل في لبنان على الاقل حتى انسحاب القوات السورية تنفيذا للقرار 1559. وكان كبار المسؤولين الامنيين السابقين في لبنان معينين من قبلهم. ومع تدخل الاستخبارات السورية واللبنانية بشكل منسق في المؤسسات اللبنانية والمجتمع، سيكون من الصعب تصور سيناريو جرت فيه مؤامرة معقدة لاغتيال احد من دون علمهم.
204ـ من وجهة نظر اللجنة ان قضية اغتيال السيد الحريري كانت قضية استقطاب سياسي شديد وتوتر. الاتهامات والاتهامات المضادة استهدفت على وجه الخصوص السيد الحريري خلال الفترة التي سبقت اغتياله، وعززت استخلاص اللجنة من ان الدافع وراء الاغتيال كان سياسيا. ان الاغتيال ليس عمل افراد، بل عمل مجموعة، ويبدو انها مسألة غش وفساد وتبييض اموال، وهذا يمكن ان يكون دافعا لافراد للاشتراك في العملية.
205ـ تعتبر اللجنة ان التحقيق يجب ان يتواصل في الفترة المقبلة. في فترة الاربعة اشهر اكثر من 400 شخص تم الاستماع اليهم، وتمت مراجعة 60000 الف وثيقة، وتم التعرف على عدد من المشتبهين، وتم بناء خيوط رئيسية. لكن لم ينتهي التحقيق الى الان.
206ـ ان اللجنة تستخلص ان مواصل التحقيق يجب ان يتواصل من خلال السلطات القضائية والامنية اللبنانية، التي اثبتت خلال التحقيق، انها بمساعدة ودعم دوليين، تستطيع ان تتقدم ومع الوقت ان تعمل بشكل مهني ومؤثر. في الوقت ذاته، يجب ان تنظر السلطات اللبنانية في كل القضايا المتشعبة بما فيها التحويلات المالية في بنك المدينة. ان تفجير 14 شباط (فبراير) يحتاج الى تقويم الظروف التي حدثت في تفجيرات قبلها بعدها، لاحتمال وجود ارتباطات بين بعضها، ان لم يكن بينها كلها.
207ـ لذلك فإن اللجنة ترى ان جهدا مدعوما من قبل المجتمع الدولي لتأسيس ارضية للتعاون والمساعدة مع السلطات اللبنانية في حقلي الامن والقضاء، امر ضروري. هذا يعزز بشكل كبير ثقة الشعب اللبناني بنظامهم الامني، فيما يقوم ببناء ثقته الداتية في قدراته.
208ـ ان قرار اجراء تعيينات امنية جديدة دعمته كل الفئات اللبنانية، كان ذلك خطورة مهمة نحو تعزيز نزاهة ومصداقية اجهزة الامن. على الرغم من ان ذلك حدث بعد اشهر من الفراغ الامني الانقسام الطائفي الشديد. ان هناك الكثير مما يجب عمله للتغلب على الانقسام الطائفي، وفصل الامن عن السياسة، واعادة هيكلة اجهزة الامن لتلافي اعطاء التقارير المتوازية والاستنساخ ولتطوير عملية المحاسبة.
209ـ تستخلص اللجنة، انه وبعد مقابلة الشهود والمشتبهين في الجمهورية العربية السورية وتبينان ان خيوط عدة تتجه مباشرة الى مسؤولي الامن السوريين في كونهم متورطون في الاغتيال، انه مطلوب من سوريا ايضاح جزء كبير من المسائل غير المحلولة. وفيما ان السلطات السورية، وبعد تردد، تعاونت بدرجة محدودة مع اللجنة، فإن بعض الذين تم الاستماع اليهم حاولوا تضليل التحقيق من خلال اعطاء تصريحات خاطئة او غير صحيحة. ان الرسالة التي بعث بها وزير الخارجية في الجمهورية العربية السورية فاروق الشرع ثبت انها تتضمن معلومات خاطئة. ان الصورة الكاملة حول الاغتيال يمكن الوصول اليها فقط من خلال تحقيق مكثف وذي مصداقية بشفافية وانفتاح وفق معايير الامن الدولية.
210ـ كنتيجة لتحقيق اللجنة حتى الان، تم اعتقال عدد من الاشخاص واتهموا بالتآمر في ارتكاب جريمة وجرائم ذات صلة باغتيال السيد الحريري و22 شخصا آخرا. ان اللجنة ترى ان جميع الاشخاص، بمن فيهم اولئك الذين اتهموا بجرائم يجب ان يعتبروا ابرياء الى ان تثبت ادانتهم في محاكمة عادلة.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط حمید |

 

المستقبل - الجمعة 21 تشرين الأول 2005 - العدد 2076 - تقرير الحقيقة - صفحة 31

175ـ كما أشير قبلا، فان الاستجوابات اللبنانية شملت، في سياق التحقيق، أصدقاء السيد ابو عدس وجيرانه القدامى ومعارفه من المسجد وزملائه في وظائف سابقة. ان عددا من هؤلاء قد أعيد استجوابهم من قبل لجنة التحقيق الدولية المستقلة التابعة للأمم المتحدة. إن أحدا منهم لم يسمع ابدا بـ"النصرة والجهاد"، المجموعة التي زُعم ان ابو عدس عضو فيها وفقا لرسالة الفيديو عن التفجير الانتحاري. لقد سرد العديد منهم قصصا متشابهة عن أخذهم من قبل قوى الأمن الداخلي وهم مكبلي الايدي ومعصوبي الاعين وعراة، وانهم احتجزوا لفترة من الوقت واستجوبوا حول السيد ابو عدس وارتباطاته بجماعات اسلامية، وقد اشار معظمهم الى انهم شاركوا مستجوبيهم بوجهة نظرهم حول ان ابو عدس مستوحد وانطوائي ولا يمتلك الفطنة التي تمكنه من ارتكاب جريمة كهذه.
176ـ جوابا على طلب رفع عبر السلطات اللبنانية، ابلغت السلطات السورية لجنة التحقيق الدولية المستقلة التابعة للأمم المتحدة ان سجلات الكومبيوتر لديها لا تظهر اي اشارة الى ان السيد ابو عدس قد دخل سوريا او غادرها. وابلغت السلطات العراقية السلطات اللبنانية، عبر السفارة العراقية في بيروت، بان السيد ابو عدس لم يحصل على تأشيرة دخول الى العراق.
177ـ ان لجنة التحقيق الدولية المستقلة التابعة للأمم المتحدة ايضا طلبا للحصول على تفاصيل من اي منظمة داخل لبنان قد تكون قد اخضعت السيد ابو عدس للمراقبة بين ايلول (سبتمبر) 2004 وكانون الثاني (يناير) 2005. وأكدت الملفات التي تم الحصول عليها ردا على هذا الطلب ان ما من دائرة في لبنان أخضعت السيد ابو عدس لأي نوع من الرقابة خلال الفترة المشار اليها.
178ـ، ان عددا من المصادر، موثوق فيها وغيرها، قدمت معلومات عن دور السيد ابو عدس وأماكن وجوده. وعلى الرغم من ان المعلومات المقدمةلم تكن مثبتة بشكل مستقل، فان ايا من معلومات المصدر لم يدعم نظرية انه كان مفجرا انتحاريا وحيدا يعمل لمنظمة اسلامية متطرفة. في الواقع، كل معلومات المصدر اشارت الى ترجيح ان ابو عدس استخدم من قبل السلطات اللبنانية والسورية ككبش فداء، ولم يكن مرتكبا للجريمة بنفسه. مثلا، احد الشهود ادعى انه رأى ابو عدس في الممر خارج مكتب رستم غزالة في عنجر في كانون الاول 2004. شاهد آخر ادعى ان ابو عدس كان محتجز حاليا في سجن في سوريا وسيقتل عندما ينتهي التحقيق. وبحسب هذا الشاهد، فان ابو عدس لم يكن له دور في الاغتيال الا كفخ، وشريط الفيديو سجل تحت التهديد بمسدس قبل 45 يوما من الجريمة. وافاد لاحقا بان الجنرال آصف شوكت اجبر ابو عدس على تسجيل الشريط قبل 15 يوما من الجريمة في دمشق. وافاد ايضا بان الشريط اعطي للجزيرة بواسطة امرأة تدعى "ام علاء". شاهد اخر افاد انه في اليوم الذي تلا يوم الاغتيال، أصر العميد فيصل رشيد على ان القضية حلت وان منفذ الاغتيال هو ابو عدس في عملية انتحارية وان جثة ابو عدس ما زالت في مسرح الجريمة. افاد زهير الصديق انه في مطلع شباط 2005، رأى ابو عدس في مخيم تدريب في الزبداني في سوريا، وان معلوماته هي ان ابو عدس خطط في الاساس لتنفيذ الاغتيال لكن غير رأيه في اللحظة الاخيرة. وقال ان ابو عدس قتل بعد ذلك بواسطة السوريين وان جثته وضعت في عربة تحتوي على القنبلة وهكذا فجرت في مسرح الجريمة.
179­ حتى الان، لم يتم العثور على دليل حمض نووي في ساحة الجريمة يمكن ربطه بابو عدس.
180­ على الرغم من مرور اشهر من التحقيقات من جانب لجنة التحقيق والسلطات اللبنانية، يبقى ابو عدس شخصية غامضة. بعض النقاط المهمة ما زال يمكن القيام بها، في ما يتعلق بتحقيق ابو عدس.
181­ بخلاف شريط الفيديو نفسه الذي يعود بالقطع لأبو عدس، ليس هناك اي دليل يدعم فكرة انه نفذ الجريمة من خلال تفجير انتحاري. ليس هناك دليل، بخلاف ادعاء الشريط نفسه، على وجود مجموعة تسمى النصرة والجهاد في سوريا الكبرى. ليس هناك معلومات عن مجموعة كهذه من اي مصادر علنية قبل الرابع عشر من شباط 2005، وعلى سبيل المثال، لا السلطات اللبنانية ولا اصدقاء ومعارف ابو عدس يبدو انهم سمعوا عن هذه الجماعة قبل يوم الاغتيال. ولم يكن لدى اي من السلطات الامنية في الدول المجاورة التي طلبت منها اللجنة معلومات عن الاغتيال اي معرفة بهذه الجماعة. اكثر من ذلك، فان اختفاء ابو عدس في 16 كانون الثاني 2005 لم يفسر بطريقة متناسبة مع نظرية انه سيكون مفجرا انتحاريا بعد شهر. ويلاحظ ان أيا من الذين عرفوا أبو عدس اعتبر ان من المرجح ان يرتكب ابو جريمة من هذا النوع، في ضوء طبيعته ومستوى ذكائه. في النهاية، على الرغم من انه هناك دائما احتمال لعدم العثور على اثر للحمض النووي لمفجر انتحاري يفجر عبوة ناسفة ضخمة، فمن الملاحظ انه ليس هناك اثر للحمض النووي لابو عدس في مسرح الجريمة ولا اي دليل اخر، شاهد مثلا على انه كان موجود في مسرح الجريمة في وقت الجريمة.
182­ لكن أحد أوجه التحقيق حتى تاريخه واضح: الكثير من المعلومات حول ابو عدس واختفائه تشير الى سوريا. فسجل السفر الغريب لخالد طه، الذي يشير الى دخول الى لبنان من سوريا قبل يوم من اختفاء ابو عدس، وكذلك محاولته للتغطية على وجوده في سوريا عن طريق القول ان الرسائل الالكترونية جاءت من تركيا بينما في الحقيقة جاءت من سوريا، هي مؤشرات من نوع الادلة على ان سوريا متورطة في اختفاء ابو عدس والذي لا يمكن اعتباره مجرد مصادفة. اكثر من ذلك، المعلومات الغامضة الموحدة حول "محمد" تشير الى انه على الارجح سوري، والعودة المفاجئة من سوريا لصديق ابو عدس المفضل السوري زياد رمضان بعد قليل من استجوابه من قبل السلطات اللبنانية، كلها امور تشير الى علاقة لسوريا في اختفاء ابو عدس. اخيرا، الكثير من معلومات المصدر المتعلقة بمصير ابو عدس تشير الى سوريا والمسؤولين السوريين وكذلك لبعض المسؤولين اللبنانيين. وبينما من الصحيح ان القليل من معلومات هذا المصدر تم تأكيدها بشكل مستقل، فانه من المهم ان لا معلومات تشير الى اي كائن آخر بكونه متورطا في اختفاء ابو عدس او انه كان انتحاريا. على الرغم من ان ذلك ليس قاطعا، فان تلك الارتباطات المتكررة لسوريا تحتمل تحقيقات اضافية.
استنتاج:
ليس هناك دليل على ان ابو عدس ينتمي الى جماعة "النصرة والجهاد في بلاد الشام" كما ادعى شريط "الجزيرة"، ولا حتى ان جماعة كهذه موجودة الان. لا مؤشرات (غير الشريط) على انه قاد شاحنة مليئة بالمتفجرات قتلت الحريري. الدليل يظهر ان من المرجح ان ابو عدس غادر منزله في 16 كانون الثاني 2005، وأُخذ، طوعا او كرها، الى سوريا، حيث اختفى منذ ذلك التاريخ.
2 ـ تحليل الاتصالات الهاتفية
183 ـ أحد أهم وجوه التحقيق كان في تحليل الاتصالات الهاتفية، ثم استخدام برنامج خاص لتحليل والتحقيق في الاتصالات الهاتفية مع أمور تم التعرّف عليها بأنها الأهم للتحقيق ما سمح للجنة التحقيق بالوصول إلى نتائج منظورة مع عدد محدود من العاملين وبوقت محدود. المساعدة من قبل شركات الهاتف والسلطات كان مهماً لجعل التحليل مؤثراً.
المعلومات نفسها حول الخطوط الأرضية تم توفيرها للجنة من خلال وزارة الاتصالات، هذا التعاون كان ذا قيمة بحيث سمح للمحققين بتحليل اتصالات محددة لمشتركين ومعرفة كيفية القيام باتصالات بين مجموعات محددة من المشتركين.
اللجنة طلبت معلومات حول ما مجموعه 2235 مشترك وحصلت على معلومات بشأن اتصالات لحوالى 70195 مخابرة هاتفية.
تحليل الاتصالات الهاتفية التي كانت مهمة في تحقيق تقدم واجراء ربط مع العناصر الأساسية سيتواصل ليكن جزءاً رئيسياً من مجريات التحقيق.
184 ـ بحسب غسان بن جدو، مدير مكتب الجزيرة، تلقت الجزيرة اربع اتصالات بعد ظهر 14 شباط قبل بث شريط أبو عدس، وبينت التسجيلات ورود ثلاث اتصالات فقط للجزيرة بعد ظهر ذلك اليوم الساعة 11:14 و27:15 و04:17.
185 ـ لم يكن ممكناً تحديد وقت ومصدر الاتصال الرابع للجزيرة.
186 ـ ليلى البسام التي تعمل لرويترز أفادت بأنهم (رويترز) تلقوا اتصالاً هاتفياً واحداً في 14 شباط حول ادعاء أبو عدس مسؤوليته في التفجير وبينت التسجيلات انها حصلت الساعة 11:14.
187 ـ بينت السجلات الهاتفية بأنه تم استخدام نفس البطاقة المدفوعة سلفاً للاتصال برويترز والجزيرة في كل الاتصالات الواردة أعلاه، تم اصدارها في بيروت، نجار، في العاشر من شباط 2005.
الاتصالات بالجزيرة ورويترز تم استخدامها من أربع أكشاك هاتف في بيروت تقع معظمها قرب الاسكوا في وسط بيروت وعلى بعد نحو كيلومترين من ساحة الجريمة، هذه البطاقات استخدمت فقط للاتصال بالجزيرة ورويترز ولا يوجد سجلات عما إذا تم استخدام البطاقات في اتصالات أخرى.
188 ـ شريط اعتراف أبو عدس بارتكاب الجريمة، وضع مباشرة أمام مبنى الاسكوا، حصلت لجنة التحقيق وشاهدت شرائط المراقبة التلفزيونية من الاسكوا بتاريخ 14 شباط في محاولة للتعرف على الافراد والآليات التي تم استخدامها لوضع الشريط في مكانه وللاتصالات الهاتفية بالجزيرة.
بعد مشاهدة الصور لم يكن هناك إمكانية للتعرف بوضوح لأي آلية أو شخص يقترب من الشجرة التي وضع عليها الشريط.
أعضاء من لجنة التحقيق استجوبوا حراسا من شركة"PROTECTION" للأمن المسؤولة عن تأمين الحماية والأمن لموقف السيارات المجاور للاسكوا ومبنى الجزيرة الواقعين في وسط بيروت. بكل الأحوال لم يلاحظ حراس الأمن المستجوبين والذني كانوا في الخدمخة في ذلك اليوم أية حركة غير اعتيادية بشأن وضع الشريط على الشجرة أمام الاسكوا.
استنتاج
لم يكن ممكناً حتى اللحظة التعرف على الشخص أو الأشخاص المسؤولين عن الاتصال بالجزيرة، ورويترز في الرابع عشر من شباط أو الشخص أو الأشخاص المسؤولين عن شريط السيد أبو عدس.
3 ـ استخدام بطاقات الهاتف المدفوعة سلفا:
189. حصل قاضي التحقيق الياس عيد على تسجيلات الاتصالات الهاتفية كافة مع الجزيرة في 14 شباط (فبراير) 2005، واطلع عليها. واعتبر القاضي عيد ان اتصالا واحدا من هاتف خلوي مع "الجزيرة"، مهم على وجه الخصوص: اتصال بـ"الجزيرة" من بطاقة مدفوعة سلفا في تمام الساعة 70:10 ليل 14 شباط 2005. وتلقى خط البطاقة المدفوعة سلفا هذا اتصالا هاتفيا بعد دقيقة من التفجير في 57:12 ظهرا، من غرفة هاتف في طرابلس قرب مبنى توجد فيها الاستخبارات السورية. وفي 30 كانون الثاني، حصل اتصال هاتفي على الخط الثابت في منزل السيد ابو عدس، من نفس غرفة الهاتف في طرابلس.
190. حصلت لجنة التحقيق الدولية المستقلة على تسجيلات المكالمات الهاتفية لرقم البطاقة المدفوعة سلفا (03925152) استنادا الى هذه المعلومات من القاضي عيد، واطلعت عليها. وكشف تحقيق اللجنة حتى الان، انه عندما لا يكون هناك مشترك معروف، تحمل البطاقة الاتصالات المهمة. وفي 8 شباط 2005، مثلا، اجرى هذا الخط الهاتفي اتصالا مع رقم يملكه طارق عصمت فخر الدين. والسيد فخر الدين، وهو رجل اعمال معروف، مرتبط وقريب من رئيس الوزراء حينها، عمر كرامي. واجرى طارق فخر الدين ايضا، بعد ساعات على التفجير، مع الجنرال مصطفى حمدان والجنرال ريمون عازار والجنرال علي الحاج والضابط في الاستخبارات السورية جامع جامع.
وكذلك، اجرى اتصالا هاتفيا مع ابن اخيه رائد فخر الدين في الساعة 37:13 في 14 شباط 2005. ورائد فخر الدين هو مشتبه في انه اشترى البطاقات الهاتفية المدفوعة سلفا التي استخدمت لتنظيم الاغتيال. واجرى الخط الهاتفي ايضا اتصالات مع خط هاتفي آخر، كان يتصل بهاتف رائد فخر الدين الخلوي في كانون الاول 2004، وكانون الثاني وشباط واذار 2005.
191.ـ واجرى هذا الخط الهاتفي ايضا اتصالات مع عدد من المسؤولين اللبنانيين والسوريين. مثلا، كانت البطاقة على اتصال مع 3 ارقام مختلفة، كان بدورها تتصل بهاتف مصطفى حمدان في كانون الثاني واذار وتموز 2005. وقبل يومين من الانفجار، في 12 شباط 2005، اتصل هذا الخط ايضا مع هاتف خلوي يخص الوزير السابق عبد الرحيم يوسف مراد. واجرى هاتف السيد مراد اتصالا بدوره مع علي الحاج بعد الانفجار.
وبشكل ملفت، جرى اتصال بين هاتفي السيد مراد وطارق عصمت فخر الدين في 17 كانون الثاني 2005، بعد يوم على اختفاء احمد ابو عدس. كما اجرى هذا الخط الهاتفي اتصالات مع رقم هاتفي، كان بدوره على اتصال بشكل معتاد مع رقم هاتف خلوي يخص السياسي ناصر قنديل، واجرى الخط اتصالات مع رقمي هاتف خلوي في شباط واذار 2005، كانا بدورهما على اتصال في 14 و17 شباط 2005 مع رقم الهاتف الخلوي الذي يستخدمه الضابط في الاستخبارات السورية جامع جامع.
192.ـ واجرى خط الهاتف اتصالات في 5 كانون الثاني 2005 مع رقم هاتف، كان على اتصال في 26 كانون الثاني 2005 مع رقم هاتف يونس عبد العال من الاحباش، وهو اخ المذكور اعلاه احمد عبد العال. وكان الخط البطاقة المدفوعة سلفا على اتصال في 5 كانون الثاني مع رقم هاتف مختلف، كان على اتصال مرتين في 10 كانون الثاني 2005 مع رقم هاتف يملكه وليد عبد العال، وهو اخ ليونس واحمد عبد العال وعضو في كتيبة الحرس الجمهوري التابعة لمصطفى حمدان.
استنتاج:
ان مستخدم او مستخدمي بطاقة الهاتف المدفوعة سلفا في 14 شباط 2005 على قدر من الاهمية، وكشف هوية هذا الشخص او هؤلاء الاشخاص، اذا كان ممكنا، هو اولوية لهذا التحقيق.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط حمید |

 

المستقبل - الجمعة 21 تشرين الأول 2005 - العدد 2076 - تقرير الحقيقة - صفحة 30

1 ـ ساعد كثير من الناس الفريق الهولندي في التحقيق في موقع الجريمة، منهم ضباط الأدلة الجنائية في قوى الأمن الداخلي، وفريق غطاسين بريطانيين، وخبير متفجرات فرنسي، وعالم أدلة جنائية من شمال ايرلندا، ومهندس كهربائي ألماني متخصص في اجهزة التشويش، وفريق خبراء يابانيين في التحقيق في مواقع الجرائم، وخبير سيارات ألماني، وخبير سيارات هولندي وعدد من الخبراء اللبنانيين.
156 ـ سُلّم الى اللجنة تقرير متماسك وشامل عن الخلاصة والنتائج المستقاة من التحقيق في موقع الجريمة. والتقرير في 87 صفحة وقد تضمن في خلاصته اربع نقاط أساسية:
1 ـ انفجار مواد شديدة الانفجار
يثبت الضرر الذي لحق بالمباني والسيارات وأْعمدة الانارة المحيطة بالمكان والأشياء الأخرى القريبة من الانفجار ان مقداراً كبيراً من المفتجرات استخدم في التفجير عند الجانب الأيسر امام المدخل الاساسي في فندق "سان جورج"، في شارع ميناء الحصن. وأشعل الانفجار النار في عدد من السيارات على مسافة بين 20 و30 متراً من مركز الانفجار. ومن خربطة الانفجار يبدو واضحاً انه كان ناتجاً من مواد شديدة الانفجار.
2 ـ شاحنة متسوبيشي الصغيرة
طبقاً للأدلة المادية التي جُمعت والبقايا البشرية التي تعرّف اليها خبير الأدلة الجنائية اللبناني، وشريط مصرف "اتش.اس.بي.سي" والضرر اللاحق بالسيارات التي كانت متوقفة في الشارع، يرجح ان التفجير حدث بواسطة شاحنة متسوبيشي صغيرة كانت محملة القنبلة المصنوعة محلياً، ففجّرت لدى مرور سيارات موكب الحريري الست. وقد وجد رقم محرك هذه الشاحنة بين الركام في ساحة الجريمة. وأرشد رقم المحرك هذا الى رقم تسجيل السيارة وسنة صنعها.
ولم يُعثر على بقايا من القنبلة المصنوعة محلياً بين الركام، سوى قطع شاحنة متسوبيشي الصغيرة التي وضعت فيها القنبلة المصنوعة محلياً. وكان هذا متوقعاً بسبب قوة الانفجار وحجم المتفجرات المستخدمة. ووُجدت بعض قطع متضررة من دارة كهربائية قد تكون استخدمت في التفجير. لكن لا بد اولاً من ان يتفحض خبراء الكترون بقايا هذه الدارة، التي قد تنم عن وجه استخدامها.
3 ـ موضع سيارات الموكب والسيارة المفخخة
حين فُجّرت الشحنة الناسفة كانت شاحنة متسوبيشي الصغيرة متوقفة تقريباً في صف السيارات الأخرى المتوقفة على الشارع امام فندق "سان جورج"، ومقدمها مواجه للغرب. ولم تكن متوقفة باصطفاف تام مع بقية السيارات، استناداً إلى اتجاه قوة الانفجار إلى سيارة فورد الحمراء التي كانت على الأرجح الغالب متوقفة مباشرة أمام الشاحنة متسوبيتشي. وقد أصيبت سيارة فورد هذه بأشد الضرر من يسار الخلف. وهذا يعني أن الشاحنة الصغيرة لم تكن متوقفة باصطفاف تام مع السيارة الحمراء فورد.
وبين سيارات الموكب الست كانت السيارة السوداء مرسيدس، ورقمها 404 هي الأقرب إلى مركز الانفجار، حين فجّرت الشحنة الناسفة، وكانت اتجاه قوة الانفجار نحو هذه السيارة من الجانب الأيمن. وهذا يعني على الأرجح انها كانت بجانب الشاحنة ميسوبيتشي. ومن ملامح الضرر يمكن القول إن السيارات حاملة الأرقام 401 و402 و403، وكان في الأخيرة السيدان الحريري وفليحان، كانت قد مرت لتوّها بجانب الشاحنة ميتسوبيشي حين حدث الانفجار. ووقع أشد الضرر بالسيارتين 405 و406 في الجانب الأمامي الأيمن، أي انهما لم تكونا قد تجاوزتا الشاحنة ميتسوبيشي بعد، حين حدث الانفجار.
4 ـ جهاز تفجير القنبلة المصنوعة محلياً
تدل الأدلة المادية في هذا التقرير والعثور على أشلاء بشرية صغيرة لشخص غير معروف، وعدم العثور على أشلاء كبيرة مثل السيقان أو الأرجل أو الكف أن تشغيل العبوة الناسفة تولاه انتحاري.
وثمة احتمال آخر أضعف بقليل، وهو التفجير من بعد. إلا أن أي أثر لجهاز التفجير من بعد، لم يعثر عليه في موقع الجريمة.
فريق الأدلة الجنائية البريطاني
157 ـ في 5 أيلول/سبتمبر 2005، سلم فريق الأدلة الجنائية البريطاني تقريره إلى اللجنة. وكان الفريق مؤلفاً من سبعة أشخاص. وكان غرضه فحص قاع البحر ومرفأ السفن السياحية المجاور لموقع الجريمة. وفيما كان الفريق يقوم بمهمته، عاونه غطاسون لبنانيون من فريق الإطفاء والإنقاذ في الدفاع المدني. وجمعت 40 قطعة في هذا المسح البحري، ومعظمها ركام سيارات.
فريق الأدلة الجنائية الياباني
158 ـ في 27 أيلول/سبتمبر 2005، سلم فريق الأدلة الجنائية الياباني تقريره، وكان مؤلفاً من ثلاثة خبراء أدلة جنائية يرافقهم مترجم. وكان غرض الفريق التعرف على شاحنة ميتسوبيشي الصغيرة.
159 ـ تفحص الفريق الياباني كل الأدلة المجموعة من موقع الجريمة وأحصى 69 قطعة يشتبه في أنها قطع من الشاحنة المذكورة، من هذه 44 قطعة تأكد انها قطع شاحنة ميتسوبيتشي صغيرة، من صنع شركة "ميتسوبيتشي فيزو" في اليابان.
160 ـ عرفت أخيراً الشاحنة الصغيرة ميتسوبيشي. فقد سُرقت من مدينة ساغاميهارا في اليابان، في 12 تشرين الأول/اكتوبر 2004.
خبراء القنابل المصنوعة محلياً الايرلنديون والفرنسيون
161 ـ وافق الخبراء على ما جاء في تقرير خبراء الأدلة الجنائية الهولنديين.
الخلاصة:
حدث الانفجار الذي قتل السيد الحريري و22 آخرين فوق سطح الأرض، ولهذا الغرض استُخدم ما لا يقل عن 1000 كيلوغرام من المتفجرات العسكرية.
بعد الجريمة: التحليل والتقييم
162 ـ بذلت اللجنة جهوداً مكثفة لوضع خريطة تحرك السيد الحريري وما فعل قبل الانفجار، وكذلك التحركات والأفعال الأخرى، من أجل اكتشاف الحافز والأسباب التي أدت إلى هذه الجريمة.
163 ـ عُقدت لقاءات مع أقاربه ومعاونيه وأصدقائه والعاملين معه وزملائه، ولم يفض أي من هذه الجهود إلا إلى الوقائع التي مهدت لاستقالة السيد الحريري من رئاسة الحكومة.
164 ـ لقد عززت هذه المعلومات صورة علاقة التوتر بين السيد الحريري من جهة والرئيس لحود والسلطات السورية من جهة أخرى. وأضيف دليل من محادثة الهاتف بين اللواء غزالة ومسؤول لبناني كبير في 19 تموز 2004؛ الحوار بين الرئيس الأسد والسيد الحريري في 26 آب 2004، في سوريا، التوجه إلى السيد الحريري عن طريق يحيى العرب، وسام الحسن وسليم دياب في تشرين الأول ـ تشرين الثاني 2004 لزيادة الأمن حوله بسبب التوتر وردّ الحريري "بأنهم لا يجرؤون على المسّ بي"؛ اللقاء بين الجنرال غزالة ويحيى العرب في 13 شباط 2005، وردّ السلطات اللبنانية على توزيع زيت زيتون خلال شباط 2005.
165 ـ كل اللاعبين الرئيسيين بين السلطات اللبنانية المتنافسة جرى استجوابهم، وكذلك الخبراء المنخرطين في الاجراءات الأولية للتحقيق، التحقيق المبكر أظهر ان أحداً لم يقل انه كان لديه أي مؤشر مهما كان صغيراً عن ان شيئاً ما يجري حول السيد الحريري يمكن ان يهدد حياته. الجهود التي قامت بها اللجنة خلال فترة محدودة من الوقت وصلت إلى استنتاج على طرف نقيض من ذلك. كانت هناك اشارات تحذير عديدة تتعلق بالسيد الحريري في محيطه المباشر بعد ما حصل في النصف الثاني من العام 2004، خصوصاً عندما يأتي الأمر إلى سياق تجارب لبنانية سابقة لهجمات تستهدف أفراداً من خلال متفجرات.
166 ـ في 30 آب 2005، أوقفت السلطات اللبنانية واحتجزت أربعة مسؤولين رفيعي المستوى في الجهاز الأمني والاستخباري اللبناني، بعد مذكرات اعتقال أصدرها المدعي العام اللبناني بالاستناد إلى توصيات من لجنة التحقيق الدولية بأن هناك سبباً يستدعي توقيفهم واحتجازهم بالتآمر على القتل في ما يتعلق باغتيال الحريري. الأشخاص الموقوفون هم المدير العام السابق للأمن العام اللواء الركن جميل السيّد والمدير العام السابق لقوى الأمن الداخلي اللواء علي الحاج والمدير السابق للاستخبارات العسكرية العميد ريمون عازار ورئيس الحرس الجمهوري العميد مصطفى حمدان.
167 ـ الأربعة استجوبوا من قبل لجنة التحقيق بحضور محامين، واصل كل منهم نفي أي تورط في تخطيط أو تنفيذ اغتيال الحريري، أو أي علم مسبق بمثل هذه المؤامرة، أو القيام أو إصدار الأمر بالقيام بأعمال مخصصة لاعاقة التحقيق بعد ذلك.
168 ـ كما في أي تحقيق، كانت نقاط الانطلاق بالنسبة للجنة التحقيق هي ضحايا الجريمة، مسرح الجريمة والشهود، بالاضافة إلى ذلك ركزت اللجنة على خمسة تحقيقات فرعية.
1ـ أحمد ابو عدس
169ـ ان تحقيق لجنة التحقيق الدولية المستقلة التابعة للأمم المتحدة بشأن السيد أحمد ابو عدس أوصل الى التركيز على السعي الى تحديد أماكن وجود السيد أبو عدس وتقويم إمكان ان يكون السيد ابو عدس هو فعلا المفجر الانتحاري مثلما زُعم.
170ـ لم تتمكن لجنة التحقيق الدولية المستقلة التابعة للأمم المتحدة من مقابلة والد السيد أبو عدس، الذي كان قد خضع لاستجواب من قبل السلطات اللبنانية في 14 شباط (فبراير) 2005، لأنه كان قد توفى في 7 آذار (مارس) بعد فترة قصيرة من استدعائه للمثول امام قاضي التحقيق.
171ـ والدة السيد ابو عدس، نهاد موسى، خضعت للاستجواب من قبل لجنة التحقيق الدولية المستقلة التابعة للأمم المتحدة في 7 تموز (يوليو) 2005، وهي كانت قد خضعت قبلا للاستجواب اربع مرات على الاقل من قبل السلطات اللبنانية، المرة الاولى في 14 شباط (فبراير) 2005. لقد احتجزت هي ووالد السيد ابو عدس، تيسيرموسى ، بشكل غير شرعي لنحو 10 ايام. وهي أفادت بانها أبلغت السلطات اللبنانية التالي: اختفى السيد ابو عدس في 16 كانون الثاني (يناير) 2005 ولم تسمع عنه شيئا منذ ذاك الحين. ووفقا لما قالته، فان السيد ابو عدس أوضح لها في مطلع كانون الثاني (يناير) انه التقى شخصا تعرفه هي فقط باسم "محمد" وهو يريد التحول من المسيحية الى الاسلام، وان السيد ابو عدس كان يساعده في ذلك. وأشار السيد ابو عدس الى محمد كان يبدو غنيا وانه قد يغيب احيانا لمدة اسبوع او ما يقارب ذلك. وبعد إحدى غيباته، عشية السبت في 15 كانون الثاني (يناير) 2005، اتصل محمد على رقم المنزل. أخبر محمد السيد ابو عدس بانه سيأتي لاصطحاب السيد ابو عدس في الصباح التالي وبانه يحضّر له مفاجأة. غادر السيد ابو عدس مع محمد في الصباح التالي واعدا أمه بانه قد يغيب لساعات قليلة، بما انها كانت قد طلبت منه مساعدتها في تنظيف سجادة كبيرة. لم يعد السيد ابو عدس أبدا. صباح الاثنين تلقت والدة السيد ابو عدس اتصالا من شخص قال لها بالا تقلق بشأن أحمد باعتبار انه في طرابلس حيث تعطلت سيارتهم وهم في انتظار تصليحها. خمنت السيدة موسى ان هذا الشخص هو ذاته المدعو "محمد" الذي تحدثت معه عبر الهاتف قبل يومين. طلبت التحدث الى ابنها، لكن قيل لها ان ابنها ينتظر في منزل حيث لا هاتف وان المتصل يتحدث من كاراج تصليح السيارة. قال المتصل للسيدة موسى ان ابنها سيعود في الوقت لمساعدتها في تنظيف السجادة. وعند الساعة التاسعة، في اليوم نفسه، تلقت اتصالا آخر من الشخص المدعو "محمد" الذي قال انهم لم يتعرضوا لحادث وان السيارة لم تتعطل. ومضى المتصل للقول ان السيد ابو عدس اراد الذهاب الى العراق وانه لن يعود. وعندما أعربت السيدة موسى عن دهشتها وقالت ان السيد ابو عدس لم يذكر لها ابدا أي اهتمام كهذا من قبل، قال المتصل انه سيحاول الحصول لها على رقم هاتف السيد ابو عدس بحيث يمكنها محاولة تغيير رأيه. وانهى المتصل المكالمة ولم يتصل بعد ذلك ابدا. قامت العائلة بالابلاغ عن مفقود لدى قوى الأمن الداخلي في 19 كانون الثاني (يناير) 2005.
172ـ في مقابلة تالية مع لجنة التحقيق الدولية المستقلة التابعة للأمم المتحدة، أضافت السيدة موسى ان أفضل صديق للسيد ابو عدس رجل اسمه زياد رمضان وكانت قد التقته باعتباره موظفا في شركة كومبيوتر قبل نحو سنتين. الاتصال الاخير لها بالسيد رمضان كان بعد ايام عدة من اختفاء ابنها وهو سألها ما اذا كان لديها أي خبر عن ابنها. في المقابلات مع السلطات اللبنانية أكدت السيدة موسى بان ابنها لا يمتلك رخصة سواقة وبانهم لا يمتلكون خط انترنت في منزلهم.
173ـ ان لجنة التحقيق الدولية المستقلة التابعة للأمم المتحدة لم تتمكن من تحديد مكان زياد رمضان لاستجوابه. فبعد استجوابه من قبل السلطات اللبنانية في 14 شباط (فبراير) 2005، يبدو ان السيد رمضان عاد الى سوريا مع عائلته. وفي المقابلة مع السلطات اللبنانية صرح السيد رمضان بانه عرف السيد ابو عدس لنحو سنتين باعتبار انهما عملا في الشركة نفسها لمدة شهرين. والمرة الاخيرة التي رأى فيها السيد رمضان ابو عدس كانت يوم الخميس او الجمعة السابق على اختفائه عندما ناقشه ابو عدس بشأن تصاميم أغلفة كتب في عمله الجديد.
174ـ هناك شخص لم تتمكن لجنة التحقيق الدولية المستقلة التابعة للأمم المتحدة ولا السلطات اللبنانية من مقابلته حتى الآن يدعى خالد مدحت طه، وهو زميل متدين آخر، وله أهمية مميزة استنادا الى سجلات السفر المسنودة اليه والى بعض الصدف غير العادية. السيد طه التقى السيد ابو عدس عندما كانا طالبين في الجامعة العربية حيث كانا يلتقيان عادة في مسجد الجامعة. ووفقا لسجلات السفر، فان السيد طه غادر عبر مطار بيروت الدولي الى الامارات العربية المتحدة في 21 تموز (يوليو) 2003 وعاد الى بيروت في 17 تشرين الاول (اكتوبر) 2003. السجل التالي له يظهر انه دخل الى لبنان آتيا من سوريا برا في 15 كانون الثاني (يناير) 2005، في اليوم السابق على اختفاء ابو عدس. في اليوم التالي غادر السيد طه لبنان الى سوريا برا. لا تظهر السجلات مغادرة لبنان قبل 15 كانون الثاني (يناير) 2005 ما يشير الى انه دخل سوريا قبل ذلك التاريخ بشكل غير شرعي. إن تحقيقا أبعد كشف ان ثلاثة من عناوين الـ E-MAIL للسيد طه كانت تمر عبر سوريا والرابع عبر لبنان نفسه فيما كان يزعم انه في تركيا. أكثر من ذلك، فان موعد مغادرته الى سوريا من لبنان ـ في 16 كانون الثاني (يناير) 2005 ـ هو نفسه موعد اختفاء السيد ابو عدس. أكثر من ذلك، اشارت السلطات اللبنانية في تقريرها الى انه لم يعتقل ابدا لدخوله غير الشرعي الواضح الى سوريا قبل 15 كانون الثاني (يناير) 2005 حتى لدى عودته الى سوريا في 16 كانون الثاني (يناير)، وهذا حدث غير عادي، ما يشير الى مغادرته ودخوله في اليوم التالي قد سهلا من قبل شخص ما. لقد اتصلت لجنة التحقيق الدولية المستقلة التابعة للأمم المتحدة أخيرا بالسلطات السورية لتزويد اللجنة بمعلومات مفصلة عن خالد طه، خصوصا سجلات سفره الى سوريا ومنها.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط حمید |

 

المستقبل - الجمعة 21 تشرين الأول 2005 - العدد 2076 - تقرير الحقيقة - صفحة 29

للاغتيال.
108 ـ السيد الصديق اعطى معلومات عن المتسوبيشي ذاتها وان السائق المكلف كان عراقيا والذي اوحي اليه ان المستهدف هو رئيس الوزراء العراقي اياد علاوي (الذي صودف وجوده في بيروت قبل الاغتيال).
109 ـ السيد الصديق ابلغ ان الـTNT وبعض المتفجرات الخاصة استخدمت بهدف توجيه الشبهة نحو مجموعات اسلامية، كون هذه المتفجرات استخدمت بالعادة في عمليات في العراق.
110 ـ ذهب الصديق مع عبد الكريم عباس الى معسكر في الزبداني، وصرح الصديق انه رأى شاحنة المتسوبيشي في هذا المعسكر. كان الميكانيكيون يعملون عليها ويفرغون جوانبها. نزعت الجوانب وكذلك الابواب حيث تم توسيعها وحشو المتفجرات، وكذلك تحت مقعد السائق. لقد رأى في المعسكر شابا كان قادرا على تعريفه بأنه السيد ابو عدس بعد ان شاهد شريط الفيديو على التلفزيون في 14 شباط (فبراير) 2005.
111 ـ في 30 اب (اغسطس) 2005، بعثت اللجنة رسالة رسمية الى سوريا فيها سؤال عن معسكر الزبداني. ارسل الجواب بشكل شخصي الى المفوض في نيويورك، حيث تم تأكيد وجود المعسكر لكن مع نفي ان يكون استخدم لاي سبب اخر غير نشاطات تعليم الاحداث. لكن من خلال معلومات اخرى اعطيت للجنة، كانت دلائل قوية على وجود نشاطات اخرى في المعسكر في الفترة من 5 الى 9 ايلول (سبتمبر) 2005، لتغيير المعالم والاستخدامات داخل الموقع. وبينت صور الاقمار الصناعية وجود جدران عالية وابراج مراقبة في المنطقة.
112 ـ في 26 ايلول (سبتمبر) 2005، اجتمع محققو اللجنة مع السيد صديق. في 27 ايلول (سبتمبر)، السيد صديق اعترف في وثيقة بخط اليد انه شارك في مرحلة التخطيط قبل الاغتيال (في كانون الثاني (يناير) وشباط (فبراير) 2005) وانه كان يعمل سائقا لعدد من المشتبهين المذكورين اعلاه طيلة يوم 14 شباط (فبراير).
113 ـ نتيجة ذلك وفي 13 تشرين الأول (اكتوبر) وبناء على توصية من اللجنة، أصدر المدعي العام اللبناني مذكرة توقيف بحق السيد صديق فكان ان أوقف في 16 تشرين الأول (اكتوبر).
114 ـ في المرحلة الحالية من التحقيق، فإن كمية معينة من المعلومات المعطاة من السيد صديق لا يمكن تثبيتها من خلال دليل آخر.
115 ـ أكدت زوجة السيد صديق ان زوجها التقى خلال الفترة من تموز (يوليو) إلى كانون الأول 2004، مجموعة هائلة من الأشخاص في مناسبات عدة في منزلهم في خلدة، كما في أماكن أخرى، وهو لم يرد ان تكون حاضرة، بما ان هؤلاء الأشخاص لم يرغبوا بأن يتم التعرّف إليهم، كما انها أكدت أيضاً قيام جعفر اليوسف بزيارات إلى منزلهم وبرفقته رجال آخرون لا تعرفهم.
116 ـ حقيقة ان السيد صديق ورط نفسه في الاغتيال، ما أدى في النهاية إلى توقيفه، تضيف إلى مصداقيته.
117 ـ شهود آخرون أبلغوا اللجنة بأنه في اليوم السابق على اغتيال السيد الحريري، فإن الحارس القريب للسيد الحريري (السيد يحيى العرب الملقب أبو طارق) عقد اجتماعاً مع اللواء غزالة، وبدا ان السيد العرب اضطرب للغاية بسبب هذا الاجتماع، وبدلاً من ان يبلغ فوراً السيد الحريري، كما هي العادة، فإنه ذهب إلى منزله وأطفأ هاتفه وبقي هناك لساعات عدة، ان الرواية المعطاة من اللواء غزالة عن هذا الاجتماع لا تتطابق مع المعلومات المعطاة من قبل شهود آخرين إلى اللجنة.
عناصر أخرى يجب أخذها بالاعتبار
118 ـ ثمة ظروف أخرى يجب عدم إغفالها في ما يتعلق بمرحلة التخطيط للجريمة، هي اجراءات الرصد المستهدفة السيد الحريري والمتخذة من قبل قوى الأمن الداخلي والتنصت على هواتف السيد الحريري من قبل الاستخبارات العسكرية (راجع جزء الرصد والتنصت على هواتف السيد الحريري).
119 ـ أحد الاجراءات الأولى التي قام بها اللواء الحاج بعد تعيينه قائداً لقوى الأمن الداخلي كان تقليص عدد رجال الأمن الرسميين حول السيد الحريري من مستوى 40 عنصراً إلى ثمانية في تشرين الثاني 2004، والسبب الذي أعلن كان رسالة من الرئيس اللبناني ورئيس الوزراء بأن القانون اللبناني يجب أن يطبق على كل المستويات وفي كل المسائل. ووفقاً لمرسوم (3509 للعام 1993) فإن عدد المرافقين الأمنيين لشخص من فئة الحريري يجب أن يكون ثمانية. ولم تكن اللجنة قادرة على التأكد مما إذا تأثر آخرون بالمرسوم نفسه.
120 ـ ما زالت هناك بعض النشاطات التي حصلت في شارع ميناء الحصن في بيروت قبل الانفجار، تحتاج إلى المزيد من التحقيق مما قد يؤدي إلى جلاء تفاصيل من مرحلة التخطيط وبالتالي الوصول إلى الجناة.
121 ـ يظهر التحقيق ان 8 خطوط هاتفية و60 جهاز هاتف استعملت لتنظيم رصد السيد الحريري ولتنفيذ الاغتيال. وقد وضعت هذه الخطوط في التداول في 4 كانون الثاني 2005 في الجزء الشمالي من لبنان، بين تربل والمنية. وقد استخدمت الخطوط من قبل أشخاص لأيام لرصد عادات السيد الحريري في منطقة مدينة بيروت غالباً.
122 ـ في 14 شباط (فبراير) 2005 استخدمت 6 من الهواتف في المنطقة الممتدة من ساحة البرلمان إلى فندق السان جورج وزقاق البلاط والباشورة، المكالمات حصلت في الساعة الحادية عشرة. لقد غطوا كل الطرقات التي تربط البرلمان بقصر قريطم، ومن الهاتف الذي كان في البرلمان أجريت أربع مكالمات إلى هواتف أخرى عن الساعة الثانية عشرة وثلاث وخمسين دقيقة، وقت مغادرة موكب الحريري ساحة النجمة، وقد أوقف الهاتف منذ الانفجار في الساعة الثانية عشرة وست وخمسين دقيقة. لقد استخدمت الخطوط فقط لإجراء مكالمات في ما بين حامليها خلال كل الفترة من مطلع كانون الثاني (يناير) إلى 14 شباط (فبراير) 2005.
123 ـ آخذاً بالاعتبار كل هذه الظروف، بما في ذلك الحوار الموصوف الذي جرى في 26 آب (أغسطس) 2004، فإن هناك احتمالاً صغيراً بأن طرفاً ثالثاً بإمكانه القيام بإجراءات الرصد والمتابعة ضد السيد الحريري لأكثر من شهر قبل التفجير ويمتلك الموارد والقدرة اللازمة للتفكير والتخطيط وتنفيذ جريمة بهذا الحجم من دون دراية السلطات اللبنانية المختصة. وهذا يشمل تدبير كمية كبيرة من المتفجرات العالية الفعالية والتعامل معها والحفاظ عليها وتدبير شاحنة ميتسوبيتشي (فان) وتجنيد مصادر بشرية مرتبطة بالإضافة إلى قاعدة للتحضيرات اللازمة.
استنتاج:
هناك سبب مرجح للاعتقاد ان قرار اغتيال رئيس الوزراء السابق رفيق الحريري ما كان ليؤخذ من دون موافقة أعلى مسؤول أمني سوري وما كان ليمضي في تنظيمه أكثر من دون تواطؤ نظرائهم أجهزة الأمن اللبنانية.
التنصت على هاتف الحريري
124 ـ استناداً إلى شاهد فإن عناصر قوى الأمن الداخلي أمرت بإبقاء السيد الحريري تحت المراقبة (إفادة شاهد) منذ نهاية كانون الثاني (يناير) وبداية شباط 2005. لم يعثر على توثيق لهذا الأمر خلال إجراءات تحقيق لجنة التحقيق الدولية المستقلة التابعة للأمم المتحدة.
125 ـ العقيد غسان طفيلي كان مسؤولاً عن الدائرة التقنية في جهاز الاستخبارات العسكرية اللبنانية. وتشمل هذه الدائرة الاتصالات والتنصت على الهاتف. وكانت هذه الدائرة تتنصت على سياسيين وعسكريين وأشخاص مشبوهين. وكان رئيسه رئيس جهاز الاستخبارات العسكرية اللواء ريمون عازار وكان طفيلي يتلقى أوامره من رئيسه شفوياً بدلاً من الشكل المكتوب. والعديد من الأشخاص المهمين، مثل رؤساء سابقين ورؤساء وزراء ونواب عرضة للتنصت بشكل دائم. وعلى الرغم من ان السيد الحريري لم يعد رئيساً للوزراء في مطلع 2005 إلا انه كان شخصية سياسية واقتصادية مهمة للغاية في لبنان والشرق الأوسط. ولذا كان عرضة للتنصت دائماً. الدائرة التقنية كانت ترصد المكالمات وتسجلها. وكانت عناصر من الأمن العام اللبناني تدعم وحدة طفيلي. وكانت المحاضر ترفع يومياً إلى اللواء ريمون عازار وقائد الجيش العماد ميشال سليمان كما كان المدير العام للأمن العام جميل السيد يزوّد بالنتائج. وبحسب إفادة طفيلي فإن اللواء عازار كان يرسل المحاضر إلى الرئيس اللبناني وإلى اللواء غزالة رئيس الاستخبارات العسكرية السورية في لبنان.
126 ـ ذكر العقيد طفيلي ان لواء الحرس الجمهوري لديه جهاز للتنصت الداخلي.
استنتاج
من خلال التنصت الدائم على الخطوط الهاتفية للسيد الحريري فإن أجهزة الأمن والاستخبارات السورية واللبنانية كانت على اطلاع على تحركاته واتصالاته.
أعمال على الطريق
127 ـ حققت اللجنة ايضاً في ما إذا كانت هناك أعمال حفر في الطريق المواجه لفندق السان جورج في الفترة التي سبقت الاغتيال. كانت هناك ايحاءات بأن أعمال طرق غير مألوفة ـ بما في ذلك مد خطوط وفتحات مجارير ـ حصلت في الطريق المواجه لفندق السان جورج قبل وقت قصير من الاغتيال، ما يدل ضمناً إلى أن أشخاصاً متورطين في الاغتيال يحتمل ان يكونوا امتلكوا فرصة لوضع قنبلة أو جهاز تفجير عن بعد تحت الأرض وبالتالي التسبب بالانفجار.
128 ـ تظهر سجلات البلدية ان الإجازات الأخيرة المنوهة للعمل في المنطقة قرب مسرح الجريمة مُنحت قبل الانفجار، في كانون الثاني (يناير) 2005، على سبيل المثال من 3 الى 8 كانون الثاني (يناير) 2005 منحت مصلحة مياه بيروت إجازة للحفر لمد أنبوب مياه ولحفر الطرق الرئيسية حول فندق السان جورج، ومنحت أوجيرو، شركة الاتصالات، إجازة لمد كابل اتصالات في الفترة 13 الى 20 كانون الثاني (يناير) 2005. مع ذلك فإن بعض الشهود أفاد بأن من الممكن أن أعمال طرق أجريت في المنطقة قرب السان جورج في يوم أقرب الى التفجير، بما في ذلك الليلة التي سبقت التفجير. على سبيل المثال، أفاد سائق تاكسي بأنه أنزل راكبين عند فندق فينيسيا في 12 شباط (فبراير) نحو الساعة السادسة والربع صباحاً. وعندما انعطف باتجاه ميناء الحصن لاحظ أن الشارع كان مغلقاً في مواجهة فندق السان جورج مقابل بنك HSBC، وأن بعض أعمال الطرق كان جارياً بما في ذلك فتحتا مجرورين في مواجهة السان جورج حيث كان عمال وعناصر عسكرية موجودين في المكان. شاهد آهر، عامل في المرفأ، أشار الى أنه لدى بدء مد خطوط الهاتف عند المرفأ لم تكن هذه الخطوط قيد الاستعمال كما لم تكن موصولة بسلك خارجي ولم تكن هناك كابلات موصولة للتلفزيون أو الكومبيرات، شخص آخر أفاد أنه بعد ظهر الأحد، اليوم السابق على الاغتيال، اقترب وزوجته من مكان الانفجار، ورأيا ثلاثة أشخاص يعملون وسط الشارع وينزلون في حفرة في الأرض قرب السان جورج ما بدا أنه فراش قش كما لاحظا شريطين أسودين قطر كل منهما نصف انش يمتدان من الحفرة الى فندق السان جورج. على النقيض، فإن شهوداً آخرين كانوا على يقين من أنه لم تكن هناك أعمال طرق على مدى أيام قبل التفجير.
استنتاج:
ان مسألة ما إذا كان هناك حفر في مواجهة فندق السان جورج تبقى سؤالاً مفتوحاً لم تتمكن اللجنة من حله بما يتجاوز ذكريات شهود معينين وهي ذكريات لم يكن ممكناً التثبت منها بشكل مستقل. إن سجلات البلدية تظهر بوضوح أن أعمال حفر في وقت قريب من الجريمة لم تنفذ بموجب إجازات من المدينة.
تنفيذ التفجير:
129 ـ هناك فرع لبنك HSBC قريب من موقع الانفجار، ويشغل البنك نظام مراقبة تلفزيونية أمنية سجل تحركات موكب الحريري قبيل الانفجار لكنه لم يسجل موقع الانفجار نفسه. وفي تدقيق عميق أظهرت التغطية المسجلة شاحنة متسوبيشي (فان) تدخل منطقة الانفجار قبل وقت وجيز من موكب السيد الحريري.
130 ـ أظهر التسجيل بوضوح أن المتسوبيشي كانت تتحرّك أبطأ بنحو ست مرات مما كانت المركبات الأخرى تتحرك على المساحة نفسها في الطريق. إن تحليلاً للتسلسل الزمني أظهر أنه بالنسبة لنحو 50 متراً من الطريق تغطيها الكاميرا، فإن سيارة عادية تحتاج الى 3 ـ 4 ثواني لقطع المسافة، في حين أن شاحنة كبيرة تحتاج الى 5 ـ 6 ثواني لقطع المسافة. وقد أخذت المتسوبيشي 22 ثانية لقطع المسافة ودخلت المنطقة قبل دقيقة و49 ثانية من موكب الحريري،
131 ـ النماذج التي تم جمعها من مسرح الجريمة والفحوصات الشرعية التي أجريت نجحت في تحديد شاحنة المتسوبيشي (الفان). من خلال جزء من كتلة المحرّك وجدت ورفعت من مسرح الجريمة، استنتج أن المحرّك عائد لمركبة متسوبيشي سرقت في 12 تشرين الأول (أكتوبر) 2004 في مدينة ساغاميهارا، اليابان.
132 ـ قابلت اللجنة كل الناجين الذين كانوا في موكب الحريري، شهود العيان في الموقع وفي المناطق المجاورة وكذلك اصحاب المحال، الموظفون، الباعة، السكان ... الخ. في المنطقة المجاورة لمسرح الجريمة.
133 ـ لم يدل اي من الاشخاص الذين تمت مقابلتهم اي مشاهدات غير عادية عن 14 شباط (فبراير) 2005، في ميناء الحصن الشارع المجاور او المناطق المجاورة لم يكن الوضع غير عادي عما يجري في هذه المواقع.
134 ـ احد المواضيع الرئيسية للجنة كان تقدير كيف تمت معرفة طريق السيد الحريري وهو عائد الى قصر قريطم من الاجتماع في البرلمان.
135 ـ كان معروفاً جيدا ان السيد الحريري سيشارك في اجتماع ما قبل الانتخابات في البرلمان في ذلك الصباح المحدد. كان معروفا ايضا جيدا انه سيعود الى قصر قريطم بعد الاجتماع، حيث كان دعا اكثر من 20 شخصا على الغداء في القصر.
136 ـ من ساحة النجمة عودة الى قريطم كان هناك 3 خيارات للطريق. والقرار في الاختيار يعود الى رئيس الحرس الخاص للسيد الحريري الذي يطلع سيارة مطلع الموكب على التفاصيل، لكن كان وضع التصور صباحا انه اذا كان الموكب سيعود الى القصر قبل الساعة 14، سيختار الطريق البحري. ولو كان الامر غير ذلك، كان سيتم اختيار طريق اخر. غادر الموكب منطقة ساحة النجمة وسار خلال شارع الاحدب وشارع فوش. وعند تقاطق شارع فوش وشارع الميناء تأخر الموكب دقائق عدة بسبب الزحمة. عند التقاطع المذكور استدار الموكب يسارا نحو الطريق البحري باتجاه عين المريسة وفندق السان جورج.
137 ـ كان الموكب مشكلا من 6 سيارات. السيارة الاولى، تويوتا لاند كروزر، فيها 4 ضباط من قوى الامن الداخلي، السيارة الثانية مرسيدس 500 اس فيها 3 اشخاص من فريق حماية الحريري الخاص، السيارة الثالثة كانت سيارة مرسيدس مصفحة يقودها السيد الحريري ومعه السيد فليحان. السيارة الرابعة والسيارة الخامسة كانتا من طراز مرسيدس 500 اس، كل واحدة منها فيها 3 اشخاص من فريق حماية الحريري الخاص، السيارة الاخيرة في الموكب كانت شيفروليه مجهزة كسيارة اسعاف وفيها 3 من افراد طاقم الحريري، اثنان منهم ممرضان. السيارات الثانية الرابعة والخامسة كانت مزودة بأجهزة تشويش التي كانت مشغلة وتعمل.
138 ـ عندما كان الموكب يعبر طريق فندق السان جورج في ميناء الحصن، عند الساعة 12.56 حدث انفجار هائل، الذي تسبب بمقتل السيد الحريري و21 آخرين. بالاضافة الى 220 شخصا اصيبوا بجروح وتسبب بدمار وخراب في الابنية والسيارات. السيد الحريري نقل الى مستشفى الجامعة الاميركية، حيث تم التعرف على جثمانه وسبب وفاته الذي اعلن انه كان فوريا ونتج عن جرح في الدماغ تسبب في سكتة قلبية.
139 ـ لم يتم التعرف الى سيارة اوبل لاحقت الموكب من ساحة النجمة الى تقاطع شارع فوش والاوتوستراد البحري. يجب ملاحظة ان الموكب تأخر على تقاطع ولوقت قصير سار بعكس اتجاه السير على طريق ذي اتجاه واحد. لم تستطع اللجنة معرفة سبب التأخير على التقاطع.
140 ـ خلص تقرير فيتزجيرالد الى ان السيد الحريري خلال الاشهر الثلاثة السابقة للتفجير كان يأخذ الطريق البحري في مناسبات مختلفة ولكن يجب التذكر انه لم يكن يظهر علنا في بيروت في الفترة نفسها سوى لأقل من عشر دقائق.
141 ـ اللجنة لم تجد اي مؤشر على انه كان هناك تسريبات او متآمرين من داخل فريق الحريري، لكن اللجنة حددت ان الحريري كان تحت المراقبة على الاقل قبل شهر من التفجير، من جانب اشخاص يخططون للجريمة (انظر التحليل في القسم الوارد انفا).
142 ـ الضعف في الاجراءات التي اتخذت في البداية من جانب السلطات اللبنانية والتلاعب بالادلة خلال الكشوف الاولى على مسرح الجريمة عملت ضد تحديد نوع المتفجرات المستخدمة. العينات الاولى التي جمعت من الرواسب اعطت اختباراتها التي جرت بشكل بسيط مؤشرات على انها "تي ان تي" ولكن لم تجر فحوصات مخبرية اوسع للعينات. ذلك اعاق التحقيق، بما انه من المستحيل تقفي مصدر المتفجرات، الامر الذي يمكن ان يقود في النهاية الى المنفذين.
143 ـ بالاضافة الى ذلك، ضبطت افلام من اجهزة تصوير امنية للمصرف البريطاني، هذا الاهمال كان يمكن ان يكون قد قاد الى فقدان دليل مهم.
استنتاج:
كان من الصعب على الافراد خارج الدائرة الضيقة حول الحريري ان يتوقعوا الطريق التي سيسلكها موكبه في 1 شباط 2005. شاحنة "الميتسوبيشي كانتر" التي ظهرت في شريط البنك البريطاني هي التي كانت تحمل المتفجرات. اهمال السلطات اللبنانية في اتخاذ اجراءات التحقيق الملائمة ومسح احترافي كامل لمسرح الجريمة بعد التفجير مباشرة جعل من الصعب حل مسائل رئيسية تتعلق بتنفيذ التفجير، مثل نوع المتفجرات المستخدمة، او قد يكون قد تسبب في فقدان دليل مهم مثل اشرطة فيديو امنية مفيدة.
استخدام بطاقات الهاتف المدفوعة سلفا
144 ـ التحقيقات من جانب قوى الامن الداخلي والاستخبارات العسكرية قادت الى ست بطاقات مدفوعة سلفا، والتي اثبتت السجلات الهاتفية انها كانت محورية في التخطيط للاغتيال. بدءا من الساعة 11 قبل الظهر في 14 شباط 2005، اظهرت سجلات مواقع الهاتف الخلوي ان هواتف خلوية تستخدم هذه البطاقات الست حدد موقعها المنطقة الممتدة من ساحة النجمة الى شارع فندق سان جورج، على شعاع بضع بنايات، وقد اجري عدد كبير من الاتصالات بين هذه الهواتف فقط. وكانت هذه الهواتف موضوعة في مناطق بحيث تغطي كل الطرق التي تربط البرلمان بقصر قريطم. واظهرت سجلات المواقع الخلوية ان هذه الهواتف وضعت لتغطي اي طريق كان يمكن ان يسلكه الحريري في ذلك اليوم. واحد من هذه الهواتف الذي حدد موقعه قرب البرلمان اجريت عبره اربع مكالمات مع الهواتف الاخرى في الساعة 12.53 الوقت المحدد الذي غادر فيه موكب الحريري ساحة النجمة في 14 شباط، قبل دقائق قليلة من التفجير. وقد عطلت هذه الخطوط الستة بعد التفجير.
145 ـ اظهر تحقيق اضافي ان هذه الخطوط الستة ـ ـ مع اثنين اخرين ـ ـ وضعت في التداول في الرابع من كانون الثاني 2005 بعد ان شغلها طلب الرقم 1456. شغلت الخطوط هذه كلها في وقت واحد. وكلها تم تشغيلها في المكان نفسه في الشمال بين تربل والمنية. ومنذ ان تم شراؤها في مطلع كانون الثاني (ينير) 2005، وحتى وقت التفجير، لم تجر هذه الخطوط اتصالات سوى ببعضها البعض. في تلك الفترة ، حتى الاغتيال، بدا ان العلاقة بين مواقعها وحركة الحريري، ما يفترض انها قد تكون استخدمت لتتبع حركة الحريري في تلك الفترة.
146 ـ اللجنة، بالتنسيق مع السلطات اللبنانية، واصلت التحقيق في مصدر تلك الخطوط. الخطوط الستة جاءت مع اربعة اخرى، من شركة "باور غروب"، وهو مخزن يملكه عضو نشط في الاحباش تربطه علاقات طيبة بالشيخ احمد عبد العال. وبحسب سجلات الشركة الخطوط سلمت الى فرع طرابلس التابع للمخزن.
وافاد احد الموظفين في فرع طرابلس انه 30 كانون الاول 2004، تلقى اتصالا من رائد فخر الدين، وهو رجل اعمال ومستشار لرئيس الوزراء السابق عمر كرامي. اراد رائد فخر الدين شراء عشرة خطوط هاتفية مدفوعة سلفا بصورة عاجلة. ولاحظ الموظف ان الطلب نفسه كان غير معتاد لان رائد لا يشتري عادة خطوطا من مخزن طرابلس وليس لديه علاقة تجارية مع مخزن طرابلس بخلاف شراء اجهزة. لكن عشر بطاقات تحمل هذه الخطوط المحددة تم تحديد موقعها وارسل رائد فخر الدين احد الاشخاص لاخذ البطاقات التي تحمل هذه الخطوط من مخزن طرابلس.
وافاد هذا الشخص اللجنة انه دفع 700 دولار نقدا في مخزن طرابلس لشراء هذه البطاقات وسلمها الى فخر الدين. ولم تلب الشروط القانونية لشراء الخطوط في ذلك اليوم، الا بعد اسبوعين من شراء الخطوط في 12 كانون الثاني 2005. وتبين ان البطاقات التعريفية التي قدمها رائد كانت مزيفة. وفي 14ايلول 2005، اوقفت قوى الامن الداخلي رائد فخر الدين مع اخرين متورطين في نقل وبيع هذه البطاقات. رائد فخر الدين استجوب من قبل اللجنة. وفي ذلك الاستجواب، بينما اعترف بشراء الخطوط، نفى فخر الدين اي معرفة باستخدام هذه الخطوط في عملية اغتيال الحريري.
147 ـ من بين الخطوط العشرة التي استخدمت بهذه البطاقات الخلوية العشر، ثم تم تقفي خمسة بطاقات الى مخزن في طرابلس.
إستنتاج
التحقيق حول خطوط الخلوي المدفوعة مسبقا احد اهم الدلائل في هذا التحقيق لجهة من كان في الواقع على الارض ينفذ الاغتيال. هذا خط في التحقيق يحتاج الى متابعة حثيثة.
اجهزة التشويش
148: موكب الحريري يتضمن 3 سيارات مجهزة باجهزة تشويش، مصممة للتشويش على اشارات التحكم عن بعد (روموت كونترول) للمتفجرات المحضرة.
149: على الرغم من ان لجنة التحقيق تلقت معلومات من مصدر مفادها ان اجهزة التشويش في موكب الحريري كان متلاعب بها قبل الانفجار، فإن اللجنة لم تكن قادرة على التعاطي مع هذه المعلومات. في الحقيقة، كل الدلائل المتوافرة تشير الى ان اجهزة التشويش كانت تعمل وفي وضع مناسب للعمل في وقت الاغتيال. والمسؤولون عن ادارة اجهزة التشويش صرحوا بأنهم كانوا يقومون بفحص تفصيلي للاجهزة كل 3 اشهر، وان اخر فحص جرى في كانون الثاني 2005 ولم تلاحظ اي مشاكل. وكذلك فإن اجهزة التشويش تم فحصها من قبل اعضاء فريق الحريري الامني بشكل تفصيلي قبل يومين من الانفجار حيث كانت في وضع جيد. من اجهزة التشويش الثلاث كان واحد منها مدمرا بالكامل بالانفجار، الاخر كان محترقا لكن جرى إصلاحه واحتفظ به كدليل، والثالث كان لا يزال يعمل، وبعد اخضاعه للفحص وجد انه يعمل بشكل مناسب. كذلك فإن تقرير فريق اخصائيي المتفجرات الالماني حول الجهازين اللذين احتفظ بهما كدليلين اكد انهما كانا يعملان. اخيرا فإن شركتي الخلوي MTC TOUCH وALFA افادتا انه جرى التشويش على شبكتيهما في 14 شباط من نحو الساعة 12 حتى الساعة 13 بين ساحة النجمة وفندق السان جورج. اعادت لجنة التحقيق بناء الحدث في 19 اب (اغسطس) بالتعاون مع MTC وALFA، من خلال تسيير 3 مركبات مشابهة للتي كانت في موكب الحريري ومجهزة بأجهزة التشويش نفسها، على الطريق ذاته التي سار فيها الموكب من ساحة النجمة الى فندق السان جورج. اعادة بناء الحدث هذه انتجت نتائج مشابهة للتشويش المؤقت للاتصالات الذي حدث في 14 شباط (فبراير)، حتى اخذ بالاعتبار العناصر الاخرى التي قد تؤثر على الاتصالات في المنطقة. لذلك، يمكن التصور انه على الاقل واحد من اجهزة التشويش الثلاث كان جاهزا للعمل ويعمل وقت الانفجار.
150 ـ على الرغم من ان واحدا من اجهزة التشويش كان يعمل، فإن المحققين اقتنعوا انه هناك اساليب للتغلب على اجهزة التشويش. هناك احتمالات مختلفة تتضمن التفجير الانتحاري، تفجير لاسلكي باستخدام ترددات مختلفة، تفجير لاسلكي باستخدام اجهزة التشويش نفسها، تفجير لاسلكي باستخدام هاتف الثريا الذي يعمل بالقمر الصناعي، وهي الشركة الوحيدة المسموح لها بالعمل على الاراضي اللبنانية باستخدام موصلات الاقمار الصناعية، تفجير سلكي باستخدام سلك TNT او تفجير سلكي باستخدام نوع اخر من توصيلات الاسلاك مثل خطوط الهاتف كسلك توصيل. مع من ان اللجنة بناء على تحقيقها حتى الان، بالتحديد، نتائج فحوصات الفريق الالماني في مسرح الجريمة، انه محتمل ان مفجرا انتحاريا تسبب بالانفجار، فإن الاحتمالات الاخرى تحتاج الى تحقيق ابعد، لمعرفة ما اذا كانت كافية وحدها او بالارتباط مع التفجير الانتحاري.
استنتاج
يبدو ان اجهزة التشويش في موكب الحريري كانت جاهزة للعمل وتعمل في 14 شباط (فبراير) وقت الانفجار. تحقيق اضافي يمكن ان يقدم معلومات عن وحدات التفجير المستخدمة.
التدخل في الاتصالات في وسط بيروت
151 ـ تلقت لجنة تحقيق الامم المتحدة المستقلة معلومات عن انه كان هناك تدخل في 14 شباط (فبراير) 2005 من الساعة 9 الى الساعة 14 من هوائي اتصالات يغطي منطقة رياض الصلح، التي تتضمن منطقة مسرح الجريمة. هذه المعلومات جرى التحقق منها مع وزارة الاتصالات. تم التأكد من هذه المعلومات من خلال معلومات قدمتها شركة MTC TOUCH. بناء على ذلك فإن مستخدمي الهواتف الخلوية في منطقة مسرح الجريمة قد لا يكونون اسخدموا هذا الهوائي المحدد وجرى تحويلهم الى هوائي اخر. لم يتم العثور على دليل الى الان يمكن ان يشير بوضوح الى تلاعب داخلي في MTC TOUCH، علما ان هذا التلاعب لم يجر استبعاده كليا الى الان. يبقى احتمال مواز ان شخصا من الخارج، منظمة اجرامية، شركة او سلطة قد تكون قادرة على تدخل كهذا، على سبيل المثال من خلال تجهيزات هاتفية. اضافة الى ذلك، فإن ارتباطا مباشرا بين هذه التدخلات والاغتيال لا يمكن استبعاده.
استنتاج
يظهر انه كان هناك تداخل مع هوائي اتصالات في منطقة مسرح الجريمة خلال وقت الجريمة. هذا خط في التحقيق يجب ان يتابع بشكل حثيث.
مسرح الجريمة
152 ـ استنتاج لجنة التحقيق، ان السلطات اللبنانية لم تجر فحصا جديا لمسرح الجريمة. وبما ان هذا يعبتر اساسا لاي تحقيق جرمي، فإن اللجنة تعتقد انه من الضروري البحث عن مساعدة من الدول الاعضاء في الامم المتحدة لخبراء اخرين ليحددوا مبدئيا، بين اشياء اخرى، ما اذا كان الانفجار حدث تحت الارض او فوقها.
الفريق القضائي الالماني
153 ـ في 6 تموز (يوليو) 2005، الفريق القضائي الالماني، يتضمن 4 خبراء في الطب الشرعي، قدم تقريره للجنة تحقيق الامم المتحدة المستقلة(2). الخبراء، وفي اكثر الفقرات اهمية، استخلصوا:
"ان النتائج التي توصل اليها فريق الخبراء السويسريين والاستخلاصات يمكن اسنادها بشكل كامل. عبر توزع اجزاء شاحنة المتسوبيشي، يمكن افتراض ان الشاحنة لعبت دورا اساسيا في العملية ويمكن ان تكون استخدمت كحامل للقنبلة.
بعد تقييم كل الحقائق والتقديرات فإن الانفجار فوق الارض هو الامكانية الاكثر ملاءمة. اذا افترضنا ان انفجارا كهذا، فإن كمية المتفجرات يجب ان تكون نحو 1000 كلغ. متفجرات عالية الشدة استخدمت. فحص عينة من جدار الشاحنة اظهر ان مادة TNT هي المستخدمة. لكن هذه النتيجة لم يتم التوصل اليها بحضور خبراء لجنة تقصي الحقائق التابع للامم المتحدة، ولذلك يجب النظر اليها كنتيجة اولية وليس نهائية. خلال عملنا في موقع الحادث لم يكن باستطاعتنا تحري اي اشارات بالنسبة لنوع جهاز التفجير الذي استخدم.
فريق الأدلّة الجنائية الهولندي
154 ـ بين 12 آب/اغسطس و25 أيلول/سبتمبر 2005 تفحّص فريق أدلة جنائية هولندي موقع الجريمة ومحيطها ذي الصلة. تضمن الفريق سبعة خبراء متخصصين في الأدلة الجنائية الخاصة بالتحقيق بعد الانفجار. وكان غرض التحقيق الجنائي في موقع الانفجار هو العثور على أدلة مادية لتكوين القنبلة المعدّة محلياً، التي سبّبت الانفجار. وتفحص موقع الجريمة بعد مرور نحو نصف سنة على حدوثها امر غير مألوف. وفوق هذا، كان معلوماً ان موقع الجريمة عُبث به عدة مرات. وهذا يضعف كثيراً قوة الاستنتاج الذي يمكن استخلاصه من الموقع الذي وجدت فيه الأدلة. ولا يمكن ان نستبعد أبداً ان المواد في موقع الجريمة، قد عبث بها أحدهم، أو وُضعت عمداً هناك. وبغض النظر، كان ثمة احساس بضرورة اجراء مسح جنائي شامل للموقع، لا سيما لاحتمال ان بعض الأمكنة في موقع الجريمة لم تتلوّث، مثل الطوابق العليا في بيبلوس وفندق "سان جورج". وقد ضرب النطاق من حول موقع الجريمة في 15/شباط/فبراير 2005، حسبما تقول قوى الأمن الداخلي، وأقيمت عليه الحراسة 24 ساعة في اليوم سبعة أيام في الأسبوع منذ ذلك اليوم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط حمید |

 

المستقبل - الجمعة 21 تشرين الأول 2005 - العدد 2076 - تقرير الحقيقة - صفحة 28

ويمكن ان يتم ذلك دون ان نهمل القضايا الانسانية، ويمكن اعطاءها الاولوية من اجل الوصول الى الجرحى وانقاذهم وتقديم الاسعافات والمساعدات لانقاذ حياة الناس. لقد كانت هناك اخطاء خطيرة في هذا العمل، وكان هناك حالة من الفوضى في موقع الجريمة، ليس فقط خلال الساعات الاولى بعد الانفجار، والتي كان هناك تركيز كبير على اطفاء الحريق وانقاذ الجرحى والبحث عن المفقودين، ولكن للاسف، تمّ ذلك لفترة طويلة جدا، ولم يكن هناك تنسيق بين الاجهزة الامنية الموجودة في الموقع.
والبحث عن المفقودين كان يتم بشكل غير مهني وغير مسؤول، والبعض تم العثور عليهم من قبل أسرهم، وكانت هناك بعض العناصر السلبية في ذلك، فجثة زاهي ابو رجيلي، وهو مواطن لبناني عثر عليه في 15 فبراير، ووفقا لتشريح الجثة فانه بقي على قيد الحياة 12 ساعة بعد الانفجار، وجثة احد الضحايا وجدت بعد ثمانية ايام بعد الانفجار، وجثة عبد الحميد غلاييني وجدت بعد ستة عشر يوما من الانفجار من قبل اسرته وليس من قبل الدفاع المدني، ومصير فرحان احمد العيسى ما زال غير معروف، فهو ما زال مفقودا، ويخشى بان العثور على جثته سيشكل فضيحة اخرى.
وبعد ساعات من الانفجار، كانت هناك ادلة ازيلت من موقع الجريمة، وسيارات موكب الحريري قد نقلت الى ثكنة الحلو بحجة المحافظة عليها، مع ان ما تبقى من السيارات لم يكن مبررا المحافظة عليها، باستثناء قيمتها كادلة جنائية، لانها كانت هدف هذا الانفجار. وليكن ذلك هو الحالة الوحيدة التي تثبت التلاعب بموقع الجريمة، فسيارة "بي. ام. دبليو" التي لم تكن جزءا من الموكب نقلت ايضا، ويجب التركيز على عدم نقل اية سيارة وابقائها بالطريقة التي بقيت فيها بعد الانفجار، من اجل تحديد كيف نفذت الجريمة.
كما تمّ ادخال جرافة الى موقع الجريمة في 14 فبراير ليلا دون اي سبب وجيه، وبعد ان تدخلت وزارة الداخلية واعطت امرا بعدم ادخال الجرافة والمحافظة على موقع الجريمة.
اجراء التحقيق وظروفه وتحديد كيف ارتكبت الجريمة:
من المعروف ان اخطاء رئيسية ارتكبت في مسار اجراء التحقيق، من بينها تسريب معلومات ادت الى ارتباك. هذا بدوره عرض قيمة التحقيق المحلي.
المسؤوليات
المسؤولية في جريمة كالتي نحقق بها لا يمكن حصرها بوجه واحد. كما ذكر انفا، انها تشمل أوجها سياسية وقضائية وامنية.
القرار بازالة سيارات الموكب
65­ القرار بردم الحفرة في مسرح الجريمة، وازالة سيارات الموكب واعادة فتح الطريق في اليوم التالي للتفجير، مثير للتشويش، على افتراض ان هناك ارادة جماعية باجراء مسح محترف لمسرح الجريمة. التشويش المنعكس في مجموعة متنوعة من البيانات من جانب المسؤولين المعنيين بشكل وثيق، تتحدث عن نفسها.
قاضي التحقيق مزهر
66­ في العاشرة والنصف مساء 14 شباط، كان القاضي مزهر في منزله، عندما تلقى اتصالا هاتفيا من العميد ناجي ملاعب، الذي اطلعه على ان ممثلي الاجهزة المختلفة في ساحة الجريمة بدأت بتجميع اجزاء معدنية من سيارات الموكب لاجراء الفحوص المخبرية عليها. لم يكن هناك شيء يمكن لملاعب القيام بهم لوقفهم. اقترح ان يتم نقل سيارات الموكب الى مكان آمن واقترح ثكنة الحلو في بيروت. القاضي مزهر وافق على الاقتراح تحت الشروط التالية. السيارات يجب تصويرها في الموقع وان يتم تعليمها وترقيمها وان يتم تصويرها اثناء نقلها ومن ثم بعد وصولها الى ثكنة الحلو، حيث يجب تغطيتها وحراستها على مدار الساعة لتجنب اي تلاعب بالدليل. ولم يكن لدى مزهر معلومات عن قرار لردم الحفرة واعادة فتح الطريق. السيارات نقلت من مسرح الجريمة خلال ليل 14 شباط.
اللواء جميل السيد
67­ في صباح 15 شباط 2005، قرأ اللواء السيد في الصحيفة حول ازالة السيارات. في الثامنة صباحا اتصل باللواء علي الحاج مدير عام قوى الامن الداخلي وسأل ماذا يجري. اللواء الحاج رد بأن فريقين يعملان على فتح الطريق الذي سيعاد فتحه في الساعة العاشرة صباحا. وردا على سؤال مباشر افاد الحاج بان الاوامر جاءت من مصطفى حمدان، رئيس الحرس الجمهوري.
اللواء علي الحاج
68­ في 14 شباط 2005 العاشرة والنصف ليلا، تلقى السيد الصديق اتصالا في مكتبه (حيث كان مع العميد هشام الاعور) من المدير العام لوزارة الاشغال السيد فادي النمار. النمار ابلغه بان قرارا اتخذ لاعادة فتح الطريق في اليوم التالي وان فريقه سيبدأ العمل عند طلوع الشمس في اليوم التالي. كانت المكالمة على الخط الارضي وسمعها العميد الاعور. ادعى انه فوجئ بالمكالمة لان النمار ليس لديه سلطة في القضية. وكان من المعروف ان النمار قريب جدا من القصر الجمهوري الذي يعني انه كان يأخذ اوامره من هناك. النمار قال بانه سوّى المسألة مع قاضي التحقيق. اتصل الصديق بقائد شرطة بيروت بالوكالة ملاعب وابلغه بالمكالمة من النمار وطلب منه التأكد مما اذا كان القاضي مزهر على علم بالامر، فاتصل ملاعب بالقاضي مزهر الذي كان على علم بالامر ولم يكن لديه اعتراض. عندها سأل ملاعب عما سيتم فعله بالسيارات. رد القاضي مزهر بانه يجب اخذها الى مكان آمن واقترح ثكنة الحلو.
69­ في الصباح التالي، 15 شباط 2005، التقى النمار بمحافظ بيروت يعقوب الصراف، لترتيب اعادة فتح الطريق في ميناد الحصن. الصراف قريب جدا من القصر الجمهوري وكان ايضاً على علم بالقرار.
العميد هاشم الاعور
70 ­ في ما يتعلق بازالة سيارات الموكب، اشار العميد الاعور الى انه لم يعلم من اعطى الامر. طلب منه المساعدة في تصوير ازالة السيارات في 14 شباط 2005 خلال اجتماع مع قاضي التحقيق، لكن شيئا آخر لم تتم الاشارة اليه بشأن ازالة السيارات من مسرح الجريمة. في المساء نفسه، بين العاشرة والنصف والحادية عشرة، كان في مكتب اللواء علي الحاج وابلغه بان السيارات ستتم ازالتها. ابلغه ايضا بان قوى الامن الداخلي عليها تأمين المساعدة بتعليم امكنة السيارات وتصويرها.
المدير العام فادي النمار
71­ فادي النمار لم يتذكر ما اذا كان الحاج قد اتصل في 14 شباط 2005، لكنه يتذكر انه اتصل بالحاج في اليوم التالي كما يفعل دائما في اوضاع مشابهة. في وقت المكالمة كان النمار في مكتب محافظ بيروت. قال للواء الحاج انهم مستعدون اذا دعت الحاجة للمساعدة. الحاج احاله على ضابط في قوي الامن الذي قال له ان مسحا يجري لمسرح الجريمة. الضابط قال انه سيعود للنمار في الوقت المحدد. النمار لا يتذكر اسم الضابط ولكنه كان مع الحاج. لم تكن لديه سلطة لاتخاذ قرار باعادة فتح الطريق في بيروت ولم يعط اي اوامر بازالة سيارات الموكب. نفى ايضا ان تكون له اتصالات بالقصر الجمهوري.
72­ بعد ذلك، تأكد (من خلال لائحة مكالمات هاتفية) ان الحاج اجرى اتصالا من هاتفه الارضي بالنمار على هاتفه الخلوي مساء 14 شباط. تأكد ايضا ان النمار اجرى اتصالا بالحاج في اليوم التالي.
محافظ بيروت يعقوب الصراف
74­ بين الثامنة والنصف والعاشرة ليلا في 14 شباط 2005 تلقى ملاعب اتصالا هاتفيا من مكتب الحاج الذي امره بنقل سيارات الموكب من مسرح الجريمة الى مكان آمن، وفق تفاهم على انه في غضون يومين سيعاد فتح الطريق. واذا كانت هناك حاجة ليأتي خبراء لتفحص السيارات، فانهم متاحون. العميد ملاعب فوجئ بالامر ولم يقبله. قال للواء الحاج ان ليس له علاقة بمسرح الجريمة بما ان الموقع تحت سلطة القاضي مزهر. طلب الحاج من ملاعب الاتصال بمزهر ففعل. القاضي فوجئ وسأل عن سبب العجلة، فقال له ملاعب انه تلقى اوامر من الحاج وانه ايضا فوجئ بالامر. قال له القاضي ان يعطيه بعض الوقت وانه سيتصل به مجددا. بعد وقت قصير، بين عشر دقائق ونصف ساعة، اتصل القاضي وقال ان السيارات يمكن نقلها.
العميد مصطفى حمدان
75­ بعد التفجير في 14 شباط 2005، اتخذ حمدان كل الاجراءات الضرورية لحماية الرئيس والمناطق الرئاسية. لا يتذكر اي تفاصيل، لكنه لم يذهب الى موقع التفجير. لم يصدر اي اوامر او توجيهات في ما يتعلق بالنشاطات في مسرح الجريمة، بما انها لا تقع تحت مسؤولياته. وهكذا، فان ليس له علاقة بأي اوامر لتنظيف الطريق، بردم الحفرة او بنقل سيارات الموكب.
مدير قوى الامن الداخلي اللواء اشرف ريفي
76­ في اجتماع مع لجنة التحقيق الدولية في الأول من حزيران 2005، افاد اللواء ريفي بان الشخص الذي اعطي الاوامر بجلب الجرافة او الجرافات الى ساحة الجريمة هو مصطفى حمدان، الذي كان في وقت الحادث رئيسا لحرس الرئيس لحود وبموجب القانون اللبناني ليس له اي علاقة بتحقيق يجري في مسرح جريمة.
التحقيق اللبناني: أحمد أبو عدس
77­ في حوالى الثانية و11 دقيقة بعد ظهر 14 شباط 2005، اي بعد نحو ساعة فقط على التفجير، تلقت ليلى بسام من "رويترز" اتصالا هاتفيا من مجهول لهجته ليست لبنانية ولكنها لم تتمكن من تحديدها. بحسب بسام، فور اجابتها على الهاتف قال لها الرجل اكتبي ذلك وطلب منها ان تبقى هادئة ثم قرأ البيان التالي بعربية فصحى: "نحن، النصرة والجهاد في بلاد الشام، نعلن اننا انزلنا العقاب المستحق بالكافر رفيق الحريري بحيث يصبح أمثولة للآخرين".
وختم المتحدث كلامه بحديث ديني اسلامي واغلق الخط.
78­ السيد غسان بن جدو، رئيس مكتب بيروت في قناة "الجزيرة"، يتذكر انه تلقى اربعة اتصالات هاتفية تتعلق باعلان المسؤولية نفسه. في الاول ادعى رجل قال بن جدو انه يتحدث عربية ركيكة بلكنة افريقية او افغانية او باكستانية، ادعي مسؤولية النصرة والجهاد عن اعدام الحريري بتفجير انتحاري. بعد ذلك بوقت قصير، اذاعت "الجزيرة" اعلان المسؤولية. ثم تلقت القناة اتصالا من شخص آخر مجهول، يدعي انه من المجموعة نفسها، وتحدث هذه المرة بعربية جيدة، وشرح لبن جدو اين يمكن ان يجدوا شريط فيديو يتضمن معلومات اضافية عن الاغتيال، مشيرا الى شجرة قرب مبنى الاسكوا في وسط بيروت. ارسل بن جدو زميلا الى المنطقة وجد مغلفا ابيض يحتوي على بيان مكتوب وشريط الفيديو. بعد مزيد من الاتصالات من المجموعة نفسها تطلب بث الشريط، وبثته الجزيرة بعد الظهر.
79ـ وجاء في جزء من الرسالة المصاحبة للشريط التي أفيد بانها من مجموعة النصرة والجهاد في بلاد الشام:
"الحمد لله على انتصار راية النصرة والجهد في بلاد الشام، وبرضى الله نال عميل الكفار في مكة والمدينة رفيق الحريري عقابه في عملية انتحارية نفذها المجاهد احمد ابو عدس حامل راية النصرة والجهاد في بلاد الشام، الاثنين في 14 شباط 2005، الموافق الخامس من محرم 1426 للهجرة في بيروت .. مرفق مع هذا فيلم يصور الشهيد احمد ابو عدس، منفذ العملية".
وفي الشريط، شخص يعرف نفسه على انه السيد ابو عدس يستخدم هذه العبارات.
80.ـ وبعد بث الشريط على الهواء بقليل، جمعت السلطات اللبنانية معلومات واسعة عن خلفية ابو عدس وبدأت تستجوب عائلته والمرتبطين به. وجاءت معظم هذه المعلومات من الشيخ احمد عبد العال من الاحباش، وهي مجموعة اسلامية ناشطة في منطقة المخيمات الفلسطينية التي أفيد بان السيد بو عدس كان يعيش فيها. وذكر الشيخ عبد العال للجنة التحقيق الدولي المستقلة انه تلقى اتصالا هاتفيا من القصر الجمهوري بعد قليل على بث شريط فيديو ابو عدس، للتحقق من اي معلومات لدى عبد العال عن السيد ابو عدس. ووفقا لما ادلى به، قال عبد العال انه حصل على المعلومات حول خلفية السيد ابو عدس، بما فيها عنوان سكنه حقيقة انه كان يذهب دائما الى عين الحلوة، وانه كان وهابيا، وانه كان متعلما جدا يدرس علوم الكمبيوتر، وانه زار ابو عبيدة (مساعد قائد جند الشام). وحصل الشيخ عبد العال ايضا على اسماء عائلة واصدقاء السيد ابو عدس: لقد ارسل المعلومات في صورة الاصل الى الرئيس لحود وعلي الحاج والبير كرم وجامع جامع وماهر الطفيلي. وافيد بان الشيخ عبد العال التقى ايضا المسؤول في الاستخبارات السورية جامع جامع في مساء 14 شباط 2005 واعطاه المعلومات حول ابو عدس، التي سلمها جامع جامع لاحقا الى قوى الامن الداخلي.
81. وزارت قوى الامن الداخلي منزل ابو عدس، بصحبة عضو في الاحباش، وفتشت جهاز كمبيوتر فضلا عن عدد من الاسطوانات الممغنطة التي كانت اولا وقبل كل شيء ذات طبيعة اسلامية اصولية.
وعلى الرغم من ان التقرير بشأن البحث ذكر ان معظم الوثائق المخزنة في الكمبيوتر نقلت من الانترنت، لم يكن هناك ما يدل على ان منزل السيد ابو عدس فيه خط انترنت. واستجوبت السلطات (بما فيها قوى الامن الداخلي والاستخبارات العسكرية) العديد من اصدقاء واقرباء السيد ابو عدس، وبشكل مستفيض، في الايام التي تلت الانفجار مباشرة. الا انه لم يتم تحديد موقع السيد ابو عدس. واستجوب 10 اشخاص في يوم التفجير وفي غضون الشهرين التاليين، تم استجواب نحو 40 شخصا. وكشف التحقيق اللبناني ايضا ان السيد ابو عدس عمل موظفا خلال صيف 2004 في محل للكومبيتر، يملكه الشيخ احمد الصاني الذي كان عضوا في شبكة احمد ميقاتي واسماعيل الخطيب.
وفي تقرير تاريخه 17 شباط 2005، من اللواء السيد الى القاضي مزهر، استنتج اللواء السيد ان شريط الفيديو كان اصليا وان "احمد ابو عدس الذي ظهر في الشريط كان .. مشاركا معروفا، بشكل واضح في الاغتيال". والقاعدة الوحيدة التي كانت متوفرة في هذا الاستنتاج هي بالقول ان "الطريقة التي قدم فيها البيان واظهر نفسه من دون اخفاء وجهه هي الطريقة المعتمدة لدى المفجرين الانتحاريين في حالات مشابهة. الحقيقة انه لم يخف وجهه عندما كان يقول خطابه، ما يشير الى انه كان مسؤولا شخصيا عن تنفيذ الانفجار". (معلومات بشأن حقائق متعلقة ببث "الجزيرة" لشريط يدّعي المسؤولية، رقم 606 أ أ، 17 شباط 2005).
التحقيق الاسترالي
83 ـ في 15 شباط 2005، جاء في طلب تقدم به المدعي العام للشرطة الفدرالية الاسترالية، ان 6 اشخاص اوقفوا كمشبته بهم في المشاركة باغتيال الحريري. وابلغ المسؤول عن قوى الامن الداخلي في مطار بيروت الدولي مدير قوى الامن الداخلي، الحاج، بشأن الاشخاص الستة. ونقل الحاج هذه المعلومات مباشرة الى المدعي العام القاضي ربيعة قدورة التي اتصلت بالسلطات الاسترالية. وبرأ التحقيق الاسترالي المشتبه بهم الستة من اي تورط في هذه الجريمة، وهو موقف وافقت عليه السلطات اللبنانية المكلفة اجراء التحقيق.
84 ـ وتشير التسجيلات الى ان السلطات اللبنانية اسندت اشتباهها الى العوامل التالية:
أ) ان الاشخاص الستة المعنيين غادروا انطلقوا من مطار بيروت بعد ساعة ونصف الساعة على حصول التفجير.
ب) لم يكن بحوزة الاشخاص الستة امتعة.
ج) واحد من الاشخاص الستة يشبه السيد ابو عدس، الذي ظهر في شريط فيديو لمجموعة متطرفة زعمت انها مسؤولة عن التفجير.
85. وقامت السلطات الاسترالية بتحقيق واسع لمساعدة السلطات اللبنانية. وشمل التحقيق رفع حال التأهب في المطارات، واستجوابات للاشخاص الستة واعضاء آخرين في المجموعة، مسح للبقايا متفجرات (بما فيها الاشخاص، ومقاعدهم في الطائرة، وامتعتهم)، والتأكد من خلو الطائرة من المتفجرات. وعلى الرغم من انه أفيد بان الاشخاص الستة الذين اعتبروا "مشتبه بهم" كانوا من دون امتعة، الا انهم كانوا يحملون امتعة. وخضع 3 من ستة مشبوهين الى فحص الطب الشرعي.
86.ـ واظهرت اكتشافات التحقيق الاسترالي:
(1) المجموعة كانت مسافرة الى جدة كجزء من الحج.
(2) ولم يتم ضبط اي مواد متفجرة مشتركة عضوية اوغير عضوية او حتى بقايا مواد انفجرت، في اي من العينات التي اخذت.
(3) لم يكن اي شخص استجوبته السلطات الاسترالية في اطار هذا التحقيق، متورطا او على علم باي تورط في اغتيال الحريري.
5 ـ تحقيق اللجنة
نظرة عامة
87 ـ اعلن الامين العام للامم المتحدة عن بدء عمل لجنة تحقيق الامم التحدة الدولية المستقلة في 16 حزيران (يونيو) 2005. من 16 حزيران (يونيو) الى 6 تشرين الاول (اكتوبر) 2005 تم اصدار بيانات 244 شاهدا وملاحظات 293 محققا وبيانات 22 مشتبها. عدد من الابحاث اجريت واقيم 453 عرضا لمشاهد الجريمة. ما مجموعة 16711 صفحة من الوثائق انتجت. 30 محققا من 17 بلدا مختلفا شاركوا في تحقيقات اللجنة، فضلا عن خبراء آخرين.
88 ـ ان عامل الوقت الذي اتيح للجنة يجب التأكيد عليه. لقد وضعت اللجنة في العمل بعد 4 اشهر من اقتراف الجريمة. ما يعني ان اجهزة الامن وشركاءها كان لديهم الوقت الكافي لتدمير الادلة و/او يتواطأوا مع بعضهم البعض، والقدرة على اعادة استدعاء الشهود المحتملين تلاشت، والاهمال السابق والاغفال او فقدان التبصر وتدمير الادلة قد لا يمكن اعتبار انها لم تحصل.
89 ـ بعد شهر على اعلان الامين العام بدء العمل ركزت اللجنة على وضع المحققين في الوضع الحاضر للتحقيق، بما في ذلك تقييم المعايير المتخذة من قبل السلطات اللبنانية. وقت طويل انقضى في الاطلاع على تحليل المواد التي تسلمتها اللجنة من المدعي العام، وتبع ذلك مقابلات توضيحية مع شهود اساسيين، بناء على مواد من المواضيع التالية:
* اعادة بناء تحركات واعمال السيد الحريري قبل الانفجار.
* مكتشفات ونتائج نشاطات السلطات اللبنانية التي تمت في مسرح الجريمة والمناطق المجاورة.
* الادلة التي تم التلاعب بها.
* اعمال الطرقات قبل الانفجار.
* شريط ابو عدس.
* شاحنة المتسوبيشي.
* جمع وتحليل قوائم الهواتف.
* جمع وتحليل المواد الاعلامية، اشرطة الفيديو والصور المجموعة من مواقع مختلفة لمسرح الجريمة قبل وبعد الانفجار.
* التحويلات المالية.
90 ـ هذه المعايير قادت الى شهود جدد. وتم وضع خط ساخن للاستعلامات للعموم بحيث كان بإمكان اي كان الوصول الى اللجنة بشأن القضية: هذا الاجراء قاد الى مقابلات جديدة وخيوط جديدة للمتابعة.
91 ـ تصنيف وتنظيم الملفات والادلة وتوفير عامل الوقت، وتعزيز وتطوير نظام تخزين وتسجيل الادلة، التي تضمنت آلاف الصفحات من الوثائق والشهادات المكتوبة، وايضا عدد كبير من اشرطة الفيديو والصور الفوتوغرافية. المسائل القانونية والابحاث في القانون الجنائي اللبناني والاجراءات لضمان وضع البروتوكول المناسب للابحاث، الاعتقالات، مقابلة المشتبهين، ووثائق الاتهام. قدمت السلطات اللبنانية مساعدة في هذه المسائل تستوجب الثناء عليها.
92 ـ الشهر الثاني تميز بتغيير اتجاهات التحقيق والاولويات، بشكل تبع فيه المحققون خيوطا جديدة واستدعوا شهودا جدداً بناء على استخلاصاتهم ومعايير سابقة وتحليلات مهنية. لقد اقتربت مصادر مختلفة من اللجنة ومدت المحققين بمعلومات مفيدة. الغالبية العظمى من مسؤولي السلطات اللبنانية الكبار المتورطون تم الاستماع اليهم لتوضيح ما هي مهماتهم في مواقعهم، سلسلة القيادة ودرجة تورطهم، كما القرارات المتخدة (او التي تم تجاهلها). خلال هذه الفترة من الوقت تم تدعيم قاعدة اللجنة وتم مدها ببرامج كومبيوتر، ما جعل قاعدة المعلومات اكثر عملانية.
93 ـ في الشهر الثالث، اجريت سلسلة من اختبارات مسرح الجريمة بمشاركة فريق خبراء مشترك الماني وبريطاني وياباني في موقع الجريمة وفي مناطق موازية، بما في ذالك قعر البحر الموازي لمسرح الجريمة. والهدف من هذه العملية كان ايجاد دلائل حسية في مسرح الجريمة، بغية اعادة بناء اداة التفجير المستخدمة وللتعرف على شاحنة المتسوبيشي. انجزت المهمة خلال شهر ايلول (سبتمبر).
التخطيط للاغتيال
94ـ خلال كل التدابير والجهود التي بذلتها لجنة التحقيق الدولية المستقلة، لم تظهر اي توجيهات جديدة صارمة او خطوط في ما يتعلق بدافع او سبب اغتيال السيد الحريري، للاضافة الى الذين يمكن ان يكونوا ساهموا في الاحداث خلال النصف الاول من العام 2004 والتي بلغت ذروتها في قرار السيد الحريري التنحي عن رئاسة الوزراء والتنبؤ بنتائج الانتخابات العامة في لبنان. المؤشرات القوية حول القضية الاخيرة هي الحملة الانتخابية الضخمة لكتلة المستقبل، ردة فعل السلطات اللبنانية على قضية الزيت، في شباط (فبراير) 2005، حيث تم توقيف الموزعين (من قبل السلطات اللبنانية اثناء توزيع الزيت تلبية لطلب السيد الحريري): واخيرا وليس اخرا، النتائج العملية للانتخابات. وابلغ شهود جدد اللجنة، والذين كانوا حذرين في اجراء الاتصالات بالسلطات اللبنانية لعدم الثقة بها، بان عملية اغتيال رئيس الوزراء السابق لم تكن لتتم من دون معرفة السلطات اللبنانية وموافقة سوريا.
95ـ ان بنية وتنظيم اجهزة الاستخبارات اللبنانية والسورية في لبنان في الوقت نفسه لحصول الانفجار، بما فيه ذلك بروتوكولات الإخبار، تظهر تأثيرا منتشرا في الحياة اليومية في لبنان. وخير الامثلة على ذلك هي الملفات التي جمعت من قبل مركز الاستخبارات السوري، فيلا جبر، في غابة بولونيا، لبنان ومن خلال المحادثات الهاتفية الملتقطة بين الجنرال رستم غزالة ومسؤول لبناني بارز في 19 تموز (يوليو) 2004 عند الساعة 9.45 (نبذة):
" ـ غزالة: اعلم ان الوقت مبكر ولكني فكرت بانه يجب علينا ان نبقيك على اطلاع. ابلغني رئيس الجمهورية في الصباح بان هناك اثنين يحكمان البلد رئيس الوزراء وهو. وقال ان الامور لا يمكنها ان تستمر هكذا. ان رئيس الوزراء يغضبه دائما ونحن نسكته دائما ونصرخ عليه. وقال بوضوح انه لا يمكنه الاستمرار بهذه الطريقة".
(...)
* : هون عليك. هل يمكن ان تشكل حكومة جديدة في هذا الوقت؟
ـ غزالة: نعم يمكن ان نشكل واحدة. ما هي المشكلة؟ يمكن ان نسمي بطرس حرب.
(...)
غزالة: دعني اقول لك امرا واحدا. دع حركة العمال تخرج الى الشارع في العشرين في سوليدير وقريطم.
*: دعنا ننهي الحديث. هون عليك. يجب ان آخذ في الاعتبار افضل المصالح بالنسبة لسوريا ولبنان.
غزالة: نحن حريصون على مصالح سوريا ولكني الان اتكلم عن رفيق الحريري.
*: اذاً، القرار اتخذ.
غزالة: آمل ان اقول لك امرا واحدا. كلما احتجنا للتكلم مع الحريري يجب ان نتزلف له وهو لا يرد علينا دائما.
*: فليذهب الى الجحيم. ولماذا تكترث به؟
غزالة: لماذا اكترث به؟ الرئيس لا يطيقه فلماذا انا؟
*: حسنا، فليعفن في الجحيم.
(...)
غزالة: كلا. فليكن هو جذع الشجرة الاضحوكة ويظهر على انه الشخص الذي دمر وارهق البلد بالديون. فلينزل العالم الى الشارع في قريطم وسوليدير، فلتستمر التظاهرات الى ان يرغم بالقوة على التنحي كالكلب.
*: وماذا عن خيار آخر. أرسل له رسالة قائلا: استقل لعنك الله.
غزالة: كلا، لا ترسل له رسالة والا سيقول انهم جبروني على الاستقالة. دع الشارع... تعرف ماذا اقول. والا سيستخدم هذا كورقة صفقة مع الرؤساء الاميركيين والفرنسيين.
* اذاً هل نترك الامور للشارع؟
غزالة: هذا افضل.
*: فلننفذ ذلك.
96ـ قال شاهد سوري الاصل لكنه يعيش في لبنان، والذي زعم بانه عمل لمصلحة اجهزة الاستخبارات السورية في لبنان، انه بعد نحو اسبوعين على تبني مجلس الامن للقرار 1559، قرر مسؤولون لبنانيون وسوريون اغتيال رفيق الحريري. وزعم ان مسؤولا امنيا رفيع المستوى ذهب مرات عدة الى سوريا للتخطيط للجريمة، واجرى لقاءات مرة في فندق الميرديان في دمشق ومرات عدة في القصر الجمهوري وفي مكتب مسؤول امني سوري رفيع المستوى، نحو 7 الى عشرة ايام قبل الاغتيال وضمت مسؤولا امنيا لبنانيا مهما. وكان لدى الشاهد اتصال قريب جدا بالمسؤولين السوريين رفيعي المستوى الموجودين في لبنان.
97 ـ في بداية كانون الثاني (يناير) 2005، ابلغ واحد من المسؤولين رفيعي المستوى الشاهد بأن رفيق الحريري هو مشكلة كبيرة لسوريا. وبعد نحو شهر، ابلغ المسؤول الشاهد بأنه سيحدث قريبا "زلزال" من شأنه ان يعيد كتابة تاريخ لبنان.
98ـ زار الشاهد قواعد عسكرية سورية عدة في لبنان. وفي احدى القواعد، في حمانا، لاحظ سيارة فان ميتسوبيشي بيضاء اللون، يغطيه قماش ابيض سميك على سطحه. وتمت هذه الملاحظات في 11 و12 و13 شباط (فبراير) 2005. غادرت الميتسوبيشي القاعدة العسكرية في حمانا في صباح 14 شباط (فبراير) 2005. لقد دخل فان الميتسوبيشي الذي استخدم كحامل متفجرات، لبنان من سوريا عبر الحدود البقاعية من ممر عسكري في 21 كانون الثاني (يناير) 2005 عند الساعة 20:13 كان يقودها ضابط سوري من وحدة الجيش العاشرة.
99 ـ في 13 شباط 2005، الشاهد قال انه قام بجولة في منطقة سان جورج برفقة ضابط سوري كبير، على سبيل المراجعة النهائية لمنطقة العملية التي جرت فيها الاغتيال.
100 ـ ويقول الشاهد: إن أبو عدس قد صور شريط الفيديو قبل أن يتم قتله فيما بعد في سوريا. وشريط الفيديو أُرسل إلى بيروت في صبيحة 14 شباط 2005 وسُلّم إلي جميل السيد. ولكن عناصر مدنيين وآخرين من الأمن العام قاموا بوضعه في مكان في منطقة الحمرا والاتصال بمدير مكتب "الجزيرة" في بيروت السيد غسان بن جدو.
101 ـ اللواء جميل السيد، كان على اتصال دائم بكل من مصطفى حمدان وريمون عازار للتحضير للاغتيال وخصوصاً مع رستم غزالة (ومع السيد أحمد جبريل في لبنان). والعميد حمدان وعازار قدموا تجهيزات لوجستية لدعم العملية، وخصوصاً المال ووسائل الاتصال، السيارات وأجهزة التنصت، الأسلحة، وبطاقات مزوّرة... وكانوا يعلمون بالجريمة، كما كان على علم بها كل من اللواء علي الحاج وناصر قنديل.
102 ـ قبل 15 دقيقة من الاغتيال، الشاهد كان في مكان قريب من منطقة سان جورج، وتلقى اتصالاً هاتفياً من مسؤول المخابرات السورية، سأل فيه أين أنت الآن، فقال له: في مكان كذا.. فأمره بترك الموقع مباشرة.
103 ـ الشاهد الآخر قال انه التقى مصطفى حمدان في منتصف شهر اكتوبر2004، وحمدان قال أمامه كلاماً سلبياً جداً وسيئاً بحق الحريري. وقال تحديداً ان الحريري عميل لإسرائيل. وأضاف: "سنرسله في رحلة طويلة.. باي باي حريري". وبعد الاغتيال تذكر الشاهد هذا الحوار مع من كان.
104 ـ الشاهد الآخر، الذي أصبح مشتبهاً به، زهير ابن محمد سعيد الصديق، أعطى تفاصيل ومعلومات عن المهمة المتعلقة بالجريمة. وتفاصيل عن مهمات كل واحد.
105 ـ ثمة نقطة مهمة، قالها الصديق، وهي أن التقارير التي كتبها قنديل ضد الحريري تضمنت اتهامه ومروان حمادة بالإعداد لصدور القرار 1559 في سردينيا. اقترح قنديل في نهايتها التخلص من الحريري. وقد كلف قنديل بالقيام بحملة إعلامية وفي الأوساط الدينية لتشويه صورة الحريري. كما شارك حزب "البعث" في لبنان بهذه الحملة بهدف التخلص من الحريري نهائياً ومحوه من الحياة السياسية مقابل إظهار لحود بصورة وطنية.
106 ـ السيد صديق صرح ان قرار اغتيال السيد الحريري اتخذ في سوريا، بعد اجتماع سري في لبنان بين مسؤولين لبنانيين كبار وضباط سوريين، الذين اوكلت اليهم مهمة التخطيط وتمهيد الطريق امام تنفيذ الاعتداء. هذه الاجتماعات بدأت في تموز (يوليو) 2004 واستمرت حتى كانون الاول (ديسمبر) 2004. المسؤولون السوريون السبعة والضباط اللبنانيون الكبار الاربعة ادعي عليهم على انهم متورطون في الجريمة.
107 ـ اجتماعات التخطيط بدأت في شقة السيد الصديق في خلدة وجرى نقلها الى شقة في الضاحية، احدى ضواحي بيروت. بعض هؤلاء الاشخاص زاروا المنطقة حول فندق السان جورج تحت ستارات متعددة وفي اوقات مختلفة للتخطيط والتحضير

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط حمید |

القاضي جان فهد قرار طلب المساعدة من سويسرا لتأمين خبراء في الطب الشرعي لمساعدة السلطات اللبنانية في التحقيق. وعندما ترك القاضي مزهر منصبه في 21 شباط (فبراير) 2005 لم يكن قد تم التوصل إلى أي نتيجة في هذا التحقيق.
46 ـ جرى نقل الملف إلى قاضي التحقيق الجديد القاضي ميشال أبو عرّاج الذي تولى التحقيق في الفترة الممتدة من 22 شباط/ فراير لغاية 23 آذار/ مارس 2005، وقد عيّنه القاضي الأول طانيوس خوري وسجل الملف في مكتب أبو عرّاج في 22 شباط (فبراير) 2005، وكان رأيه الأول عندما نظر في الملف هو أن الجريمة كانت هجوماً إرهابياً يتطلب فترة طويلة من الوقت وإجراءات التحقيق اضافة إلى الكثير من الإمكانات الاخرى. ان الإجراءات الأولية جرى تنفيذها في شكل مهني ودقيق، وفوجئ بعزل سيارات الموكب واتصل بالقاضي مزهر طالباً توضيح الأمر.
47 ـ اتخذ السيد ابو عراج خلال توليه التحقيق الاجراءات التالية:
ـ في 22 شباط/ فبراير: تسجيل القضية في سجلات بيروت الثانية.
ـ في 24 شباط/ فبراير تفتيش فندق سان جورج والتشاور مع قوى الأمن الداخلي وأمن الدولة والمخابرات العسكرية.
ـ في 25 شباط/ فبراير التحقيق في حفريات فندق "سان جورج" واستجواب تيسير ابو عدس وماهر الداعوق.
ـ في 26 شباط/ فبراير: جرى الحصول على تقارير عدة حول التفتيش والبحث ونقل سيارات الموكب إلى ثكنة الحلو والتحقيق مع الحرس.
ـ 28 شباط/ فبراير: تم الاستماع إلى تيسير أبو عدس وماهر الداعوق وحسن محمد العجوز وعامر خالد شحادة.
ـ 28 شباط/ فبراير: لقاء آخر مع رشيد حمود في المستشفى، ومحمد تويني الحارس الشخصي للرئيس رفيق الحريري وتامر لهيب، وطلب قسم الطب الشرعي مساعدة أجنبية.
ـ 1 آذار/ مارس: وصل رئيس لجنة تقصي الحقائق السيد بيتر فيتزجيرالد إلى لبنان للنظر في التحقيق.
ـ 2 آذار/ مارس: التحقيق مع تامر لهيب ومحمد تويني وشهود آخرين.
ـ 3 آذار/ مارس: تقرير شركة ميتسوبيشي ودفتر مواصفات (كاتالوغ) بيك آب ميتسوبيشي، وقائمة أسماء والقطع التي وجدت في موقع الانفجار وخارطة تظهر تقرير السيد قواس بنتيجة الفحوص التي أجريت لجثة عبدالحميد غلاييني، وتم الحصول على تقرير من الاستخبارات العسكرية عن التحقيق مع حسام علي محسن وأحمد عمورة ونبيل غصوب حول علاقتهم بالمشتبة فيه أحمد أبو عدس ولم يتم اعتقالهم. تقرير السيد حسين شحرور بنتيجة فحوص جثة عبد الحميد غلاييني.
ـ 5 آذار/ مارس: استدعاء أول ثلاثة شهود للتحقيق معهم في 8 آذار/ مارس، والآخرين للتحقيق معهم في 9 آذار/ مارس 2005. المهندس مكرم أعور وحمد ملاعب وحسام علي محسن ومحمود بيضون الضابط في الأمن العام، وعفيفة عبدالله الحرشي وغسان بن جدو من قناة "الجزيرة".
ـ 7 آذار/ مارس: تفتيش بقايا السيارات، دلال ضرغام، حضر العميد عماد القعقور وأخبرنا بالتحقيق وأخذ نسخة من تقرير التحقيق وكان معه زياد رمضان.
ـ 8 آذار/ مارس: تلقينا نتائج فحوص الـ(D.N.A) وخارطة موقع الجريمة.
ـ 10 آذار/ مارس: تقرير مخفر البرج بشأن فحص جثة عبد الحميد غلاييني.
ـ 11 آذار/ مارس: النقاش مع الجنرال زياد نصر والنقيب متري نمر واستدعاء حسام محسن والفلسطيني مروان عبدالوهاب قطان.
ـ 14 آذار/مارس: الطلب من قيادة الأجهزة الأمنية عدم رفع الأنقاض، واستدعاء جاك شليطا وعلي أمهز ومروان قبطان، رسالة من اللجنة الدولية تتعلق بانتهاء مهمتها.
48 ـ 23 آذار(مارس) 2005: القاضي أبو عراج يستقيل من مهمته بسبب الجو السياسي الضاغط في ذلك الوقت والكثير من عدم الثقة بالجهات القضائية اللبنانية والانتقادات الموجهة لطريقة التحقيق، اضافة الى ذلك عندما كان مسؤولاً عن التحقيق في مقتل الحريري كان عليه ان يقوم بعمله الطبيعي وكانت القضية فيها الكثير من الجوانب السياسية، وسمع خلال التظاهرات في بيروت في 14 آذار/مارس أشخاصاً يذكرون اسمه بشكل مسيء.
49 ـ في ذلك الوقت ترك منصب قاضي التحقيق، والانجاز الوحيد الذي تحقق كان الأدلة التي تشير الى السيد أبو عدس، على الرغم من محاولة التركيز على طريقة التفجير ومن خلال التركيز على كل الخبراء الذين توصلوا الى نتيجة واحدة.
50 ـ وقد تم استبدال السيد ابو عراج بالسيد الياس عيد الذي لا يزال يتولى التحقيق حتى الآن.
قوى الأمن الداخلي
51 ـ في 14 آذار(مارس) 2005 كان اللواء علي الحاج قائداً لقوى الأمن الداخلي، وتمت ترقيته الى هذا المنصب في العام 2004 من قبل السوريين كما يُقال، واستقال من منصبه خلال ربيع العام 2005 بعد الانفجار الذي قتل السيد الحريري.
ووفقاً لشهادته، كان الحاج في مكتبه عندما أعلم بنبأ الانفجار، حيث ذهب الى موقع الجريمة بالسيارة وخلال توجهه الى الموقع تحادث مع السيد شهيد خوري من الأمن الداخلي الذي ابلغه بأنه كان هناك انفجار كبير. وطلب اللواء الحاج من السيد خوري أيضاً ارسال كل التعزيزات اللازمة الى موقع التفجير. وكانت الوحدات تتضمن فرقا مخبرية بإمرة السيد هشام أعور وخبراء متفجرات بإمرة عبد البديع السوسي ووحدة التحقيق بإمرة العقيد فؤاد عثمان، وكانت مسؤوليته الوحيدة ان يقدم الامكانات اللازمة، بعد وصول قاضي التحقيق اصبحت كل قوات الأمر بإمرة القاضي، ولم يكن باستطاعة اللواء الحاج ان يتدخل في التحقيق(إفادة شاهد).
52 ـ وحسب رأيه ان المشكلة في تلك المنطقة كان لها علاقة بوجود الكثير من الأجهزة مثل أجهزة الجيش والأمن الداخلي وأمن الدولة والأمن العام.
53 ـ بعد ظهر ذلك اليوم، انضم اللواء الحاج إلى اجتماع مجلس الدفاع الأعلى في قصر الرئاسة في بعبدا ترأسه الرئيس (إميل لحود) وكان من بين المشاركين وزراء الداخلية والدفاع والخارجية والعدل والاقتصاد والأشغال العامة ونائب رئيس الوزراء ومحافظ بيروت وقادة عدد من الأجهزة الأمنية. وناقش الاجتماع الجريمة وتداعياتها وبحث مع الجهاز القضائي.
54 ـ عاد اللواء الحاج إلى مكتبه بعد الاجتماع وبعد ذلك قامت قناة "الجزيرة" ببث شريط يدعي فيه أحمد أبو عدس مسؤوليته عن الانفجار وقتل السيد الحريري. ومنذ ذلك الحين سألنا كل مصادر الأمن الداخلي، بما فيها تلك التي كانت موجودة في مسرح الجريمة، وكانت تركز على ملاحقة أبو عدس.
المخابرات العسكرية
في 14 شباط (فبراير) 2005 كان مسؤول المخابرات العسكرية العميد ريمون عازار، وقد تم تعيينه في هذا المنصب في كانون الأول (ديسمبر) 1998، واستقال في نيسان (أبريل) 2005 بعد الانفجار الذي قتل السيد الحريري. ووفقاً لشهادته، فقد أبلغه العقيد في المخابرات محمد فهمي بالانفجار، ولم يذهب إلى موقع الجريمة لكنه تابع القضية بتفاصيلها من مكتبه مع العقيد البير كرم قائد مخابرات بيروت وأبلغ الرئيس لحود والعميد (رستم) غزالي بالانفجار عند حصوله.
56 ـ زار أشخاص من المخابرات العسكرية، وخصوصاً خبراء المتفجرات، موقع الجريمة وقاموا بعمليات بحث وتدقيق، وأكدوا ان المواد التي استخدمت في الانفجار كانت تزن نحو 300 كيلوغرام من مادة الـ ت.ن.ت.، وسلمت كل الأدلة الموجودة في الموقع إلى الأمن الداخلي والجنرال هشام أعور، وعلى حد علم العميد عازار فقد كان هناك بعض المخلفات المعدنية، وفي رأيه ان الأمن الداخلي ومكتب المدعي العام وقاضي التحقيق كانت لهم المسؤولية الكاملة عن التحقيق.
57 ـ 14 شباط (فبراير) عصراً، حضر العميد عازار اجتماع مجلس الدفاع الأعلى، وجرى عرض اغتيال السيد الحريري وكل التفاصيل التي كانت متوفرة في ذلك الوقت، وقدم كل مشارك في الاجتماع وجهة نظره.
58 ـ وفي مرحلة لاحقة جرى التركيز على ثلاثة عناصر، شريط أحمد أبو عدس، الاتصالات الخلوية التي جرت في المنطقة، وطبيعة التفجير وحجم المتفجرات المستخدمة.
الأمن العام
59 ـ في 14 شباط (فبراير) 2005، كان اللواء جميل السيّد قائد الأمن العام، رقي إلى هذا المنصب في العام 1998، واستقال في ربيع عام 2005 بعد الانفجار الذي أودى بحياة السيد الحريري.
ووفقاً لشهادته، فقد أفاد اللواء السيد انه كان في مكتبه عندما سمع الانفجار، لكنه اعتقد ان ذلك ناجم من مقاتلات إسرائيلية تخترق جدار الصوت.
وبين الواحدة والربع والواحدة والنصف أخبره المقدم أحمد الأسير بحصول الانفجار وبأن موكب السيد الحريري كان مستهدفاً، وبقي في مكتبه من دون أن يرسل أحداً من الأمن العام إلى موقع الانفجار، واتصل بالسيد الرئيس ووزير الداخلية والعميد غزالة.
60 ـ بعد ظهر ذلك اليوم، حضر اللواء السيد اجتماع مجلس الدفاع الأعلى الذي ركّز على النتائج المستقبلية لما حدث، وقدمت اقتراحات للحكومة التي اجتمعت لاحقاً مساء ذلك اليوم.
61 ـ في صباح 15 شباط (فبراير) تلقى السيد اتصالاً من صحافي في قناة "الجزيرة" يبلغه ان أحداً لم يأت لتسلم شريط أبو عدس، وسلم له الشريط في 16 شباط (فبراير) وقام بنسخه وأرسل النسخة الأصلية إلى قاضي التحقيق السيد أبو عراج.
التحقيقات في موقع الجريمة
تقرير الأمن الداخلي
62 ـ كما هي العادة في أي حالة اجرامية، فإن عملية فحص موقع الجريمة ومحيطه مهمة للغاية بالنسبة إلى نتيجة التحقيق.
وصل الضابط المسؤول عن موقع الجريمة الجنرال في قوى الأمن الداخلي ناجي ملاعب بعد الساعة الواحدة من يوم 14 شباط 2005، ووضع لاحقاً تقريراً حول فحص موقع الجريمة الذي أجرته السلطات اللبنانية، قوى الأمن الداخلي وشرطة بيروت، وتحمل الوثيقة الرقم 95 وتقول انه خلال التحقيق وتنفيذاً لأوامر قاضي التحقيق العسكري في بيروت في ما يتعلق بالتحقيق وكل ما يمكن أن يلقي الضوء على الانفجار الذي حصل وأدى إلى وفاة رئيس الوزراء السابق السيد رفيق الحريري وآخرين، فقد أصدر قاضي التحقيق الأول للغرفة العسكرية في بيروت مذكرة رقم 23/2005 تاريخ 14 شباط (فبراير) 2005، الأمر رقم 207 تاريخ 15 شباط (فبراير) 2005 أيضاً.
في 14 شباط (فبراير) عام 2005 حوالى الثانية عشر ظهراً حصل انفجار كبير في بيروت سجلت غرفة العمليات انه قريب من فندق السان جورج، أرسلت كافة الدوريات إلى الموقع وذهبت إلى هناك ووصلت بعد دقائق، السيارات على جانبي الطريق كانت تحترق، وكان هناك الكثير من الدخان. قوات الدفاع المدني والاطفاء والصليب الأحمر كانت تحاول الوصول إلى المنطقة وتتخذ الاجراءات من أجل إخماد الحريق وتجمع الجثث وتنقل الجرحى إلى المستشفيات، كان المنظر فوضوياً، وكان هناك الكثير من العسكريين والشرطة والمدنيين مختلطين والصحافيين ووسائل الاعلام وكلهم يريدون الوصول إلى موقع الجريمة، وأمرت كل الضباط ورجال الشرطة والدوريات أن يفعلوا ما في وسعهم من أجل الحفاظ على المنطقة آمنة، وأن يتخذوا الاجراءات من أجل الحفاظ على موقع الجريمة، وأن يبعدوا الفضوليين، وجعلت المكتب الثاني من شرطة بيروت هم المسؤولون عن التحقيق في اغتيال الحريري ولكن النتيجة لم تكن معروفة بعد، المتخصصون في جمع الادلة وخبراء المتفجرات بدأوا عملهم، واضافة الى المسؤولين السياسيين والعسكريين جاء بعض العسكريين من الضباط والقاضي رشيد مزهر، قاضي التحقيق الاول العسكري، وهو طلب مني كضابط شرطة وبسبب غياب مدير الامن في الخارج، ان اتخذ الاجراءات اللازمة من اجل التحقيق واي شيء يمكن ان يلقي الضوء على ذلك الانفجار وان اعلمه، وان هذه التعليمات الشفوية ستكون مكتوبة لاحقاً.
وعندما وصل قائد الامن الى المنطقة أعلمته بما حدث، ووفقا للسلطات المحلية طلبت من السيد صلاح عيد ان يتخذ الاجراءات اللازمة للتحقيق بصفته كقائد للمنطقة الثانية لبيروت، والتي حدث فيها الانفجار وان يطلعني على ما حدث. ان عمل العثور على الجثث وأخذ الجرحى الى المستشفيات استمر وايضا عمل فرق الحوادث وفرق المتفجرات، وتمّ اجراء مسح كامل لمنطقة الجريمة ومحيطه ومهندسين من الجيش جاؤوا وأخذوا عينات من الموقع من اجل ان يجروا اختبارات عليها، وفرقة من الجيش قامت بعملية مسح على الموقع والمباني المجاورة وساعدوا في الحفاظ على أمن تلك المنطقة، وبسبب أهمية هذا الدعم أرسل تلغراف 205 بتاريخ 15 فبراير 2005 الى قيادة المنطقة، وطلبنا منهم اتخاذ كل الاجراءات المناسبة من اجل التحقيق وفقا لما يتعلق بالجثث التي تم اخذها الى المستشفيات في كل المناطق وان يسمحوا لعائلاتهم بالتعرف عليهم وان يعلموني وان يمكنني الحصول على التفويض اللازم من اجل اعادة هذه الجثث الى ذويها، وان تؤخذ افادات من الجرحى وان توضع نسخ من هذه التقاصي في الملفات.
وبعد التلغراف رقم 2007 في 14 فبراير 2005 الذي ارسل الى الدائرة فيما يتعلق بعزل موقع الجريمة واقامة المنطقة الآمنة حولها، طلبنا من قائد منطقة بيروت الثانية ان يستقدم كل الافراد اللازمين من اجل القيام بهذه المهمة، وان يضع حواجز معدنية واشرطة صفراء حول المنطقة بالتنسيق مع شرطة السير من اجل تنظيم السير هناك.
المقدم عيد عبّر لي عن تقدم التحقيق ونتائجه، وأعلمت قاضي التحقيق العسكري وسلمت الجثث الى ذويها وفقا للاصول المرعية، ووفقا لتعليمات قاضي التحقيق وبموافقة المدير العام للامن الداخلي علي الحاج فان السيارات التابعة لموكب الحريري نقلت الى ثكنة الحلو لتصويرها في المنطقة وتمّ تسجيل فيلم فيديو في حضور قائد منطقة بيروت الثانية وقائد شرطة السير ومسؤول منطقة البرج وفرقة التحقيق الجنائي واستخدام الخطوط التي قدمت من الدفاع المدني وفقا للاصول المرعية، ووضعت في تقرير خاص، اما السيارات فوضعت في ثكنة الحلو.
وفي برقيتنا رقم 2001 في 15 فبراير المرسلة الى الطوارئ، والتي طلب منها المحافظة على مكان الجريمة ومنع اي كان من لمس اي شيء، وفي الساعة الثالثة بعد الظهر في 15 فبراير ، الرائد عمر مكاوي قائد شرطة بيروت قام بتولي المسؤولية وأعلمني بكل الاجراءات التي تمّ اتخاذها وكل الحوادث التي حدثت، وتابعنا عملية التحقيق التي ستتم من قبل المقدم صلاح عيد، وقمنا باعلام قاضي التحقيق العسكري بذلك، وبعد المذكرة 6ف2 في 17 شباط فان قائد الوحدة قدم لنا السلطة اللازمة التي صدرت من قاضي التحقيق العسكري بتاريخ 14 فبراير 2005 فيما يتعلق بالانفجار والتي ارسلت لنا من اجل التنفيذ من قبل المدير العام ذا الرقم 07118 س آتش 2 بتاريخ 15 فبراير 2005، وبنفس الطريقة فان قائد الوحدة قدم لنا في المذكرة 206 /1/107 بتاريخ 18 فبراير 2005، حاصل السلطة المكتوبة من اجل القيام بهذه التحقيقات وهذه الاجراءات والتي كانت تتضمن امرا بالمحافظة على سيارات موكب الحريري داخل الثكنة وان نضعهم تحت الحراسة، وهذا تمّ بالفعل.
ووفقا للمذكرة رقم 206 ف 2 على 1763 بتاريخ 18 فبراير 2005، فان قاضي التحقيق العسكري حصل على التفويض المكتوب بالاشارة بتاريخ 18 فبراير 2005 والتي كانت تتضمن امرا بالاتصال بمحافظ بيروت الذي كان عليه ان يزودنا بأولئك الذين كانوا يعملون بورشة قرب منطقة الانفجار، وهذه السلطات تمّ الحصول عليها بوثيقة من 14 صفحة ملحقة بهذا التقرير.
ووفقا للصلاحيات الممنوحة لنا وفقا للأمر، امر منطقة بيروت الثانية من اجل التحقيق وكنتيجة للتقرير الاول رقم 1/30143 بتاريخ 14 فبراير 2005، وكل التحقيقات التي جرت من قبل وحدات الشرطة الاقليمية فاننا نقدم ما يلي:
الجدول رقم واحد تمّ اعداده فيما يتعلق بالجثث التي اعيدت الى ذويها، وجدول رقم اثنان ويتعلق بالاشخاص الذين اصيبوا بجروح في هذا الانفجار، وجدول رقم ثلاثة الافادات التي تمّ الحصول عليها فيما يتعلق بالانفجار وتمّ اعداد جدول يظهر الاجراءت التي تمّ اتخاذها وفحص منطقة الجريمة والسيارات المدمرة وكل ما وجد في موقع الانفجار. كل هذه الاجراءات تم التحقق منها في التقرير رقم 302/ 1 بتاريخ 14 شباط (فبراير) 2005.
تقرير المخبر الجنائي السويسري
63 ـ الخبراء اللبنانيون الذين فحصوا موقع الجريمة كانوا يمثلون عدة جهات، وجاؤا برأي مختلف فيما يتعلق بما تمّ العثور عليه، ونتيجة لذلك كان هناك لقاء في المحكمة العسكرية بحضور المدعي العام، وهذا الاجتماع أوصى السلطات اللبنانية بطلب المساعدة الخارجية بفحص موقع الجريمة، والذي ارسل الى حكومة سويسرا، وخبراء من سويسرا زاروا لبنان في شهر مارس 2005 وقاموا بعملية مسح للموقع وقال التقرير النهائي: "ان خلاصتنا فيما يتعلق بالانفجار كان مبنيا على الفحوصات التالية:
­ التفسير المبني على ما تمّ العثور عليه في موقع الجريمة، وعلى الفجوة التي احدثها الانفجار ايضا، وتفسير فيما يتعلق بالتدمير الذي لحق بالمباني المجاورة.
وبعد التحليل للشظايا لا نستطيع ان نقول بوضوح اذا كان الانفجار حصل فوق الارض او تحت الارض، وتحليلنا المبني على البحث يتعلق بشكل الفجوة التي حدثت والتي لا تشير ايضا اذا كان هناك انفجار فوق الارض او تحتها، ومن جهة اخرى فان شكل الفجوة يعطي انطباع عن حجم المتفجرة فوق او تحت الارض، وكما ذكرنا في تقريرنا فانه من المتوقع نحو ألف كيلو غرام فوق الارض ستؤدي الى حفرة كتلك الموجودة في موقع الجريمة.
وفيما يتعلق بحقيقة ان الشحنة كانت موجودة في سيارة، فيجب ان يكون حجمها كبير للغاية، واذا كان مثل هذه السيارة قد استخدم، فنحن نعتقد ان بعض الاجزاء والشظايا الكثيرة وخاصة فيما يتعلق باللهيب الذي ظهر، وحجم الشرار والشظايا التي أُظهرت لنا من قبل الشرطة، والذين قالوا بانه من سيارة ميتسويشي، تتوافق مع الشظايا التي نتوقع منها ان هذه السيارة كانت موجودة في مركز الانفجار.
وبعد ان قمنا بكل التحليلات التي جمعناها، وصلنا الى خلاصات بان الانفجار كان فوق الارض ووفقا هذه الادلة فان هناك ما يقارب الالف كيلو من المتفجرات الشديدة، والنتائج الاولية لتحليل التربة في منطقة الحفرة تشير الى ان التفجير كان بواسطة "روتانيديوم".
تقرير ريفي
64 ـ في آذار (مارس) 2005 فان قائد الامن الداخلي اللواء اشرف ريفي أعدّ تقريرا حول الاجراءات الاولية التي اتخذتها السلطات اللبنانية في موقع الجريمة، والتي ارسلت الى فريق تقصي الحقائق التابع للامم المتحدة، واظهر التقرير ان هناك اجراءات قد تمّ اتخاذها، وأهمية هذا الحادث المأسوي الذي أدىّ الى اغتيال رئيس الوزراء السابق الحريري، وكان لها تأثير على كل الاجراءآت التي تم اتخاذها.
أ ـ عمليات الإنقاذ والإجلاء والعثور على الجثث
في الطريق كان هناك عمليات انقاذ في موقع الجريمة في البداية، وبعد الانفجار مباشرة فان قوى الامن والدفاع المدني والصليب الاحمر هرعت الى مكان الانفجار لاداء واجبها، ورغم كل الاجراءات التي اتخذت فان هذه لم تكن على المستوى المطلوب، وهذه الاجراءآت شابتها عيوب، ولذلك فان وزارة الداخلية أصدرت المذكرة 139 بتاريخ 25 شباط (فبراير) 2005 والتي تدعو قوى الامن الداخلي الى التحقيق في الاجراءات المرعية، وقالت ان قائد الامن الداخلي وقائد شرطة بيروت وقائد الشرطة العسكرية هم المسؤولون عن هذه الاجراءات.
ب ـ الحفاظ على موقع الجريمة
و بعد الانفجار مباشرة، فان قاضي التحقيق العسكري كان هو المسؤول عن ذلك، وقوات الامن والشرطة والجيش كانوا تحت امرته، وهو اعطى اللجنة صلاحياتها، وحسب الاجراءات التي يجب ان تتم ، وخاصة في المحافظة على موقع الجريمة، لكن الاجراءات التي اتخذت كانت تحت المستوى المطلوب، ومناقضة للقواعد الاساسية التي تتعلق بالجرائم الخطيرة كتلك، وحتى لو كانت اقل من ذلك، ولذلك فيجب اتخاذ الاجراءات اللازمة من اجل منع اي تلاعب في موقع الجريمة او اية ادلة من الممكن ان تستخدم لاحقا من اجل المساعدة في التحقيق ومعرفة الحقيقة.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط حمید |

 

المستقبل - الجمعة 21 تشرين الأول 2005 - العدد 2076 - تقرير الحقيقة - صفحة 26

مقدمة
1ـ التقرير الحالي يفصل التقدم الذي تحقق في تطبيق قرار مجلس الأمن 1595. في هذا القرار، الذي اعتمد في 7 نيسان 2005، دان مجلس الأمن الهجوم الإرهابي في بيروت، لبنان، في الرابع عشر من شباط 2005، الذي أدى الى مقتل رئيس الوزراء السابق رفيق الحريري و22 شخصاً آخر، مجدداً تأكيد دعوته لاحترام استقلال لبنان وسيادته وسلامة أراضيه ووحدتها، وملاحظاً أن الاستنتاجات التي وصلت اليها لجنة تقصي الحقائق الدولية المستقلة لمساعدة السلطات اللبنانية في تحقيقاتها في كل أوجه هذا العمل الأرهابي، لكي تساعد بين أشياء أخرى في تحديد المنفذين والراعين والمنظمين والمتدخلين.
2 ـ قبل اعتماد القرار 1595، تفحص مجلس الأمن تقرير لجنة تقصي الحقائق الى لبنان حول الموضوع نفسه، الذي أرسل في 24 آذار 2005. التقرير عكس نتيجة ثلاثة أسابيع من التحقيق، بما في ذلك مجموعة من التوصيات. وكان رأي لجنة تقصي الحقائق أنه وطالما أن مصداقية السلطات اللبنانية التي أجرت التحقيقات كانت موضع تساؤل، فيجب إجراء تحقيق دولي مستقل لإقامة الحقيقة. ولهذا الغرض، هناك حاجة لإنشاء فريق له سلطات تنفيذية، يغطي كل حقول الخبرات الضرورية لتحقيق من هذا النوع، وعلى الرغم من الوقت المحدود وقلة العدد الذي عملت في ظله لجنة تقصي الحقائق فإن استنتاجاتها وتوصياتها كانت ذات قيمة معتبرة للجنة.
3 ـ في رسالة مؤرخة في 29 آذار 2005 (س/2005/208). عبرت الحكومة اللبنانية عن موافقتها على قرار مجلس الأمن بإنشاء لجنة دولية للتحقيق وكذلك استعدادها للتعاون مع اللجنة ضمن آلية سيادة لبنان ونظامه القضائي.
4 ـ بعد اعتماد القرار 1559، حصلت مشاورات مكثفة في ما يتعلق بإنشاء لجنة التحقيق الدولية المستقلة، وأعضائها ودعمها اللوجستي. وفي 26 أيار 2005، وصل فريق متقدم صغير من اللجنة يرأسه ديتليف ميليس الى بيروت. ولعلمه بالطابع العاجل للمهمة فإن الفريق ومن مقر موقت، سعى لايجاد منصة دعم لعمله المستقبلي.
5 ـ في 13 حزيران 2005، بعد مناقشات مكثفة مع السلطات القضائية اللبنانية، وقعت مذكرة تفاهم بين حكومة لبنان واللجنة. وفصلت المذكرة أشكال التعاون بين الفريقين. وكانت هناك أهمية خاصة بالنسبة للجنة للاتفاق حول "ان حكومة لبنان سوف تضمن أن اللجنة ستكون حرة من أي تدخل في ممارسة تحقيقها، وأن تزود بكل المساعدة الضرورية لإنجاز مهمتها". كان على اللجنة أن تحدد إجراءاتها الخاصة، وجمع الأدلة، الوثائقية والمادية، وأن تلتقي وتستجوب أي مدني و/أو مسؤول تعتبره ضرورياً وأن يكون لها وصول غير مقيد الى كل المباني في كل الأراضي اللبنانية، آخذة في الاعتبار القانون والإجراءات القضائية اللبنانية. وكان على السلطات اللبنانية من جانبها أن تساعد اللجنة في عملها عن طريق تقديم كل الوثائق والأدلة المادية التي تملكها وعن طريق تحديد موقع الشهود كما تطلب اللجنة.
6 ـ في 16 حزيران 2005. أعلن الأمين العام بدء عمل لجنة التحقيق. وفي 17 حزيران 2005، عقد رئيس اللجنة مؤتمراً صحافياً ليلتمس علناً مساعدة السلطات اللبنانية ويدعو الشعب اللبناني لتقديم المساعدة للجنة عن طريق تسليم أي معلومات قد تكون ذات أهمية للتحقيق. وتمت إقامة خطين ساخنين لهذا الغرض، شغلتهما السلطات اللبنانية.
7 ـ بعد وقت قصير من توقيع مذكرة التفاهم، أرسلت السلطات اللبنانية الى اللجنة 8000 صفحة من ملف القضية احتوت على كل المعلومات والأدلة التي جمعت منذ 14 شباط 2005. ثم قامت اللجنة بإجراء تحقيق جنائي وقضائي شامل بالتعاون الوثيق مع السلطات القضائية اللبنانية المعنية (مدعي عام التمييز في الجمهورية اللبنانية) والشرطة (قوى الأمن الداخلي)، لتجنب ازدواجية وتداخل وتعارض الإجراءات.
8 ـ أقامت اللجنة روابط وثيقة مع السلطات الأمنية والقضائية اللبنانية. عقدت مناقشات منتظمة، وخصوصاً مع السلطات القضائية، لتبادل المعلومات والملفات المحدثة، وتشارك النتائج والتخطيط لمراحل جديدة من التحقيق. معظم الشهود الذين استجوبوا من قبل اللجنة، استدعوا من قبل السلطات القضائية والأمنية اللبنانية. وكانت عملية 30 آب إشارة بارزة على ذلك، قامت خلالها القوات الأمنية اللبنانية ومحققو لجنة التحقيق بتنسيق مداهمات وعمليات تفتيش لمنازل مسوولين أمنيين بارزين سابقين، قبل نقلهم بمرافقة وثيقة الى قاعدة عمليات اللجنة الرئيسية للاستجواب.
9ـ وكانت السلطات اللبنانية مساعدة بشكل كبير في إقامة قاعدة العمليات الرئيسية وكذلك قاعدة عمليات أمامية لعمل اللجنة. وعملت فرق الأمن اللبنانية (الشرطة والجيش) يداً بيد مع الفريق الأمني التابع للجنة التحقيق لضمان سلامة وأمن أفراد اللجنة ومبانيها.
10 ـ على الرغم من أن القرار 1595 أعطى اللجنة سلطات تنفيذية، فإن اللجنة كانت الى حد كبير تتلقى دعم السلطات الأمنية والقضائية اللبنانية خلال عمليات المداهمة والتفتيش. أكثر من ذلك، وعلى الرغم من أن اللجنة كانت مؤهلة لتقديم الاقتراحات الى السلطات الأمنية اللبنانية في ما يتعلق بتوقيف الأشخاص الذين يشتبه بتورطهم في الاغتيال، إلا أنها أبقت القرار المستقل للسلطات اللبنانية للتقدم في مثل هذه الأعمال.
11 ـ من مسارين للتحقيق، واحد لبناني وآخر للأمم المتحدة، برز تحقيق موحد ومكمل نفذ بشكل مشترك من جانب اللجنة والسلطات اللبنانية. أظهرت السلطات اللبنانية بثبات القدرة على أخذ مسؤوليات متزايدة في متابعة القضية. وهذا ظهر بحقيقة أنها أخذت المبادرة لتوقيف مشتبه بهم وتنظيم مداهمات وعمليات تفتيش.
12 ـ بالنظر الى انعدام الثقة العميق الذي ساد في أوساط الشعب اللبناني نحو أجهزته الأمنية والقضائية ، أصبحت لجنة التحقيق الدولية مصدر توقعات وآمال كبيرة من أجل التغيير، وكذلك "صلة وصل" بين الشعب اللبناني وسلطاته. المؤتمران الصحافيان وخصوصاً الاول، بالإضافة الى استجواب أول مشتبه به، وتوقيف المسؤولين الأمنيين البارزين السابقين وفقاً لاقتراح من اللجنة، كانت لها آثار مساعدة. كل ذلك كان دليلاً أن لا أحد فوق القانون في نظر اللجنة. أدى ذلك الى تعزيز الثقة اللبنانية. تقدم مزيد من الشهود بينما كان عمل اللجنة يسير الى الأمام. لكن عدداً من الناس أصروا على عدم كشف هوياتهم للسلطات اللبنانية.
13 ـ هناك نقاط أخرى تستحق التركيز عليها. أولاً، إن هناك شهوداً كانوا خائفين من أنهم سيتعرضون للأذى إذا تم إعلان أنهم تعاونوا مع اللجنة. لهذا السبب، أعطت اللجنة اهتماماً كبيراً لضمان أن مقابلات الشهود تعقد بطريقة سرية. ولأن اللجنة تعطي مصداقية لمخاوف هؤلاء الأفراد على سلامتهم، فإن هذا التقرير لن يكشف هوية أولئك الذين جرت معهم مقابلات. ثانياً، كما يصح في أي تحقيق، فإن بعض الشهود قد يوفرون معلومات تتجاوز مدى التحقيق الذي يجري. قامت اللجنة وستواصل القيام بتزويد السلطات اللبنانية بكل المعلومات التي تتعلق بأي قضية جنائية خارج مدى تحقيق اللجنة. أخيراً، قابلت اللجنة أشخاصاً كانت أجندتهم توجيه اللجنة الى غير الاتجاه الذي يأخذها اليه الدليل، ولكن في الاتجاه الذي يريد هؤلاء الأشخاص للجنة أن تذهب اليه. تعاملت اللجنة مع هؤلاء الأفراد وتلك الأوضاع بأنها ظلت على مهمتها الواحدة، وهي متابعة الدليل حيثما يقود وعدم متابعة أجندة أي شخص أو كيان محدد.
14 ـ عكس الرأي العام اللبناني نظرة واسعة بأنه، عندما تسلم اللجنة تقريرها وتنهي عملها، فإن لبنان "سيترك لوحده". وهناك خوف سائد من أنه بعد أن تنهي اللجنة عملها، وعاجلاً وليس آجلاً، فإن أجهزة الاستخبارات والأمن السورية ستعود، وتنظم "حملة انتقام" في مجتمع ما زال "مخترقاً" من عناصر مؤيدة لسوريا. وحصلت تفجيرات واغتيالات ومحاولات اغتيال مؤخراً من دون عقاب. وساهمت شائعات متعمدة وتحليلات تنبؤية إعلامية في إبقاء هذه الحالة وردعت شهوداً محتملين عن الاتصال باللجنة.
15 ـ على الرغم من المخاوف والامتناع عن التقدم للادلاء بمعلومات في الوقت الذي بدا اتمام عمل اللجنة وشيكاً (في 25 كانون الاول)، فإنه من العادل القول إن الشعب اللبناني بصفة عامة كان تواقاً للتقدم لمساعدة اللجنة على تنفيذ عملها.
16 ـ اللجنة لم يكن بامكانها العمل في فراغ إعلامي، تحديداً في لبنان. بعض وسائل الإعلام اللبنانية كان لديها ميل دائم ولسوء الحظ نحو نشر الاشاعات، وإذكاء التكهنات، وتقديم معلومات على أنها حقائق من دون تفحصها مسبقاً، وفي بعض الأحيان استخدام مواد تم الحصول عليها في ظروف مشكوك بها، من مصادر اطلعتها اللجنة على ايجازات، ومن ثم خلق حالة قلق بين الناس وإعاقة عمل اللجنة عندما كان التركيز يجب أن يكون في الغالب على قضايا أمنية. كانت سياسة اللجنة الثابتة هي عدم الإنجرار الى حوار مباشر مع وسائل الإعلام اللبنانية، وتجنب أي تصعيد والبقاء فوق أي بيانات تتخذ طابع التحدي أو الاستفزاز. المؤتمران الصحافيان كلاهما كان هدفهما الرد على تكهنات كهذه وتوضيح وضع التحقيق. وفي النهاية كان تأثير هذه الأمور قصير الأجل.
17 ـ لتعزيز الشفافية وتوسيع التعاون، فإن العمل مع السلطات القضائية شمل إبقاء السلطات السياسية العليا مطلعة على تطورات التحقيق، بحدود أن عملاً كهذا لا يطرح تساؤلات حول استقلالية اللجنة ولا يكون له تأثير مباشر على مسار التحقيق. ولكن عدداً من الشخصيات السياسية اللبنانية أضافت الى مناخ انعدام الأمن والشك، عن طريق تسريب معلومات للصحافة أو كشف معلومات حساسة من دون موافقة مسبقة من اللجنة.
18 ـ خلال مسار التحقيق، كان على اللجنة مواجهة تحديات لوجستية رئيسية. في هذا المجال، كان الدعم والمساعدة المكثفان من جانب المنظمات الشقيقة في نظام الأمم المتحدة والانتربول لا يقدران بثمن في عمل اللجنة اليومي.
19 ـ المجتمع الدولي، من جانبه، كان دائماً يقدم الخبرات عندما يطلب منه. هذه المساعدة سهلت بشكل كبير عمل اللجنة وأعطت قيمة مضافة لعملها. لكن على الرغم من أن القرار 1595 دعا كل الدول لتزويد اللجنة بأي معلومات ذات صلة تتعلق بقضية الحريري، كان من المؤسف أن أي دولة عضو لم تنقل معلومات مفيدة كثيراً الى اللجنة. قاد عدد من الاتصالات الى تبادل آراء و/أو بيانات حقائق. إن قراءة اللجنة للقرار هي أن المعلومات الدقيقة التي تحدث عنها مجلس الأمن كان يجب ان تتضمن بين أشياء أخرى معلومات استخبارات كان يمكن أن ترسل من دون طلب مسبق من اللجنة.
20 ـ على الرغم من القدرات البشرية والتقنية والمالية التي جرى تحريكها لغرض التحقيق، وعلى الرغم من التقدم المعتبر الذي جرى تحقيقه والنتائج التي تم التوصل اليها في الوقت المخصص، فإن التحقيق في عمل إرهابي كهذا له أبعاد دولية متعددة الأوجه وتشعبات يحتاج عادة الى أشهر (إذا لم يكن سنوات) لإنهائه بحيث يمكن إقامة أرضية صلبة لأي محاكمة محتملة لأي أشخاص متهمين. إن من الأهمية القصوى الاستمرار في متابعة المحاكمة داخل لبنان وخارجه. عمل اللجنة هو فقط جزء من عملية أوسع. حتى أثناء كتابة هذا التقرير جرت عملية توقيف مهمة قبل أيام قليلة، ومقابلات الشهود مستمرة وتجري مواصلة تفحص الأدلة المعقدة.
21 ـ اللجنة أقامت حقائق وحددت مشتبهاً بهم على أساس الدليل المجموع والمتوافر لها. اللجنة تفحصت واختبرت هذا الدليل بأفضل المعرفة التي لديها. وقبل اكتمال التحقيق، وتحليل كل المفاتيح والأدلة بالكامل، وإنشاء ادعاء مستقل وغير متحيز، فإن المرء لا يمكنه معرفة القصة الكاملة لما حصل، وكيف حصل ومن المسؤول عن اغتيال رفيق الحريري وقتل 22 شخصاً بريئاً آخر. لذلك فإن افتراض البراءة يبقى قائماً.
22 ـ في انتاج هذا التقرير، سعت اللجنة لضمان أن لا شيء تفعله أو تقوله يؤذي التحقيق الجنائي أو أي محاكمات يمكن أن تتلوه. اللجنة لا تستطيع في هذا الظرف الكشف عن كل العناصر المفصلة والحقائق التي بحوزتها، خارج تشاركها مع السلطات اللبنانية. اللجنة حاولت وضع الحقائق وتقديم التحليلات لهذه الحقائق بطريقة تشرح بشكل دقيق ما حصل وكيف حصل ومن المسؤول.
خلفية
23 ـ ان سوريا كان لها دائما دور كبير في لبنان، وخلال العهد العثماني، كان جزء من الاراضي الادارية التي تحكم من دمشق، وعندما تمّ انشاء الدولة بعد الحرب العالمية الاولى مما يعتبره الكثير من القوميين العرب انه جزء من سوريا، ومنذ ان اصبحت الدولة مستقلة فانه لم تقم بين الدولتين علاقات ديبلوماسية.
24 ـ دعيت القوات السورية الى لبنان من قبل الرئيس اللبناني الراحل سليمان فرنجية في العام 1976، في المراحل الاولى للحرب الاهلية. وفي اتفاق الطائف الذي تمّ التوصل اليه بين الاطراف اللبنانية التي انهت الحرب في العام 1989، شكر لبنان سوريا على مساعدته بنشر قواتها في لبنان، ودعت بنود الاتفاق سوريا ولبنان الى تحديد اعادة انتشار تلك القوات، وتوصل البلدان الى الانتشار اللاحق في العام 1991. وفيما يتعلق بالتعاون اعادا التذكير بهذه البنود، وانسحبت القوات السورية عام 2005 وفقا لقرار مجلس الامن 1559.
العلاقات بين الحريري وسوريا
25 ـ ان تحقيقات اللجنة اكدت ما يقوله الكثير في لبنان ان كبار ضباط الاستخبارات السورية كان لهم تأثير كبير واستراتيجي على حكم لبنان، والصراع الكبير الواضح بين الحريري المسؤولين السوريين الكبار، بمن فيهم الرئيس بشار الاسد، كان جزءا محوريا في المعلومات التي قدمت الى اللجنة من خلال الوثائق والشهادات.
وفي لقاء في دمشق بين الحريري والرئيس الاسد في 22 من اغسطس/ آب 2004 ظهر الخلاف، وفي هذا اللقاء الذي دام بين عشرة الى خمسة عشر دقيقة، أعلم الرئيس الاسد الحريري الذي كان في وقتها لا يزال رئيسا للوزراء، بضرورة ان يمدد لبنان ولاية الرئيس لحود، وهو امر كان الحريري يعارضه.
26 ـ الشهود اللبنانيون والسوريون، ووفقا لمدونات اللقاء بين الحريري ونائب وزير الخارجية السوري وليد المعلم، قدموا الى اللجنة نسخة مغايرة لما قيل في هذا اللقاء، والكثير من الشهود اللبنانيين بمن فيهم الوزيرين مروان حمادة وغازي العريضي والزعيم وليد جنبلاط ونجل الحريري سعد قالوا ان الرئيس الحريري قال لهم ان الرئيس الاسد أعلمه بقراره بتمديد ولاية الرئيس لحود وهدد بتكسير لبنان على رأس الحريري وجنبلاط اذا لم يوافقا على دعم تمديد ولاية الرئيس لحود. ان المسؤولين السوريين وصفوا هذا اللقاء بشكل مغاير. فوزير الخارجية السوري فاروق الشرع والجنرال رستم غزالي المسؤول عن الاستخبارات السورية في لبنان، وصفا اللقاء بشكل ايجابي. اللواء غزالي قال للجنة ان الحريري قال له ان الرئيس الاسد اخبره بأنه صديقه، ووصف اللقاء بانه يتمتع بالاحترام، وان الرئيس الاسد استشار الحريري في موضوع التمديد.
27 ـ الآتي مقتطفات من مقابلات أجريت من قبل اللجنة في ما يتعلق باجتماع 26 آب / اغسطس 2005، وأجزاء من رسالة السيد الشرع إلى اللجنة، وجزء من نسخة عن حوار مسجل بين السيد الحريري والمعلم.
رسالة وزير خارجية الجمهورية العربية السورية إلى اللجنة في 17 آب / اغسطس 2005:
"حصل لقاء بين الرئيس بشار الأسد ورئيس الوزراء الراحل رفيق الحريري في دمشق في 26 آب / اغسطس 2004 في اطار التشاور السياسي المتواصل بين القادة السوريين واللبنانيين.. وجرت مراجعة عامة للتطورات المحلية والاقليمية بما في ذلك احتمال التمديد لاميل لحود، رئيس لبنان، في ضوء الظروف الاقليمية المضطربة واستناداً إلى المصلحة المشتركة في الحفاظ على الاستقرار في لبنان. وقد طلب السيد الحريري في حال وجود إجماع على التمديد للحود في مجلس الوزراء أن تقوم سوريا بمساع لدفع الرئيس لحود إلى تعاون أفضل خلال الفترة الآتية، وقد طلب الرئيس من السيد الحريري ان يتشاور مع جماعته ومع مَن يراهم مناسبين واتخاذ الموقف المناسب.
إفادة رستم غزالة المكتوبة غير المؤرخة التي قدمت الى لجنة التحقيق في 17 (آب) اغسطس 2005.
"كان لي في ذلك التاريخ لقاءان (26 آب (أغسطس) 2004) مع الحريري، الاول كان في صباح 26 آب (اغسطس 2004) وهو في طريقه الى دمشق لمقابلة الرئيس الاسد، والثاني بعد عودته من دمشق الى بيروت بعد لقائه الرئيس الاسد. واللقاء الاخير تم ايضاً في مكتبي في عنجر.
وقد ناقشنا لقاءه مع الرئيس الاسد، وبدا (الحريري) مرتاحاً وقال إن اللقاء كان ودياً وموجزاً، وإن الرئيس الأسد قال له: ابو بهاء نحن في سوريا كنا دائماً معك كأصدقاء، واليوم أنا اتحدث معك كصديق وكرئيس وزراء للبنان، ووفقاً للظروف الصعبة التي تشهدها المنطقة ولبنان في وسطها، فإن رأينا أنه من أجل مصلحة لبنان هو استمرارية النظام الحالي من خلال تمديد ولاية الرئيس لحود، وكصديق نود منكم ان توضحوا موقفكم في ما يتعلق بهذه القضية. نحن لسنا مستعجلين لمعرفة الجواب، ويمكن أن تفكروا بالأمر إذا أردتم.
شهادة مروان حمادة المكتوبة في 27 حزيران (يونيو) 2005:
"في 24 او 25 من آب/ اغسطس تمت دعوة السيد الحريري والسيد جنبلاط والسيد نبيه بري الى دمشق من أجل أن يتم إعلامهم بقرار تمديد ولاية الرئيس لحود، السيد جنبلاط أعلم غزالي بأنه يجب أن يناقش الأمر مع الرئيس الاسد، ولكن غزالي أصرّ على أن الجواب يجب أن يكون "نعم" قبل تحديد أي موعد، ونصح جنبلاط أن يتعامل بايجابية مع الموضوع لأن هذا الموضوع قضية استراتيجية بالنسبة للرئيس الأسد، لكن جواب جنبلاط كان سلبياً، وبعد ساعة اتصل جنبلاط بي (أي بحمادة) وقال إن المخابرات السورية ألغت لقاءه مع الرئيس الأسد.
وفي المساء ذهبت أنا وجنبلاط لزيارة الحريري، الذي قال لنا إن غزالي أصرّ على أنه طالما أن الجواب لن يكون ايجابياً فإنه لن يؤكد لقاءه أيضاً مع الأسد، وطلب منه أن يذهب الى دمشق وأن يبقى في بيته حتى إشعار آخر، وفي اليوم التالي دُعي الى لقاء صغير، وفي اليوم الذي التقى فيه الحريري بالرئيس الأسد كنت أقابله في منزل جنبلاط مع السيد باسم السبع وغازي العريضي، ورأينا موكب الحريري تدعمه سيارة (بي أم) ما يعني أن اللقاء في دمشق كان قصيراً للغاية، لقد رأينا يومها الحريري متعباً ويتصبب عرقاً، وقال لنا، نحن الأربعة، بأن التمديد للحود سيتم وإلا سأدفع ثمناً غالياً، وقال بأن الأسد قال له بأني سأكسر لبنان على رأسك وعلى رأس جنبلاط.
شهادة غازي العريضي في الأول من تموز (يوليو) 2005:
"السيد الحريري قال لنا، إن الرئيس الأسد قال له، إذا أخرجني جاك شيراك من لبنان، فإنني سأتخذ خيارات أخرى وسأعلمكم بها، إما أنكم معنا أو ضدنا، وخياري هو اميل لحود للرئاسة، وسأحرص على أن يكون هو الرئيس، وسأنتظر جواب جنبلاط، وقل لوليد جنبلاط بأنه إذا كان عنده دروز في لبنان فإن لديّ أيضاً دروز في سوريا وأنا مستعد لعمل أي شيء".
شهادة وليد جنبلاط المكتوبة في 28 حزيران (يونيو) 2005:
"وفقاً للرئيس الحريري فإن الرئيس الأسد قال له: لحود هو أنا، وأنا أريد أن أجدد له، وإذا أراد شيراك أن يخرجني من لبنان، فإني سأكسر لبنان، وخلال زيارته الى منزلي كان الحريري خائب الظن وكان في وضع سيئ للغاية".
شهادة جبران تويني في 25 حزيران (يونيو) 2005:
"لاحقاً في العام 2004 عندما كانت قضية التمديد للحود، الرئيس الحريري قال لي إن الرئيس الأسد هدده مباشرة وقال له: إن التصويت ضد التمديد يعتبر بأنه مباشرة ضد سوريا، ووفقاً للحريري فإن الرئيس الأسد قال إنه في هذه الحالة فإن السوريين سيفجرونه وأياً من أعضاء اسرته، وبأنهم لن يجدوا الهدوء في أي مكان في العالم".
شهادة باسم السبع في 30 حزيران (يونيو) 2005:
"عندما عاد الحريري من لقائه مع الأسد قابلته في منزل وليد جنبلاط، وقال لنا بأن الرئيس الأسد قال له ببساطة، أنا شخصياً مهتم بهذه القضية، التمديد لاميل لحود، والقضية ليست قضية لحود بقدر ما هي قضية بشار الأسد. وسألناه ما إذا استطاع أن يناقش القضية مع الرئيس الأسد فقال بأن الرئيس الأسد قال له بأن القضية ليست موضع نقاش وإنها يجب أن تتم وإلا فإنه سيكسر لبنان، وقال (الأسد) من مصلحة لبنان، فإن عليه أن يفكر بما سيفعله، وبأننا نتعامل مع مجموعة من المجانين الذين قد يقدمون على أي شيء".
شهادة سعد الحريري في 9 تموز (يوليو) 2005:
"ناقشت مع والدي الراحل رفيق الحريري تمديد ولاية اميل لحود، وقال لي بأن الرئيس بشار الأسد هدده وقال له، "هذا ما أريده، إذا كنت تظن أن الرئيس شيراك أو أنت تستطيعون أن تحكموا لبنان فأنتم مخطئون، فذلك لن يحدث. لحود هو أنا وما أقوله له ينفذه، وهذا التمديد سيتم وإلا فإني سأحطم لبنان على رأسك وعلى رأس وليد جنبلاط، وإما أن تفعل ما نقوله لك وإلا فسنتعامل معك ومع أسرتك أينما كنت".
حوار مسجل لرفيق الحريري مع وليد المعلم
في الأول من شباط (فبراير) 2005:
"في ما يتعلق بقضية التمديد فإن الرئيس الأسد أرسل لي وقابلني لمدة 10 الى 15 دقيقة، وأرسل في طلبي وقال لي: انت دائماً تقول إنك دائماً مع سوريا، الآن حان الوقت لتثبت بأنك كنت تقصد ما تقوله، أو شيء آخر. ولم يطلب مني رأيي، وقال: لقد قررت. ولم يتعامل معي كرئيس وزراء أو كرفيق الحريري أو أي شخص آخر، وقال: أنا قررت، وهذا ما أثار دهشتي، كان ذلك أسوأ يوم في حياتي، ولم يقل لي إنه يرغب بتمديد ولاية لحود، وكل ما قاله "أنا قررت أنا افعل ذلك، ولا تجبني.. فكّر وعد إليّ". لم يتم التعامل معي كصديق أو كشخص معروف وإنما طلبت، وقيل لي: أنت معنا أو ضدنا! هذا كل ما في الأمر، وعندما انتهى لقائي معه، أقسم لك، ان حارسي الشخصي نظر اليَّ وسألني لماذا انا شاحب الوجه؟!.
28 ـ وفي اللقاء مع السيد المعلم اشتكى أنه يعتقد أن الرئيس الأسد، لم يتم إخباره بشكل دقيق من أجهزة الاستخبارات ومن الوزير الشرع عن السيد الحريري، وكان هناك الجملة التالية من الحريري في هذا اللقاء: "لا استطيع ان اعيش في نظام امني متخصص في التدخل بعمل الحريري ويقوم بنشر اشاعات عن رفيق الحريري وبعد ذلك ينقلها الى الرئيس الأسد، لكن لبنان لن يبتعد عن سوريا وهذا لن يحدث ابدا".
29 ـ وخلال هذا اللقاء قال المعلم للحريري باننا نحن واجهزة الامن وضعناك في الزاوية، وتابع: رجاء لا تأخذ الامر بسهولة.
30 ـ هذا اللقاء المسجل يناقض شهادة السيد المعلم في 20 أيلول (سبتمبر) 2005، الذي وصف هذا اللقاء بأنه ودي وايجابي، ورفض إعطاء الأجوبة اللازمة.
التعاون السوري مع اللجنة
31 ـ المعلومات المذكورة آنفاً والأدلة التي تمّ جمعها من قبل اللجنة، كما شرحناها، والتي تشير الى التخطيط للاغتيال، تشير الى احتمال أن المسؤولين السوريين كان لهم علاقة باغتيال السيد الحريري، وعندما حاولت اللجنة الحصول على تعاون الحكومة السورية في متابعة هذه الأدلة، فإن اللجنة ووجهت بتعاون شكلي فقط.
32 ـ إن الاتصال الاساسي بين اللجنة والسلطات السورية حدث في 11 تموز (يوليو) 2005، عندما أرسل السيد ميليس رسالة الى وزير الخارجية السوري فاروق الشرع، طالباً اللقاء مع ممثلين عن الحكومة السورية، الشرع أجاب في 11 تموز (يوليو) 2005، مؤكداً دعم الحكومة السورية للتحقيق بعبارات عامة، وفي 19تموز/ يوليو طلبت اللجنة مقابلة عدد من الشهود، بمن فيهم رئيس الجمهورية العربية السورية، وفي 26 آب/ أغسطس وبطلب من الحكومة السورية حدث لقاء بين رئيس اللجنة وممثلين عن وزارة الخارجية السورية في جنيف في سويسرا، وفي ذلك اللقاء أعطيت لرئيس اللجنة رسائل من أربعة شهود، وأشاروا الى أن الرئيس الأسد لن يكون مستعداً لأي شهادة، وأكد رئيس اللجنة على مقابلة هؤلاء الشهود وقيل له إن هذا الطلب لا يزال تحت الدراسة والنقاش، ولكن الرئيس الأسد لن يكون متاحاً للشهادة.
33 ـ في 13 آب (أغسطس) طلبت اللجنة مرة أخرى من وزير الخارجية السورية مقابلة عدد من الشهود الإضافيين الآخرين، المشتبه فيهم في سوريا، والرسالة طلبت دعم الحكومة السورية من أجل تفتيش منازل المشتبه فيهم، وفي 7 ايلول/ سبتمبر أعلم الوزير الشرع اللجنة خطياً، بأنه رغم أن أدلة اللجنة كانت مبنية على شهادات كاذبة، فإن حكومته وافقت على طلب اللجنة مقابلة الأشخاص الواردة أسماؤهم في الطلب باستثناء الرئيس الأسد.
34 ـ في 12 أيلول (سبتمبر) تمت مناقشة تفاصيل هذه اللقاءات بين اللجنة وبين ممثلين عن وزارة الخارجية السورية واللجنة عبرت عن أملها أن تتم اللقاءات في دولة أخرى، لا في لبنان ولا في سوريا، وتم رفض ذلك، وأصرت سوريا على أن تتم اللقاءات في سوريا وبمشاركة مسؤولين سوريين، والمقابلات حدثت بين 20 و23 أيلول/ سبتمبر، وكل لقاء وشهادة تمت بحضور مستشار قانوني من وزارة الخارجية السورية أو ممثل آخر من وزارة الخارجية ومترجم وكاتبي عدل وأشخاص آخرين لم يكن يعرف مع من يعملون.
وفي نهاية اللقاءات كان واضحاً أن المستجوبين قد أعطوا إجابات متشابهة، والكثير من هذه الإجابات كانت تتناقض مع الأدلة التي جمعتها لجنة التحقيق من مصادر منوعة أخرى، واللجنة لم تتح لها الفرصة لمتابعة هذه اللقاءات في ما يتعلق بضلوع سوري ما في الجريمة.
35 ـ توصلت اللجنة الى خلاصة بأن عدم تعاون الحكومة السورية معها قد أعاق التحقيق، وجعل من الصعب متابعته وفقاً للأدلة التي تمّ جمعها من مصادر شتى.
واذا كان للتحقيق ان يستمر، فإن من المهم ان تتعاون الحكومة السورية بالكامل مع سلطات التحقيق بما في ذلك السماح بإجراء المقابلات خارج سوريا، وبالنسبة الى الشهود الا يرافقهم مسؤولون سوريون.
الجريمة
36 ـ في 14 شباط (فبراير)، حوالي الثانية عشر وخمسين دقيقة. غادر رئيس الوزراء السابق رفيق الحريري ساحة النجمة في بيروت عائداً الى قصر قريطم في موكب من 6 سيارات ومعه النائب باسل فليحان ومرافقيه.
37 ـ عندما وصل الموكب الى فندق سان جورج وقع انفجار كبير أدى الى مقتل السيد الحريري وآخرين.
وبعد فترة وجيزة من الانفجار تلقى مدير مكتب "الجزيرة" في بيروت مكالمة هاتفية من شخص في سوريا يدّعي انه مسؤول عن مقتل الحريري وجرى بثّه على الهواء مباشرة.
4 ـ التحقيق اللبناني
الإجراءات الأولية
39 ـ لكشف جريمة بهذا الحجم كانت تتطلب اجراءات ادارية كبيرة وتنسيقا كبيرا وتوفير المختصين والمعدات والدعم اللازم. وفي ما يلي الاجراءات التي اتخذتها السلطات اللبنانية في الفترة الواقعة بين حصول الانفجار وتاريخ تشكيل اللجنة الدولية.
40 ـ كان قاضي التحقيق العسكري رشيد مزهر مسؤولاً عن التحقيق خلال الفترة من 14 شباط 2005 الى 21 منه، وأخيراً اتخذت الحكومة اللبنانية قراراً اعتبرت بموجبه الجريمة عملاً ارهابياً يستهدف الجمهورية وإحالتها على المجلس العدلي. ونتيجة لهذا القرار تم تعيين قاضي تحقيق جديد هو القاضي ميشال أبو عراج وممثل للمدعي العام.
41 ـ وصل القاضي مزهر الى موقع الجريمة بعد أقل من ساعة من حصول الانفجار ومعه القاضي جان فهد من مكتب المدعي العام، ووصف موقع الجريمة بأنه عشوائي وكان قراره الأول تعيين مساعد قائد شرطة بيروت العميد ناجي ملاعب مسؤولاً عن موقع الجريمة وكلفه بمهمة رفع الجثث والجرحى واخماد النيران وبعد ذلك سحب كافة الأشخاص من الموقع وإغلاقه بالكامل. (افادة شاهد).
42 ـ في الساعة الخامسة مساء دعا القاضي مزهر إلى اجتماع مع كل الأجهزة المعنية من الأجهزة الأمنية والعسكرية بمن فيهم نحو 10 ضباط ووزع المهمات خلال الاجتماع وحدد طريقة عمل التحقيق.
افادة شاهد
43 ـ شارك في الاجتماع قائد الشرطة القضائية بالوكالة العميد اعور وقائد شرطة بيروت بالوكالة العميد ملاعب وصلاح عيد المسؤول عن موقع الجريمة والعقيد فؤاد عثمان رئيس قسم المعلومات.
44 ـ بعد اللقاء، حوالى الساعة السابعة مساء، عاد القاضي مزهر إلى موقع الجريمة للمرة الثانية، ولم يكن راضياً عن ظروف موقع الجريمة، ولكنه كان يأمل ان تكون أفضل في اليوم التالي لأن المسؤوليات قد تم توزيعها خلال الاجتماع، وكان ثمة قصور تمثل في عدم توفير المعدات والخبرات اللازمة، وسوء التواصل بين الأجهزة المعنية وعدم الالتزام بتعليمات قاضي التحقيق وتزويده بالمعلومات حول تقدم سير التحقيق.
45 ـ استدعى القاضي مزهر خلال فترة توليه التحقيق عشرة أشخاص للاستجواب بمن فيهم موظفو فندق "سان جورج" ووالد ووالدة أبو عدس وبعض الشهود العيان، واتخذ بالتشاور مع

http://64.69.89.5/stories.aspx?StoryID=147039

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط حمید |

المستقبل - الجمعة 21 تشرين الأول 2005 - العدد 2076 - تقرير الحقيقة - صفحة 25

المقدمة
تقرير لجنة التحقيق الدولية المستقلة
المنشأة بموجب قرار مجلس الأمن 1595 (2005)
بيروت في 19 تشرين الأول/أكتوبر 2005
ملخص تنفيذي
1 ­ قرر مجلس الأمن الدولي بقراره الرقم 1595 في 7 نيسان 2005 إنشاء لجنة تحقيق دولية مستقلة مقرّها لبنان، لمساعدة السلطات اللبنانية في تحقيقها بشأن كل جوانب الهجوم الإرهابي الذي حدث في 14 شباط/فبراير 2005 في بيروت وقتل فيه رئيس الوزراء اللبناني السابق رفيق الحريري وغيره، وتتضمن مهامها المساعدة في معرفة المنفذين والمشرفين والمنظمين والشركاء في الهجوم.
2 ­ لقد أبلغ الأمين العام المجلس ان اللجنة بدأت عملها الكامل في 16 حزيران/يونيو 2005. ومُدّد انتداب اللجنة الأساسي الذي أصدره المجلس حتى 26 تشرين الأول/أكتوبر 2005.
3 ­ حظيت اللجنة في أثناء تحقيقها بدعم كثيف من حكومة لبنان واستفادت من إسهام خبراء من عدد من الهيئات الوطنية والدولية.
4 ­ ركزت خطوط تحقيق اللجنة الأساسية على موقع الجريمة، وجوانب الجريمة التقنية، وتحليل الاتصالات الهاتفية المراقبة. وشهادة أكثر من 500 شاهد ومصدر، وكذلك من السياق المؤسسي الذي حدثت فيه الجريمة.
5 ­ نقل ملف القضية كاملاً في هذا التحقيق إلى السلطات اللبنانية في شهر تشرين الأول/أكتوبر 2005.
6 ­ يضع هذا التقرير الخطوط الكبرى لمجرى التحقيق الذي أجرته اللجنة، وملاحظاتها فيه، واستنتاجاتها، لينظر فيها مجلس الأمن. وهو يعين أيضاً المسائل التي قد يكون ضرورياً متابعة التحقيق فيها.
7 ­ ترى اللجنة ان الاغتيال في 14 شباط/فبراير 2005 ارتكبته مجموعة ذات تنظيم واسع وإمكانات وقُدرات كبيرة. وقد أُعدّ للجريمة أشهراً عديدة. ولهذا الغرض رصد توقيت تحرك السيد رفيق الحريري ومواقعه، وسُجّل مسار موكبه بالتفصيل.
8 ­ بناء على ما توصلت إليه اللجنة والتحقيق اللبناني حتى الآن، وعلى أساس الأدلة المادية والوثائق المجموعة، والقرائن التي أمكن الحصول عليها حتى الآن، ثمّة أدلّة تتفق على أن ثمّة تورّط لبناني وسوري في هذا العمل الإرهابي. ومعروف جيداً ان للاستخبار العسكري السوري وجود منتشر في لبنان، على الأقل حتى انسحاب القوات السورية، بموجب القرار 1559. وكان كبار مسؤولي الأمن اللبنانيين السابقين قد عيّنهم جهاز الاستخبار السوري هذا. ولما كانت أجهزة الاستخبار السورية واللبنانية العاملة معاً متغلغلة في المؤسسات والمجتمع في لبنان، فإنه يصعب تخيّل أن يكون هذا الاغتيال المعقّد قد ارتُكب من دون معرفتها.
9 ­ وتستنتج اللجنة ان التحقيق المستمر ينبغي أن تتولاه السلطات اللبنانية القضائية والأمنية الملائمة، التي أثبتت أثناء التحقيق أنها تستطيع، بالمساعدة والمساندة الدوليين، أن تسير قدماً، وأحياناً أن تقود التحقيق بطريقة فعالة ومهنية. وفي الوقت نفسه على السلطات اللبنانية أن تنظر في كل فروع القضية، ومن ذلك الحركة المصرفية. ولا بد من وضع انفجار 14 شباط/فبراير بوضوح في سياق تسلسل الانفجارات التي سبقته وأعقبته، ما دام يمكن أن تكون ثمة صلة بين بعضها، إن لم يكن بينها جميعاً.
10 ـ ولذا ترى اللجنة أن بذل المجتمع الدولي جهداً لإنشاء قاعدة دعم وتعاون مع السلطات اللبنانية في حقلي الأمن والقضاء أمر ضروري. وسيؤدي هذا إلى تعزيز ثقة الشعب اللبناني في نظام أمنهم، وفي ثقتهم بقدراتهم.
الفهرس
تسلسل الأحداث من منتصف 2004 ـ إلى أيلول/سبتمبر 2005
1 ـ مقدمة
2 ـ الخلفية
3 ـ الجريمة
4 ـ التحقيق اللبناني
5 ـ تحقيق اللجنة
6 ـ الاستنتاج
تسلسل الأحداث من منتصف 2004 إلى أيلول/سبتمبر 2005
2004
* 26 آب/أغسطس 2004، التقى رفيق الحريري في دمشق الرئيس السوري بشار الأسد لمناقشة تمديد ولاية الرئيس لحود.
* 2 أيلول/سبتمبر 2004، أصدر مجلس الأمن الدولي القرار 1559 الخاص بالوضع في الشرق الأوسط، ودعا إلى انسحاب جميع القوات الأجنبية من لبنان.
* 3 أيلول/سبتمبر 2004، أيدت كتلة رفيق الحريري قانون تمديد ولاية الرئيس لحود.
* 3 أيلول/سبتمبر 2004، أقر مجلس النواب اللبناني قانون تمديد ولاية الرئيس لحود وحوّله إلى الحكومة اللبنانية لتنفيذه.
* 7 أيلول/سبتمبر 2004، استقال من الحكومة وزير الاقتصاد مروان حمادة ووزير الثقافة غازي العريضي ووزير شؤون المهجرين عبدالله فرحات ووزير البيئة فارس بويز، اعتراضاً على التعديل الدستوري.
* 9 أيلول/سبتمبر 2004، أبلغ رئيس الوزراء رفيق الحريري الصحافيين انه سيستقيل.
* 1 تشرين الأول/أكتوبر 2004، محاولة اغتيال مروان حمادة في بيروت، لبنان.
* 4 تشرين الأول/أكتوبر 2004، رفيق الحريري يستقيل من رئاسة الحكومة.
* 11 تشرين الأول/ أكتوبر 2004، الرئيس السوري بشار الأسد يلقي خطبة يدين فيها منتقديه في لبنان والأمم المتحدة.
* 19 تشرين الأول/أكتوبر 2004، مجلس الأمن الدولي يعرب عن قلقه حيال عدم تنفيذ القرار 1559.
* 20 تشرين الأول/أكتوبر 2004، الرئيس لحود يقبل استقالة الحريري ويكلف عمر كرامي تأليف الحكومة الجديدة.
2005
14 شباط / فبراير 2005 مقتل رفيق الحريري و22 آخرين في انفجار ضخم عند ساحل البحر في وسط بيروت.
25 شباط / فبراير 2005، وصول لجنة تقصي الحقائق الدولية إلى لبنان.
8 آذار / مارس 2005، حزب الله ينظم تظاهرة تضم مليون شخص "مؤيدة لسوريا".
14 آذار / مارس 2005، تطالب تظاهرة مضادة يقودها المسيحيون والسنّة بانسحاب القوات السورية وباعتقال رؤساء أجهزة الأمن والاستخبار.
19 آذار / مارس 2005، انفجار قنبلة في الجديدة، وهي حي شمال بيروت، وجرح 11 شخصاً.
23 آذار / مارس 2005، مقتل ثلاثة وجرح ثلاثة آخرين في انفجار في مركز تجاري في الكسليك، شمال بيروت.
25 آذار / مارس 2005، تصدر لجنة تقصي الحقائق الدولية تقريراً في نيويورك.
26 آذار / مارس 2005، قنبلة في حقيبة تنفجر في منطقة صناعية شمال شرق بيروت، وتجرح ستة.
1 نيسان / ابريل 2005، جرح 9 أشخاص في مرأب تحت الأرض في مبنى تجاري وسكني خال في برمانا.
7 نيسان / ابريل 2005، مجلس الأمن الدولي ينشئ لجنة تحقيق دولية مستقلة في قضية اغتيال رفيق الحريري و22 آخرين في 14 شباط / فبراير 2005.
19 نيسان / ابريل 2005، رئيس وزراء لبنان نجيب ميقاتي يعلن عقد انتخابات نيابية في 30 أيار / مايو 2005.
22 نيسان / ابريل 2005، يقرر اللواء جميل السيّد مدير قوى الأمن الداخلي، واللواء علي الحاج، المدير العام في الأمن العام(*) وضع نفسيهما في تصرف رئيس الوزراء نجيب ميقاتي.
26 نيسان / ابريل 2005، آخر القوات السورية تغادر لبنان وتنهي وجوداً عسكرياً استمر 29 عاماً.
26 نيسان / ابريل 2005، لجنة التحقيق الدولية تبدأ عملها لتأكيد انسحاب القوات السورية وجهاز الاستخبار السوري تماماً من لبنان، والتزام سوريا الكامل للقرار 1559.
6 أيار / مايو 2005، انفجار قنبلة في جونية، شمال بيروت وجرح 29 شخصاً.
7 أيار / مايو 2005، عقد مجلس النواب لاعتماد تعديل قانون سنة 2000 الانتخابي.
30 أيار / مايو 2005، عقد الجولة الأولى من الانتخابات، وحصول لائحة الشهيد رفيق الحريري وتحالف حركة المستقبل التي يرأسها سعد الحريري، والحزب التقدمي الاشتراكي وتجمع قرنة شهوان على كثرة المقاعد في مجلس النواب.
2 حزيران / يونيو 2005، مقتل الصحافي سمير قصير بانفجار سيارته في شرق بيروت.
21 حزيران / يونيو 2005، مقتل زعيم الحزب الشيوعي السابق جورج حاوي بانفجار سيارته قرب منزله في وطى المصيطبة.
30 حزيران / يونيو 2005، فؤاد السنيورة، وزير المال السابق في حكومات رفيق الحريري يؤلف الحكومة الجديدة من 23 وزيراً.
12 تموز / يوليو 2005، جرح وزير الدفاع الياس المر، ومقتل اثنين آخرين في هجوم بسيارة ملغومة في بيروت.
22 تموز / يوليو 2005، جرح 3 أشخاص على الأقل قرب شارع مونو بانفجار قنبلة في حي الأشرفية.
22 آب / أغسطس 2005، جرح ثلاثة أشخاص بانفجار في مرأب قرب فندق "برومناد" في منطقة الزلقا، شمال بيروت.
16 أيلول / سبتمبر 2005، مقتل شخص وجرح عشرة آخرين بانفجار قنبلة قرب مصرف في الأشرفية.
19 أيلول / سبتمبر 2005، مقتل شخص وجرح اثنين آخرين بانفجار صغير في مكتب الاعلام الكويتي في بيروت.
25 أيلول / سبتمبر 2005، انفجار سيارة مفخخة يجرح مذيعة التلفزة الشهيرة مي شدياق، شمال بيروت.

http://64.69.89.5/stories.aspx?StoryID=147039

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط حمید |

 

 ماذا يعني ان يكون نصف مفرداتك اليومية او ثلثها او ربعها من مفردات لغة اخرى او شعب آخر، من دون ان تكون هناك علامة واضحة على ان هذه الحالة الى زوال، كما هي الى زوال مفردات اللغة التركية من التعامل اليومي للسوريين واللبنانيين والفلسطينيين والاردنيين، (بلاد الشام) ذلك ان التداخل بين الشعب التركي والشعوب العربية (حتى مصر) قد تراجع وهو في تراجع دائم، من هنا يأتي هجر المفردات اليومية والمصطلحات، الا في منطق الحدود العراقية التركية والسورية التركية بحكم العلائق اليومية والوشائج القرابية.

اما شأن العراق مع اللغة الفارسية فهو امر اشد تعقيداً، بل ان الوقائع التي حدثت مع الحكم البعثي الصدامي (القومي) قد فاقمت في هذه الوضعية، او هذه المشكلة بالمصطلح القومي. لأن عملية التهجير التي بدأت مع بداية حكم البعث في العراق، اي تهجير الايرانيين من كل الفئات العلمية وغيرها، من ذوي الولادة والنشأة في العراق، ومعهم مئات الآلاف من العراقيين الاقحاح، الذين سبق لبعض افراد عوائلهم ان حازوا على الجنسية الايرانية تهربا من الجندية في العهد العثماني، والذين لم يكن الا قلة منهم يعرفون شيئا من الفارسية كلغة، اما الباقون فقد كانوا خاصة من اهالي كربلاء والنجف والكوفة والحلة، من الوسط الى الجنوب، فقد كانوا يستعملون مفردات فارسية من دون ان يعرفوا ان اصلها فارسي، تماما كما تستعمل الطبقات الشعبية المفردات العربية في ايران وهي تظن انها فارسية الاصل.

هؤلاء جميعا هجّروا الى ايران لمدة ثلاثة عقود من الزمان، اضيف اليهم مئات الآلاف من الناس العاديين او السياسيين وعوائلهم هجّروا اثناء الحرب العراقية الايرانية او هاجروا فراراً بأرواحهم ليعيشوا في ايران عقدين من الزمان، مضطرين الى تعلم الفارسية، ومن كابر منهم او عجز عن ذلك لم يستطع ان يستمر في حياته الا بتعاطي الفارسية اليومية على خطأ ولمن كان ولا يزال مجلبة للنوادر والمفارقات المضحكة. هؤلاء عادوا او عاد اكثرهم او بعضهم الى العراق، والباقون اكثر الباقين ينتظرون ان تستقر الاحوال في العراق لكي يعودوا، علما بأن كثيرا ممن عادوا بعد سقوط النظام، عادوا الى ايران بسبب الوضع الامني والمعيشي الصعب.

الى ذلك... فان العراقي الذي حوصر في جو من الرعب والجوع، على مدى ثلاثين سنة في بلده، وفقد عددا من اعزائه اقارب واقربين، قد امتلأ حزنا وضيقا، وهو بعد سقوط النظام يبحث عن متنفس، فأين يذهب؟ موسم الحج محدود، والعمرة مكلفة، وهو ليس من الفئة او الطبقة التي تذهب الى قبرص او اسكندينافيا لتسوح وتفرّج عن همها، وهو على مدى ثلاثين سنة فقد رموزه العيانية، قتلت مرجعيته الدينية والسياسية والاجتماعية، ومن تبقى حوصر، ومن استطاع هاجر، فلم يبق له الا اضرحة اهل البيت متنفسا ومشكى ضيم، ومع ذلك منع من الزيارة وعوقب عليها، بل منع من التعبير عن حزنه لوفاة عزيز...

فالى من يذهب ليفرّج همه ويريح اعصابه ويتحرر من ذاكرته القريبة بذاكرة بعيدة؟ يذهب الى السيدة زينب في الشام وعلى صعوبة ذلك وكلفته العالية، فانه لا يكفي لأن الفرع لا يكفي عن الاصل، وفي ايران يرقد علي بن موسى الرضا ثامن ائمة اهل البيت والغريب رمز الغربة والغربات، والحياة لأيام او اسابيع في ايران ايسر وارخص وهناك مؤسسات اجتماعية ودينية تفعل خيرا مع الزوار الفقراء، وهناك اجزاء من الاسر ما زالت تقيم في ايران، تستقبل اهلها ولا تبخل عليهم.

وهناك اضرحة في مقابر تمتد من ايران الى قم ومشهد واصفهان وغيرها، لأعزة من العراقيين الذين هاجروا او هجروا، ابناء واحفاد واخوة واخوات وآباء وأمهات وجدات واقارب آخرين واصدقاء وجيران، يتسلى العراقي المشحون بالحزن، المكبوت زمنا طويلا بالفاتحة على قبورهم ويستعيد جزءا من ماض ولى من دون ان يكون المستقبل واضحا.

ومن الجهة الاخرى، هناك اكثر من ستين مليون شيعي ايراني يحج الواحد منهم الى بيت الله وان لم يحج، اي في الحالين يصر على ان يكون مظهر تكريمه وتبجيله هو مناداته بـ"الحجي" فاذا كان ذا مقام عال في العلم او في رعاية الاسرة او في المجتمع او في الدولة، فانه يزين وصف السيد بوصف الحاج فيقال له: "حجي آغا" والا اعتبر ان احترامه منقوص. اما اذا زار كربلاء والنجف والكاظمية وسامراء، حيث مراقد الائمة والشهداء وفروعهم، فانه يختال على اهل حيه وقريته وان كان لا يطالب بمناداته بلقب كربلائي، فانه يوصي قبل وفاته بأن يكتب على ضريحه بالاضافة الى اسمه ولقبه وصفته الحاج لقب كربلائي.

مرة كنت في قرية نائية من قرى خراسان تدعى "رياب" ولفت نظري نزاع بين مجموعة من الاطفال، فسألت مضيفي عن المشكلة، فقال: ان من بين الاطفال طفلا يؤذي رفاقه، وهم يتبرمون منه ولا يستطيعون الرد على اذيته لهم بأذيتهم له، والسر في ذلك ان الولد مولود في كربلاء حيث كان اهله يقيمون قبل التهجير، ومن هناك يأتي حرج الاطفال وضيقهم، فكيف يمكن لهم ان يؤذوا من ولد في جوار الحسين.

كان الايرانيون متحمسين للتضحية بكل شيء في الحرب ضد العدوان عليهم من قبل النظام الصدامي، ولكنهم بعد سنوات من الحرب قليلة اخذوا يتبرّمون لانهم حرموا من الزيارة فترة طويلة، ولم يروا في انهاء الحرب الا الزيارة، وكان عدد من ابنائهم يمثلونهم في هذا الحنين والشوق، عندما عمدوا في جبهة القتال ان يضعوا علامات على الطرق عليها كتابة لما تبقى من كيلومترات بينها وبين كربلاء، لم يكن ذلك يكشف عن نية استعمارية بل كان يكشف عن شوق دفين ومعتق الى الزيارة، خاصة بعدما ساهمت دولنا المركزية المركزة على شخص واحد او حزب واحد، أن تقنع أجيالنا بأن مثالها وراءها لا أمامها، وأن الماضي أفضل من الحاضر.

هذا بالنسبة الى الايرانيين يعني الزيارة بكل محمولاتها النفسية والدينية والمذهبية والسياسية، ولكنه بالنسبة الى العراقيين، ودائماً (ما مرّ عام والعراق ليس فيه جوع) كان العراقيون بحاجة الى السياحة الدينية، خاصة في مدن الاضرحة التي عوقبت بجرعة زائدة من الحرمان والإهمال، فكان الزوار الايرانيون ومعهم الخليجيون لاحقاً، بعد النفط، يحركون الحياة في هذه المدن وحولها، ينعشونها بسياحتهم وما يصرفونه وما يقدمونه من تبرعات لبناء المقامات والمساجد والحسينيات، وبالآلاف من طلاب العلم والعلماء الذين يتلقّون مصاريفهم من أهلهم، ويستقبلون مبالغ كبيرة من الحقوق الشرعية تصرف على الطلبة والفقراء والشؤون الإجتماعية المختلفة.

لقد وصلت اهمية الزيارة الايرانية الى اضرحة الائمة في العراق الى حد انها ساهمت في حل النزاع الذي استمر قرونا بين الدولة العثمانية والدول الايرانية المتعاقبة من الصفويين الى القاجاريين، فتنازل الايرانيون في السياسة وشؤون السلطة ليحافظوا على الزيارة وما تنتجه من نفوذ اجتماعي، ووافق العثمانيون لما في ذلك من انعاش للعراقيين وتخفيف للعبء عن الدولة العاجزة او المقصرة اصلا. وبين فترة وفترة، حتى في عهد صدام، بعد الحرب، وبعد صدام أثّر الضغط الايراني الشعبي من اجل الزيارة على الدولة الايرانية، فعمدت اكثر من مرة الى عقد اتفاقات تنظم قوافل الزوار مع الادارة العراقية.

من هنا تسمع في كلام العراقي اليومي، استكانة لكأس الشاي، وسبزي للسبانخ، وقسنجون لمرق الجوز، ودوغ للبن الرائب ممزوجاً بالماء، والقيمة لمرق الحمص، وكفتون للخبز السميك، وحبطل لماعون الطعام، وشنكال لشوكة الطعام، وخاشوقة للملعقة، وجعفري للبقدونس، وشبنت للشومر، وخوب اي حسناً، وآغاني أي سيدي، وفلكة للساحة او المستديرة، وماي لحم ترجمة لآب غوشت، ومارماهي للحنكليس، ودربونه للطريق الضيق تصغيراً على الطريقة الفارسية لدرب، الى غيرها من المفردات والتركيبات والجمل التي تطابق النحو الفارسي لا العربي: من قبيل خوش قدم او مقدم، وخوش عمل، أي تقديم الوصف على الموصوف.

أما الايراني فإنه بمجرد ان يعرف أنك عربي فإنه يفترض انك عراقي، ويأخذ في استعمال الكلمات العراقية مركبة تركيباً عجباً يثير الضحك، وفي القرية التي ذكرتها من أقاصي خراسان، سأل أحد السكان صديقي عمن أكون، فأجابه بأني لبناني، فسأله: وهل لبنان جزء من ايران؟ فاجابه: لا إنه عربي، فما كان من الرجل إلا أن سألني وهل أنت اسير عراقي!!!

هل تتدخل ايران في العراق؟

تتدخل ايران او لا تتدخل، هذا تداخل تاريخي وجغرافي واجتماعي وأسري ويومي واقتصادي لا يمكن منعه ولا قمعه، فهل تترتب عليه افعال سياسية موازية له حجماً ونوعاً؟ قد تترتب وقد لا تترتب، فإن ترتبت فلا بد من فهمها وقياس حجمها، لا بد من تسليم عربي بهذا الواقع، وحفظه، اي رسم حدود له، بالتفاهم، وقبل التفاهم الكف عن اعتبار المسألة ايديولوجية قومية فارسية أو نزوعاً شيعياً الى الفارسية أو الايرانية.

وهناك امور لا بد من التوقف عندها، فتجربة ايران مع خوزستان حتى الآن لم يحدث فيها ما ينسي عرب خوزستان السنوات المرة مع النظام العنصري الشاهنشاهي. وتجربة العراقيين المهجرين والمهاجرين الاجتماعية والمعيشية والسياسية في ايران قبل الحرب العراقية الايرانية واثناءها وبعدها ليست ايجابية مئة في المئة. وإن كانت لا تستدعي القطيعة او العداء بل تستدعي التنسيق لأكثر من سبب يعود الى مصلحة العراق وإيران، والانزعاج منها حتى الجزع يعقد الأمور، وعدم البحث فيها يعقد الامور ايضاً.

إلى ذلك فإن استقرار العراق وأمنه وحيويته الاقتصادية والانفراج المعيشي فيه، أي استكمال العملية السياسية، وإخراج المحتل بقدر او بآخر، وبإجماع وطني ووحدة وطنية وواقعية سياسية، وبعيداً عن الارهاب والتباس المقاومة بالارهاب والتباس التحرير بالاحتلال، كل ذلك من شأنه ان يضع العلاقات الايرانية في السياق الصحيح الشبيه، على فوارق لا بد من مراعاتها، بالسياق الذي وضعت فيه العلاقات الايرانية العراقية، وبمشاركة من علماء الحوزة الكبار، بعد النزاعات الدموية بين الايرانيين والعثمانيين على العراق، لأسباب تعود أساساً للتناقض بين الدولة الصفوية والدولة العثمانية، بعدما كانت بداياتهما متفاهماً عليها قبل معركة جالديران،.. بحيث سلمت ايران بالسلطة للدولة العثمانية وسلمت الدولة العثمانية لإيران بنفوذ اجتماعي مفيد للجميع.

في هذا كله تشكل الرعاية العربية للشأن العراقي، أي رعاية الدول العربية، مصر والسعودية اولا ومعهما دول الخليج، والدول لا الجامعة العربية التي تشعر العراقيين برائحة البعث الصدامي في العناوين القومية، ما من شأنه ان يبعث العراق الى حالة من الوحدة والحصانة اقوى، ويبعث ايران على حسابات اكثر تدقيقاً ومراعاة لمصالحها ومستقبلها مع الدول العربية.

السيد هاني فحص
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط حمید |

 
مريم باقى
انسان شناسى رشته اى به شمار مى رود و گرچه عمرى تقريباً برابر با جامعه شناسى (يك قرن و نيم) دارد اما بخصوص در ايران كمتر از جامعه شناسى مورد توجه قرار گرفته. انسان شناسى كه در يك تعريف كلى به مطالعه فرهنگ هاى انسانى گفته مى شود يك علم ميان رشته اى است. ما در اين گفت وگوى كوتاه ارتباط انسان شناسى با حقوق بشر را از مهرداد ميردامادى نويسنده و مترجم جويا شده ايم كه مى خوانيد.
• • •
•آيا مى توان انسان شناسى را در دل جامعه شناسى قرار داد و يا به عبارتى دايره جامعه شناسى را به مردم شناسى و انسان شناسى گسترد؟
عملاً در طول سال ها نشان داده شده كه اين كار امكان پذير نيست. علاوه بر تفاوت روش ها، موضوع مورد مطالعه آنها متفاوت است. به همين دليل است كه هرچه جلوتر مى رويم تفاوت آنها آشكارتر مى شود گرچه زير شاخه هاى آنها نزديك تر مى شود. به رغم اينكه اين دو رشته در بعضى حوزه ها مشتركاتى دارند ولى افرادى هم كه در جامعه شناسى بنيانگذار بوده اند و در انسان شناسى هم دستى داشته اند مانند دوركيم، به لحاظ سرشت اين دو علم نمى توانند اين دو را يكى بدانند.
•با توجه به اينكه انسان شناسى يك علم ميان رشته اى است چه نسبتى ميان انسان شناسى و حقوق بشر وجود دارد؟
نسبت نزديكى دارد. در عين حال به حسب تاريخى (در قرن نوزدهم) از اين جنبه دور افتاده بود. انسان شناسى علمى است كه زاده دوران استعمار است. در ابتدايى ترين شكل آن انسان شناسى يا مردم شناسى عبارت بود از مطالعه بر روى ديگرى. ديگرى يعنى غير اروپايى ها. بعضى مى گفتند مطالعاتى كه انسان شناسان در آمازون و گينه نو انجام داده بودند، مطالعه اقتصادى يا امنيت ملى بوده ولى واقعيت اين بود كه ماهيت استعمارى داشت. از آنجايى كه اين علم در اين دوره تاريخى كه ناقض حقوق بشر است به وجود آمده به نوعى توجيه كننده نقض حقوقى بود كه در اين مناطق اتفاق مى افتاد. انسان شناسان جوامعى را بررسى مى كردند كه تحت استعمار بودند و اينكه بخواهند در كار آنها دخالت كنند و بحث حقوق بشر را مطرح كنند با كارشان مغايرت داشت. از اين جهت هم به بحث هاى حقوق بشرى نمى پرداختند.بحث ديگرى كه مى تواند مهم باشد اين است كه انسان شناسان براى اينكه اين رشته و كار خود را علمى نشان دهند يك مقدار نسبت به جامعه مورد مطالعه خود حالت خنثى داشته نه ابراز همدردى و نه برخوردى مى كنند. اين موارد به قبل از جنگ جهانى دوم بازمى گردد. البته خنثى نگريستن به موضوعات مورد مطالعه هنوز يكى از روش هاى تحقيق در انسان شناسى است.به رغم آنچه در گذشته بوده در سال هاى اخير انسان شناسان با رويكردى حقوق بشرى به انسان نگريسته اند. بعد از نقد هاى پسااستعمارى كه بر روى انسان شد بحث هايى مطرح شده كه انسان شناسى بايد به حقوق بشر بپردازد. از دلايلى كه عنوان مى شود چنين است كه پيش فرض انسان شناسى اين است كه انسان را بررسى مى كند و حقوق بشر هم ماهيت انسان را مورد بررسى قرار مى دهد. انجمن انسان شناسى آمريكا يك كميسيون حقوق بشر دارد كه براى حفظ اين حقوق قواعدى وضع كرده و در پژوهش هاى انسان شناسى، انسان شناسان را مكلف به رعايت اين قواعد كرده است. در بيانيه اى كه اين انجمن داده است آمده كه انسان ها را بايد در شرايطش درك كرد و حقوق افراد را رعايت كرد. زمانى كه چنين انجمنى با اين فعاليت كميسيونى در زمينه حقوق بشر مى گذارد و براى آن دستورالعمل مى دهد، نشانگر اين است كه اين موضوع براى انسان شناسى هم اهميت داشته است.
•انسان شناسان قرن بيستم نظرياتى داشته اند كه با حقوق بشر ناهمخوانى داشته باشد «مانند گوبينو در قرن نوزدهم»؟
خير، برحسب مطالعاتى كه تاكنون داشته  ام، نديده ام. به خصوص بحث هاى پسامدرن كه در انسان شناسى مطرح شده، انسان شناسان را حساس كرده است. از جمله رشته هايى كه به طور جدى يك نگاه نقادانه بر روى خودش داشته و پيوسته گذشته خود را نقد كرده است انسان شناسى بوده و اين نقد آنقدر ادامه پيدا كرده كه به روزگار جديد هم كشيده شده و از دل اين نقد ها اين آگاهى و حساسيت  به وجود آمده كه وقتى جوامع مختلف و بومى مورد مطالعه قرار مى  گيرند، حكم هاى قرن نوزدهمى صادر نشود و حداقل از بعد حقوق بشرى نگريسته شود.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط حمید |


 قرر رئيس لجنة التحقيق الدولية في قضية اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه البدء بصياغة تقريره الذي قد يرفعه إلى الأمين العام للأمم المتحدة بتاريخ الحادي والعشرين من شهر تشرين الأول ( أكتوبر) الجاري.  ووفقا لكل المعطيات التي وردت في تقرير القاضي ميليس الإجرائي الذي صدر بتاريخ 25 آب الماضي وفي مؤتمره الصحافي الذي عقده بتاريخ أول أيلول الماضي أيضاً، وبالإحالة على ما قام به من إجراءات تنفيذية بواسطة القضاء اللبناني تجلّت خصوصا بتوقيف عدد من المسؤولين الأمنيين المشتبه بهم، يمكن الافتراض أن لجنة التحقيق الدولية أصبح لديها ما يكفيها من الأدلة الحسية والموضوعية التي تشكّل عناصر إثبات مهمة وجدية ضد الجهات المتورطة في جريمة اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه بطريق التخطيط أو التحريض أو الاشتراك أو التنفيذ. وعليه فإن فاعلي هذه العملية الإرهابية والمخططين لها والمشتركين في ارتكابها سيحالون لا محالة على قضاء جزائي من أجل محاكمتهم أمامه بموجب أصول وإجراءات تتطابق مع المعايير الدولية للمحاكمات وتحترم حقوق الإنسان المعترف بها في الاتفاقات والعهود الدولية المعنية بحماية هذه الحقوق. لذلك فإن المسألة القانونية الشائكة التي تطرح اليوم على بساط البحث تكمن في تحديد القضاء المختص في إجراء هذه المحاكمة في ظل ظروف تشابكت فيها الإجراءات الوطنية بالإجراءات الدولية في مرحلتي التحقيق الأولي والتحقيق الابتدائي.

إن مفاعيل جريمة اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه تخطت الحدود الوطنية وطاولت بفظاعتها ودوافعها الخطيرة الأمن والسلم والدولي وحملت اعتداء خطيرا على القانون الدولي الإنساني. وهي لهذه الأسباب تجوز إحالتها إما على المحاكم الوطنية اللبنانية ( أولا) وإما على   قضاء دولي ( ثانيا) تحدد طبيعته منظمة الأمم المتحدة.

 

أولا: إجراء المحاكمة أمام محكمة لبنانية

إن وقوع جريمة اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه على الأراضي اللبنانية يعطي القضاء اللبناني حقا طبيعيا بتطبيق الشريعة اللبنانية في عملية ملاحقة ومحاكمة المسؤولين عن هذا العمل الإرهابي الشنيع، وذلك عملا بقاعدة الصلاحية الإقليمية المنصوص عليها في المادة 15 من قانون العقوبات اللبناني التي جاء فيها أنه " تطبق الشريعة اللبنانية على جميع الجرائم المقترفة على الأرض اللبنانية أو التي حصلت نتائجها في هذه الأرض". يضاف إلى ذلك أن القضاء اللبناني يعتبر مختصا لأن الجريمة أضرّت بأشخاص من التابعية اللبنانية.   

وبناء على قاعدة الصلاحية المذكورة أعلاه وعملاً بمبدأ سيادة الدول على أراضيها يمكن للقضاء اللبناني أن يضع يده على هذه القضية ليقوم بأعمال التحقيق ومن ثم بأعمال المحاكمة (1) ولكن، وكما أشرنا إلى ذلك سابقا، إن جريمة اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه تخطت بنتائجها الجرمية الحدود الوطنية لتهز الأمن والسلم الدولي ومشاعر المجتمعين اللبناني والعالمي على السواء، وهذا لأنها استهدفت شخص الرئيس الحريري بما كان له من ثقل سياسي على الساحتين العربية والدولية والأمن والسلم الدولي والوحدة الوطنية في لبنان. وجاء بيان مجلس الأمن الصادر بتاريخ 15 شباط 2005 ليؤكّد على هذا البعد الدولي لجريمة الاغتيال المذكورة وعلى خطورتها على المجتمع الدولي واصفا إياها " بالعمل الإرهابي". وثبّت مجلس الأمن واقعة خطورة جريمة اغتيال الرئيس الحريري واعتداءها على الأمن والسلم الدوليين وامتدادها الدولي حين أخرجها من إطار الجرائم الوطنية بتقريره إنشاء لجنة تحقيق دولية للتحقيق في تفاصيل ارتكابها ولرفع اللثام عن هوية المخططين لها والمحرضين على ارتكابها وفاعليها بموجب قراره الرقم 1595 الصادر بتاريخ 7 نيسان 2005.

ولهذا، وبما أن مجلس الأمن قد وضع يده على قضية اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه بموجب قراره الرقم 1595 على أساس أنها تهدد الأمن والسلم الدولي، فان الحكومة اللبنانية لم تعد المرجعية التي يمكنها أن تقرر وحدها شكل المحكمة التي يمكنها أن تحاكم المتهمين أمامها. وهذا يعني أن هذا الأمر سيقرر بناء على اتفاق بين الحكومة اللبنانية والأمم المتحدة، وخصوصا ان لجنة التحقيق الدولية في قضية اغتيال الرئيس الحريري ورفاقه لم تشكّل بناء على طلب الحكومة اللبنانية وإنما بمبادرة مجلس الأمن الذي يشير بصراحة في قراره الرقم 1595 الذي أنشأ هذه اللجنة إلى أن المجتمع الدولي يدين بشدة التفجير الإرهابي الذي وقع في 14 شباط 2005 والى انه " من الضروري تأليف لجنة دولية مستقلة ذات سلطة تنفيذية ومؤهلات ذاتية في كل حقول الخبرة ذات الصلة، وذلك بهدف إلقاء الضوء على كل أوجه هذه الجريمة". ويضاف إلى ذلك ان القرار 1595 يستند إلى تقرير بعثة تقصي الحقائق التي أوفدت إلى لبنان وعلى الاستنتاج الذي توصل إليه هذا التقرير بأن " التحقيق اللبناني يعاني عيوبا خطيرة ولا يملك القدرة ولا الالتزام الضروريين للتوصل إلى نتيجة مُرْضية وذات صدقية".    

غير أنه إذا توصلت اليوم لجنة التحقيق الدولية إلى نتيجة مفادها أن أجهزة التحقيق اللبناني استعادت صدقيتها وأصبحت في وضع يمكّنها من القيام بكل الإجراءات الجزائية والفنية المطلوبة بكل استقلالية ومن توقيف كل الأشخاص الضالعين في ارتكاب هذه الجريمة مهما كانت جنسيتهم أو وظيفتهم، وان القضاء اللبناني أصبح بمقدوره القيام بمهماته القضائية بصورة طبيعية وفعّالة بعيدا عن أي ضغوط سياسية أو أمنية أو تدخلات من جهات معينة، فيمكن لمجلس الأمن بناء على توصيات هذه اللجنة أن يترك أمر محاكمة المتهمين في قضية اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه إلى القضاء اللبناني. وانطلاقا من هذه الفرضية يمكن أن يتم الاتفاق على أن تجرى المحاكمة أمام محكمة لبنانية مختصة تنعقد إما في لبنان (ألف) وإما خارج لبنان ( باء).  

ألف: محكمة لبنانية تنعقد في لبنان

إن المحكمة اللبنانية المختصة مبدئيا في إجراء محاكمة المتهمين في قضية اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه هي محكمة المجلس العدلي وفقا لقانون أصول المحاكمات الجزائية اللبناني في حال صدور قرار اتهامي يقضي بإحالة المتهمين المذكورين على هذه المحكمة. ولكن قد تطرح الأمم المتحدة على لبنان فكرة إنشاء محكمة لبنانية مختلطة أي مُطَعّمة بقضاة دوليين معينين من قبل الأمين العام للأمم المتحدة وذلك على غرار المحكمة التي تم الاتفاق على تشكيلها في كمبوديا بين الأمم المتحدة والحكومة الكمبودية بموجب قرار الجمعية العامة للأمم المتحدة الصادر بتاريخ 13 أيار 2003 بهدف محاكمة "الخمير الحمر" بالجرائم المقترفة بين سنة 1975 و سنة 1979 التي وقعت على القانون الدولي الإنساني.  وكان البرلمان الكمبودي قد صادق على هذه الاتفاقية بتاريخ 4 تشرين الأول ( أكتوبر) سنة 2004 التي ستسمح ببدء المحاكمة في أواخر هذا العام.  

ولهذا فان فكرة إجراء المحاكمة أمام محكمة لبنانية تطرح فرضية أن تكون المحكمة إما محكمة لبنانية صرفة ( 1 ) وإما محكمة لبنانية خاصة ومختلطة (2).

 

1 - محكمة من قضاة لبنانيين

قد يكون من بين الاحتمالات المتعلقة بشكل المحكمة التي ستتولى أمر محاكمة المتهمين باغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه احتمال إحالة هذه القضية على المجلس العدلي اللبناني بالطريقة الطبيعية المنصوص عليها في قانون أصول المحاكمات الجزائية كما لو كانت جريمة الاغتيال غير مرتبطة بأي عامل أو تأثير دولي كأي جريمة أخرى ضربت المصالح اللبنانية وهددت الأمن الداخلي اللبناني. ويمكن المضي في هذا الاتجاه القضائي بصدور قرار اتهامي عن القاضي العدلي يحال المتهمون بموجبه على المجلس العدلي بالصورة العادية ووفقا للقواعد والأصول التي تحكم المحاكمة أمام المجلس العدلي والمنصوص عليها في قانون أصول المحاكمات الجزائية. لكن هذا الحل قد يصطدم بالمعوقات المادية والقانونية التالية:

العقبات التي قد تواجه المحاكمة أمام محكمة لبنانية:

 

عقبة استرداد المتهمين من جنسيات عربية أو سورية

قد لا يتمكّن القضاء اللبناني من محاكمة بعض المتهمين الذين قد يتبين أنهم من التابعية السورية أو من تابعية عربية أخرى في حال رفضت السلطات السورية المختصة تسليم الأشخاص المذكورين إلى القضاء اللبناني، وخصوصا ان الاتفاق القضائي بين لبنان وسوريا الموقع في دمشق في 25 شباط سنة 1951 والمتعلق بتسليم المجرمين وبتنفيذ الأحكام القضائية لا يلزم لبنان أو سوريا بتسليم الشخص المتهم المطلوب إذا كان من رعايا إحدى الدولتين وقت ارتكابه الجريمة ( م 3 من الاتفاق المذكور) ولا يسمح بهذا التسليم إذا كان الشخص المطلوب تسليمه من موظفي السلك السياسي أو من الموظفين المكلفين بمهمة رسمية خارج بلادهم وكان الجرم المطلوب من أجله قد وقع أثناء ممارسته للمهمة أو بسبب ممارسته لها ( 4 من الاتفاق ذاته).  

 

عقبة الحصانات القضائية

قد تصطدم مهمة محاكمة المتهمين باغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه بعائق الحصانة القضائية التي يتمتع بها بعض المسؤولين اللبنانيين الذين قد يكشف التحقيق الجاري تورطهم في عملية الاغتيال المذكورة بطريق التخطيط أو التحريض أو التسهيل. فالمادة 60 من الدستور اللبناني تنص على أنه لا تجوز ملاحقة ومحاكمة رئيس الجمهورية حال قيامه بوظيفته إلا عند خرقه الدستور أو في حال الخيانة العظمى وانه تجوز محاكمته بالجرائم العادية التي يقترفها وفقا للقوانين العادية. ولكن، وفي كل الأحوال، لا يمكن اتهامه بسبب الجرائم العادية وخرق الدستور والخيانة العظمى إلا من قبل مجلس النواب بموجب قرار يصدره بغالبية ثلثي مجموع أعضائه ويحاكم أمام المجلس الأعلى المنصوص عليه في المادة الثمانين من الدستور.

 

عقبة عدم صدقية القضاء اللبناني والأجهزة اللبنانية

إضافة إلى العوائق القانونية المذكورة أعلاه، فان السؤال يطرح اليوم حول مدى قدرة القضاء اللبناني على القيام بأعمال المحاكمة في قضية اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه، وخصوصا أن تقرير رئيس لجنة التحقيق الدولية الإجرائي الصادر بتاريخ 25 آب الماضي يؤكّد ما جاء في تقرير لجنة تقصي الحقائق حول عدم صدقية أجهزة التحقيق اللبناني والقضاء اللبناني بقوله: "هناك شعور واضح من انعدام الثقة العميق من قبل العديد من الشهود الممكنين بشأن الأجهزة الأمنية اللبنانية والجسم القضائي، وغالبا ما تتعرض صدقيتها والقدرة على الاتكال عليها إلى التشكيك... وستكون هناك حاجة لتوجيه اهتمام خاص نحو إعادة بناء مصداقية الأجهزة القضائية والأمنية وإعادة بناء الثقة الشعبية بها كي يمكن إجراء أي ادعاء أو محاكمة محتملين".    إن هذا الواقع يدل بوضوح على أن الجهاز القضائي اللبناني لم يتمكّن بعد من إعادة بناء الثقة الشعبية به وسيكون نتيجة لذلك غير قادر على القيام بمحاكمة عادلة ونزيهة ومتطابقة مع المعايير الدولية، ليس لأن القضاة اللبنانيين غير مؤهلين للقيام بهذه المحاكمة، وإنما لأن القضاء اللبناني ما زال يخضع، وان نسبيا، لبعض الوصايات والضغوط والتداخلات السياسية والتأثيرات الإعلامية. بالإضافة إلى الضغوط الأمنية التي يتعرّض لها القضاة وكان آخرها محاولة اغتيال القاضي ناظم الخوري الواضع يده على ملف بنك المدينة. لذلك، قد يكون من المفيد طلب مساعدة الأمم المتحدة  لإجراء محاكمة المتهمين في قضية اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه أمام محكمة لبنانية مطّعمة بقضاة وبمراقبين دوليين.

 

2 - محكمة لبنانية مختلطة من قضاة لبنانيين ومن قضاة دوليين

إن العقبات المذكورة أعلاه التي قد تحول دون محاكمة بعض المتهمين في قضية اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه ودون التمكّن من إجراء محاكمة عادلة وفعّالة، قد تدفع باتجاه تشكيل محكمة لبنانية خاصة مؤلفة من قضاة لبنانيين ومن قضاة دوليين وعرب وفق اتفاق يبرم بين الحكومة اللبنانية والأمم المتحدة وتوضع بموجبه القواعد والأصول والإجراءات التي يمكن العمل بها من أجل القيام بمحاكمة الأشخاص المتورطين في العملية الإرهابية المذكورة أعلاه. وقد لا يحصر الاتفاق بين الأمم المتحدة ولبنان اختصاص المحكمة التي يمكن أن تشكّل على هذا النحو بعملية اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه فقط، إنما قد ينص على امتداد اختصاص هذه المحكمة ليطال أيضا كل العمليات الإرهابية التي وقعت خلال فترة معينة من الزمن تحدد بموجب الاتفاق المذكور. ولكن لا بد من التنويه هنا بأن الاتفاق المشار إليه لا يمكن أن يبصر النور إلا بموجب قرار يصدر عن الأمم المتحدة يقضي بتكليف الأمين العام لهذه المنظمة مباشرة إجراءات التفاوض مع لبنان من أجل إنشاء قضاء مختلط وخاص تعهد إليه مهمات محاكمة المتورطين في العمليات الإرهابية المذكورة أو في جرائم أخرى قد تسبغ عليها صفة الجرائم الدولية كالجنايات ضد الإنسانية وجنايات الابادة الجماعية وجرائم الحرب وجرائم الاغتيالات السياسية.

 

سابقة المحكمة المختلطة التي أنشئت في تيمور الشرقية

ويمكن أن تكون هذه المحكمة مشابهة للمحكمة الخاصة التي أنشئت في تيمور الشرقية بموجب قرار مجلس الأمن الرقم 1272 الصادر بتاريخ 25 تشرين الثاني سنة 1999 والذي وضع هذا البلد تحت إدارة انتقالية تابعة للأمم المتحدة ( ATNUTO  ) عهدت إليها ليس فقط مهمات إدارة البلاد وإعادة تنظيم سلطاتها التشريعية والتنفيذية وإنما أيضا مهمات إدارة العدالة وإعادة بناء الأجهزة القضائية وتأهيلها. وقد تم ذلك على اثر ما تعرّضت له تيمور الشرقية من احتلال وتنكيل وارتكاب جرائم ضد الإنسانية وابادة جماعية وتعذيب بحق أبنائها على يد القوات العسكرية والأمنية الاندونيسية من سنة 1975 حتى سنة 1999 حيث ذهب ضحية هذه الأعمال البربرية الآلاف من المواطنين في هذه المنطقة من العالم. وبهدف محاكمة المسؤولين عن هذه الجرائم الخطيرة التي ارتكبت بحق القانون الدولي الإنساني، وبعد أن انسحبت القوات الأندونيسية من تيمور الشرقية، عملت الأمم المتحدة على إنشاء قضاء خاص تألف من قضاة وطنيين ومن ممثلين متخصصين للأمم المتحدة تم تعيينهم من قبل هذه المنظمة الدولية، وذلك عملا بالقرار التنظيمي الرقم 2000 / 11 الصادر بتاريخ 6 آذار سنة 2000 عن الإدارة الانتقالية للأمم المتحدة في تيمور الشرقية والذي ينظم هذا القضاء وفقا لقواعد القانون الدولي التي تحكم المحاكمات العادلة والنزيهة والمنصوص عليها خصوصا في العهد الدولي الخاص بالحقوق المدنية والسياسية.

 

سابقة المحكمة المختلطة في سيراليون

وعلى غرار ما حصل في تيمور الشرقية، انشئت محكمة مختلطة خاصة في سيراليون في سنة 2002 بموجب اتفاق عقد بين الأمم المتحدة وحكومة سيراليون تطبيقا لقرار مجلس الأمن الرقم 1315 الصادر بتاريخ 14 آب سنة 2000. وتألفت هذه المحكمة من قضاة دوليين ومن قضاة وطنيين بالتساوي، وأوكل إليها أمر محاكمة الجنايات ضد الإنسانية وجرائم الحرب والجرائم الأخرى الخطيرة المنصوص عليها في القانون الجزائي الوطني التي ارتكبت في سيراليون ابتداء من 30 تشرين الثاني ( نوفمبر) سنة 1996، وفقا لإجراءات جزائية منصوص عليها في القانون الوطني ومطعمة ببعض القواعد والأصول المتطابقة مع المعايير الدولية للمحاكمات والمنصوص عليها في الاتفاقات والعهود الدولية المعنية بحماية حقوق الإنسان وفي القرارات الدولية وفي أنظمة المحاكم الجزائية الدولية الخاصة التي أنشأتها الأمم المتحدة من قبل.

 

سابقة الغرف القضائية المختلطة في كمبوديا

ثم أن هذا الشكل من المحاكم الخاصة الذي يجمع بين العدالتين الدولية والوطنية، اعتمد أيضا في كمبوديا من أجل ملاحقة ومحاكمة "الخمير الحمر" المسؤولين عن ارتكاب العديد من الجنايات ضد الإنسانية وجرائم الحرب والابادة الجماعية والتعذيب وغيرها من الجرائم الخطرة التي أودت بحياة مئات الآلاف من المواطنين الكمبوديين خلال الحرب المدنية التي وقعت في هذا البلد منذ نيسان سنة 1975 . فقد صدر قرار عن الجمعية العامة للأمم المتحدة بتاريخ 13 أيار 2003 يقضي بالموافقة على اتفاق عُقد بين الأمم المتحدة والحكومة الكمبودية حول شكل المحكمة المختلطة التي ستؤلّف في كمبوديا بهدف ملاحقة ومحاكمة المسؤولين عن الجرائم المرتكبة في هذا البلد بين سنة 1975 وسنة 1979 . ثم أن البرلمان الكمبودي صادق على هذا الاتفاق بتاريخ 4 تشرين الأول سنة 2004 . وينص الاتفاق على إنشاء غرفة قضائية أولية غير عادية، مؤلفة من ثلاثة قضاة كمبوديين يعينون بقرار من مجلس القضاء الأعلى الكمبودي ومن قاضيين دوليين، وعلى إنشاء محكمة عليا تنظر في القضية بالدرجة الثانية ( كمحكمة للاستئناف وكمرجع أعلى وأخير) وهي في الحقيقة غرفة من غرف محكمة التمييز في كمبوديا وتتشكل من أربعة قضاة كمبوديين يعينون أيضا من قبل مجلس القضاء الأعلى ومن ثلاثة قضاة أجانب. ويعهد إلى هذا القضاء الخاص أمر محاكمة الجنايات ضد الإنسانية وجرائم الحرب والابادة الجماعية والجرائم الأخرى الخطيرة المنصوص عليها في القانون الجزائي الكمبودي ومنها طبعا جرائم الإرهاب. وتوكل مهمات الملاحقة الجزائية والاتهام أمام هذا القضاء إلى هيئة اتهامية مختلطة مؤلفة من نائب عام كمبودي ومن نائب عام دولي يختاره مجلس القضاء الأعلى الكمبودي من بين لائحة مؤلفة من شخصيتين متخصصتين يرفعها الأمين العام للأمم المتحدة إلى الحكومة الكمبودية.

يشار هنا إلى انه يتم تعيين القضاة الأجانب في قضاء الحكم بناء على لائحة تتضمن أسماء سبعة قضاة متخصصين يقدمها الأمين العام للأمم المتحدة إلى الحكومة الكمبودية، حيث يعمد مجلس القضاء الأعلى الكمبودي إلى اختيار خمسة من بينهم ( قاضيان في الغرفة الأولية وثلاثة قضاة في الهيئة الاستئنافية).  يضاف إلى ذلك أن الأحكام تصدر مبدئيا بإجماع الأصوات. أما إذا تعذّر ذلك فبغالبية أربعة أصوات فيما خص المحاكمة الجارية أمام الغرفة الأولية وبغالبية خمسة أصوات فيما خص القرارات الصادرة عن الهيئة الاستئنافية، على أنه لا يجوز صدور أي حكم عن هذا القضاء إلا بموافقة قاض أجنبي على الأقل. وهذا ما يضمن عدالة المحاكمة وصدقية المحكمة الواضعة يدها على القضية.

ولا بد من التنويه بأن الإجراءات وأصول المحاكمة التي ستطبق في الملاحقات والمحاكمات هي بغالبيتها الأصول والإجراءات المنصوص عليها في القانون الكمبودي مع إدخال بعض القواعد الدولية التي تجعل من القانون الكمبودي أكثر تطابقا مع معايير المحاكمات الدولية العادلة وغير المتحيزة، ومنها على سبيل المثال عدم الأخذ بأي حصانة قضائية أو بأي عفو عام أو خاص والنص على أن تكون العقوبات المؤبدة هي العقوبات القصوى مهما بلغت درجة خطورة الجريمة المرتكبة.   هذا مع العلم ان المحاكمات أمام هذا القضاء لن تبدأ قبل نهاية هذا العام.

 

الإجراءات الواجب تنفيذها من أجل إنشاء قضاء مماثل في لبنان

قد يكون من الممكن التوصل إلى اتفاق بين الحكومة اللبنانية والأمم المتحدة على أنشاء قضاء لبناني مختلط مشابه للغرف غير العادية التي تم الاتفاق على إنشائها في كمبوديا. لكن هذا الأمر يتطلب تحقق عدة أمور قد تكون غير سهلة التنفيذ:

-إبرام الاتفاق الذي قد يعقد مع الأمم المتحدة من قبل مجلس الوزراء، هذا مع العلم أن الاتفاق لا يصبح مبرما، وفقا لأحكام المادة 52 من الدستور اللبناني، إلا بعد موافقة مجلس الوزراء.

- إطلاع مجلس النواب على الاتفاق.

- إنشاء المحكمة الخاصة المتفق عليها وتنظيمها وتحديد اختصاصها بموجب قانون يصدر عن مجلس النواب بناء على مشروع قانون ترفعه الحكومة إلى المجلس النيابي بهذا الخصوص، ما يتطلب موافقة المجلس النيابي من أجل أن تصبح فكرة المحكمة المختلطة قابلة للتنفيذ، وذلك عملا بأحكام المادة 20 من الدستور التي تنص على أن " السلطة القضائية تتولاها المحاكم على اختلاف درجاتها واختصاصاتها ضمن نظام ينص عليه القانون ويحفظ بموجبه للقضاة وللمتقاضين الضمانات اللازمة".  

- تعديل بعض القوانين اللبنانية لتصبح متوافقة مع الالتزامات الدولية المتعلقة بالمحاكمات، ولاسيما الالتزام بعدم تطبيق عقوبة الإعدام وبعض العقوبات الأخرى المنافية لحقوق الإنسان ( كعقوبة الأشغال الشاقة).

- وقف العمل بالحصانات القضائية، ومنع قوانين العفو العام والعفو الخاص، وتحديد مدة التوقيف الاحتياطي في جرائم القتل والجرائم ضد امن الدولة والجرائم المسماة خطرة.

- تضاف إلى ذلك مسألة تأمين حماية القضاة والمحكمة في ظل وضع يدل على ان الأجهزة الأمنية ليست قادرة بعد على القيام بهذه المهمة على أكمل وجه، ما قد يؤدي إلى ممارسة الضغوط الأمنية والتهديدات على أشكالها على القضاة لمنعهم من القيام بمهماتهم في جو مريح ومطمئن. وهذا سيؤثر سلبا على سير المحاكمات وعلى نزاهة المحكمة وعدالتها. ولهذا السبب فان فكرة إجراء المحاكمة أمام محكمة لبنانية تنعقد خارج لبنان، ليست بمستبعدة.

 

باء: محكمة لبنانية تنعقد خارج لبنان

إن عدم توفر الأسباب الأمنية اللازمة لحماية القضاة في لبنان وعدم التمكّن من ضبط الوضع الأمني بشكل عام وفعّال، قد يقود إلى تقرير إجراء محاكمة المتهمين باغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه أمام محكمة لبنانية تنعقد خارج لبنان في بلد عربي أو في بلد أوروبي من أجل معاقبة هذه الجريمة الإرهابية وغيرها من الجرائم الإرهابية الأخرى التي هي على علاقة بها. وقد تكون هذه المحكمة إما محكمة لبنانية صرفة مؤلفة فقط من قضاة لبنانيين وإما محكمة مختلطة مشكّلة من قضاة لبنانيين ومن آخرين دوليين. وفي هذا المجال يحال على قضية "لو كربي" حيث تمت محاكمة المتهمين الليبيين في هذه القضية أمام محكمة جزائية اسكتلندية مؤلفة من قضاة اسكتلنديين انعقدت في هولندا.

 

محكمة على غرار النموذج الليبي

 يذكر أن هذه المحاكمة جرت وفقا للقانون الاسكتلندي، أي قانون مكان وقوع جريمة تفجير طائرة البوينغ 747 الأميركية مع بعض التعديلات التي أدخلت على هذا القانون الوطني تماشيا مع ظروف القضية ومع الأبعاد الدولية التي طرحتها كالتعديل الذي قضى بأن تتشكّل المحكمة من دون لجنة محلفين خلافا للقانون الوطني الذي ينص على محكمة للجنايات مؤلفة من قضاة متخصصين ومن هيئة محلفين.فبعد مفاوضات دبلوماسية شائكة بين الأمم المتحدة وليبيا ورفض ليبي دائم بتسليم المتهمين إلى السلطات البريطانية أو الأميركية أو الفرنسية، تم الاتفاق برعاية الأمم المتحدة على أن تتم محاكمة المتهمين الليبيين أمام محكمة اسكتلندية وفقا للقانون الاسكتلندي وعلى أن تنعقد المحكمة المذكورة في مدينة لاهاي في هولندا، وهذا على اثر مشروع الاتفاق الذي حصل بين بريطانيا وهولندا حول الأمور المتعلقة بتنظيم هذه المحاكمة والذي وقّع بتاريخ 8 كانون الثاني سنة 1999. واعتبرت المحكمة بمثابة سفارة أجنبية تنتفع من الحماية والحصانة الدبلوماسيتين أو بمثابة قضاء دولي يتمتع بالحماية والحصانة الدبلوماسية. كما تم اعتماد نظام لحماية الشهود ومحامي الدفاع ومُنح هؤلاء حق الدخول إلى البلاد وحق التمتع بالحصانة القضائية المؤقتة. وتحملت بريطانيا عبء مصاريف المحاكمة بكاملها وفقا للاتفاق الموقع مع هولندا. أما في ما خص عملية إلقاء القبض على المتهمين وإحالتهم أمام هذه المحكمة الخاصة، فقد تم الاتفاق على تطبيق قانون البلد الذي وقعت الجريمة على أراضيه ( أي القانون الاسكتلندي) المتعلق باسترداد المجرمين. يضاف إلى ذلك، أنه وفقا للاتفاق المعقود تنفّذ العقوبات المانعة من الحرية في سجن اسكتلندي (أي في البلد الذي وقعت الجريمة الإرهابية على أراضيه) بإشراف مراقبين دوليين ومع حق السلطات الليبية القيام بزيارة المحكوم عليهم دوريا. واتفق على أن يكون الحكم الصادر عن المحكمة المذكورة قابلا للمراجعة أمام المحكمة الأوروبية لحقوق الإنسان في حال تبيّن أنه مخالف لحقوق الإنسان ولاسيما لحقوق الدفاع ولأصول المحاكمة العادلة وغير المتحيزة المنصوص عليها في الاتفاق الأوروبي المعني بحماية حقوق الإنسان. وعلى هذا النحو تمت هذه المحاكمة التي افتتحت بتاريخ 3 أيار سنة 2000 بعد مفاوضات ومحادثات دبلوماسية شائكة وطويلة دامت أكثر من ثلاثة عشر عاما.

 

في مدى امكان اعتماد النموذج الليبي من أجل محاكمة المتهمين في عملية اغتيال الرئيس رفيق الحريري

إن السبب الرئيسي الذي أدى إلى إنشاء محكمة استثنائية من حيث الشكل ومن حيث مكان انعقادها في قضية " اللوكربي" هو رفض ليبيا إنشاء محكمة جزائية دولية خاصة Ad Hoc ورفضها الدائم التعاون مع المجتمع الدولي. أما في قضية اغتيال الرئيس رفيق الحريري، فان الحكومة اللبنانية أبدت حتى الآن، وفي مرحلة التحقيقات الجارية في هذه القضية، كل استعداد للتعاون مع الأمم المتحدة من أجل القبض على الجناة ومحاكمتهم، وهي لم تعرب بعد عن أي ممانعة في إنشاء قضاء دولي جزائي خاص ليتولّى أمر محاكمة المتهمين باغتيال الرئيس رفيق الحريري.

ولكن رغم هذه المفارقة وغيرها (لا سيما في ما خص عدد الضحايا وانتماءهم إلى جنسيات مختلفة في قضية لوكربي) بين القضيتين، فان احتمال إجراء المحاكمة أمام محكمة لبنانية تشكّل في الخارج ليس بالمستبعد، وذلك بهدف حماية القضاة الذين ستوكل إليهم مهمات هذه المحاكمة من الضغوط الأمنية والسياسية والإعلامية التي قد يتعرّضون لها في لبنان. لذا فمن الممكن أن تشكّل خارج لبنان إما محكمة لبنانية مؤلفة فقط من قضاة لبنانيين وإما محكمة مؤلفة من قضاة لبنانيين ومن قضاة دوليين.

 

متطلبات المحاكمة اللبنانية في الخارج

إن احتمال إجراء محاكمة المتهمين باغتيال الرئيس رفيق الحريري أمام محكمة لبنانية صرفة تنعقد في دولة أجنبية، يتطلب القيام بالأمور الآتية:

- تعديل قانون أصول المحاكمات الجزائية اللبناني بحيث تضاف فقرة تنص على امكان انعقاد المجلس العدلي اللبناني بصورة استثنائية خارج لبنان وبهدف إجراء إما محاكمة المتهمين فقط باغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه وإما محاكمة كل المتهمين أو الضالعين بارتكاب عمليات التفجير الإرهابية الأخيرة التي ضربت لبنان منذ محاولة اغتيال الوزير مروان حماده.

- توقيع اتفاق، برعاية الأمم المتحدة، مع البلد الذي سيستضيف المحكمة اللبنانية توضع بموجبه الأسس والقواعد التي سترعى عملية نقل الأشخاص المتهمين إلى هذا البلد وتسهيل أمر دخول المحامين والشهود والصحافيين وعائلات الضحايا إليه وتأمين حمايتهم ومنحهم حق الإقامة المؤقتة والحصانة القضائية، وكذلك منح المحكمة حصانة شبيهة بحصانة السفارات الدبلوماسية.

- تأمين الموازنة المالية اللازمة لهذه المحكمة التي ستكون في هذه الحال باهظة التكاليف.

- إدخال التعديلات اللازمة على القوانين الجزائية اللبنانية التي تجعل المحاكمة أكثر توافقا مع معايير المحاكة الدولية، ولا سيما منها النص على امكان الطعن بقرارات المجلس العدلي أمام هيئة عليا، ما يتطلب تأليف هذه الهيئة وانتقالها إلى البلد المستضيف، وكذلك عدم تطبيق عقوبة الإعدام وإلغاء الحصانات القضائية التي يتمتع بها الرؤساء والوزراء.

- النص على حق الضحية في المطالبة بالتعويضات اللازمة وبالعطل والضرر أمام المحكمة المذكورة وعلى حقها في أن تكون ممثلة بمحام.

 

العقبات التي قد تعترض عمل هذه المحكمة

إن هذه العملية غير السهلة ستطرح هي أيضا بعض الإشكاليات والصعوبات، ومنها خصوصا أمر تسليم المسؤولين السوريين الضالعين في عملية الاغتيال (هذا في حال ثبتت هذه الفرضية) حيث يمنع الاتفاق القضائي بين لبنان وسوريا المشار إليه أعلاه على الدولة المطلوب منها التسليم الموافقة على طلب التسليم إذا كان الشخص المطلوب تسليمه أحد رعاياها وكان يقوم في البلد طالب التسليم بمهمات عسكرية أو أمنية رسمية وقت وقوع الجريمة. يضاف إلى هذه العقبة مسألة الحصانة القضائية التي يتمتع بها الرؤساء والوزراء وعدم امكان تعديل النصوص الجزائية بمفعول رجعي إذا كان القانون الجديد ليس في صالح الشخص المتهم أو المدعى عليه.

 

في امكان تشكيل محكمة لبنانية مختلطة في خارج لبنان

أما في ما خص المحكمة اللبنانية التي يمكن تشكيلها في الخارج من قضاة لبنانيين وقضاة دوليين، فان هذا الأمر يتطلب، على غرار ما حصل في شأن محاكمة المسؤولين عن الجرائم ضد الإنسانية وجرائم الحرب والابادة في كمبوديا، عقد اتفاق بين لبنان والأمم المتحدة توضع بموجبه القواعد والأصول التي ستنظّم هذا القضاء وفقا للمعايير الدولية ولما ينص عليه القانون الدولي الإنساني. وتكون المحكمة المؤلفة في هذه الحال على شاكلة المحاكم المختلطة التي تألفت في كمبوديا وسيراليون وتيمور الشرقية، ولكن مع هذا الفارق وهو أن المحكمة اللبنانية المختلطة والمفترضة تنعقد خارج لبنان لأسباب أمنية. لكن هذا الاحتمال القضائي يتطلب هو أيضا القيام بعدة أمور:

- توقيع اتفاق مع الأمم المتحدة توضع بموجبه أصول المحاكمة وقواعدها وتحدد فيه صلاحية المحكمة المادية والشخصية والزمنية. وقد ينص الاتفاق على تطبيق الإجراءات والأصول الجزائية اللبنانية مع بعض التعديلات التي تقتضيها المحاكمات المتوافقة مع المعايير الدولية والتي تتطلبها المحاكمة العادلة والنزيهة ومنها عدم تطبيق عقوبة الإعدام والنص على حق المراجعة أمام هيئة قضائية عليا وعدم أخذ الحصانات على أشكالها في الاعتبار.

- الموافقة على الاتفاق المعقود مع الأمم المتحدة في مجلس الوزراء اللبناني.

- الاتفاق مع الأمم المتحدة على أن تمنح المحكمة المختلطة حق إلقاء القبض على الأشخاص المتهمين مهما كانت جنسيتهم وعلى أن تتولى الأمم المتحدة مهمة التفاوض مع الدول التي يتبيّن أن أحد رعاياها ضالع في عملية الاغتيال أو التفجيرات وذلك بهدف تسليمه إلى المحكمة المذكورة.

- النص على حق الضحية في المطالبة بالتعويض عن ما لحق بها من ضرر جرّاء الجريمة وان تكون ممثلة بمحام.

وكما يبدو واضحا، إن فكرة إنشاء محكمة لبنانية مختلطة أو غير مختلطة في خارج لبنان ليست بالمسألة المستحيلة، لكنها قد تصطدم بالعديد من المعوّقات والصعوبات التي أشرنا اليها أعلاه. وهذا ما قد يطرح فكرة إجراء المحاكمة أمام قضاء دولي صرف.

 

ثانيا : إجراء المحاكمة أمام قضاء دولي صرف

إن خطورة جريمة اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه الشهداء ووصفها من قبل المجتمع الدولي بالعملية الإرهابية التي تهدد الأمن والسلم الدولي، بالإضافة إلى ما تبعها من عمليات إرهابية خطيرة أخرى ضربت لبنان وأدت إلى اغتيال عدد من الشخصيات السياسية والإعلامية، يسمح بإحالة هذه الجرائم وعلى رأسها جريمة اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه أمام محكمة دولية، قد تكون إما محكمة جزائية دولية خاصة Ad Hoc ( ألف) وإما المحكمة الجنائية الدولية الدائمة ( باء) التي أنشئت بموجب اتفاق روما الموقع بتاريخ 17 تموز سنة 1998 في حال تم وصف هذه الجناية بالجناية ضد الإنسانية.

 

ألف: إجراء المحاكمة أمام محكمة دولية جزائية خاصة Ad Hoc

- المحكمة الجزائية الدولية الخاصة بيوغسلافيا القديمة

على أثر جرائم الحرب والابادة والجنايات ضد الإنسانية التي ارتكبت في يوغسلافيا السابقة، قرر مجلس الأمن بتاريخ 25 أيار سنة 1993 انشاء محكمة جزائية دولية خاصة في لاهاي بموجب القرار الرقم 827، لمحاكمة الأشخاص الضالعين في ارتكاب الجرائم ضد الإنسانية وجرائم الابادة وجرائم الحرب والجرائم المنصوص عليها في اتفاقات جنيف الأربعة لعام 1949 الواقعة في يوغسلافيا القديمة بين أول كانون الثاني سنة 1991 وتاريخ آخر يحدده مجلس الأمن فيما بعد، وذلك بالاستناد إلى الفصل السابع من ميثاق الأمم المتحدة وبالتأسيس على أن هذه الجرائم تهدد الأمن والسلم الدوليين. ويشار إلى أن هذه المحكمة تتألف من ثلاث غرف ابتدائية ومن غرفة استئنافية ومن مكتب للمدعي العام ولمعاونيه من المحامين العامين ومن محققين وخبراء قانونيين ومساعدين ومتخصصين ومن قضاة رديفين. ويتم تعيين القضاة فيها بطريق الانتخاب من قبل الجمعية العامة للأمم المتحدة. ويتمتع هؤلاء القضاة مع المدعي العام ومعاونيه بكل استقلالية تجاه مجلس الأمن وكل الدول المعنية والمنظمات الدولية. ويؤلّف الحبس مدى الحياة العقوبة القصوى التي يجوز لهذه المحكمة أن تنطق بها، على أنه يتم تنفيذ العقوبات في سجون إحدى الدول التي وقّعت اتفاقا في هذا الخصوص مع الأمم المتحدة.

 

- المحكمة الجزائية الدولية الخاصة برواندا

وكرّر مجلس الأمن هذه التجربة، فأنشأ محكمة جزائية دولية خاصة لمحاكمة مرتكبي جرائم الابادة والجرائم الخطيرة الأخرى الواقعة على القانون الدولي الإنساني التي ارتكبت في رواندا بين الأول والحادي والثلاثين من شهر كانون الأول سنة 1994، وذلك بموجب القرار الرقم 955 الصادر بتاريخ 8 تشرين الثاني سنة 1994. وتتألف هذه المحكمة، على غرار المحكمة الجزائية الدولية الخاصة بيوغسلافيا القديمة، من ثلاث غرف ابتدائية تتشكّل كل واحدة منها من ثلاثة قضاة، ومن غرفة استئنافية يجلس فيها خمسة قضاة. يضاف إلى ذلك مكتب المدعي العام ومعاونوه وحوالى ثمانمائة موظف.

تُعرف هذه المحاكم بالمحاكم الجزائية Ad Hoc لسبب محدودية اختصاصها إن كان من حيث الزمان أو من حيث المكان، فهي لا يمكنها محاكمة إلا الجرائم الواقعة في مكان معين وفي زمن معيّن يحدد بنظامها وبقرار مجلس الأمن الذي ينشئها، هذا مع العلم أن شروط ممارسة هذه المحاكم لصلاحيتها وكيفية تنفيذ الإجراءات وقواعد المحاكمة والاختصاص والعقوبات الواجبة التطبيق يرد النص عليها في نظام المحكمة ذاتها. وهي تتمتع بالاستقلالية التامة ولا تخضع لأي سلطة دولية أو منظمة دولية.

 

- في امكان انشاء محكمة جزائية دولية خاصة في قضية اغتيال الحريري

إن مسألة إنشاء محكمة جزائية دولية خاصة في قضية اغتيال الحريري تتطلب صدور قرار عن مجلس الأمن يقضي بتأليف محكمة جزائية دولية للنظر إما في جريمة الاغتيال وحدها التي وقعت بتاريخ 14 شباط سنة 2005 وإما في كل الجرائم الإرهابية التي ارتكبت في لبنان ابتداء من تاريخ محاولة اغتيال الوزير مروان حماده والجرائم الأخرى الخطيرة الواقعة على القانون الدولي الإنساني، على أن يتم تحديد مركز عمل هذه المحكمة وصلاحيتها المادية والشخصية والزمنية والإجراءات والقواعد التي تحكم المحاكمة أمامها والنظام العقابي الواجب تطبيقه في نظامها التأسيسي. ويمكن في هذه الحال اعتماد نظام المحكمة الجزائية الدولية الخاصة بيوغسلافيا القديمة كأساس لنظام المحكمة التي يمكن للأمم المتحدة أن تنشئها في ما خص لبنان مع إضافة بعض التعديلات التي تأخذ في الاعتبار ظروف الجرائم الإرهابية المرتكبة وطبيعتها وقواعد القانون الجزائي اللبناني التي تطبق عليها.

- السند القانوني لإنشاء محكمة جزائية دولية خاصة في قضية اغتيال الحريري

يمكن لمجلس الأمن أن يبرّر إنشاء هذا النوع من المحاكم في قضية اغتيال الرئيس رفيق الحريري بالاستناد إلى الفصل السابع من ميثاق الأمم المتحدة، وذلك لمواجهة وضع جزائي خطير يهدد الأمن السلم والدوليين (2). ويستقي هذه السلطة من نص المادة 41 من ميثاق الأمم المتحدة التي تنص على أن " لمجلس الأمن أن يقرر ما يجب اتخاذه من التدابير التي لا تتطلب استخدام القوات المسلحة لتنفيذ قراراته، وله أن يطلب إلى أعضاء الأمم المتحدة تطبيق هذه التدابير...".

ولكن قد تبدو فكرة إنشاء محكمة جزائية دولية خاصة للنظر فقط في قضية اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه صعبة التحقق نوعا ما، في وقت بدأ فيه المجتمع الدولي يتحقق من أن عملية إنشاء هذا النوع من المحاكم تكلّف الأمم المتحدة مصاريف مالية هائلة بلغت مئة مليون دولار سنويا لكل من المحكمة الجزائية الدولية الخاصة بيوغسلافيا القديمة والمحكمة الجزائية الدولية الخاصة برواندا، إذ أن المحاكمات الجزائية تتطلب توظيف العديد من القضاة والمحامين العامين والمحققين والخبراء القانونيين والمساعدين القضائيين وتأمين أماكن للتوقيف ولتنفيذ العقوبات وأشخاص متخصصين لحفظ الأمن ولتأمين حماية وحراسة القضاة والموظفين والموقوفين والشهود. يضاف إلى ذلك أن آلية العمل في هذه المحاكم، ولا سيما في المحكمتين الدوليتين ليوغسلافيا القديمة ولرواندا، لم تؤد إلى النتائج المرجوة على الصعيد القضائي، وذلك لبطء سير المحاكمات الذي يعزى إلى عدم تجاوب الدول المعنية في ما خص تقديم المعلومات القضائية اللازمة وتسليم الأشخاص المشتبه بهم. لذا فان المجتمع الدولي عقد النية على إنشاء قضاء دولي جزائي دائم ليتلافى اللجوء إلى إجراء إنشاء محاكم جزائية دولية خاصة كلما وقعت جرائم خطيرة تهدد الأمن والسلم الدوليين والقانون الدولي الإنساني في منطقة معينة من العالم. ومن هنا قضت الحاجة الماسة بتأسيس المحكمة الجنائية الدولية الدائمة بموجب اتفاق روما الدولي (3) الموقع بتاريخ 17 تموز سنة 1998. فهل يجوز إحالة قضية اغتيال الرئيس الحريري على القضاء الدولي؟

 

باء: إحالة قضية اغتيال الحريري على المحكمة الجنائية الدولية الدائمة في لاهاي

نصت المادة الخامسة من نظام المحكمة الجنائية الدولية الدائمة التي أنشئت بموجب اتفاق روما المشار إليه أعلاه على أن يكون هذا القضاء الدولي الدائم مختصا في ملاحقة ومحاكمة المسؤولين عن ارتكاب الجنايات ضد الإنسانية وجرائم الحرب والابادة الجماعية وجرائم العدوان. ويعرّف نظام المحكمة المذكورة كل هذه الجرائم باستثناء جريمة العدوان ( م 5 من نظام روما). هذا مع الإشارة إلى أن المحكمة الجنائية الدولية لا تكون صالحة إلا للنظر في الجرائم التي تدخل في حقل اختصاصها المنصوص عليه في اتفاق روما والواقعة بعد الأول من تموز سنة 2002، تاريخ بدء ممارستها الفعلي لمهماتها.

ويتبيّن من خلال قراءة نصوص نظام المحكمة الجنائية الدولية أن هذا القضاء غير مختص لملاحقة ومحاكمة العمليات الإرهابية لأن الموقعين على اتفاق روما لم يتوصلوا إلى توافق يقضي بامتداد اختصاص المحكمة المذكورة إلى جرائم الإرهاب والى اعتماد تعريف واضح وموحد لهذه الجريمة. ولهذا فلا يمكن، قانونا، إحالة جريمة اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه على المحكمة الجنائية الدولية بوصفها عملية إرهابية تهدد الأمن والسلام الدوليين.

غير أنه بالتأسيس على المادة السابعة من نظام المحكمة الجنائية الدولية التي تعرّف الجنايات ضد الإنسانية، يمكن البحث في امكان وصف جريمة اغتيال الرئيس الرفيق الحريري ورفاقه بالجناية ضد الإنسانية وإحالتها تاليا بالاستناد إلى هذا الوصف الجنائي على قضاء المحكمة الجنائية الدولية. وهذا الأمر يتطلب من جهة التدقيق في المفهوم القانوني للجناية ضد الإنسانية (1 ) وفي الآلية التي تحال بموجبها الجرائم الواقعة على القانون الدولي الإنساني على هذا القضاء الدولي الجنائي من جهة أخرى ( 2 ).

 

1 في مفهوم الجناية ضد الإنسانية

حُدد مفهوم الجناية ضد الإنسانية بموجب المادة السابعة من نظام المحكمة الجنائية الدولية التي تنص على ان " الجناية ضد الإنسانية تفترض ارتكاب عدة أفعال إجرامية في نطاق هجوم شامل أو منهجي ضد مجموعة من المدنيين لأسباب أو لدوافع عرقية أو دينية أو سياسية أو جنسية أو اتنية".

وينبغي التنبيه إلى أن كلمة "هجوم" لا تخص فقط الهجمات العسكرية، إذ أن هذا الهجوم قد ينتج من تدبير إداري أو قانوني يتخذ ضد فئة معينة من المدنيين بهدف قتلهم أو إيذائهم أو اضطهادهم أو ترحيلهم أو إخفائهم قسرا لأسباب سياسية أو عرقية أو دينية أو جنسية خلافا للقانون الدولي الإنساني (4). وكي يشكّل جناية ضد الإنسانية يقتضي أن ينفّذ الهجوم تطبيقا لسياسة النظام الحاكم أو السلطة الحاكمة أو لسياسة منظمة غير حكومية تقدم على هذا الهجوم بدعم وتأييد السلطة المذكورة (سلطة عسكرية أو مدنية)، وذلك لوضع عقيدة النظام السياسي الاضطهادية أو الدموية موضع التنفيذ (5). ولا يشترط في هذه الحال وقوع الهجوم في نطاق نزاع مسلح (6). ويتوجب أيضا، للتمكن من إسباغ وصف الجناية ضد الإنسانية على الفعل المرتكب، أن يوجّه الهجوم ضد مجموعة من الأشخاص المدنيين.

 

هل يمكن وصف جريمة اغتيال الحريري بالجريمة ضد الإنسانية؟

في الحقيقة يمكن وصف هذه الجريمة الإرهابية الخطيرة بالجناية ضد الإنسانية وذلك عن طريق ربطها بالعمليات الإرهابية الأخرى التي ارتكبت بعد وقوعها والتي أودت بحياة عدد كبير من اللبنانيين وبمحاولة اغتيال الوزير مروان حماده، وشرط تقديم الأدلة التي تثبت أن هذه الأفعال ارتكبت تنفيذا لخطة منهجية واحدة وضعتها سلطة أمنية أو سياسية واحدة لأسباب سياسية أو عقائدية معينة أو بهدف ضرب الوحدة الوطنية في لبنان وتأليب فئة ضد فئة أخرى. وعلى هذا الأساس يمكن اعتبار هذه الجرائم جنايات ضد الإنسانية وإحالتها على المحكمة الجنائية الدولية الدائمة بقرار صادر عن مجلس الأمن وفقا لأحكام المادة 13 من نظام المحكمة المذكورة وبالتأسيس على واقعة تحقق هذه الجرائم كلها بعد تاريخ الأول من تموز سنة 2002، أي بعد تاريخ بدء القضاء المذكور قيامة بمهماته وبصلاحياته. وهذه الجرائم وان كانت تؤلّف بطبيعتها أعمالا إرهابية، يمكن وصفها بالجنايات ضد الإنسانية بالنظر إلى درجة خطورتها العالية والى الخطة المنهجية الواحدة التي ارتكبت بموجبها. وهذا ما تؤكّد عليه اللجنة الدولية للقانون الدولي في تقريرها الصادر سنة 1995 على الشكل الآتي:

« Le terrorisme international pourrait être considéré comme un crime contre la paix et la sécurité de l humanité quand les actes de terrorisme seraient spécialement graves et à caractère systématique et dans ce cadre ils pourraient être inclus dans la catégorie des crimes contre l humanité» ( Doc. Supplément n° 10 ( A/50/10), commentaire à l article 24, £ 106).

 

2 - في آلية إحالة الجرائم على المحكمة الجنائية الدولية الدائمة

يمكن للمحكمة الجنائية الدولية الدائمة أن تضع يدها على القضية التي تدخل في اختصاصها بإحالة من قبل دولة مصادقة على اتفاق روما تكون الجريمة قد وقعت على أراضيها أو قد يكون الفاعل أو المحرّض على الجريمة أحد رعاياها ( م 14/ 1 من نظام روما). كما يمكن للقضاء ذاته أن ينظر في القضية التي تدخل في حقل اختصاصه الجنائي بادعاء النائب العام لدى هذا القضاء الذي يمكنه أن يبادر تلقائيا إلى فتح تحقيق في قضية ما قد تنطوي على ارتكاب جريمة أو عدة جرائم تقع تحت صلاحية المحكمة الجنائية الدولية ( م 15 من نظام روما) شرط أن يكون الشخص الملاحق من رعايا دولة مصادقة على اتفاق روما أو أن تكون الجريمة واقعة في إقليم دولة طرف في الاتفاق ذاته. ولكن عليه في هذه الحال أن يحصل على إذن مسبق من الغرفة القضائية الأولية في المحكمة، وهي غرفة مؤلفة من ثلاثة قضاة ( م 15/4 من نظام روما). وتنظر المحكمة أخيرا في الجرائم التي تدخل في اختصاصها بناء على قرار صادر عن مجلس الأمن بموجب المادة 13 من نظام روما وتطبيقا للفصل السابع من ميثاق الأمم المتحدة. ويقرر مجلس الأمن في هذه الحال إحالة حالة جنائية معينة على المحكمة الجنائية الدولية يفترض معها وقوع جريمة أو عدة جرائم داخلة في اختصاص هذه المحكمة وتشكّل في الوقت ذاته تهديدا للسلم وللأمن الدوليين. وللمحكمة في هذه الحالة الأخيرة أن تضع يدها على الحالة الجنائية المحالة عليها بقرار من مجلس الأمن وان لم تكن الجريمة واقعة على أراضي دولة مصادقة على اتفاق روما وان لم يكن الفاعل أو الشريك أو المحرّض أحد رعاياها ( م 13 من نظام روما)، على أنه يكون من واجب المحكمة أن تتأكد من واقعة تهديد الحالة الجنائية المعنية للأمن وللسلم الدوليين ومن أن القضاء الوطني للدولة الواقعة الجريمة على أرضها أو التي يحمل الفاعل أو المحرّض أو الشريك جنسيتها غير قادر على القيام بإجراءات الملاحقة والمحاكمة الجزائيتين أو أن سلطات هذه الدولة لا تريد إجراء المحاكمة أو أنها تعرقل سيرها بهدف السماح للأشخاص المشتبه بهم بالتملص من العقاب.

وعلى هذا الأساس، وان لم تصادق الحكومة اللبنانية أو الحكومة السورية على اتفاق روما، فتجوز إحالة جريمة اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه والجرائم الإرهابية الأخرى المرتبطة بها والتي تدخل في إطارها أو في امتداداتها على المحكمة الجنائية الدولية بقرار من مجلس الأمن. وهذا ما حصل حين قرر مجلس الأمن إحالة الجرائم ضد الإنسانية وجرائم الابادة المرتكبة في إقليم دارفور في السودان على المحكمة الجنائية الدولية بقراره الصادر بتاريخ 31 آذار سنة 2005. هذا مع العلم أن السودان لم يصادق بعد على اتفاق روما الذي أسس المحكمة الجنائية الدولية الدائمة.

تعتبر جريمة اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه جريمة خطيرة ينطبق عليها وصف العمل الإرهابي الدولي أو حتى وصف الجناية ضد الإنسانية، ويمكن تاليا محاكمة فاعليها والمحرّضين على ارتكابها إما أمام محكمة جزائية دولية خاصة تنشئها الأمم المتحدة لهذه الغاية وإما أمام المحكمة الجنائية الدولية الدائمة بموجب قرار صادر عن مجلس الأمن إذا تم وضعها مع باقي العمليات الإرهابية التي تدخل في إطارها بالجنايات ضد الإنسانية. ولكن نظرا إلى أن عملية إنشاء محكمة جزائية دولية خاصة للنظر في جريمة اغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه ستكون مكلفة جداً من الناحية المالية ومعقدة إلى حد ما من الناحية التقنية والإجرائية، ونظرا إلى أنه قد يكون من الصعب وصف الأفعال الإجرامية المرتكبة بالجنايات ضد الإنسانية في حال لم يتمكّن القضاء اللبناني أو لجنة التحقيق الدولية من إثبات وجود خطة جنائية منهجية واحدة ارتكبت بموجبها مختلف العمليات الإرهابية، فان فكرة إنشاء محكمة جزائية مختلطة ( أي مؤلفة من قضاة لبنانيين ومن قضاة دوليين) تنعقد خارج لبنان تبدو أنها الفكرة الأكثر قابلية وملاءمة للتطبيق في ظل الظروف الأمنية والسياسية الصعبة والمخيفة التي يتخبّط بها لبنان حاليا. وهذا ما يساعد على إشراك اللبنانيين في عملية إظهار الحقيقة المتعلقة باغتيال الرئيس رفيق الحريري ورفاقه وفي عملية تطبيق العدالة ومعاقبة الجناة المجرمين والضالعين في ارتكاب هذه الجريمة النكراء وغيرها من الجرائم الإرهابية الأخرى المروعة التي كان آخرها محاولة اغتيال الصحافية مي الشدياق.

 

1 - Voir en ce sens : Nicolas PEREZ : Le règlement pénal de l affaire de l incident aérien de Lockerbie », Mémoire sous la direction de Monsieur le Professeur Pierre-Michel EISEMANN, Paris I, 1999-2000, p. 12 et s.

2 - أنظر في هذا المعنى :

WIKIPEDIA : L encyclopédie libre, Tribunal international pour l ex-Yougoslavie- Voir aussi le rapport du secrétaire général de l ONU établi conformément au paragraphe 2 de la résolution 808 ( 1993) du Conseil de sécurité, S/25704, 3 mai 1993, p. 19, £ 20 à 23- D.J. SCHEFFER : «  International judicial intervention », Foreign Plicy, 22 march 1996, p. 34 et s. -  Toni PFANNER : Création d une Cour criminelle internationale permanente, Revue internationale de la Croix-Rouge n° 829, p. 21-28

3 - يراجع قرار الجمعية العامة للأمم المتحدة الرقم 52/ 160 تاريخ كانون الأول سنة 1997 والذي قرر بموجبه توقيع اتفاق روما الذي أنشأ المحكمة الجنائية الدولية الدائمة.

4 - Voir : Cherif BASSIOUNI : Note explicative sur le statut de la cour pénale internationale, Revue internationale de droit pénal, 2002, p. et s. -

5 - يراجع في هذا المعنى: التقرير رقم 6 لموقف الاتحاد الدولي لعصبة حقوق الإنسان، تاريخ 24 أيلول سنة 2001 ، صفحة 24 وما يليها  - يراجع أيضا في هذا المعنى:

E. RONEANU : «  Le crime contre l humanité », p. 18 et s.

6 - يراجع في هذا المعنى:

Report of the working Group on elements of crimes, U.N., Doc. PCNICC/WGECL/L.1/Add.1 ( 29 june 2000- Georges ABI-SAAB : International law an human rights, E. Yakpom, T. Boumedra, Liber Amicorum Judge Mohamed Bedjaoui, lower Law international, the hague, 1999, p. 651.

بقلم الدكتور دريد بشرّاوي ()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط حمید |


 
گروه سياسى: مركز پژوهش هاى مجلس شوراى اسلامى به منظور حل مشكل فرزندان حاصل از ازدواج زنان ايرانى با مردان غيرايرانى با تاكيد بر قبول سيستم خون از طريق نسب مادرى اعلام كرد: بى ترديد بايد نسبت مادرى اطفال در قانون مدنى ايران لحاظ شود.
به گزارش واحد اطلاع رسانى مركز پژوهش هاى مجلس شوراى اسلامى دفتر مطالعات حقوقى اين مركز طى اظهارنظر كارشناسى درباره طرح «اصلاح موادى از قانون مدنى» آورده است: ازدواج هاى متعدد و كنترل نشده بين زنان ايرانى و اتباع ساير كشورهاى اسلامى به ويژه اتباع كشورهاى افغانستان و عراق مشكلات بسيارى را براى فرزندان متولد از اين ازدواج ها به وجود آورده كه از آن جمله غيرايرانى شناخته شدن اين فرزندان است.
براساس اين گزارش علت عمده غيرايرانى شناخته شدن فرزندان متولد از ازدواج هاى مذكور تعيين تابعيت بر مبناى نسب و نيز سيستم خاك يعنى اعطاى تابعيت براساس محل تولد است و سيستم خون كه قاعده اصلى در قانون تابعيت ايران است (بند ۲ ماده ۹۷۶ قانون مدنى) فقط از طريق نسب پدرى تابعيت را پذيرفته است.دفتر مطالعات حقوقى مركز پژوهش هاى مجلس در اين گزارش كه به درخواست كميسيون قضايى و حقوقى مجلس شوراى اسلامى تهيه كرده، مى افزايد: بى ترديد قانون تابعيت ايران كه بيش از ۷۰ سال پيش تصويب شده است، نياز به اصلاح دارد و با شرايط كنونى جامعه ايران و نقشى كه زنان در عرصه هاى اجتماعى و حقوقى پيدا كرده اند، مطابقت ندارد و به همين دليل لزوم تغييرات اساسى در مفاد قانون تابعيت ايران محسوس شده است.
اين اظهارنظر كارشناسى با اشاره به قانون تابعيت و تساوى بين پدر و مادر در اعطاى تابعيت نسبى به فرزند تصريح دارد: در ايران نيز لزوم قبول تابعيت نسبى از طريق نسبت مادرى از مدت ها پيش احساس مى شد كه اين امر گامى در جهت رفع تبعيض از زنان ايرانى و احقاق حقوق حقه آنها است. گزارش ياد شده به مشكلات عديده فرزندان متولد از مادر ايرانى و پدر خارجى مانند نداشتن شناسنامه و محروميت از تحصيل اشاره كرده و مى افزايد: قبول تابعيت از طريق نسب مادرى در ايران بايد با تامل و دورانديشى بيشترى نسبت به ساير كشورها كه نسب مشروع و نامشروع و رياست شوهر بر خانواده در آنها حذف شده، صورت گيرد تا ميان مواد اصلاحى و ساير مواد قانون مدنى در مورد روابط پدر و مادر و فرزندان تعارضى به وجود نيايد.
مركز پژوهش هاى مجلس شوراى اسلامى همچنين در پاسخ به ايرادى كه مبنى بر «تابعيت مضاعف» اينگونه اطفال گرفته مى شود، افزود: ايراد مربوط به ايجاد تابعيت مضاعف در صورت اعطاى تابعيت ايرانى از طريق نسبت مادرى قابل قبول نيست، زيرا در همه مواردى كه طفل از پدر ايرانى و مادر خارجى (مثلاً مادر فرانسوى) متولد مى شود، طفل متولد شده تابعيت مضاعف پيدا مى كند. بنابراين وضع موجود توجيه كننده و عامل جلوگيرى از پديده تابعيت مضاعف نيست.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط حمید |

بررسى حقوقى دادگاه صدام حسين
 
بهمن كشاورز
 
محاكمه آقاى صدام حسين ديكتاتور ساقط شده عراق _ كه خود را رئيس جمهور مى ناميد و مى نامد _ سرانجام آغاز شد.در متن و حاشيه اين مسائل بسيار مطرح است كه قطعاً تا سال ها مورد بحث خواهد بود، همچنان كه محاكمات نورنبرگ و توكيو و دادگاه مارشال پتن هنوز هم محل بحث حقوقدانان است. اما در اولين نگاه دو مطلب جلب توجه مى كند: يكى مسكوت ماندن شكايات و مطالبات ايران در اين ماجرا و ديگرى ايراد متهم به صلاحيت دادگاه به اين اعتبار كه عراق در اشغال بيگانگان است و در اين شرايط محاكمه نمى تواند عادلانه و صحيح باشد. با اين اميد كه در آينده اساتيد محترم حقوق جزاى بين الملل در خصوص موارد به بحث هاى دقيق و مستوفى بپردازند به عنوان «ابجدخوان» اين رشته و كسى كه استيفاى حقوق ملى برايش در اولويت است به اين دو مورد اشاره مى كنم:
اولاً - شكايات و مطالبات ايران
۱- به موجب بند ۲ از ماده ۷۵ پروتكل الحاقى به كنوانسيون هاى ژنو (مورخ ۱۲ اوت ۱۹۴۹): اعمال زير در هر زمان و مكان، اعم از آنكه توسط غيرنظاميان و يا مامورين نظامى ارتكاب يابد ممنوع بوده و خواهد بود:
الف- خشونت نسبت به حيات، سلامت، صحت جسمى و روانى اشخاص به ويژه: قتل، انواع شكنجه روحى يا جسمى، مجازات بدنى، قطع اعضا ب_ اهانت به حيثيت فردى، به خصوص رفتار تحقيرآميز و خفت بار، فحشاى اجبارى و هر گونه عمل غيرمحترمانه ج- گروگانگيرى، د- مجازات هاى دسته جمعى، ه - تهديد به ارتكاب هر كدام از اعمال فوق الذكر؛
۲- به موجب ماده ۹۱ پروتكل مذكور: طرف مخاصمه اى كه موازين كنوانسيون ها و يا اين پروتكل را نقض نمايد، عندالاقتضا ملزم به پرداخت غرامت خواهد بود. طرف مذكور در قبال كليه اعمالى كه توسط اشخاصى ارتكاب يابد كه بخشى از نيروهاى مسلح آن را تشكيل مى دهند، مسئول مى باشد.
۳- مفاد ماده ۹۱ پروتكل به قياس اولويت شامل حال صدام حسين مى شود زيرا وى نه تنها «بخشى از نيروهاى مسلح» عراق بوده،  بلكه در راس اين نيروها حضور داشته و به بسيارى از اعمال شنيعى كه به دستور او انجام شده (نظير استفاده گسترده از سلاح هاى شيميايى) در زمان وقوع اين اعمال، صريحاً در رسانه هاى گروهى اقرار و اعتراف كرده است.
۴- همچنين در ارتكاب بسيارى از اعمال موضوع بند ۲ ماده ۷۵ پيش گفته از ناحيه نظاميان ارتش عراق به دستور آقاى صدام حسين ترديدى نيست.
نتيجه اينكه آقاى صدام حسين بى گمان يك جنايتكار جنگى است و اينك در اختيار دولت موقت عراق و تحت محاكمه است.
۵- وقتى يك جنايتكار جنگى در كشورى محاكمه مى شود، تا جايى كه بنده مى دانم كشور هايى كه از اقدامات اين جنايتكار متضرر شده اند مى توانند از كشور محاكمه كننده بخواهند كه به ادعاها و شكايات ايشان نيز رسيدگى كند. افراد متضرر از جرم هم مى توانند -و بايد- از طريق دولت متبوع خود و با حمايت آن شكاياتشان را مطرح نمايند.
اگر كشور محاكمه كننده اين تقاضاها را بپذيرد، مراد حاصل خواهد بود والا كشور شاكى مى تواند استرداد مجرم جنگى را درخواست كند.
۶- در حال حاضر يك دادگاه كيفرى در عراق به محاكمه آقاى صدام حسين پرداخته است. با توجه به ماده۹۱ پيش گفته ترديدى نيست كه دولت عراق در قبال نقض حقوق بين الملل و نقض حقوق بشردوستانه از جانب صدام حسين و اعوان و انصارش مسئول است. روش قابل قبول اين است كه با استفاده از فرصت محاكمه آقاى صدام حسين، از طريق اثبات مسئوليت فردى او- بر مبناى ماده ۹۱- به مسئوليت دولت و حكومت عراق برسيم و اين اقدام در يك دادگاه كيفرى ميسور است حال آنكه در يك محاكمه بين المللى از چنين مكانيسمى نمى توان استفاده كرد.
۷- شنيده شده كه عراقى ها همواره هر نوع ورود ايران را به محاكمه صدام حسين منوط به آن مى كنند كه از مسئله غرامت و قرارداد ۱۹۷۵ سخنى گفته نشود و در عين حال ايضاً شنيده شده كه عراقى ها جنگ را به دو پاره قبل و بعد از بازپس گيرى خرمشهر تقسيم مى كنند و از آن زمان به بعد خود را متجاوز نمى دانند. اگر اين مطالب درست باشد (زيرا كه اطلاعات بنده افواهى است نه مستند به دليل و مدرك) باز هم مى توان گفت كه بحث تشخيص متجاوز و آغازگر جنگ يك مقوله و بحث جنايات مشمول بند ۲ ماده ۷۵ سابق الذكر مقوله ديگرى است. به عبارت ديگر هيچ كشورى حق ندارد حتى در حال دفاع به جنايات جنگى دست يازد.
بگذريم كه بسيارى بر اين اعتقادند كه چون در قطعنامه ۵۹۸ به قطعنامه هاى قبلى اشاره نشده و ايران صرفاً قطعنامه ۵۹۸ را پذيرفته است،  بنابراين مفاد ساير قطعنامه ها براى ما الزام آور نيست و فقط به قطعنامه اخير ماخوذ هستيم. لذا ادعاى عراق مبنى بر تقسيم جنگ به دو قسمت اصولاً مسموع نيست. مضافاً اينكه عراق به تكاليف مندرج در اين قطعنامه نيز عمل نكرده و به بازرسانى كه جهت تعيين ميزان خسارت تعيين شده بودند اجازه بازديد نداده و توافقات مرزى را نيز امضا نكرده و به اين ترتيب به نقض تعهدات ادامه داده است و لذا نمى تواند مدعى جبران خسارات خود باشد چون طرق اثباتى وجود اين خسارات ادعايى را خود مسدود كرده است.
۸- نتيجه: به نظر مى رسد ايران بايد ادعاهاى خود و اتباعش در دادگاه كيفرى كه مشغول محاكمه آقاى صدام حسين است مطرح و ادله خود را ابراز كند و به استناد ماده ۹۱ پيش گفته محكوميت مرتكب و جبران خسارت را مطالعه نمايد و در عين حال اين موضوع را روشن كند كه آقاى صدام حسين به عنوان رئيس يك كشور و نماينده يك رژيم متجاوز طرف دعوى است نه به عنوان يك فرد جنايتكار. اگر تقاضاى ايران مورد قبول واقع شود روندى كه انتهاى آن تعيين و جبران خسارت است آغاز شده است و اگر اين تقاضا اجابت نشود ايران حق تقاضاى استرداد آقاى صدام حسين را خواهد داشت. بديهى است در حالت اخير عراق آقاى صدام حسين را تحويل ايران نخواهد داد و به اين ترتيب صلاحيت رسيدگى را نيز از دست مى دهد و اين آغاز راهى شايد نه چندان كوتاه خواهد بود كه ممكن است در نهايت به استيفاى حقوق ايران منتهى شود. متذكر مى شويم كه آنچه گفته شد مبتنى بر برداشت نگارنده از كنوانسيون هاى چهارگانه ژنو راجع به حقوق بشردوستانه و پروتكل هاى الحاقى به آنها است كه ايران نيز به آنها ملحق شده است.
ثانياً _ بحث ايراد صلاحيت
گفتند قاضى در دادگاه جنايى به فردى كه متهم به قتل چندين نفر بود گفت: «آيا مى توانيد از خود دفاع كنيد؟» متهم جواب داد: «اگر عاليجناب دستور بفرمايند كه دستم را باز كنند، البته!»
ظاهراً ايراد عدم صلاحيت آقاى صدام حسين نيز به اين معنى است كه ايشان مى خواهند اوضاع به قبل از دوران سقوطشان برگردد تا كما هو حقه در «دادگاه صالح» از خود دفاع كنند! دادگاه صالح در اين مورد قطعاً «محاكم صالحه حزب بعث» خواهند بود.با عنايت به اينكه در حال حاضر در عراق حكومت جمهورى موقت منتخب از طريق انتخابات بر سر كار است و با توجه به اينكه آقاى صدام حسين در يك محكمه كيفرى عراقى با قضات عراقى محاكمه مى شود كافى است در اين دادگاه بندهاى ۳ ، ۴ و ۷ ماده ۷۵ پروتكل الحاقى رعايت شود كه حسب مسموع رعايت شده است. از آنجا كه تاكنون نشانه اى از دخالت قواى اشغالگر در روند رسيدگى مشاهده نشده، به نظر مى رسد كه ايراد عدم صلاحيت صرفاً مانورى است براى ايجاد فرصت تا «شايد اتفاقى بيفتد». اما به هرحال رعايت دقيق اصول دادرسى عادلانه در مورد اين شخص قوياً قابل توصيه است مباد كه بيش از اين طلبكار شود!
فراموش نكنيم كه حقوقدانان هنوز كه هنوز است در مورد محاكمات نورنبرگ ملاحظاتى را عنوان مى كنند و استاد آدولف پرنس كه گويا از طرفداران تشكيل اين دادگاه بود قسمت بزرگى از عمر خود را صرف دفاع از اين عقيده -كه به شدت مورد انتقاد واقع شده بود -كرد.
http://www.sharghnewspaper.com/840728/html/index.htm
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط حمید |


 
ماركس و جوامعِ پيشا سرمايه دارى
كوين بى. اندرسون
ترجمه: على معظمى
 
كوين بى. اندرسون استاد علوم سياسى جامعه شناسى در دانشگاه پرودو است. او نويسنده كتاب لنين، هگل و ماركسيسم غربى: يك مطالعه انتقادى (۱۹۹۵) است. به علاوه اندرسون در ويرايش ماركس و خودكشى (،۱۹۹۹ ترجمه فارسى ۱۳۸۴)، اريك فروم و جرم شناسى انتقادى: فراسوى جامعه تنبيه گر (۲۰۰۰)، رايا دونايوسكايا، قدرت منفى  بودن: منتخباتى درباره ديالكتيك در هگل و ماركس (۲۰۰۲)، و متونى از رزا لوكزامبورگ (۲۰۰۴). اندرسون علاوه بر كار بر روى مجموعه آثار ماركس- انگلس (Marx-Engels Gesamtausgabe) (MEGA) در حال تكميل كتابى است با نام «ماركس چندفرهنگى: تحرير لبه هاى جهانى شدن». مقاله حاضر ابتدا در «باز انديشى ماركسيسم (۲۰۰۲) ارائه شد. اندرسون سال گذشته به همراه همسر مورخ خود ژانت آفارى سفرى به ايران داشت و در اين سفر به همراه حسن مرتضوى مترجم ماركس و خودكشى، ديدارى از روزنامه شرق داشت. مقاله حاضر را هم اندرسون براى چاپ نخست ابتدا در اختيار شرق گذاشته است كه از او تشكر مى كنيم. ماخذ نقل قول هاى مقاله حاضر در كتاب شناسى زير آمده است.

نوشته هاى دهه ۱۸۵۰ ماركس درباره جوامع غير غربى به ويژه نوشته هايش درباره هندوستان بسيار بيشتر از نوشته هاى متأخر او در ۱۸۷۲ در همين زمينه شناخته شده اند. اين نوشته هاى متأخر كه برخى از آنها هنوز منتشر نشده اند، اين معنى را تائيد مى كنند كه ماركس از ديدگاه تك محورى و اغلب اروپا محور خود كه اغلب مورد اشاره منتقدان آثارش است، دست كشيده بود. متاسفانه برخى از اين آثار هنوز منتشر نشده اند، اگرچه طرح هايى براى انتشار آنها در قالب بخش جديدى از مجموعه آثار ماركس- انگلس (MEGA2) در دست هست.
•••
• I. تك محورى گرايى، اروپامحورى و ماوراء: نوشته هاى ۱۸۵۹-۱۸۴۸ درباره چين، هند و روسيه
با وجود اينكه دغدغه اصلى ماركس سرمايه دارى غربى بود، در دو دوره نوشته هاى فراوانى درباره جوامع غير غربى و
پيشا- سرمايه دارى به جا گذاشت. اين دو دوره مجزا از هم هر دو در زمان هايى واقع شدند كه جنبش كارگرى اروپا به سكون گراييد. به فاصله كوتاهى پيش از نخستين دور اين رخوت ها،
۱۸۵۹-،۱۸۵۳ ماركس به لندن مركز بين المللى يك امپراتورى جهانى نقل مكان كرده بود. ماركس در كتابخانه موزه بريتانيا مطالعه وسيعى را درباره هند، چين، امپراتورى عثمانى، و روسيه آغاز كرد. ماركس در يادداشت هاى تحليلى خود براى نشريه نيويورك تريبون هزاران صفحه درباره اين جوامع نوشت. اين يادداشت ها را اغلب اروپا محور خوانده اند. اشلومو آوينرى در مقدمه خود بر مشهورترين مجموعه از اين يادداشت ها نوشت: «لحن كلى ماركس درباره جهان غير اروپايى در مانيفست كمونيست (۱۸۴۸) شكل گرفته است.» (۱۹۶۸ ۱،). ماركس در قطعه موجزى درباره استعمار در مانيفست (۱۸۴۸) با سبكى مدرنيستى از عقب ماندگى آسيا و پيشرفته بودن سرمايه دارى غربى سخن گفته است: «بورژوازى با رشد سريع همه ابزار توليد، با تجهيز گسترده ابزار ارتباطى، همه، حتى وحشى ترين ملل را به سوى تمدن مى كشاند. قيمت ارزان كالاهاى بورژوازى توپخانه سنگين آن است كه با آن ديوار چين را فرو مى ريزد، توپخانه اى كه با آن وحشى هاى كله شق متنفر از خارجى ها را وادار به تسليم مى كند. بورژوازى همه ملل را مجبور مى كند تا از بيم انقراض شيوه توليد بورژوازى را بپذيرند؛ بورژوازى اين ملت ها را مجبور مى كند تا مغز استخوان آن چيزى را كه تمدن مى نامد بپذيرند و خود نيز بورژوا شوند. در يك كلمه بورژوازى، جهانى بر قامت آرزوى خود مى سازد.»(MECW6,488). به نظر مى آيد كه ماركس در اين قطعه از نخستين جنگ ترياك بريتانيا عليه چين در ۱۸۴۲ حمايت كرده است.
ماركس در مقاله ۱۸۵۳ خود در تريبون درباره هند هم ديدگاه مشابهى اتخاذ مى كند، يعنى درباره جامعه اى كه به زعم او آن قدر ساكن بود كه هيچ تاريخ حقيقى اى نداشت. ماركس مقاله «پيامدهاى حاكميت بريتانيا در هندوستان» را با اين ادعا آغاز مى كند كه هند به دليل تفرقه اش «گريزى از فتح شدن نداشت». هند «نه تنها بين مسلمانان و هندوها تقسيم شده بود بلكه بين قبايل و كاست ها هم تجزيه شده بود.» بنابراين تاريخ هند «تاريخ فتوحات پى درپى اى است كه بر او گذشته است.» ماركس سپس با لحنى فوق العاده اروپا محور اضافه مى كند كه «جامعه هند به كل فاقد هرگونه تاريخى است، دست كم فاقد هرگونه تاريخ شناخته شده اى است»، و هند را «جامعه اى بى مقاومت و بى تحول» مى خواند.(MECW12,217) ادوارد سعيد (۱۹۷۸) كه يك دهه پس از آوينرى مى نوشت بر اروپا محورى و قوميت  محورى ماركس در اين نوشته ها انگشت گذاشت. تا به امروز، بيشتر پژوهشگران تمايل داشته اند كه عقيده رابرت تاكر را بپذيرند كه فرض ماركس اين بود كه «تقدير همه جوامع غير غربى نظير هند اين بود كه راه توسعه بورژوايى مدرن را آن گونه كه اروپاى مدرن پيموده است، بپيمايند.» (۱۹۷۸,653) ژان فرانسيس ليوتار (۱۹۸۴) با نگاهى پست مدرن به اين بحث قديمى درباره آن چيزى كه اغلب ديدگاه تك محورى نگر ماركس خوانده شده بود، اظهار داشت كه ماركس در يكى از روايت هاى بزرگ مدرنيته اسير بوده است كه همه تفاوت ها و ديگرگونگى ها را خوار مى شمرد.
با اين همه، برخى پژوهشگران متخصص مانند اريكا بنر (۱۹۹۵) اخيراً استدلال كرده اند كه نوشته هاى ماركس درباره مليت گرايى، قوميت، و استعمار از آن چه عموماً فرض شده است تنوع بيشترى داشته اند. مطالعه اى متعادل درباره مقالات ۱۸۵۳ او درباره هند كه بسيار هم مورد انتقاد بوده اند نشان مى دهد كه حتى در همان ۱۸۵۳ هم، ديدگاه او چنان كه معمولاً درنظر گرفته مى شود يكجانبه نبوده است. براى نمونه در همان مقاله نشريه تريبون كه در بالا به آن اشاره شد. ماركس همچنين نوشته است: «هندى ها ثمرات عناصر جامعه اى را كه بورژوازى بريتانيا در ميان آنها پراكنده است نخواهند چيد، تا زمانى كه در خود بريتانياى كبير طبقه حاكم به وسيله پرولتارياى صنعتى به زير كشيده شود، يا زمانى كه خود هندوها آن قدر قوى شده باشند كه به كل از يوغ بريتانيا رهايى جويند. در همه اين حالات، در زمانى كم و بيش دور، ما مطمئناً بايد منتظر نوزايى اين كشور بزرگ و اعجاب انگيز باشيم...» (MECW12,221). به اين معنا ديدگاه ماركس درباره هند ديدگاه ديالكتيكى بود: بريتانيا جامعه پيشا- سرمايه دارى هند را برانداخته بود و پيشرفت به بار آورده بود، اما اين پيشرفت، كه خود شديداً تحت تأثير «وحشى گرى ذاتى تمدن بورژوايى» بود (MECW12,221)، بايد به نوبه خود مغلوب هنديان مى شد. با اين وجود اگرچه تقابل ۱۸۴۸ ميان شرق «وحشى» و غرب «متمدن» در اين جا رقيق شده است، ماركس باز هم در چارچوب همان تك محورى گرايى عمل مى كند. او مى نويسد كه هند هنوز هم به عنوان يك پيش شرط براى رهايى اجتماعى بايد به توسعه كاپيتاليستى سوق يابد. عده قليلى به اين نكته اشاره كرده اند كه ماركس در سال هاى ۱۸۵۹-۱۸۵۶ قوياً به حمايت از مقاومت هنديان و چينيان عليه بريتانيا برخاست، موضوعى كه درباره اش بسيار هم نوشت. ماركس در يكى از مقالات سال ۱۸۵۷ خود در نشريه تريبون ظاهراً جهت عقيده پيشين خود در مانيفست كمونيست درباره وحشى  بودن چينى ها و متمدن بودن بريتانيايى ها طى جنگ ترياك ۱۸۴۲ را معكوس كرد. ماركس با ارجاعى دوباره به اين نزاع نوشت: «نظاميان انگليسى سپس مرتكب شناعت هايى شدند كه تنها و تنها به قصد تفريح بود؛ نه تعصبى مذهبى هيجانات شان را تقديس مى كرد، نه با نفرت عليه دشمنى مغرور يا قومى فاتح برانگيخته شده بودند، و نه از مقاومت شديد دشمنى دلاور برافروخته شده بودند. وقايعى چون تجاوز به زنان، به سيخ كشيدن كودكان و به تمامى سوختن روستاها تفريحاتى شهوانى بودند كه نه به وسيله ماندارين هاى چينى بلكه توسط خود افسرهاى انگليسى ضبط شده اند». (MECW12,217) هنگامى هم كه در سال ۱۸۵۷ درباره شورش سپوى (Sepoy) مى نوشت در ديدگاهش نسبت به هند تغيير مشابهى رخ داده بود. در اين زمان ديگر ارجاع به استعمار همچون منشأ تمدن و پيشرفت تا حد زيادى محو شده بود.
در اين دوره ماركس همچنين ديدگاه خود را درباره روسيه، اين امپراتورى دهقانى بزرگ در مجاورت تمدن اروپايى، تغيير داد. از سال ۱۸۴۰ تا اواسط دهه ۱۸۵۰ ماركس در نوشته هايى چون «تاريخ ديپلماتيك سرى قرن هجدهم»، از روسيه همچون جامعه اى به شدت ارتجاعى ياد مى كند كه نه تنها قادر به هيچ انقلابى از درون نيست، بلكه وقوع هر انقلابى در اروپا را هم تهديد مى كند، چنان كه در ۱۸۴۸ چنين كرده بود. با اين  همه در اواخر دهه ۱۸۵۰ با نارضايتى هاى دهقانى كه به آزاد كردن سرف ها توسط تزار انجاميد، ماركس در پرتويى تازه به روسيه نگريست. ماركس در مقاله اى كه در ۱۸۵۸ در نشريه تريبون درباره آزادسازى سرف ها منتشر كرد، نوشت كه اگر انقلابى اجتماعى در روسيه رخ دهد هدف اين انقلاب «دومين نقطه عطف در تاريخ روسيه خواهد بود كه عاقبت تمدنى حقيقى و عمومى را جايگزين آن رسوايى و نمايشى خواهد كرد كه پطر كبير به راه انداخت.» (MECW16,147) به طور مشخص تمامى متونى از ماركس كه درباره هند، چين، و روسيه به آن ارجاع شد به جز مانيفست كمونيست به انگليسى نوشته شده اند و نه به آلمانى. اين مسئله با آگاهى بيشترى كه ماركس پس از نقل مكانش به لندن در ۱۸۴۹ از تكثر تمدن ها و فرهنگ هاى جهان به دست آورد بى ارتباط نبود. در يك سطح مشخصاً نظرى، همان گونه كه لارنس كرادر (۱۹۷۵) و ديگران نشان داده اند، قطعاتى از گروندريسه (۱۸۵۸-۱۸۵۷) درباره شيوه هاى توليد
پيشا- سرمايه دارى كه بسيار هم مورد بحث بوده اند، آغاز عزيمت ماركس از الگوهاى تك محورى گرا را شكل داده اند. با اين همه ماركس در آن زمان دنباله اشارات مختصر اما دلالت آميز خود درباره شيوه هاى چندمحورى توسعه را پى نگرفت. در عوض چنان كه مشهود است او طى يك دهه بعد بخش هايى از گروندريسه را بسط داد كه به سرمايه دارى مدرن مربوط مى شدند و نهايتاً ويرايش آلمانى نخستين جلد سرمايه را در ۱۸۶۷ منتشر كرد.
• . II به سوى چند محورى گرايى و يك كانون جديد: سه خط استدلال ماركس در دهه آخر حياتش، ۱۸۸۳-۱۸۷۲
با فروپاشى جنبش كارگرى غربى پس از شكست كمون پاريس، ماركس بار ديگر متوجه جوامع غير غربى شد. در آخرين دهه حياتش، ۱۸۸۳- ،۱۸۷۲ سه خط بحث نشان دهنده اين تغيير فكرى در ماركس هستند: ۱-تغييراتى كه ماركس به ويرايش ۱۸۷۵-۱۸۷۲ فرانسوى جلد اول سرمايه اعمال كرد و در آنها اظهارات تك محورى گرا را حذف كرد، ۲-نوشته هاى جديد او درباره روسيه كه مى گفت مزارع اشتراكى آن مى توانند نقطه آغازى براى تحول سوسياليستى باشند، ۳- دفترچه يادداشت هاى پر حجم او در ۱۸۸۲-۱۸۷۹ كه تاكنون به هيچ زبانى منتشر نشده اند و قرار است در MEGA2Vol. IV/27 منتشر شوند. اين دفترچه يادداشت ها به جوامع و دوره هاى تاريخى وسيع ترى مى پردازند مانند تاريخ هند و فرهنگ روستايى، استعمار هلند و اقتصاد روستايى در اندونزى، جنسيت و خويشاوندى در ميان بوميان آمريكا و يونان و روم باستان و مالكيت جمعى و خصوصى در الجزاير و آمريكاى لاتينِ پيش و پس از استعمار.
نخستين خط بحث در ويرايش ترجمه فرانسوى جلد نخست سرمايه رخ مى نمايد. اين ويرايش آخرين روايتى از سرمايه بود كه ماركس شخصاً براى چاپ آماده كرد و به صورت بخش بخش از ۱۸۷۲ تا ۱۸۷۵ منتشر شد. در اين ويرايش و ويرايش دوم آلمانى كه در ۱۸۷۲ منتشر شد، ماركس تغييرات بسيارى به نسبت متن ويرايش منتشر شده در ۱۸۶۷ ايجاد كرده است. بسيارى از تغييراتى كه ماركس در ويرايش فرانسوى سرمايه به وجود آورد هنوز كه هنوز است به ويرايش هاى راه انگليسى و حتى متن آلمانى سرمايه راه نيافته اند. باقى تغييرات مهم مانند پديد آمدن بخش هاى مختلف فتيشيسم، كالايى اكنون ديگر رسميت يافته اند. من در اينجا به دو قطعه كه به مبحث چند محورگرايى مربوط مى شوند و در ويرايش هاى معيار انگليسى يا آلمانى يافت نمى شوند، اكتفا مى كنم.
نخستين قطعه در بخش مشهورى است كه به روابط جوامع سرمايه دارى با جوامع غيرسرمايه دارى مى پردازد، در ويرايش انگليسى مى خوانيم: «كشورى كه از نظر صنعتى پيشرفته تر است، به كشورى كه كمتر پيشرفته است، تنها آينده خود را نشان مى دهد». (Marx1976,91) برخى از كسانى كه از جلد نخست سرمايه به عنوان اثرى جزم گرا انتقاد كرده اند براى نشان دادن اين كه ماركس فكر مى كرد «همه» جوامع بشرى مجبور به طى مسيرى واحد براى توسعه هستند كه انگلستان قرن نوزدهم آن را پيموده است از تفسير اين قطعه استفاده كرده اند. (Shanin1983) حال توجه كنيد كه اين قطعه در ويرايش فرانسوى كه مارك در آن بحث خود را روشن تر كرد چگونه خوانده مى شود: «كشورى كه از نظر صنعتى پيشرفته تر است، به كشورهايى كه مسير صنعتى مشابه آن را مى پيمايند، تنها آينده خود را نشان مى دهد.» (Marx1963,459) در اينجا مفهوم كشورهايى كه مسير ديگران را مى پيمايند «صراحتاً» به آنهايى محدود شده كه به سوى صنعتى شدن حركت مى كنند. جوامعى چون هند يا روسيه كه در زمان ماركس غير صنعتى بودند ظاهراً در اين جا استثنا شده اند و مفهوم راه توسعه بديل برايشان قابل تصور است. ماركس با قطعه ديگرى هم كه در بخش انباشت اوليه سرمايه است و درباره ريشه داشتن سرمايه  دارى در سلب مالكيت دهقانان بحث مى كند، كار مشابهى انجام داده است. ماركس در ويرايش انگليسى و آلمانى رسمى نوشته است: «سلب مالكيت از توليدكنندگان كشاورزى، يعنى دهقانان، از زمين، پايه كل روند انباشت سرمايه است كه... تنها در انگلستان، كه ما براى اين منظور مثال هامان را از آن مى زنيم، شكل كلاسيك خود را داشته است.» (Marx1976, 876) با اين همه در ويرايش فرانسوى متأخر اين قطعه چنين آمده است: «اما مبناى كل اين رخدادِ انباشت اوليه سرمايه سلب مالكيت از دهقانان است. تا به امروز انگلستان تنها كشورى بوده است كه اين روند در آن به طور كامل طى شده است... اما همه كشورهاى اروپاى غربى نيز مسير مشابهى را طى مى كنند» (Marx1963,1170-1). در اين جا او باز هم جايى براى شيوه توسعه بديل براى كشورى چون روسيه باقى مى گذارد. خط بحث دوم در نوشته هاى متأخر ماركس درباره جوامع غير غربى و جوامع پيشا- سرمايه دارى، متوجه روسيه است. بى شك تجديد علاقه ماركس به روسيه از ترجمه ۱۸۷۲ سرمايه به روسى انگيزه گرفته بود كه نخستين ويرايش غيرآلمانى آن بود. به علاوه اين براى ماركس شگفت انگيز بود كه سرمايه در روسيه وسيعاً مورد بحث واقع شده است. (Resis1970 ) ماركس در متون متعددى به بررسى مجدد اين امر پرداخت كه آيا لزوماً روسيه و جوامع كشاورزى ديگر در آسيا محكوم به مدرنيزاسيون به شيوه غربى بودند يا نه. تئودور شانين و همكارانش بخشى از اين نوشته ها كه به روسيه مربوط مى شود را استخراج كرده اند. (۱۹۸۳ Shanin) در نامه اى در سال ۱۸۷۷ كه در پاسخ به نقد نويسنده روس ان. كا. ميخاييلووسكى به سرمايه نوشته است، ماركس از خود در برابر اتهام تك محورى گرايى دفاع مى كند. ماركس با نقل مثال دومى كه در بالا از ترجمه فرانسوى سرمايه آورديم استدلال مى كند كه: «مدعاى فصل انباشت اوليه سرمايه جز اين نيست كه نظم اقتصاد سرمايه دارى از بطن نظم اقتصادى فئودالى زاده شد.» (۱۹۸۳,135 Shanin) ماركس در دفاع از خود در برابر اتهام تك محورى گرايى، همچنين شديداً منكر اين شد كه «نظريه تاريخى- فلسفى  عمومى اى تدوين كرده است كه خواه ناخواه بايد بر تمامى ملل اعمال شود.» (۱۹۸۳,136 Shanin) ظاهراً اين نامه هيچ گاه فرستاده نشد. ماركس در نامه مشهور ۱۸۸۱ خود به ورا زاسوليچ انقلابى روسى، باز هم صحبت از اين كرده است كه آيا روسيه ناچار به پيمودن راه رشد سرمايه دارى به همان شيوه اى است كه تا آن زمان در اروپاى غربى طى كرده يا نه. در اين جا ماركس باز هم از ويرايش فرانسوى سرمايه نقل قول مى كند: «اجبار تاريخى پيمودن اين مرحله مشخصاً متوجه كشورهاى اروپاى غربى است.» (Shanin 1983, 124) او باز هم نتيجه مى گيرد كه رشد بديل امكان پذير است. ماركس استدلال خود را عمدتاً بر تفاوت بزرگى استوار مى كند كه ميان ساخت اجتماعى دهكده روسى، با مالكيت اشتراكى در آن، و دهكده اروپاى غربى در قرون وسطى وجود داشته است. ماركس اضافه مى كند كه مطالعه اخير در مورد جامعه روسيه «مرا متقاعد كرده است كه مزرعه اشتراكى نقطه اتكاى نوزايى اجتماعى در روسيه است.» (Shanin 1983, 124) ماركس در پيش نويس مفصل تر نامه خود به زاسوليچ نشان مى دهد كه آن شيوه جوامع اشتراكى اى كه او درباره آن در روسيه صحبت مى كند در جوامع غيرغربى ديگرى چون هندوستان هم يافت مى شوند. نهايتاً ماركس در آخرين اثر منتشر شده اش، مقدمه اى كه در ۱۸۸۲ بر ترجمه روسى مانيفست كمونيست به همراه انگلس نوشت، به همان مقوله دهكده اشتراكى در روسيه، با حاكمان انتخابى شان، بازگشت. «آيا دهكده هاى خودگردان روسى، يعنى جوامعى كه البته تا حد زيادى فرسوده شده اند، با مالكيت اشتراكى شان بر زمين، مى توانند به شكل عالى تر مالكيت اشتراكى كمونيستى ارتقا يابند؟ يا اين كه بايد لزوماً همان طريق انحلال را كه در تاريخ جوامع غربى پيموده شد طى كنند؟ امروز تنها يك پاسخ ممكن وجود دارد. اگر انقلاب روسيه به صورت نشانه اى براى انقلاب پرولترى در غرب رخ دهد، آن گاه اين دو مكمل يكديگر خواهند بود، و مالكيت اشتراكى زمين درميان دهقانان روسى همچون نقطه عزيمتى براى رشد كمونيستى خواهد بود.» (Shanin 1983, 139)
كتاب شناسى
Avineri, Shlomo.1968. Karl Marx on Colonialism and Modernization. New York: Doubleday.
Benner, Erica. 1995. Really Existing Nationalisms: A Post-Communist View from Marx and Engels. New York: Oxford University Press.
Dunayevskaya, Raya. 1958. Marxism and Freedom: From 1776 until Today. New York: Bookman.
] ۱۹۸۲[. 1991 Rosa Luxemburg, Womenشs Liberation, and Marxشs Philosophy of
Krader, Lawrence, ed. 1972. The Ethnological Notebooks of Karl Marx. Assen: Van Gorcum.
Lyotard, Jean-Franهois. 1984. The Postmodern Condition. Minneapolis: University of Minnesota Press.
Marx, Karl. 1963. Oeuvres. Economie. I. Edited by Maximilien Rubel. Paris: Gallimard.
] ۱۹۷۶[. Capital, Vol. I. Translated by Ben Fowkes. London: Pelican.
McLellan, David, ed. 2000. Karl Marx: Selected Writings. Second Edition. New York: Oxford.
MECW: Marx, Karl and Frederick Engels. 1975-۰۱. Collected Works. Vols. 1-۴۸. New York: International Publishers.
Resis, Albert. 1970. …Das Kapital Comes to Russia.” Slavic Review 29 (2): 219-37
Rubel, Maximilien, ed. 1963. Karl Marx. Oeuvres. Economie I. Paris: ?ditions Gallimard.
Said, Edward. 1978. Orientalism. New York: Pantheon.
Shanin, Teodor et al. 1983. Marx and the Russian Road. New York: Monthly Review
Tucker, Robert, ed. 1978. The Marx-Engels Reader. Second Edition. New York: Norton.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط حمید |

نظر به اين كه موضوع ديه اهل كتاب و برابري آن با ديه مسلمانان در برخي از محاكم عمومي و انقلاب با نظرات متفاوت بررسي و حكم صادر مي‎شود كه گاه سبب نگراني و تضييع حق جوامع اهل كتاب مي‎شود متمني است آن جناب فتواي موصوف مورد درخواست جوامع اهل كتاب را ارسال فرمايند كه موجب سپاس خواهد بود.
 

جواب : در رابطه با ديه اهل كتاب، فقهاي اهل سنت در ديه آنان اختلاف نظر دارند; حنفيه ديه همه اهل كتاب را مانند ديه مسلمان - ده هزار دهم و قرائن آن - مي‎دانند و غيرحنفيه ديه زرتشي را هشتصد درهم مي‎دانند ولي ديه يهودي و نصراني را شافعيه چهار هزار درهم و مالكيه و حنبليه نصف ديه مسلمان مي‎دانند.

و اما فقهاي شيعه مشهور آنان ديه هر سه فرقه را هشتصد درهم مي‎دانند و براين امر اخبار صحيحه بسياري دلالت دارد. و هر چند در برخي اخبار شيعه چهارهزار درهم و در برخي مانند ديه مسلمان نيز ذكرشده ولي نوعا فقها اين اخبار را حمل بر تقيه كرده و به آنها عمل نكرده اند. و شيخ طوسي رحمة الله عليه اين اخبار را حمل نموده بر كسي كه عادت دارد اهل كتاب را بكشد. و برخي از فقهاي معاصر اخبار متعارض را حمل نموده بر اختيار دولت اسلامي برحسب شرايط و موقعيت افراد. اما كثرت اخبار هشتصد درهم و صحت آنها و عمل مشهور فقها بر طبق آنها قابل اغماض نيست .

ليكن براي رفع دغدغه هموطنان و جلوگيري از تبليغات مخالفين نظام اسلامي بويژه در شرايط جهاني امروزه راهي وجود دارد، بدين گونه كه چون اهل كتاب در ذمه يا امان دولت اسلامي مي‎باشند ممكن است دولت در عقد و قرارداد ذمه يا امان به عنوان شرط ضمن عقد لازم متعهد شود در صورتي كه آنان به شرايط ذمه و امان عمل نمايند، ديه آنان را مانند ديه مسلمانان پرداخت نمايد كه طبعا زايد بر هشتصد درهم از بودجه دولت پرداخت مي‎شود; و اين موضوع در بودجه كشور منظور مي‎گردد و به مصلحت نظام و كشور و جمع بين الحقوق مي‎باشد، و مجلس شوراي اسلامي نيز آن را تحت ضوابط و شرايطي تصويب مي‎نمايد. و مصاديق و موارد آن زياد نيست تا مستلزم بودجه سنگيني شود.

http://www.amontazeri.com/Farsi/estefta/web/index.htm

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط حمید |

مقدمه
درياي خزر به عنوان بزرگ‌ترين درياچه جهان در غرب منطقه موسوم به ‌آسياي ميانه قرار گرفته است. اين درياچه از مهمترين مناطق سياسي، جغرافيايي دنياست. واقع شدن در مسير پر ترددترين شاه‌راههاي تمدني ـ تاريخي، درياي خزر،حاشيه خزر و مردمانش را در معرض بزرگترين و حساسترين تغييرات و تحولات سياسي و اجتماعي قرار داده است. اين درياچه داراي 1200 كيلومتر طول، 320 كيلومتر عرض و 000/770 كيلومتر مربع مساحت است. اين درياچه 28 متر پائين‌تر از سطح اقيانوسهاست و بنابراين هيچ گونه خروجي از اين درياچه وجود ندارد. 81 درصد آب ورودي خزر را رود عظيم ولگا تأمين مي‌كند.
يكي از پيچيده‌ترين مسائل اقتصادي ـ سياسي كنوني منطقه وجهان، موضوع درياي خزر و بهره‌برداري از منابع آن است. با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي سابق و پيدايش كشورهاي جديد، بحث بهره‌برداري از منابع درياي خزر و مالكيت آن، اين دريا را كانون كشمكش‌هاي جديد قرار داد.


* اين مقاله توسط «آقاي محمد فرخي هودر» تهيه شده است.

1ـ رژيم حقوقي
اولين مسأله هم در باب تعيين رژيم حقوقي درياي خزر مشخص كردن اين نكته است كه دريـاي خزر يك درياي بسته يا نيمه بسته است يا درياچه؟
و آيا دريا يا درياچه بودن آن براي تعيين رژيم حقوقي حياتي است؟
زمين شناسان براي تفكيك ميان دريا و درياچه‌ها به معيارهايي چون ميزان نمك موجود در آب، عمق آب، ظرفيت حياتي جانداران، طريقه تشكيل و بالاخره وجود فلات قاره متوسل مي‌شوند. اما از آن جا كه اين تفكيك در حقوق بين‌الملل از جايگاه چنداني برخوردار نيست، لازم است تا به معيارهاي حقوق بين‌الملل مراجعه نمائيم. از جمله اين اسناد كنوانسيون 1982 حقوق درياهاست كه درمورد تمام درياها و اقيانوس‌ها مقرراتي دارد.
حقوق شناخته شده عبارتند از درياي سرزميني، درياي مجاور يا منطقه نظارت، منطقه انحصاري اقتصادي و بسته دريا كه به دو منطقه فلات قاره و منطقه بين‌المللي اعماق تقسيم مي‌شود.
بر اساس ماده 86 كنوانسيون مذكور، درياها و درياچه‌هايي كه محاط ميان دو يا چند كشور باشند، از جمله آبهاي داخلي محسوب مي‌شوند؛ منوط به اينكه به درياي آزاد راهي نداشته باشند . مهمترين نكته‌اي كه از اين قاعده استخراج مي‌شود عبارتند از: رژيم حقوقي حاكم بر اين درياها و تعيين مرزهاي آن تابع معاهدات دولتهاي ساحلي است. در صورت اعمال حق تصرف توسط يكي از دولتها و عدم اعتراض ديگران به آن، براي آن دولت حق اعمال حاكميت به وجود مي‌آيد. گروهي بر اين عقيده‌اند كه به فرض نبودن معاهده‌اي در اين زمينه، فرض بر تساوي حقوق دولت‌هاي ساحلي بوده است.
ماده 122 كنوانسيون 1982 حقوق درياها بيان مي‌دارد كه يك خليج يا يك آبگير و يا دريايي كه توسط چند كشور محاصره شده باشد و به دريا يا اقيانوس ديگري ولو توسط يك مجراي باريك راه داشته باشد و يا شامل تمامي بخش عمده‌اي از درياهاي سرزميني و مناطق انحصاري اقتصادي دو يا چند كشور ساحلي گردد، درياي بسته و يا نيمه بسته خوانده مي‌شود. نيز ماده 23 كنوانسيون مقرر مي‌دارد كه كشورهايي كه در حاشيه درياهاي بسته و يا نيمه بسته قرار دارند، بايد با همديگر در اعمال حقوق و در انجام وظايفشان، تحت مقررات كنوانسيون، همكاري نمايند.
بنابراين اگر يك حوضه آبي مطابق مقررات كنوانسيون حقوق درياها درياي بسته يا نيمه بسته خوانده شود، فقط توسط همين كنوانسيون قابل تحديد حدود و تقسيم است و اگر ويژگيهاي آن مطابق مواد مندرج در ماده 122 نباشد، از شمول كنوانسيون خارج است.
كنوانسيون هيچگونه مقرراتي در مورد درياچه ندارد و بنابراين در اين مورد عرف و رويه دولتها مهمترين مبناي عمل است. مطابق رويه دولتها و اصول كلي حقوق بين‌الملل در صورتي كه درياچه در بين دو كشور يا بيشتر از دو كشور محاط باشد، وضعيت حقوقي و نظام استفاده از آن و اعمال حقوق براي آن توسط موافقت نامه‌اي كه طرفين منعقد كرده‌اند مشخص مي‌شود.
حال ما بايد ببينيم كه درياچه خزر يك درياي بسته است؟ نيمه بسته يا درياچه ؟ وجود يك آبراه هر چند باريك كه درياچه را به درياهاي آزاد ارتباط دهد، درياچه خزر را دريا مي‌كند؛ ولي مهم اين است كه اين آبراه طبيعي باشد. هر چند درياچه خزر از طريق كانالهايي و رودخانه ولگا به آبهاي آزاد متصل است، ولي كانال مصنوعي بوده و توسط روسها ايجاد شده است.
اگر خزر را درياچه بدانيم ـ همچنان كه ايران به آن معتقد است ـ آب‌ها و اعماق آن بايد به پنج قسمت مساوي ( بين پنج كشور ساحلي آن) تقسيم شود. در اين حالت 20 درصد خزر به ايران مي‌رسد. سهم ايران وقتي كمتر مي‌شود كه خزر را يك دريا بناميم. كشورهاي آذربايجان، قزاقستان و تركمنستان چنين نظري دارند.
بدون ترديد اولين اقدام مؤثر در جهت مشخص كردن رژيم حقوقي درياي خزر، تشكيل اجلاس كشورهاي درياي خزر به ابتكار جمهوري اسلامي ايران در تاريخ 17 فوريه 1992 در تهران بود. از آن تاريخ به بعد متناوباً نشستهايي بين مسئولين كشورهاي ساحلي در سطوح مختلف و به صورت دو جانبه و چند جانبه برگزار شد.
تنها قراردادهاي رسمي موجود درباره خزر به سالهاي 1921 و 1940 ميلادي ميان دولتهاي ايران و اتحاد جماهير شوروي سابق باز مي‌گردد كه درباره سطوح آبها، رژيم مشاع را مورد توافق قرار داده‌اند . اين توافق درباره بستر و زير بستر و مسائل زيست محيطي ساكت بوده است. پس از فروپاشي شوروي در سال 1991 ژئوپليتيك منطقه دچار تغيير شد. براي مثال كشوري مثل قزاقستان كه بيشترين ساحل را در خزر دارد، از نظر برخي مي‌تواند مدعي بيش از 33 درصد از درياي خزر شود. اصرار كشورهاي تازه استقلال يافته به تعيين دوباره مرزها و همسويي آنها با شركتهاي غربي در مسير استقلال جويي از مسكو، ايران و روسيه را تدريجاً به نوعي همسويي و تأكيد بر برقراري رژيم مشاع سابق سوق داد. هر چند رفته رفته روسها براي تأمين منافع بيشتر و پايداري روابط با جمهوري‌هاي تازه استقلال يافته نظرشان به تقسيم بستر درياچه تغيير پيدا كرد، اما در اين ميان توافقاتي اوليه و ضمني بر سر وجود رژيم حقوقي سابق و نياز به تكميل آن كه موضع ايران است، بين كشورها حاصل شدكه تبلور آن در اجلاس آلماتي است كه بر اساس آن كشورهاي تازه استقلال يافته متعهد به رعايت قرارداد‌هاي منعقده از سوي شوروي سابق شده‌اند.

2ـ قواعد منبعث از معاهدات 1921 و 1940
تا قبل از معاهده تركمنچاي (1828)، ايران و روسيه در مورد درياي خزر حق حاكميت برابر داشتند و در آن زمان هيچ گونه تقسيم مرز، منابع و يا حد و حدودي در دريا تعيين نشده بود. اما بعد از پايان جنگ‌هاي ده ساله، به مدت يكصد و ده سال حق حاكميت برابر ايران محدود شد و روسيه حداكثر امتياز استفاده از دريا را به خود اختصاص داد.
با انقلاب روسيه (1917 ) و تشكيل كشور شوروي، قرارداد 1921 بين ايران و شوروي بسته شد كه بر اساس آن كليه امتيــازاتي كه روسيه تزاري در معــاهده تركمانچاي بر ايران تحميل كرده بود، لغو گرديد و بـــار ديگر حق حاكميت دو كشور بر دريا برابر شد.
به دنبال انعقاد قرار داد 1940 (قرارداد حق كشتيراني برابر) و با وجود اينكه ديگر خطري اتحاد جماهير شوروي را تهديد نمي‌كرد، با اين وجود به ابتكار اين دولت مجدداً با تبادل نامه‌هايي بين سفير كبير شوروي و وزير خارجه ايران كه ضميمه قرارداد است، طرفين موافقت كردندكه احترامات لازمه را به عمل خواهند آورد تا اتباع كشورهاي ثالث كه در كشتي‌هاي طرفين متعاهدين و در بندرهاي واقع در درياي خزر مشغول خدمت هستند، از خدمت و توقف خود در كشتي‌ها و بنادر براي مقاصدي كه خارج از حدود وظايف خدمتي محوله به آنها باشد استفاده ننمايند.
ماده سيزدهم قرارداد 1940 مربوط به جلوگيري از تردد كشتي‌هايي به غير از آنهايي كه داراي پرچم دو دولت هستند، است. در حال حاضر نيز به نظر مي‌رسد كه مي‌توان از اين نظريه براي جلوگيري از فعاليتهاي دولتهاي خارج از منطقه درياي خزر و اشخاص حقيقي و حقوقي تابع در امر بهره‌برداري از منابع اين دريا جلوگيري به عمل آورد. ماده دوازدهم قرارداد 1940 هم جزئيات رژيم دريانوردي را تعيين مي‌كند. از نظام مبتني بر اصل برابري رفتار بين كشورهاي حاصل پرچم طرفين است.
اما آيا قراردادهاي 1921 و 1940 در مورد بستر دريا و اعماق هم مقرراتي دارد يا نه؟ نظر به اين كه در زمان انعقاد معاهدات 1921 و 1940 بهره‌برداري از منابع زير بستر دريا به علت عدم دستيابي به تكنولوژي لازم مطرح نبود، اين معاهدات ترتيباتي را در اين خصوص پيش‌بيني نكرده‌اندو به يقين مقرراتي راجع به بهره‌برداري از منابع جاندار درياي خزر اكتفا كرده‌اند. كشف منابع نفتي در مقابل سواحل باكو و شروع بهره‌برداري از آن در سالهاي بعد از جنگ جهاني دوم و شناسايي مخازني در سالهاي اخير در سواحل قزاقستان و نهايتاً هجوم كنسرسيوم‌هاي بزرگ نفتي به منطقه بعد از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، مسأله تعيين نظام حاكم بر عمليات بهره‌برداري از اين منابع را به صورت جدي مطرح كرده است.
در مورد منابع جاندار درياچه خزر معاهده 1921 كوشيده است تا برتري از آن روسيه باشد. بند چهارم ماده دوازدهم معاهده 1940 نيز مبادرت به ايجاد منطقه انحصاري صيد به عرض 10 مايل در مجاورت ساحل هر يك از طرفين مي‌كند. در اين مناطق هر يك از كشورهاي ساحلي حق صيد انحصاري داشته و امكانات هم به همين منطقه محدود مي‌شد. در حال حاضر به علت صيد بي رويه در سواحل جمهوري‌هاي تازه استقلال يافته، آبزيان درياي خزر در معرض نابودي قرار گرفته و صيد ماهيان خاوياري توسط ناوگان روسيه، عملاً به نصف تقليل يافته و اين روند همچنان ادامه دارد و مخل فعاليت صيادان ايراني نيز شده است.
اتحاد جماهير شوروي از سال 1949 اقدام به بهره‌برداري از منابع نفتي زير بستر درياي خزر، در حوزه باكو نمود. بازدهي اين مخازن در حد بسيار مطلوب مي‌باشد. طي سالهاي اخير جمهوري آذربايجان و قزاقستان اقدام به انعقاد قراردادهايي با چند كنسرسيوم بزرگ نفتي متشكل از شركتهاي اروپايي و آمريكايي نموده‌اند كه اين اقدامات مخالفت و اعتراض فدراسيون روسيه را به دنبال داشته است.
روسيه با ارسال نامه‌اي به دبير كل سازمان ملل در سال 1994 اين اقدامات را غير قانوني تلقي كرده و اعلام داشته است دولت‌هاي تازه استقلال يافته به عنوان اعضاي اتحاد جماهير شوروي بايد نسبت به ترتيبات معاهدات 1921 و 1940 پايبند باشند. چنين به نظر مي‌رسد كه فدراسيون روسيه اين معاهدات را از نوع معاهدات مرزي كه ترتيبات آن متوجه سرزمين مي‌باشد، تلقي كرده و بر اساس حقوق بين‌الملل مربوط به جانشيني نسبت به معاهدات، اقدام به اتخاذ اين موضع كرده است . به عبارت بهتر روسيه اعتقاد دارد اين منابع در حكم ثروت مشترك است.
در حال حاضر آذربايجان و قزاقستان كه منابع نفتي مهمي در نزديكي سواحلشان يافت شده است، از مدافعان تقسيم بستر درياي خزر بر اساس موازين متداول در امر تحديد حدود مناطق دريايي در حقوق بين‌الملل درياها هستند. در مقابل روسيه، ايران و تركمنستان همانند گذشته از نظريه مشاع و مشترك بودن اين منابع جانبداري مي‌كنند.

3ـ نتيجه
بايد گفت كه كشورهاي تازه استقلال يافته به بهانه كسب منابع ارزي براي بازسازي اقتصاد ويران خود، پاي كشورهاي ديگر را كم‌كم به منطقه باز كرده و مي‌كنند، به طوري كه هر روز بيشتر از ديروز مسائل منطقه را با مسائل امنيتي و سياسي جهان گره مي‌زنند و اين يكي ديگر از اشتباهات تاريخي است كه در نهايت هيچ كدام از اين كشورها از آن سودي نخواهند برد و در اين ميان نقش ديپلماسي كشور ما بسيار كمرنگ به نظر مي‌رسد و متأسفانه تا به حال نتوانسته‌ايم با يك سياست فعال و پرتحرك ضمن ايجاد همگرايي و وحدت رويه در بين كشورهاي ذي‌نفع در خصوص منابع درياي خزر، دورنماي اميد بخشي براي منطقه ترسيم كنيم .
ما دچار يك اشتباه راهبردي شده‌ايم، و رژيم حقوقي معتبر ( حقوق برابر ايران و شوروي سابق) را به دست خود زير سؤال برده و كم كم كشورهاي جديد مدعي حق حاكميت را در موضع قويتر قرار داده‌ايم تا جايي كه هر كدام خود را صاحب حق و حقوق مي‌بيند كه در مورد درياي خزر به تنهايي تصميم‌گيري كنند.
به هر حال وزارت امور خارجه در مورد درياي خزر بسيار ضعيف عمل كرده و آنگونه كه بايد و شايد، از حقوق ملي دفاع نكرده است. در اين راه بايد از نظرات كارشناسان و سياست‌مداران با تجربه كشور به نحو مطلوبي استفاده شود. كوتاهي در اين كار به ضرر منافع ملي تمام خواهد شد.

4ـ فهرست منابع و ماخذ
1ـ برزگر، جلال، خزر، «يك بستر و پنج رويا»، ايران، 2 ارديبهشت 1381
2ـ عجم، محمد، «رژيم حقوقي درياي خزر»، همشهري، 18 ارديبهشت 1381.
3ـ ممتاز، جمشيد، ايران و حقوق بين‌الملل، نشر دادگستر، چاپ اول، پائيز 1376
4ـ ـــــ «ميزگرد خزر، رژيم حقوقي جديد و استراتژي»، ايران ، حيات نو1 ارديبهشت
5ـ ـــــ «مصاحبه ايسنا با دكتر پيروز مجتهد زاده»، صداي عدالت، 24 ارديبهشت 1381
6ـ ـــــ «مصاحبه ايرنا بادكتر پيروز مجتهد زاده»،حيات نو، 6 ارديبهشت 1381
7ـ ـــــ «مصاحبه با دكتر پيروز مجتهد زاده»، مردمسالاري، 28 ارديبهشت 1381
8ـ ـــــ روزنامه نوروز، 2 ارديبهشت 1381
9ـ ـــــ روزنامه ابرار 7 و 14 ارديبهشت 1381

http://www.irisn.com/shora/tahgig/Gozaresh/3002.htm

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط حمید |


نویسنده: شعيب بهمن
منبع: باشگاه اندیشه 9/12/1383



اشاره:

مقاله زیر توسط آقای شعیب بهمن برای سایت باشگاه ارسال شده است/ با تشکر از ایشان

نظرية اسلام دربارة بنياد حقوق در اين جمله خلاصه مي شود كه: مقررات الزام آور حقوقي بايد بر اساس فطرت و طبيعت انسان استوار باشد، آن هم بر طبق رهنمود هايي كه براي بشر از سوي خداوند، فرا مي آيد.
پس حقوق از نظر اسلام، بنيادي « فطري ـ الهي » دارد. يعني همان ارزش ها و اصول معنوي كه به دليل هماهنگيشان با طبيعت انساني، اسلام بر آنها ارج مي نهد.
حقوق فطري همانگونه كه از نـام آن پيداست، ثمره طبيعت انسـان وهمزاد با فرد انساني است و بر مبنـاي نوعي مشيت الهي بنيـاد يـافته ولـذا محكم و تـغـيـر نـاپذير است.
قـانون طبيعت يـا فطرت، قـانوني است كه خداوند به نيـروي وحـي و حكم و عقل و وجدان مقرر فرموده است و به نيكـي و بـدي وعـدل و حقيقت و واقـع و نفس الامري و خيـر و شـر امـور و غـرايـز جنسي و مهـر و محبت مـادر و پـدر و علايق مذهبي و حب ذات و دلبستـگي به زنـدگـي اجتمـاعي و همكـاري و تعـاون و … نـاظـر است. مثلا حب ذات و حفظ جـان، فطري است، بنـابراين خود كشي خلاف قـوانين طبيعت و فطرت است.
يونـانيـان مروج اين فكر بودند كه جهان هستي از نظمي مبتني بر عقل پيروي مي كند و عقل خود ناشي از اراده الهي است كه سهم بشري آن در نهاد فرد فرد انسان ها نهادينه شده است.
افلاطون در اين باره مي نويسد: عقلاء باور دارند كه زمين و آسمان و خدايان و انسان ها همگي با رشته نـامرئي احترام به نظم و كردار عـاقلانه به يكديگر پيوسنه اند و به همين دليل است كه نام جهان هستي را نظم اشياء و احوال نهاده اند نه بي نظمي و بي قاعدگي.
با ظهـور دين مسيحيت الهيـون مسيحي و حقوق دانـان كليسا عقل الهي را حاكم بر نظم جهان هستي مي پنداشتند. در اين بينش مفهوم خـدا و نهـاد الهي جـاي مفهوم طبيعت و نظم عمـومي را گرفت. بدين ترتيب آنـان حقوق طبيعي را احـكـامي مي دانستند كـه دين به اجراي آن فرمـان مي داد.
در اسلام نيز حقوق فطري بـا عنـوان مستقلات عقلـي مورد گفتگـو قرار گـرفته است. مستقلات عقلي اموري است كه عقل انسان، مستقل و جدا از احكام شرعي بر آن حكم مي كند. در نتيجه هر چه را عقل حكم كند، شرع نيز حكم مي كند و بـالـعـكـس.
بااستناد به موارد زير مي توان پي برد در اسلام حقوق فطري در نظر بوده و مي باشد:
1
ـ حق ولايت پدر و جد در فرزند و نوة صغير كه ولايت ذاتي و ولايت قهري است.
2
ـ اصل استحصاب كه عمل به آن در فطرت انسان نهفته است.
3
ـ اصل برائت
4
ـ اصل اباحه
5
ـ اصل تسلط مردم بر اموالشان
6
ـ اصل احترام به پدر و مادر
7
ـ اصل مسوليت و وظيفه شناسي
8
ـ اصل حق گويي ـ حق گذاري ـ حق شناسي
9
ـ عفو و گذشت
10
ـ احترام و اكرام بزرگان و رعايت حال كوچكتران
11
ـ تشخيص حق از باطل (1)

از ديدگاه اسلام آن نظام حقوقي درست، استوار و شايستة حكومت بر زندگي انسان ها است، كه بنيـادي الهي داشته بـاشد ؛ و چون خدا ـ خـالـق بشر ـ آن را خود تـرسيم مي كند، پس قادر است كه قواعد و مقررات حقوقي را درست هماهنگ با مقتضاي طبيعت بشر قرار بدهد ؛ و باز چون قوانين طبيعي تغيير ناپذير و ثابتند، ما نيز در زمينة مقررات حقوقي الهام يافته از فطرت، با مقرراتي ثابت سر و كار خواهيم داشت.
ترديدي نيست كه حقوق بين الملل اسلامي به معناي مقررات كلي حاكم بر روابط بين المللي يك كشور مسلمان، عمدتاً در دورة دهسالة زندگي سياسي پيامبر بزرگوار اسلام در مدينه، تكوين يافت. در اين مدت قواعد و مقررات از دو مجرا شكل مي گرفتند:
1- نزول آيات قرآني
2- سنت پيامبر


منظـور از حقـوق بيـن الملـل اسلامي آن حقـوق بين الملـلي نيست كه فقط بر روابـط بين المللي كشورهاي مسلمان، حاكم باشد. بلكه منظور از اين عنوان همان مقررات قابل اجرا در يك جامعة بين المللي است كه كشورهاي مسلمان و نا مسلمان، هر دو در آن حضور دارند.
كشور اسلامي مي تواند در بسياري از روابط خارجي خود، از مقرراطي پيروي كند كه از منابع حقوق بين الملل عمومي، برخاسته باشند.

منابع حقوق بين المللي و حقوق اسلامي


منابع حقوق بين الملل عمومي:
1- معاهدات بين المللي:
هر توافقي كه ميان اعضاي جامعة بين المللي بسته شود و هدف از آن ايجاد برخي آثار حقوقي باشد.
2- عرف بين المللي:
بدين معنا كه در پاره اي از مسائل، هر چند كشور ها ننشسته و قواعدي بر صفحة كاغذ ننوشته اند، ولي در عمل، قواعد خاصي را به گونه اي رعايت مي كنند كه از آن آشكارا التزامشان به رعايت اين قواعد استنباط مي شود. از نظر قواعد بنيادين اسلامي نيز هيچ مانعي وجود ندارد كه يك كشور اسلامي در مواردي كه مجاز به بستن معاهده است، بتواند در عمل به ايجاد يك عرف بين المللي هم كمك كند.
3- اصول كلي حقوق مورد قبول ملل متمدن.
4-  تصميمات قضايي و نظرات برجسته ترين حقوقدانان به عنوان وسيله اي براي تعيين قواعد حقوقي.
چون در حقوق بين الملل اسلامي، مقررات بين المللي از ديدگاه سك نظام خاص حقوقي ارزيابي مي شود، پس ناگزير بايد، منابع آن نيز فرا آموخت.
در اينجا دو منبع اصلي وجود دارد:
1- كتاب قرآن:
قرآن قانون اساسي و محور انديشة جامعة اسلامي است و به اعجازش ضامن بقاي دين اسلام گرديده است. از مجموع 6660 آية قرآن، حدود 500 آيه راجع به احكام و مقررات عملي آمده است.
2-  سنت:
گفتار، كردار و يا تأييد پيامبر اسلام « ص» است. اما فقهاي اماميه، سنت را بدين گونه تعريف مي كنند:
گفتار، كردار و يا تأييد معصوم. و منظورشان اين بوده كه علاوه بر پيامبر، گفته ها و كرده هاي امامان معصوم را نيز منبع قانون گذاري بدانند.
و دو منبع كمكي:
1- اجماع:
اتفاق آراي فقهاي اسلامي در يك مسألة حقوقي.
2- عقل:
عقل نزد شيعه و قياس نزد اهل تسنن منابعي هستند كه به ياريشان مي توان حكم خدا را كشف نمود.
با در گذشت پيامبر اكرم، جامعة اسلامي وارث نظام حقوقي شد كه از آن مي توان با عنوان حقوق طبيعي اسلامي (يعني فطري و الهي) يـاد كرد.(2)
اسلام مدعي است كه ترسيم چنين نظام گستردة حقوقي، در توان هيچ مقام و مرجع ديگري جز منبع وحي الهي، نمي باشد. پس مقررات حقوقي اسلام به راهنمايي و ارشادخداوند بر ما ابلاغ شده است.

جايگاه حقوق بين الملل در نظام حقوقي اسلام
آيـا در اسلام « حقـوق بين الملـل » و « حقـوق داخلي » دو نظام مستقل حقوقي تلقي مي شوند، يا يك نظام واحد ؟
اگر صورت نخست را بپذيريم، سر از مكتب دوئاليسم(3) در آورده ايم و اگر آنها را يك نظام واحد تلقي كنيم، با مونيستها (4) همصدا شده ايم.
تازه در صورت يكي انگاري حقوق داخلي و حقوق بين الملل، سوال ديگر مطرح مي شود. آن اينكه: كدام يك از آن دو تابع ديگري مي باشد ؟
اگر معناي حقوق بين الملل را « هر گونه قواعد الزام آوري كه حاكم است بر هر گونه روابط بين الملل » بدانيم، آنگاه شامل هر گونه مقررات حقوقي حاكم بر هر گونه روابط بين المللي مي شود ؛ يعني خواه آن مقررات از منبع داخلي يك كشور بر آمده باشد، و خواه از معاهده و عرف بين المللي چه حاكم بر روابط بين كشورها باشد و چه بر روابط يك فرد با كشوري بيگانه، و چه حتي بر روابط دو فرد متعلق به دو كشور مختلف.
در كشورهاي اسلامي اگر مقررات بين المللي صد در صد برخاسته از حقوق داخلي كشور اسلامي باشد، هيچ بحثي وجود ندارد ؛ چرا كه اين دسته از مقررات، جزو لاينفك نظام حقوقي اسلام بوده و هيچ تقدم و تأخري برايشان وجود ندارد. قوانين در عرض هم قرار گرفته اند و هر كدام در جاي خود قابل اجرا مي باشند.
اگر مقررات از معاهده يا عرف بين المللي برخاسته باشند، يعني مولود رابطة كشور اسلامي با كشور يا كشورهاي ديگر باشد از يك سو دوئاليست ها حقوق بين الملل و حقوق داخلي را دو نظام برابر و مستقل و جدا از هم مي دانند كه هيچ يك بر ديگري برتري ندارد و ضرورت هم ندارد كه يكي تابع و دنباله روي ديگري باشد. بيهي است كه اسلام از ريشه با اين طرز تفكر مخـالف است، در برابر دوئـاليستها موضع انكار اتخاذ كرده، با پيروان اين مكتب به هيچ روي هماوايي نمي كند.
از سوي ديگر مونيستها حقوق بين الملل و حقوق داخلي را در نردبان سلسله مراتب، در صول يكديگر قرار داده اند و يكي را دنباله روي ديگري مي شناسند. روح حاكم بر اين مكتب، همان بها دادن به ضرورت هاي زندگي اجتماعي، به عنوان مبناي مقررات حقوقي است.
پيروان مكتب مونيسم در دو گروه روياروي هم صف آرايي مي كنند:


الف) مونيسم و برتري حقوق بين الملل:
افرادي چون كلسن حقوق بين الملل را برتر از حقوق داخلي پنداشته اند و نظر خود را چنين مستدل مي داشتند: « به همان مقياس كه مي گوييد مقررات اجتماعي بر احكام شخصي مقدم است، مقررات جامعة بزرگتر (يعني جامعة بين الملل) نيز بايد حاكم بر مقررات جامعة كوچكتر باشد.


ب) مونيسم و برتري حقوق داخلي:
از اين ديدگاه حقوق بين الملل و حقوق داخلي در طول يكديگر قرار گرفته اند و اصول و ضوابط پذيرفته شده در قانون اساسي كشور (يعني حقوق داخلي) بر حقوق بين الملل تقدم دارد. (5) اين بيان عيناً مي تواند مورد بهره برداري در نظام حقوقي اسلام نيز واقع شود. چرا كه در اسلام يك حقوق فطري و الهي حاكم است كه با ضوابط كلي خود، به حكومت اسلامي جهت مي دهد، و عملكرد آن را در روابط بين المللي و پذيرفتن تعهدات خارجي اش روشن مي گرداند.
جهان بيني توحيدي كه مبناي همة بينشها و انديشه ها در نظام هاي فردي و اجتماعي اسلام است در محبث حقوق بين الملل نيز بي طرف نمانده است، بلكه طرز تفكري را برگزيده كه ار آن مي توان به عنوان مونيسم با برتر شمردن حقوق داخلي بر حقوق بين الملل تعبير كرد.


از وحدت در نيروي آفرينش جهـان، يا يكتـايي و يگانگي آفريدگار، به نتايج زير دست مي يابيم:
1- وحدت در قوانين طبيعي.
2- وحدت در فطرت بشري.
3- وابستگي و اتحـاد نيازها و ضرورت هاي اجتماعي با ضرورت ها و نيازهاي فطري انسان.
4- وحدت در خط مشي و آيين زندگاني. (6)

ديدگاه جهاني اسلام به حقوق
اسلام مي خواهد كه از انسانهاي موجود در كرة زمين، يك امت بهم پيوسته و واحد بشري فراهم آورد. يعني كشوري به عرض و طول جغرافيايي همة كرة زمين و دولتي به شعاع فعاليت و صلاحيت همة انسان ها و سرزمين ها.
نظام حقوقي اسلام را مي توان از دو ديدگاه نگريست:
1- كمال مطلوب (يا آنچه كه بايد باشد): در اينجا فرض بر آن است كه مقررات حقوقي بايد بر جامعه اي حكومت كند كه ايده آل اسلام است و در ظرف خارج نيز تحقق يافته است.
2- وضع موجود (يا حقايق انكار ناپذيري كه هم اكنون هستند): با توجه به وضع موجود جهان و در شرايطي كه وحدت و يكپارچگي هنوز بر جامعة بشري سايه نيفكنده بـايد مقررات حقوقي اسلام را جوري به كـار بست تا هم براي شرايط كنوني چاره اي بينديشد و هم بكوشد تا از راه اصلاح انديشة بشر، نهاد وي را آمادگي بخشد تا نظام جهانشمول او را، در عمل، بر سراسر گيتي گسترش دهد.(7)
نکته : حقوق اسلامی حقوق بین الملل اسلامی"

http://www.bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=9175

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط حمید |

اصل مقابله به مثل درحقوق بین الملل اسلام

نویسنده: سید عبدالمجید زواری

منبع: باشگاه اندیشه 16/1/1384



از نخستین ایام در دستورهای رسمی عمل تقابلی یا مقابله به مثل یکی از منابع معتبر فقه اسلامی تلقی میشده است.

حق مقابله به مثل را میتوان به چند طریق و دلیلی عکس العملی منطقی و منصفانهع و عادلانه به شمار آورد:

1- مقابله به مثل از آنجا که نوعی مجازات متجاوز محسوب میشود عادلانه و منطقی است.

2- مقابله به مثل تنها راه قطعی ریشه کن کردن اصل تجاوز است.

3- مقابله به مثل نوعی دفاع مشروع می باشد.

4- مسئولیت ناشی از مقابله به مثل بر عهده شروع کننده است.

اگر چه برخی از این دلایل را میتوان مورد مناقشه قرار داد ولی در جمع قابل انکار نیست که عمل مقابله به مثل رفتاری در حد عرف وعادت در روابط اجتماعی است.مراعات تناسب جرم ومجازات در حقیقت از اصل مقابله به مثل ناشی میگردد.

این قاعده عرفی در روابط بین ملتها  ریشه دارتر از نقش آن در روابط اجتماعی یک جامعه است زیرا در بسیاری از موارد قاعده عرفی مقابله به مثل در قالب مجازاتهای قانونی درآمده و حالت قاعده عرفی بودن را از دست داده است. ولی از آنجا که در روابط بین الملل هنوز مجازاتهای مشخصی جای این قاعده را نگرفته است از این رو قاعده مقابله به مثل همچنان در جامعه جهانی اعتبار خود را حفظ کرده است.

اصولا دفاع مشروع که حقی شناخته شده میباشد خود برمبنای مقابله به مثل میباشد.از این رو سلب حق مقابله به مثل در بسیاری موارد به معنی نفی حق دفاع مشروع تلقی خواهد شد.

 

اصل مقابله به مثل در اسلام:

در قرآن دو نوع برخورد با مقابله به مثل دیده می شود:

1- مقابله به مثل در حقیقت شیوه مشابهی است که ستم دیدده را وادار به کاری میکند که شروع آن ظالمانه بوده و ظالم و مظلوم را در عمل یکسان میدهد:

آیه 8 سوره مائده: اعمال تجاوز کارانه ونا پسند مردمی شما را بر آن ندارد ه شیوه عدالت را از دست بدهید شما عدالت را پیشه سازید که به تقوا نزدیکتر است.

مقابله به مثل دراین تبیین بعنوان نوعی بی عدالتی در برابر بی عدالتی تلقی شده و مورد نهی صریح قرآن قرار گرفته است.

بی شک بی عدالتی را با عدالت نمی توان مقابله به مثل کرد اگر مقابله به مثل در برابر بی عدالتی را بپذیریم خواه ناخواه مصداق مقابله به مثل در این صورت روش غیر عادلانه خواهد بود. اما این بی عدالتی بدان جهت عادلانه است که در برابر بی عدالتی اعمال می گردد.

2- تجاوز دربرابر تجاوز در حقیقت نوعی دفاع درمقابل ستم است و مقابله به مثل دربرابر تجاوزگرچه به ظاهر خود تجاوزی بیش نیست ولی چون ئفاع مشروع است در حقیقت بین آن دو فقط یک نوع مشابهت ظاهری حکمفرماست و در بررسی نهایی معلوم میگردد تجاوزی که بعنوان مقابله به مثل انجام گرفته نه تنها تجاوز نا مشروع و ستم نیست بلکه روشی برای از میان بردن تجاوز می باشد:

آیه 194 سوره بقره: هرکسکه به شما تجاوز کند به مانند آن بر او تجاوز روا دارید.

با دقت در مفهوم دو آیه مذکور میتوان به جمع بین آن دو پی برد زیرا آنچه در ایه اول نفی شده بی عدالتی در مقابل  بی عدالتی است ولی مقابل به مثل هرگز بی عدالتی نیست و اگر به دفاع عادلانه در برابر بی عدالتی مقابله به مثل گفته میشود صرفا یک تشابه صوری است.

با این توضیح میتوان گفت که مقابله به مثل در قرآن بعنوان یک روش عادلانه در برابر بی عدالتی مورد تایید قرار گرفته است.

مماثله و مراعات یکسانی بین تجاوزو دفاع که خود نوعی عدالت است، اساس مشروعیت مقابله به مثل می باشد و هر نوع تخطی از این شرط موجب آن خواهد بود که عکس العملی در برابر بی عدالتی، خود مصداقی بر بی عدالتی باشد، و اصل لا تعتدوا (هیچگاه، تجاوز از حد روا ندارید)، همواره حاکم بر مقابله به مثل خواهد بود.

 

انواع دفاع:

دفاع انواع مختلفی دارد. گاهی دفاع از حیات و زندگی است، یعنی اینکه، مدافع از شخص خود دفاع میکند و یا ملتی و قومی از آنجا که حیاتش از جانب دیگری در معرض خطر است به دفاع برمی خیزد و گاهی دفاع از مال است و آن زمانی است که مال انسانی و یا ثروت جامعه ای در معرض تهاجم قرار گیرد، گاهی دفاع از استقلال و آزادی  است و آنجاست که استعمارگران می خواهند، ملتی را تحت قیمومیت و سلطه خود درآورند و استقلال و آزادی را از آنان سلب کنند، گاهی نیز دفاع از ناموس و شرف انسان است، که همه این اقسام دفاع، مشروع و عقلانی و حتی ضروری و واجب است.

شایان ذکر است که برخی از انواع دفاع از برخی دیگر ارزنده تر و مقدمتر می باشد. مثلا دفاع از حقوق اجتماعی برتر و مقدمتر از دفاع حقوق شخصی است، زیرا در این فرض، شخص از حق به ملاک اینکه حق است دفاع کرده است نه به آن ملاک که حقوق شخصی است. بر این اساس دفاع از حقوق انسانیت، مانند دفاع از استقلال و آزادی یکملت است، و یا دفاع از دین و مکتب که خود نوعی دیگر از انواع دفاع است، ضامن حیات معنوی ومادی و بقا یک امت می باشد برتر و والاتر از هر نوع دفاع دیگر است. پس اگر اسلام، مورد هجمه دشمن قرار گیرد بر تمامی مسلمین واجب است که در حد توان به دفاع از کیان و مکتب اسلام برخیزند.

بر اساس آنچه گذشت، میتوان جهاد تدافعی را بطور خلاصه به انواع ذیل تقسیم بندی کرد:

1- دفاع از حقوق شخصی

2- دفاع از حقوق دیگران

3- دفاع از مال: شخصی یا ثروت عمومی

4- دفاع از نوامیس اسلام و مسلمین

5- دفاع از اسلام و سرزمینهای اسلامی

 

دفاع در آیات و روایات:

آیات متعددی از قرآن کریم به امر دفاع اختصاص  داده شده است که برای نمونه چند آیه اشاره می گردد.

سوره بقره آیه 191:

در مسجد الحرام با آنها جنگ نکنید مگر آنکه آنان با شما بجنگند و چون با شما جنگیدند آنان را بکشید که این سزای کافران است.

چنانچه ملاحظه می گردد در فراز نخست این آیه، به حرمت قتل در مکانهای حرام اشاره دارد، اما اگر کافران این حرمت را شکستند، قرآن به مومنین اجازه مقابله به مثل و دفاع را داده است، و در فراز آخر آیه نیز تصریح میکند: چون با شما جنگیدند آنها را بکشید و آن را سزای اعمال کافران میداند چرا که (والفتنه اشد من القتل"فتنه (تباهی و فساد در زمین) از قتل بدتر است.

- " و ان عاقبتم فاقبوا بمثل ماعوقبتم: اگر عقوبت میکنید چنان عقوبت کنید که شما را عقوبت کرده اند. "

صراحت و شیوایی این آیه در دفاع و مقابله به مثل جنان رسا است که نیازی به توضیح نیز ندارد.

امیر المومنین (ع) پس از آنکه در سحرگاه رمضان، از دست ابن ملجم مرادی در اثر ضربت او، فرق مبارکش شکافته شد، خطاب به امام حسن (ع) فرمود: او را بیش از یک ضربه مزن.

در روایات فراوانی نیز به دفاع و مقابله به مثل به نیکی یاد شده است.

حضرت علی (ع) از قول پیامبر اکرم فرمود: من قتل دون عیاله فهو شهید.

از امام صادق (ع) نیز نقل شده که رسول خدا فرمود: کسیکه در مقام دفاع از خانواده اش کشته شود، شهید از دنیا رفته است.

از امام صادق (ع) روایت شده که هرگاه دزدی که از محارب است برتو داخل شد او را بکش و امام محمد باقر نیز به نقل از رسول خدا (ص) فرمود: من قتل دون ماله فهو شهید.

 

مفهوم و هدف از جنگ تدافعی:

در حالی که برخی از فقهای اسلامی جنگ تدافعی را فاقد خصیصه جهاد دانسته و آن را اساسا جهاد نمی دانند، اکثریت آنان قتال یا جهاد در اسلام را بحقیقت حکم به دفاع دانسته اند.

جنگ تدافعی در اسلام، عملیات نظامی کشور اسلامی در مقابل تهاجم و تجاوز مسلحانه کشورهای غیر اسلامی است. این قاعده که دفاع مشروع نیز می نامند، امروزه در حقوق بین الملل نیز به رسمیت شناخته شده، زیرا حق هر کشوری است که برای محافظت در برابر متجاوز از خود دفاع کند.

دراسلام هدف از جنگ تدافعی، دفع حمله وسرکوب پیمان شکنان و تجاوز کاران بیگانه و بیرون راندن آنان از سرزمینهای اشغالی وآزاد سازی آن مناطق و دفاع از جان و مال مسلمانان و عقیده و مرام اسلامی است. سرانجام این نوع جهاد، که در زمره واجبات عینی است ف بر یک یک مسلمانان ف اعم از زن ومرد، در کلیه قرون و اعصار و مادام العمر لازم الاجرا است.

 

قرآن کریم و جنگ تدافعی

قرآن کریم در آیات چندی جنگ تدافعی را تشریح و هدف آن را بخوبی روشن کرده است که از آن جمله است:

-......و درراه خدا قتال (یا جهاد) کنید با کسانی که با شما می جنگند " (بقره 190)

- هرجا مشرکان را یافتید بکشید و از شهر و دیارشان برایند چنانکه آنان شما را از وطن آواره کردند. (بقره 191)

- بیایید در راه خدا پیکار یا دفاع کنید "(آل عمران 167)

 

شرایط مبادرت به جنگ تدافعی:

بر هر فرد عاقل و بالغ مسلمانی (اعم از زن و مرد) که توان دفاع را داشته باشد، واجب عینی است که در جنگ تدافعی شرکت نماید.

شرایطی که قبلا در مورد اقدام به جنگ ابتدایی برشمردیم، در خصوص جنگ تدافعی مورئ نظر نمی باشد از جمله حظور امام یا نایب خاص او در این جهاد شرط لازم نیست. بنابراین فرمانده و رهبر میتواند هر خصوصیتی را دارا باشد. آنچه اساس است دفاع از اسلام و کشور اسلامی است.

 

جهاد با توجه به آیات قرآنی:

در آیات متعددی از قرآن کریم به واژه هایی چون (حرب، قتال و جهاد) اشاره شده که تمامی آنها به معنی جنگ است اما حرب به هیچ وجه در برگیرنده مفهوم جنگ ایلامی نمی باشد.

قرآن کریم تنها جهاد فی سبیل الله و یا قتال فب یسبل الله را جنگ مشروع میداند.

قرآن یکی از این موارد مهم اعمال جهاد را درباره ستمدیده ای که راه فانون به رویش بسته شده، به صراحت ذکر کرده است (لا یحب الله الجهر بالسو من القول الا من ظلم). قرآن در مجازات عاملان ترس و وحشت در جوامع بشری تا آنجا پیش میرود که آن را شایسته بهره گیری از امنیت که خود دشمن آن هستند نمی داند ومقابله به مثل را تجویز می کند و آۀنان را دشمن بشریت و محروم از امنیت معرفی میکند.  

نگرش قرآن به جنگ که بخشی از جهان بینی اسلام را تشکیل میدهد، مبتنی براصول موضوعه خاصی از قبیل هدف دارای خلقت، شمول تدبیر و اراده حکیمانه الهی نسبت به همه پدیده های هستی، مختار بودن انسان در گزینش راه سعادت و شقاوت، احسن بودن نظام هستی به رغم وجود شرور طبیعی و فسادهای انسانی که هر کدام از این اصول از نظر عقلی در فلسفه الهی به اثبات رسیده و آیات قرآنی هم بخوبی بر آنها دلالت دارد.

نخست آنکه حکمت الهی و هدف از آفرینش انسان به عنوان موجودی مختار که باید سرنوشت ابدی خود را با رفتارهای اختیاری خویش رقم بزند اقتضا میکند که دست او در اقدام به جنگ باز باشد و قدرت وی سلب گردد. این نکته ای است که درآیه سوره بقره به آن اشره شده است.

دوم آنکه مقتضای حکمت الهی این است که نیروها و امکانات لازم برای جنگ، در دست گروه معینی متمرکز نشود، به گونه ای که سایر گروهها توان رویارویی و ایستادگی در برابر آن را نداشته، مجبور به تسلیم شوند.

قرآن کریم در این باره می فرماید:

اگر خدای متعال بعضی از مردم را بوسیله بعضی دیگر دفع نمی کرد زمین تباه میگشت، ولی خدا بر همه جهانیان بخشش دارد.

سوم آنکه حکمت الهی نه تنها اقتضا میکند که همه قدرتها در دست یکگروه خودکام وتبهکار، متمرکز نشود بلکه همچنین اقتضا دارد که بین چند گروه متخاصم تبهکار نیز توزیع نشود به گونه ای که مردم شایسته و خداپرست نتوانند از خودشان دفاع کنند و به مسیر تکاملی خود که هدف اصلی از آفرینش انسان است ادامه دهند.

قرآن کریم در سوره حج آیه 40 می فرماید: اگر خدای متعال بعضی از مردم را بوسیله بعضی دیگر نمی راند، دیرها و نمازخانه ها ومساجدی که نام خدا زیاد در آنها یاد می شود ویران میشد، مراکز خداپرستی وتکامل انسان نابود می گشت.

چهارم آنکه همچنین مقتضای حکمت الهی این است که تا حدی به بشر، فرصت برپا کردن جنگها را بدهد که مجموعه منافع و خیرات ناشی از آنها بیش از جهات شر و فساد باشد تا منافاتی با هدف حکیمانه آفرینش نداشته باشد، پس باید پذیرفت که جنگها به رغم دشواریها و ضایعاتی که دارد میتواند منشا خیرات و برکات باشد و حتی آثار خیر و صلاح آنها بر آثار شر و فساد غالب آید، این نکته از آیه 216 سوره بقره استفاده می شود:

- معنی: کارزار بر شما مقرر شد در حالی که برای شما نا خوشایند است. چه بسا چیزی که شما آن را نا خوش میدارید و در واقع خیر است و چه بسا چیزی را خوش میدارید که برایتان بد است و خدای متعال می داند و شما نمی دانید

 

منابع:

1- حقوق روابط بین الملل دراسلام – تالیف: محمد حمید الله – ترجمه سید مصطفی محقق میرداماد

2- فقه سیاسی – عباسعلی عمید زنجانی

3- اسلاموحقوق بین الملل – دکتر محمد رضا بیگدلی – انتشارات گنج دانش

4- پایان نامه اسلام و حقوق جنگ – اله نظر سعید – استاد راهنما:دکتر مسعود همت –سال1378 - دانشگاه آزاد واحد شهرضا

5- پایان نامه جنگ از دیدگاه حقوق بین الملل اسلام – محمد رضا دستگردی – استاد راهنما: دکتر مسعود همت – زمستان 80 – دانشگاه آزاد واحد شهرضا

  

تماس با نویسنده:

http://magidzawari.parsiblog.com

magidzawari@yahoo.com



نکته : حقوق بین الملل اسلامی جهاد دفاعی اصل مقابله به مثل
http://www.bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=9701
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط حمید |

011463.jpg
حميدرضا ابك: ۱ _ دكتر حسن حبيبي دوباره به ميدان آمده است. اما نه در قامت يك كانديداي رياست جمهوري يا معاون اول يا هر پست سياسي ديگر. بلكه در كسوت يك مترجم. حقوقدان، اديب و حقوقدان، اديب و مترجمي كه به قول خودش روزي روزگاري در انديشه انجام چند «كار» درباره جامعه شناسي حقوقي، زبان حقوقي و حقوق بين الملل بوده، اما پرداختن به امور اجرايي، آن هم در كلان ترين سطوح، او را از انجام اين كار بازداشته است. (حقوق بين الملل عمومي، ص ۲۴)

بسيارند دولتمرداني كه هميشه آرزوي توليد يك اثر برجسته فرهنگي را در سر مي پرورانند تا به مردمان بگويند كه ما اگر بر شما حكومت مي كنيم از سر ناگزيري و ناچاري است وگرنه كار اصلي ما خلق آثار بزرگ فرهنگي است. اما اندكند آنان كه براي يك بار هم شده، عطاي دولتمردي را به لقايش ببخشند و خلوت گزيده و به كنجي نشسته، عمر باقي مانده را صرف همان آرزوي رنگ و رو باخته كنند.

۲- «حقوق بين الملل» در يك تعريف كلي و ساده اما تقريباً جامع، عبارت است از حقوقي كه در جامعه بين المللي قابل اجرا شدن است. يعني درواقع جامعه بين المللي يك جامعه جديد است كه از هر جامعه ملي يا داخلي متمايز است و حقوق بين الملل در حوزه و عرصه اين جامعه جديد است كه معنا پيدا مي كند. البته تا مدتي قبل، از آنجا كه همه امورات «ملت ها» به «دولت ها» تفويض مي شد، بسياري از متفكران، حقوق بين الملل را همان حقوق «بين الدول» در نظر مي گرفتند. اما در حال حاضر بسيارند فعاليت هاي بين المللي كه خارج از حيطه نظارت و اقتدار دولت ها به انجام مي رسند و به همين دليل هم روابط حاكم بر آنها مشمول همان «حقوق بين الملل» مي گردد.

۳ _ نخستين چاپ كتاب «حقوق بين الملل عمومي» در سال ۱۹۷۵ منتشر شد. اين كتاب با استقبال فراواني روبه رو شد و با تجديدنظرهاي پي درپي منتشر شد. چاپ هاي اخير اين كتاب به همت دو تن از شاگردان نگوين كك دين يعني پاتريك دييه و آلن پله با انجام تغييرات مبنايي منتشر شده كه هفتمين آنها هماني است كه در ماه نوامبر ۲۰۰۲ به بازار عرضه شده. بنابراين كتابي ۱۵۰۰ صفحه اي كه اگر در زبان فرانسه متعلق به كتاب هاي كاملاً تخصصي در حوزه حقوق نباشد، در مرتبه اي بسيار بالاتر از كتاب هاي مقدماتي در اين حوزه قرار مي گيرد، هر چهار سال يكبار، با انجام تغييرات كلي، مجدداً چاپ شده است. لابد مي پرسيد خوب، كه چي؟ بشنويد روايت حسن حبيبي را از مراحل ترجمه اين كتاب در سرزميني آسيايي كه اتفاقاً بسيار از همتاي اروپايي اش تأثير پذيرفته: در اواخر سال ۱۳۶۹ تصميم به ترجمه اين كتاب گرفتم و با چاپ سوم آن كه مربوط به سال ۱۹۸۷ بود كار خود را آغاز كردم. مدتي بعد، كه در حدود ۲۰۰ صفحه از كتاب را ترجمه كرده بودم، چاپ پنجم كتاب را كه در سال ۱۹۹۴ منتشر شده بود، به دست آوردم. اين چاپ با تحليل حقوقي حوادث گوناگون در سال هاي ۱۹۹۰ به بعد در اطراف و اكناف عالم، از چاپ سوم فاصله گرفته بود و با آن تفاوت فراوان داشت. از اين رو قسمت ترجمه شده را تقريباً كنار گذاشتم و كار ترجمه را بر اساس چاپ پنجم آغاز كردم و در سال ۷۵ _ ۷۴ به پايان رساندم. در سال ۷۵ كه قرار بود تجديدنظر در ترجمه و ويراستاري آن آغاز شود، خبر انتشار چاپ ششم (كه قرار بود با تجديدنظر اساسي منتشر شود) به دستم رسيد. كار را متوقف كردم اما انتشار چاپ ششم تا سال ۱۹۹۹ به تعويق افتاد. وقتي هم كتاب به دستم رسيد به علت كارهاي فراوان اجرايي و دلمشغولي هاي ديگر، كار تجديدنظر و ويراستاري تا اواسط سال ۱۳۸۱ ميسر نشد. مضافاً اينكه با شروع مقابله معلوم گرديد كه مقابله با چاپ جديد درواقع ترجمه اي مجدد است. اين كار تقريباً روبه پايان بود كه چاپ هفتم كتاب منتشر شد و باز همان آش و همان كاسه.
حالا فهميديد داستان چيست؟ دكتر حسن حبيبي اگر مي خواست دندان تجديدنظر را نكند لابد بايد تا آخر عمر صبر مي كرد. چون در همان فاصله اي كه او ترجمه خودش را با چاپ جديد كتاب مطابقه مي كرد، چاپ و يا چاپ هاي ديگري بيرون مي آمد و اين همان قضيه توليد علم است كه در خاك برخي سرزمين ها خوب جواب مي دهد و در زمين هاي كمتر حاصلخيز هم هرازگاهي گلي يا شايد شبه گلي مي روياند. بگذريم.

۴ _ ترجمه حبيبي از كتاب كك دين در قالب دو جلد ارائه مي شود. جلد اول آن شامل دو دفتر اصلي كتاب كك دين، همين كتابي است كه پيش رو داريد و جلد سوم آن هم كه بخش سوم و پاياني كتاب حقوق بين الملل عمومي را در بر مي گيرد، در ماه هاي آينده توسط انتشارات روزنامه اطلاعات منتشر خواهد شد.

كتاب حاضر علاوه بر ويژگي هاي محتوايي نظير جامع الاطراف بودن تعاريف ارائه شده و مستند بودن تمام مثال هايي كه از اتفاقات بين المللي برگرفته شده اند، خصوصيات برجسته اي دارد كه آن را تبديل به منبعي بسيار كارآمد براي پژوهندگان فرنگي (و البته اگر حال و همتش را داشته باشيم) داخلي مي كند. كتاب سرشار از اطلاعات كتابشناختي مفصل درباره هر كدام از موضوعات مطرح شده است. اين كار البته بخشي از نظام كلي تأليف كتب آموزشي فرانسه است تا دانشجو را از همان ابتدا با درياي بيكران اطلاعات نهفته در منابع و مآخذ آشنا كند. از طرف ديگر كساني كه از ابتدا، هدفي نهايي براي تحقيق و پژوهش خود برگزيده اند قادر خواهند بود، در همان مطالعات ابتدايي، منابع مورد نياز خود را از خلال همين اطلاعات كتابشناختي استخراج كنند. مترجم فارسي كتاب البته بخش عمده اي از اين اطلاعات را حذف كرده. استدلالش هم اين بوده كه در بهترين شرايط حتي يكي از اين منابع هم در كتابخانه هاي تخصصي كشور ما پيدا نمي شوند. پس انجام اين كار فايده اي ندارد. (خدا اموات مترجم  ما را غريق رحمت و موهبت كند كه مانند بسياري از هم مسلكانش من باب فضل فروشي، پيكر درختان بينواي جنگل هاي اندونزي و روسيه را به سياهه بي مصرف منابع و مآخذ درجه اول و به درد بخور يا درواقع به درد نخور تبديل نكرد.)

متن كتاب هم بر اساس تحليل نظريه علماي حقوق و بيشتر از آن و با تفصيل بيشتر، بر پايه رويه قضايي بين المللي فراهم آمده است و همين نكته است كه آن را به مرجعي وثيق و قابل اعتماد بدل مي كند. هر گاه سخن از منابع حقوق به ميان مي آيد، به قانون و عرف و رويه قضايي و عقايد علما اشاره مي شود. درواقع روشن است كه قانون عرفي تأثير بسيار زيادي از عرفِ مسلم وعقايد صاحب نظران و مجريان مي پذيرد. رويه قضايي هم از يكسو بر برخي از قوانين و بخشي از عقايد دانشمندان تأثير مي گذارد و از سوي ديگر تحت تأثير عرف و قانون و عقايد متفكران است. حقوق بين الملل هم كاملاً از چنين ساختاري پيروي مي كند و شايد همين موضوع و تبعيت كك دين از اين آموزه است كه مشتريان پروپاقرصي در تمام اين سال ها براي كتاب حقوق بين الملل عمومي فراهم آورده است.تعريف دقيق مفاهيم حقوق بين الملل و همراه كردن تعاريف با دقيق ترين مثال هايي كه از متن اتفاق هاي بين المللي برخاسته اند (نظير آنچه در صفحات ۳۸۰ الي ۳۸۶ در مورد اجراي معاهده توسط دستگاه قضايي فرانسه آمده است) نيز از ويژگي هاي اين كتاب است. حتي در برخي موارد نويسنده كتاب به مسائل مستحدثه در جهان سوم نيز پرداخته است و به زعم مترجم رويه بسياري از هم مسلكان اروپايي اش (كه تنها خود را داخل آدم مي دانند) را دنبال نكرده است. گرچه دكتر حبيبي البته نويسنده اين كتاب را هم (در صفحه ۲۳) به ملايمت مي نوازد كه امروزه روز قلم در دست كساني است كه به مطالبات دنياي سومي ها توجه نمي كنند. حبيبي البته راه برون شدن از اين جهان جفا ديده سوم به جهان هاي ديگر را در قالب يك راهكار چهار صفحه اي (صفحات ۱۶ تا ۲۰ مقدمه) ارائه مي كند اما براي ما كه هنوز الفباي مفاهيم بين المللي و روابط حاكم بر آن را حتي در سطوح آكادميك هم به خوبي درنيافته ايم، مهمترين اتفاق رخ داده در خلال اين كتاب، بازگشت دكتر حسن حبيبي به عرصه فرهنگ است. راهكارها ان شاءالله بماند براي بعد.
http://www.sharghnewspaper.com/820927/book.htm
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط حمید |

 
 
دكتر حسن حميديان
مديركل هماهنگى
امور استانهاى قوه قضاييه

خواستگارى از يك دختر از مقدمات مرسوم و رايجى است كه ريشه مذهبى و تاريخى و قانونى دارد، قانون مدنى ايران ماده ۱۰۳۴ را به اين امر اختصاص داده و مى گويد: «هر زنى را كه خالى از موانع نكاح باشد مى توان خواستگارى نمود» طبق اين ماده پيمان نامزدى با دخترى كه داراى شوهر است يا مانع قانونى ديگرى براى ازدواج با او وجود دارد باطل و نامشروع است . علاوه براين ماده ۱۰۳۵ همين قانون با هشدار به طرفين ازدواج اعلام مى دارد: وعده ازدواج ايجاد علقه زوجيت نمى كند اگرچه تمام يا قسمتى از مهريه كه بين طرفين براى موقع ازدواج مقرر گرديده پرداخته شده باشد لذا هريك از زن و مرد مادام كه عقد نكاح جارى نشده باشد مى تواند از وصلت امتناع نمايد و طرف ديگر نمى تواند به هيچ وجه او را مجبور به ازدواج كرده و يا از جهت صرف امتناع از وصلت مطالبه خسارت نمايد. طبق نظر حقوقدانان توافقى كه زن و مرد در باره زناشويى آينده مى نمايند ايجاد رابطه زناشويى نمى كند و نكاح محسوب نمى شود و اگر اين امتناع غيرموجه باشد و خسارتى به طرف مقابل وارد آيد در حدود مفاد خود تابع شرايط عمومى قراردادهاست طبق ماده ۱۰۳۶ سابق اگر يكى از نامزدها وصلت منظور را بدون علت موجهى به هم مى زد در حالى كه طرف مقابل به اعتماد وقوع ازدواج مخارجى كرده بود طرفى كه وصلت را به هم مى زد بايد از عهده خسارت وارده برآيد كه اين ماده حذف گرديده است.
موانع خواستگارى :
طبق قانون مدنى مردى از زنى مى تواند تقاضاى ازدواج و خواستگارى نمايد كه خالى از موانع نكاح باشد يعنى زن مورد نظر شوهردار نباشد، از محارم نسبى يا سببى متقاضى ازدواج محسوب نشود مطلقه رجعيه نباشد زيرا در طلاق رجعى فقط شوهر حق رجوع دارد، علاوه براين زن موردنظر سه طلاقه نباشد كه اين موضوع در مورد زوج هم صادق است يعنى حتى زوج هم نمى تواند پس از سه طلاق از همسر قبلى خود تقاضاى ازدواج نمايد، زن مطلقه در عده بائن يا عده وفات نباشد كه در همه اين موارد خواستگارى چه به صورت تصريحى و چه به صورت تعريفى يا كنايه اى منع گرديده است. در اينجا اين سؤال مطرح است كه خواستگارى از زنى كه شخص ديگرى از او خواستگارى نموده آيا داراى اشكال است يا خير؟ در پاسخ بايد گفت بنابر برخى از نظريات اين كار نهى شده است هرچند عقد زنى كه ديگرى از او خواستگارى نموده و جواب منفى داده و يا حتى جواب مثبت داده باشد صحيح است.
حال بايد ديد به چه دليل در طلاق رجعى نسبت به مطلقه رجعيه حتى باتعريف و كنايه هم نمى توان خواستگارى نمود، زيرا زنى كه در طلاق رجعى به سر مى برد در حكم زن شوهردار است و بايد ايام عده را در منزل شوهر سكونت نمايد و طبق نظر شيخ طوسى دراين ايام مى تواند آرايش نموده و حتى خود را به همسر سابق خودعرضه نمايد از آثار ديگر طلاق رجعيه اين است كه زن و شوهر از يكديگر ارث مى برند و زنا دراين ايام در حكم زناى محصنه است و مرد نمى تواند بدون اجازه همسر مطلقه رجعيه ازدواج مجدد نمايد و نفقه زن در اين ايام نيز بايد از سوى مرد پرداخت گردد لذا زنى كه در طلاق رجعى به سر مى برد در حكم زوجه است و كسى نمى تواند از او خواستگارى نمايد.
ضمانت اجرا در خواستگارى:
از نظر قانونى هيچ ضمانت اجرايى ندارد و اگر زيانى به يكى از طرفين وارد شود مسؤوليت مدنى را در پى دارد و يا در چارچوب ماده ۶۱۹ قانون مجازات اسلامى در صورت تعرض و ايجاد مزاحمت در چارچوب خواستگارى فرد مزاحم به مجازات ۲ تا ۶ ماه حبس و تا ۷۴ ضربه شلاق محكوم خواهد شد.
دوران نامزدى:
قانون مدنى ايران مواد ۱۰۳۵تا ۱۰۴۰ را به اين امر اختصاص داده است و در مجموع بايد گفت نامزدى نوعى پيش قرارداد است بين دونفر كه فقط وعده ازدواج است و وعده ازدواج ايجاد علقه زوجيت نمى نمايد و يك نوع قرارداد جايز است و طرفين مى توانند آن را فسخ نمايند، حتى اگر مهريه نيز دراين دوران پرداخت شده باشد ، حال چرا در دوران نامزدى طرفين به راحتى مى توانند آن قرارداد را فسخ نمايند به خاطر اهميت مسأله نكاح است زيرا نكاح يك قرارداد مهم و در واقع مهمترين و مقدس ترين ميثاق تاريخ بشرى است انصراف و بدقولى در آغاز كار بهتر از زندگى جهنمى و ناهماهنگ بعدى است.
وضعيت هدايا در صورت به هم خوردن نامزدى:
طبق ماده ۱۰۳۶ سابق در صورت برهم خوردن نامزدى حق خسارت براى طرف مقابل محفوظ بود كه هم اكنون اين ماده حذف گرديده و در صورت انصراف يكى از طرفين ضمانت اجرا قانونى براى تعقيب وجود ندارد هرچند طبق نظر بعضى از حقوقدانان موضوع در چارچوب مواد مربوط به قانون مسؤوليت مدنى و ماده ۳۳۱ قانون مدنى از باب تسبيب و اصل ۱۷۱ قانون اساسى سوءاستفاده از حق محسوب و موجب ضمان است اما در مجموع طبق ماده ۱۰۳۷ قانون مدنى هريك از نامزدها مى توانند در صورت به هم خوردن وصلت منظور هدايايى را كه به طرف ديگر يا ابوين او براى وصلت منظور داده است مطالبه نمايند. در اين رابطه اگر عين هدايا موجود نباشد قيمت آن بايد پرداخت گردد، مگر آنكه اين هدايا بدون تقصير طرف ديگر تلف شده باشد. لازم به توضيح است هدايايى كه مصرف شدنى است به طور قطع قابل استرداد يا پرداخت نخواهد بود و بخشيده شده محسوب مى گردد. اما هدايايى مانند حلقه نامزدى يا سكه و يا لباس و امثال آنها بايد مسترد شود. زيرا اينگونه هدايا عادتاً قابل نگهدارى است اما در صورتى كه نامزدى در صورت فوت يكى از طرفين برهم بخورد در اينجا در صورت وجود عين هديه مسترد خواهد شد والا يكى از طرفين حق رجوع به قيمت آن را در صورت تلف شدن هديه ندارد. مفاد اين حكم برعدالت و رسوم اجتماعى استوار است والا سقوط حق را بر هيچ قاعده حقوقى نمى توان استوار كرد. در اينجا اين سؤال مطرح است كه چرا هداياى دوران نامزدى (غير از شيرينى و عطر و ادكلن و ...) در صورت برهم خوردن نامزدى بايد مسترد گردد؟ در پاسخ بايد گفت علت و جهت هديه وصلت بين دونفر است و چون علت و جهت از بين رفته است لذا دليلى براى باقى ماندن هدايا در نزد ديگرى باقى نمى ماند.
نكته ديگرى كه در رابطه با دوران نامزدى و قبل از عقد بايد به آن توجه شود اين است كه طبق ماده ۱۰۴۱ قانون مدنى هريك از طرفين مى تواند براى انجام وصلت منظور از طرف ديگر تقاضا كند كه گواهى طبيب به صحت از امراض مسريه مهم از قبيل سوزاك، سفليس، سل و هم اكنون ايدز و امثال آن را به او ارائه نمايد و طبق ماده ۲ قانون لزوم ارائه گواهينامه پزشك ، قبل از وقوع ازدواج كليه دفاتر ازدواج مكلف هستند كه قبل از وقوع ازدواج نامزدها گواهى نامه پزشك را برنداشتن امراض مسريه مهم كه نوع آنها اعلام مى گردد مطالبه نموده و پس از بايگانى آن به عقد ازدواج و ثبت آن با قيد موجود بودن گواهى پزشك بر تندرستى نامزدها اقدام نمايند و هر سردفترى كه بدون رعايت ماده ۲ اين قانون به عقد و ثبت آن مبادرت نمايد به حبس تأديبى از دو ماه الى يك سال محكوم خواهد شد (ماده ۴ همين قانون) و طبق ماده ۵ همين قانون هر پزشكى كه برخلاف واقع گواهى تندرستى به نامزد بدهد به حبس تأديبى از شش ماه تا دو سال حبس محكوم خواهد شد. در شماره آينده به موضوع عكس ها و نامه هايى كه در دوران نامزدى بين دو نامزد رد و بدل مى گردد خواهيم پرداخت و به شرح تأثير دوران نامزدى و نكاتى كه دو نامزد در اين دوره حساس بايد رعايت نمايند اشاره خواهيم نمود.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط حمید |

 

گفت وگو با مصطفا ملكيان

به نقل از «سروش انديشه»   

چكيده:‌ در اين گفت‌وگو آقای ملكیان به سه عامل مؤثّر در وضع انديشگی ما اشاره می‌‌كند: ‌نخست، عدم ميل به تغيير جهان؛ دوم، زير سؤال رفتن مشروعيت حكومت‌ها و توسّل آن‌ها به عالمان دينی؛ سوم سرخوردگی حاصل از شكست در برابر مغول وتيمور. ايشان گرته‌برداری از فرهنگ غرب را امری ممدوح می‌‌داند وآن را راهی كم‌هزينه به حساب می‌‌آورد.

  • چرا مسلمانان پس از يك دوره رشد وشكوفايي در علوم تجربي، در قرن پنجم دچار انحطاط  و افول شدند؟

v   سه عامل در وضع انديشگیفرهنگی ما تاثير گذار بوده و طبعا باعث شده است كه رشد علوم تجربی، اعم از نوع طبيعی و نوع انسانی آن، متوقف شود؛ به طوری كه از قرن ششم به اين سو نه فقط  شاهد رشد نيستيم، بلكه شايد بتوان گفت كه به يك معنا حتا شاهد توقف هم نيستيم؛ گويا نوعی انحطاط  در كار است. اما آن سه عامل عبارت‌اند از: نخست، اين كه اساسا علوم تجربی، اعم از نوع طبيعی و نوع انسانی آن، در جامعه‌ای رشد می‌كند كه آهنگ عمومی تغيير جهان بيرون را به ما می‌بخشند. اولين چيزی كه به نظر من، در جامعه اسلامی وجود نداشت، همين ميل به تغيير جهان بيرون بود. جوامع سنتی، مثل جوامع اسلامی، مسيحی، يهودی و حتا جوامع سنتی شرقی نظير جوامع هندويی و بودايی، همه در يك چيز مشترك بودند و آن، اين‌كه بيش از آن که به تغيير جهان بيرون (ابژكتيو) بينديشند، طالب تغيير جهان درون، (سوبژكيتو) بودند. بيان صريح آن انديشه در مكتب رواقيون ظهور كرد. رواقيون بودند كه با صراحت هر چه تمام‌تر گفتند كه ما بايد جهان درون خود را درگرگون كنيم ونبايد در پی تغيير جهان بيرون باشيم. به گمان من، خود اديان و مذاهب، عامل و مسؤول اين نگرش بودند. من معتقدم كه همه اديان و مذاهب هميشه بار  تغيير را به عالم درون انتقال می‌‌دهند.

  • آيا از حرف‌های شما می‌توان اين طور نتيجه‌گيری كرد كه آن دو قرن و نيم و تحولی كه در تاريخ فرهنگ اسلامی رخ داد، استثنا بود؟

v   بله؛ آن همه به قيمت عدول از احكام و تعاليم دينی بود. من معتقدم كه رشد صورت گرفته در فرهنگ و تمدن اسلامی-نه فقط  در زمينه‌ی علوم تجربی، بلكه در بسياري از زمينه‌های ديگر به قيمت عدول از احكام و تعاليم دينی پديد‌آمده‌است.  ما به فيلسوفان خود خيلی می‌‌باليم و به امثال فارابی و ابن سينا مبتهج و مباهی هستيم؛ در حالی كه به نظر من، در اين موارد نيز دين با فلسفه‌ورزی موافقت نداشته و ما به قيمت عدول از دين، فلسفه را به دست آورده ايم. حضرت علی(ع) در نهج البلاغه می‌فرمايد كه يكی از اركان چهارگانه كفر، تعمق است؛ معنای امروزی تعمق، كنجكاوی‌های عقلانی در دين است. اگر مسلمين تصميم می‌گرفتند كه همانند سلمان فارسی مسلمانی بورزند، در فرهنگ اسلامی، شعر، فلسفه و حتا پاره‌ای از هنرها مثل معماری مجال بروز نمی‌يافت.

  • اگر فلسفه را به مفهوم عام آن، يعنی تعقل در نظر بگيریم، اين مفهوم نه‌تنها با معارف دينی منافاتی ندارد؛ بلكه مورد تاكيد آن‌هاست. امام علی (ع) نيز در نهج‌البلاغه بارها مردم را به تدبر و تعقل در خلقت و هستی و در آيات قرآن دعوت كرده‌اند.

v   شما به تاكيد قرآن بر تعقل اشاره كرديد. اولا همان‌طور كه شماری از محققان قرآن شناس گفته‌اند، عقل در قرآن به معنای نيروی استدلال نيست. به تعبير علی‌ابن‌ابی‌طالب(ع) و برخی ديگر از ائمه، در زبان عربی و در زبان قرآنی، عقل به معنای «حفظ‌ التجارب» است و تاكيد آن‌ها بر تعقل‌ورزيدن،‌ ناظر بر درس گرفتن از تجارب بود "محمد‌عابد‌الجابری" نيز در كتاب "نقدالعقل‌العربی" در مبحث ريشه يابی  عقل در ادب جاهلی و در قرآن و احاديث نبوی، به همين مطلب تصريح می‌كند. عاقل به كسی می‌گفتند كه تجارب را خوب به حافظه می‌سپرد واز آن‌ها در تصميم‌گيری‌های بعدی زندگی سود می‌جست. به نظر من، بدون تكلف و تصنع، نمی‌توان عقلی را كه قرآن از آن سخن می‌گويد با آن نيروی استدلال‌گری كه بعدها در فلسفه و در مكتوبات فيلسوفان تجلی يافت، هم‌سان دانست. دوم، اين كه گذشته از بحث لغوی، در تعاليم دينی، ورود ما به پاره‌ای از مباحث، مورد مذمت واقع شده كه اتفاقا اين مباحث، شأن فلسفه است. مثلا در باب پاره‌ای موضوعات گفته‌اند: «بحر عميق فلا تلجوه» (دريایی است ژرف؛ پس وارد آن نشويد). ما از تفكر در باب قضا و قدر، جبر و اختيار، علم سابق الهی و تاثير آن در افعال آدميان، ‌مسأله‌ی شر، ذات خدا، هم‌آهنگی يا ناهم‌آهنگی بعضی از صفات خدا با يکديگر و... منع شده‌ايم. اگر اين‌ها را از فلسفه بگيريم، ديگر چه چيزی برای آن باقی می‌ماند؟ نكته ديگری كه می‌خواهم عرض كنم، اين است كه دراسلام، تعقل به معنای استدلال هم تاييد شده است؛ اما اين، مربوط به استدلالی است كه در چارچوب وحی باشد؛ نه درباره‌ی وحی يا در برابر وحی. از اين منظر، استدلالی كه بخواهد آن چارچوب را پشت‌ سر بگذارد، مقبول نيست. استدلال در چارچوب وحی يك چيز است و استدلال درباره وحی كه آيا حجيت معرفت شناختی دارد يا نه، يك چيز ديگر چه رسد به استدلال در برابر وحی؛ وحی بگويد فلان و عقل بگويد بهمان.

  • در قرآن، صرف نظر از واژه تعقل و مشتقات آن، واژگان ديگری نظير «لب» «تفقه» نيز با تعابير مختلف آمده‌است؛ تعابيری كه به نحوی به درايت و تفكر دلالت می‌كنند. شايد نشود يك معنای واحد را از آيات استخراج کرد؛ متداول اين واژه‌ها گاه عقل هدايتی، گاه حفظ التجارب و گاه همان نيروی استدلال است؛ بنابراين نمی‌توانيم فقط به يک معنا، يعنی حفظ التجارب استناد كنيم. مطلب ديگری كه شما به آن اشاره كرديد و جای بحث دارد، منع شدن ما از تفكر در پاره‌ای موضوعات است. اين حرف صحت دارد؛ منتها ائمه(ع) تفكر و تعقل در اين مورد را با توجه به مخاطب منع كرده‌اند. اگر آمادگی درک مطلب را داشته باشد، اين منع ديگر بر قرار نيست. برای مثال، در احتجاج شيخ‌طبرسی يا در توحيد شيخ‌صدوق در بسياری موارد مشاهده می‌كنيم كه مخاطب آمادگی فهم مطلب را داراست و امام شقوق مختلف توحيد را براي وی توضيح می‌دهند و در اين باب استدلال عميق می‌آورند. خود اميرالمؤمنين كه در جايی از تفكر در اين امور نهی می‌كنند، در جايی ديگر، به طور مفصل، در اين زمينه‌ها به بحث و استدلال می‌پردازند. بنابراين اگر جانب روايت و احتجاجات اخير رانگاه داريم، می‌توانيم بگوييم كه دست‌كم، باب تفكر به معنای استدلال عقلانی باز بوده‌است؛ گذشته از اين، در قرآن‌كريم، سيره‌ی پيامبران بر اين دلالت دارد كه آن‌ها، به اقتضای مقام، هم خود احتجاج می‌كردند و هم دعوت به احتجاج می‌نمودند.

v   ابتدا لازم است تذكر بدهم كه صحبت من بر سر كلمه‌ی عقل بود و واژه‌های ديگر نظير فقه، و تفكر، محل بحث من نبود. علت تأكيد بر عقل اين بود كه امروزه فلسفه دائر مدار عقل به شمار می‌آيد. می‌خواستم بگويم كه اين عقل را نبايد با عقلی كه در قرآن از آن سخن گفته می‌شود، يكی شمرد. مطلب ديگری كه فرموديد، ناظر بر اين بود كه ائمه در امور ياد شده با توجه به ميزان فهم مخاطب اظهار نظر می‌كردند، در اين باره دو نكته را عرض می‌كنم: اول اين كه قول شما مبنی بر اين كه ائمه مخاطب را در نظر می‌گرفتند، بدين معناست كه عده‌ای از مخاطبان از ورود به اين مباحث منع می‌شدند. اين در حالی است كه به تعبير دكارت، فلسفه از آن جا شروع می‌شود كه ما همه‌ی آدميان را در نيروی مشتركی به نام عقل، به طور علي‌السويه، سهيم بدانيم؛ نكته دوم، اين است كه اصلا چرا ائمه مخاطبانی را از ورود به اين مباحث منع می‌كردند؟ در واقع می‌خواستند به آنها بگويند كه اگر وارد اين مباحث شويد، كار شما به كفر والحاد می‌انجامد وشما نبايد چنان سير فكری را داشته باشيد؛ پس نبايد وارد شويد، اين نگرش ظاهرا با روح فلسفه سازگاری ندارد.

  • از شما تقاضا دارم آن دو عامل ديگر را كه در فرهنگ اسلامی مانع از رشد علوم تجربی شدند، بيان بفرماييد.

v   عامل دوم كه اهميتش از عامل نخست كمتر نيست، اين است كه هر چه تعدد مراكز قدرت در جهان اسلام بيشتر شد، مشروعيت آن‌ها به طور افزون‌تری در اذهان مردم زير سؤال رفت. هر چه بحث مشروعيت، بيش‌تر در اذهان رخنه می‌كرد، حكومت‌ها بيش از پيش مجبور می‌شدند كه خود را اسلامی جلوه دهند؛ برای اين كار، هر حكومتی می‌بايست درباريانی می‌داشت (كه برخی از آن‌ها همان عالمان دينی بودند) تا از اين طريق، عالمان دينی بتوانند به حكومت‌ها مشروعيت بخشند، از همين رو عالمان تجربی مورد اقبال در دربارها نبودند؛ چون آن‌ها نمی‌توانستند كاری در اين جهت انجام دهند. عامل سوم، كه  باز هم در اهميت به پای دو عامل ديگر می‌رسد، اين است كه بعد از حمله‌ی مغولان و تيمور، نوعی روحيه‌ی سرخوردگی و شكست در وجدان جمعی مسلمانان جای گير شد و اين تصور در اذهان آن‌ها قوت گرفت كه با قضا و قدر نمی‌توان ستيز كرد و هیچ كوششی نمی‌تواند وضع موجود را تغيير دهد. وقتی اين روحيه در مردمی پديد آيد، آن‌ها يا رمانتيك می‌شوند يا عرفان‌مشرب. نكته ديگری وجود دارد و آن، اين‌كه گويا رشد علوم غيردينی-يا غير نقلی- نيز در يك سطح نيست. چرا فلسفه بيش ازعلوم تجربی رشد كرده است؟ يكی از دلايل عمده‌ی اين امر همان چيزی است كه فيلسوفان علم گفته‌اند؛ علوم تجربی با علوم فلسفی يك تفاوت عمده دارند: ضابطه‌ی اصلی در علوم‌ فلسفی «بنشين و بينديش» و در علوم ‌تجربی «برو و ببين» است. هر وقت شما نشستيد و انديشيديد، چه آگاه باشيد چه آگاه نباشيد، وارد حوزه‌ی فلسفه شده‌ايد؛ هر گاه رفتيد و ديديد، به حوزه‌ی علوم تجربی داخل شده‌ايد. در اين صورت، می‌بينيم كه علوم تجربی به امكانات و هزينه‌های مادی نيازمند است؛ چيزی كه در علوم فلسفی مورد نياز نيست. امروز هم هزينه‌ی يك دانشگاه فنی ازهزينه‌ی يك دانشكده‌ی فلسفه بيشتر است.

  • يكي از مهمترين مباحثی كه به‌جاست در اين گفت‌وگو مطرح شود، اين واقعيت است كه به نظر می‌رسد در طول تاريخ فرهنگ اسلامی، ما در مقايسه با اروپای بعد از رنسانس، در عرصه‌ی توليد تفكر و انديشه چندان فعال نبوده‌ايم. حتا در فقه نيز كه اين‌همه از آن صحبت می‌كنيم، فقهايی با مبانی مختلف و در نتيجه مكاتب مختلف فقهی نداشته‌ايم. به نظر شما چه بستری فراهم شد كه در جهان اسلام توليد فكر در محاق بيفتد؟

v   ما همانند مسيحيان قرون وسطی با دو مانع روبه‌رو بوده‌ايم؛ اين موانع از رشد ما و آن‌ها جلوگيری كردند. به عبارت ديگر، به همان اندازه كه ما رشد كرديم، آن‌ها رشد كردند و به همان اندازه كه ما رشد نكرديم، آن‌ها رشد نكردند. اين دو مانع بعد از ظهور رنسانس و مدرنيته از بين رفت و طبعا در غرب رشد علوم و فلسفه پديد آمد. مانع اول كه در قرون وسطی وجود داشت و ظاهرا هنوز در جهان اسلام وجود دارد، اين است كه تفكر هميشه بايد در قالب خاصی كه توسط  دين يك (يعنی متون مقدس دينی) يا دين دو (يعنی مجموع شروح و تبيين‌ها و تفسيرهايی كه عالمان در طول تاريخ از متون مقدس دين عرضه كرده‌اند) يا گاه حتا دين سه (يعنی دين به صورتی كه در عالم واقع و در مقام عمل، تحقق پيدا كرده است) معين شده، محصور بماند، بديهی است كه در اين حالت تفكر رشد نمی‌كند. وقتی فرآورده‌ی فكری نتواند از حد و مرزی فراتر رود، در واقع خود فرآيند فكری تعطيل می‌شود. اما مانع دوم؛ در اروپای عصر مدرنيته و رنسانس، نوعی بازگشت به دوران يونانی-رومی و فرهنگ هلنيستی پديد آمد. اين فرهنگ كه معطوف به بيرون و متفاوت با فرهنگ قرون وسطی بود؛ فرق داشت. فرهنگی نبود كه در آن گفته شود: «معرفه النفس انفع المعارف». اين عبارت در اسلام آمده و به نظر من، نكته بسيار درستی هم هست، به نظر من، اين دو نكته بسيار مهم است: يكی آن كه در اروپا بيش از درون به بيرون، عطف توجه شد؛ و ديگر آن كه اروپايی‌ها جرأت دانستن و پرسيدن پيدا كردند. در كنار اين نكات مهم، دو نكته‌ی فرعی ديگر هم وجود دارد كه ديگران هم متذكر آن‌ها شده‌اند و من بدون آن‌كه اين نكات را قبول داشته باشم، به آن‌ها اشاره می‌كنم: نكته‌ی اول، اين‌كه از زمان كسانی مثل لوبون در فرانسه و حتا تحت تاثير فيلسوفانی نظير هگل، مفهومی به نام روحيه‌ی اقوام و ملت‌ها رواج پيدا كرد. برای مثال می‌گويند آلمانی‌ها، به طور كلی، تعقلی‌تر از فرانسوی‌ها هستند و فرانسوی‌ها از ايتاليایی‌ها تعقلی‌ترند؛ در حالی‌كه دين همه‌ی آن‌ها مسيحيت است. به گفته‌ی قائلان اين نظر، عرب‌ها در تاريخ، هيچ‌گاه قدرت تعقل چشم‌گير از خود نشان نداده‌اند؛ ولی ايرانی‌ها، با اين‌كه مثل عرب‌ها مسلمان‌اند، به طور مثال در زمينه علوم عقلی از عرب‌ها قوی‌ترند. به اين ترتيب، طرف‌داران اين عقيده رشد بعضی ديگر را به روحيه‌ی ملت‌ها نسبت می‌دهند. عده‌ای نظریه‌ای ديگر را مطرح می‌كنند و می‌گويند اديان با هم فرق دارند؛ مشرب تعقلی در بعضی اديان، قوی‌تر و در برخی ديگر، ضعيف‌تر است. ممكن است كسی رشد علوم در مسيحيت و عدم رشد علوم در اسلام را از اين منظر تبيين كند كه به نظر من، سخن قابل دفاعی نيست.

  • به نظر می‌رسد كه در وضعيت فعلی، حوزه و دانشگاه، دونهادی هستند كه بايد طلايه‌دار تفكر در جامعه باشند و از آن‌ها نوآوری و ابداع و خلاقيت انتظار می‌رود. اما از استثناها كه بگذريم، آن‌چه از اين دونهاد به دست ما می‌رسد، تفكراتی است كه اساسا توليد فكری محسوب نمی‌شود. تا وقتی دانشگاهيان ما به تفكر خلاق نپردازند و صرفا يا بيشتر ميراث‌خور از گذشتگان باشند، هيچ‌يك از اين دو نهاد، پاسخ‌گوی نيازهای فعلی ما نخواهند بود و نمی‌توانيم اميدوار باشيم كه جامعه به سمتی حركت كند كه طرحی نو در اندازد و تفكر و تمدن جديدی را تاسيس كند. نظر شما در اين‌باره چيست؟

v   من كاملا قبول دارم كه تا وقتی ما متعبد گذشته يا مقلد غربيم، نمی‌توانيم به ايجاد تمدن و به ويژه، فرهنگی اصيل موفق شويم. تمدن و فرهنگ، آن‌گاه پديد می‌آيد كه ما نه «فرآورده»های مشابه با فرآورده‌های جوامع دارای تمدن و فرهنگ اصيل داشته باشيم، بلكه «فرآيند»های مشابه با فرآيندهای آن‌ها را طی كنيم. از جمله زمينه‌های تمدن‌سازی و فرهنگ‌سازی اين است كه شهروندان، به طور اعم، و نخبگان، به طور اخص، دارای...

 

v   .... اصيل نخواهد داشت. در تعبد نسبت به گذشتگان و در تقليد از غربيان، تفكر نقادانه در كار نيست. آن‌جا سؤالی شايد خلاق آن چيزی باشد كه معمولا گفته می‌شود. به اعتقاد من وقتی فرهنگ و تمدنی اصيل بخواهد ظهور پيدا كند، بايد ابتدائا از مجموعه دستاوردهای بشری در فرهنگ و تمدن‌های ديگر استفاده كند. اين استفاده ممكن است تا مدت‌های مديد از نظر ناظری بیگانه، گرته‌برداری به حساب بيايد؛ ولی گرته‌برداری به اين معنا،‌ اساسا كار زشت و  نكوهيده‌ای نيست. ما نمی‌توانيم از صفر شروع كنيم؛ اين كار نه مصلحت انديشانه است؛ نه بر حق. ما نبايد كل آن‌چه را بشر به قيمت بسيار گزاف به دست آورده است، به همان قيمت گزاف به دست آوريم؛ بلكه  بايد آن‌را تقريبا به رايگان حاصل كنيم و درعين‌حال در مرحله متوقف نمانيم و این همان روشی است كه غربيان در پيش گرفته‌اند، يعنی تفكر نقدی، را اتخاذ كنيم. اين روش متاسفانه در بين ما كم و بيش مغفول واقع شده است. به‌هرحال تا وقتی كه اين فاصله وجود دارد، بايد به اين گرته‌برداری ادامه بدهيم، حتا اگر قرن‌ها طول بكشد. در اين‌جا می‌خواهم به دو نكته اشاره كنم: اول اين‌كه در عالم فكر دو وظيفه بر دوش متفكر است، يكی اين كه آن‌چه را باطل است از ميان ببرد و ديگر اين كه حقی را بر كرسی بنشاند. سؤال اين‌جاست كه اگر متفكری از اين توانايی ذهنی برخوردار باشد كه به خوبی بتواند خطاهای ديگران را نشان بدهد، اما قادر نباشد صوابی را به جای آن خطاها بنشاند، آيا نبايد كار اول را انجام دهد؟ به نظر من، مانعی در اين باب وجود ندارد. تخريب، اگر تخريب امر باطل باشد، چيز خوبی است. اين‌جا است كه به نكته‌ی دوم می‌رسيم و آن، اين‌كه اساسا نبايد بحث را به تخريب و تاسيس معطوف كنيم و به تخريب ارزش منفی و به تاسيس ارزش مثبت بدهيم، بلكه بايد ديد چه چيزی تخريب و چه چيزی تاسيس می‌شود. تخريب، اگر تخريب باطل باشد، خوب است و تاسيس، اگر تاسيس باطل باشد، بد است. ممكن است از منظر پست‌مدرنيستي اعتراض شود كه حق و باطل نيز اساسا وابسته به فرهنگ(1) است و نمی‌توان فوق فرهنگ‌ها ايستاده و  آن‌ها را حق يا باطل خواند. به‌هرحال ملاكی فرافرهنگی وجود ندارد كه بر اساس آن بتوانیم از حق و باطل سخن بگوييم، بنده اين حرف پست‌مدرن‌ها را قبول ندارم كه حق و باطل نسبی‌اند و بستگی به فرهنگ‌ها دارند. حتا اگر فرض رابر اين بگذاريم، لااقل من و شما درون فرهنگ خودمان می‌توانيم بفهميم كه چه حرفی حق و چه حرفی باطل است.

http://manaviat.blogfa.com/

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط حمید |


 
طلاق بايد به شكل توافقى صورت گيرد
پروين بختيارنژاد
146283.jpg
طلاق هاى غيابى، به رسميت شناختن اراده مرد در اين گونه طلاق ها از طرف محاكم قضايى ، تعديل قوانين مربوط به خانواده، تعدد قضات در دادگاه خانواده، تدوين قوانين ناسخ و منسوخ توسط مجلس شوراى اسلامى محور گفت وگو با دكتر محمود آخوندى است كه در پى مى آيد.
•طلاق هاى غيابى از چه زمانى در قوانين ما گنجانده شده و مردان از چه زمانى اين حق را يافته اند كه همسرانشان را به صورت غيابى طلاق دهند؟
پديده طلاق از ابتداى پيدايش خانواده مورد گفت وگو بوده، در زمان   هاى قديم زن آزاد بوده و مى توانسته شوهر خود را طلاق دهد، مرد نيز آزاد بوده و مى توانسته زن خود را طلاق دهد البته در بعضى از كشورها، در بعضى از مذاهب، طلاق ممنوع اعلام شده است. زن و شوهر نمى توانند از هم جدا شوند، مى توانند جدا از هم زندگى كنند ولى نمى توانند از يكديگر طلاق بگيرند.
در سيستم حقوقى كشور ما تا قبل از حمله اعراب به ايران، طلاق توافقى بوده، زن و مرد بايد با هم توافق مى كردند و سپس جدا مى شدند. بعد از پذيرش آيين اسلام، مقررات اسلامى جايگزين مقررات عرفى شد. طبق استنباط فقها از احاديث، روايات، قرآن و سنت طلاق در اختيار مرد است. مرد هر وقت بخواهد، به هر ترتيب و شكلى مى تواند همسر خود را مطلقه كند. در اجراى آن هم اكثراً زنان اطلاعى از مطلقه شدن خود ندارند. مرد مى تواند در حضور دو شاهد زن خود را طلاق دهد بدون اينكه او از اين موضوع اطلاع داشته باشد. استنباط من از اين موضوع اين است كه اين آزادى عمل را كه اسلام به مردان داده، به مردان مسلمان باايمان داده كه هرگز از چنين اختيارى استفاده نمى كنند، نه به مردان هوس باز. يك مرد مسلمان باايمان هرگز همسر خود را طلاق نمى دهد، در حالى كه تمايل او را از اين موضوع نگرفته و حتى به او اطلاع نداده است. اين شيوه طلاق از نظر اجتماعى قابل پذيرش نيست. قانون مدنى ما كه براساس فقه تهيه شده، اين روش را پذيرفته و طلاق را ايقاء دانسته و اراده مرد را براى طلاق كافى دانسته است. ولى لازم است اين نكته را نيز ذكر كنم همان طور كه نكاح يك عقد است و زن و مرد با توافق با يكديگر به عقد هم در مى آيند، در زمان طلاق هم زن و مرد بايد با هم توافق داشته باشند. بايد تا جايى كه مى توانيم طلاق را از حالت ايقاء بودنش خارج كنيم. در حال حاضر موقعيت اجتماعى ما يك جانبه بودن طلاق را نفى مى كند. عكس آن هم درست نيست. گاهى ديده مى شود كه نهضت اخير بانوان پيشنهاد مى كنند كه طلاق به عهده زن باشد. من معتقدم كه طلاق نه در اختيار مرد بايد باشد و نه در اختيار زن بلكه طلاق بايد به شكل توافقى صورت گيرد.
•اگر يكى از طرفين با اجراى طلاق مخالف بود چه؟
در آن صورت دادگاه بايد تصميم بگيرد و اجراى طلاق با تصميم دادگاه انجام شود.
•تا جايى كه اطلاعات من اجازه مى دهد، در گذشته عدم ارائه دلايل محكمه پسند از طرف مردان به دادگاه مانع از صدور حكم طلاق مى شد.
در زمان گذشته نيز طلاق تحت اراده شوهر بود. شوهر هر وقت مى خواست، مى توانست زن خود را طلاق دهد. اما زمانى كه قانون حمايت از خانواده تدوين شد، موانعى براى طلاق هاى يكسويه و بى دليل گذاشته شد. مسئله اعطاى طلاق به زنان و گواهى عدم سازش، با قانون خانواده در كشور ما ظاهر شد.
به خاطر دارم كه با تدوين قانون خانواده برخى اين قانون را قانونى ضدمذهب تلقى كردند. من خودم در آن زمان، در قسمت پارلمانى دادگسترى بودم، از طرف برخى فقها به ما تلگراف مى كردند، نامه مى نوشتند و به داشتن حق طلاق براى زنان اعتراض مى كردند و مى گفتند: اين قانون برخلاف اسلام است و اسلام از بين رفت. در اوايل انقلاب هم اولين قانونى را كه ملغى كردند، قانون خانواده بود.
پس از مدتى ديدند كه برخى از زنان در عسر و حرج هستند و به اين نتيجه رسيدند كه زن هم در شرايطى مى تواند تقاضاى طلاق كند.
نكته مشكل زا در مورد طلاق اين است كه در هر زمانى كه مرد به دادگاه مراجعه كند، بدون طرح دليل مى تواند همسر خود را طلاق دهد و دادگاه تقاضاى او را مى پذيرد، منتها دادگاه ها در حال حاضر وضعيت مهريه، نفقه و حضانت كودكان را تعيين مى كنند، اما زمانى كه زن درخواست طلاق مى كند عملاً دادگاه  ها تا زمانى كه مرد را پيدا كنند كارشكنى مى كنند تا زمانى كه براى طلاق توافق و پذيرش عدم سازش را بگيرند سپس حكم طلاق را صادر مى كنند.
ولى در دادگاه  ها درخواست طلاق از سوى بانوان به راحتى مورد پذيرش قرار نمى گيرد. در اين خصوص به نظر من بايد كار فرهنگى شود و ديدگاه مردان نسبت به زن و خانواده عوض شود. مردان بايد بدانند كه زن نيز مثل مرد است و هيچ تفاوتى با او ندارد. دادگاه ها بايد بدانند همان طور كه مرد زمانى از همسرش خوشش نمى آيد و او را طلاق مى دهد، اين حق براى زنان نيز بايد ملحوظ شود.
به هر ترتيب كار فرهنگى در اين خصوص را نبايد فراموش كنيم. زمانى كه هر روز از تلويزيون درباره مزاياى تعدد زوجات صحبت مى شود، چه انتظارى داريم. زنى كه به خاطر مسائل اقتصادى ازدواج مى كند، اين يك ازدواج واقعى نيست. دولت بايد از زنان حمايت كند، اگر دولت از زنان حمايت كند اينها به اين ازدواج   هاى تحميلى تن در نمى دهند. مثل خانمى كه مادر شوهرش را كشته، از جمله اين ازدواج   هاى تحميلى است.
•منظور شما كبرى رحمان پور است؟
بله.
•خبرى نيز در چند روز گذشته در مورد ايشان داشتيم كه به دليل حل نشدن پرونده  وى در شوراى حل اختلاف پرونده رحمان پور به اجراى احكام فرستاده شده است.
پرونده ايشان كه به شوراى حل اختلاف نبايد فرستاده شود. شوراى حل اختلاف اغلب از افرادى تشكيل شده كه داراى دانش حقوقى نيستند و از تجربه اندك برخوردارند، اين پرونده بايد با حضور مراجع قضايى حل و فصل شود. پرونده هاى اينچنينى بايد در دادگاه هايى با حضور چند قاضى مورد بررسى قرار گيرد. براى كبرى رحمان پور يك قاضى حكم اعدام صادر كرده اين پرونده بايد مورد بررسى دقيق ترى قرار گيرد.
خلاصه اينكه در مورد طلاق هاى غيابى بايد بگويم آنچه را كه عقل قبول نمى كند، شرع هم قبول نمى كند.
•نظر شما در مورد تعدد قضات در محاكم قضايى مربوط به خانواده چيست؟
بهترين روش در دادرسى ها همان تعدد قضات است. در مورد يك پرونده بايد چند قاضى در كنار هم بنشينند و در مشورت با يكديگر حكمى را صادر كنند. در كشور ما هم تا پيروزى انقلاب اسلامى روش، روش  تعدد قاضى بود. وحدت قاضى بسيار اندك بود. دادگاه هاى جنايى ما كه حكم صادر مى كردند همگى با روش تعدد قاضى بود. دادگاه  استان ها با روش تعدد قاضى بود. حتى خانه هاى انصاف و شوراهاى داورى نيز با تعدد قاضى اداره مى شد. بعد از پيروزى انقلاب روش تعدد قاضى گسترش پيدا كرد. اما پس از مدتى با اظهارنظر شوراى نگهبان، روش تعدد قاضى مغاير با فقه اسلامى اعلام شد. پس از اين اعلام نظر همه دادگاه ها تبديل به رويه وحدت قاضى شدند. البته به خاطر دارم كه امام خمينى در همان موقع اظهار كردند كه وحدت قاضى در خصوص قضات شرع است، نه قضات عرفى. اكثريت قضات ما قضات عرفى هستند. پس وحدت قضات شامل آنها نمى شود. بدبختانه اجازه ندادند اين فتوا منتشر شود. اين رويه تا سال ۱۳۷۸ ادامه داشت. از اين سال به بعد، دادگاه تجديدنظر استان را تشكيل دادند. در دادگاه تجديدنظر استان روش، روش تعدد قضات بود.
در آن سال مطرح كرديم كه اگر روش تعدد قضات را مى پذيريد، بگذاريد لايحه تعدد قضات در دادگاه هاى بدوى را نيز بنويسيم، گفتند نه، تعدد قضات در مرحله دوم بلامانع است. ولى رسيدگى در مرحله اول را نمى توان با تعدد قاضى برگزار كرد اين وضع تا سال ۸۲ ادامه داشت كه قانون اصلاح دادسرا پيش آمد و شعبه استان با روش تعدد قضات تشكيل دادند. اميدواريم كه قلمرو تعدد قاضى به دادگاه  خانواده نيز تسرى پيدا كند.
•يكى ديگر از مشكلات دادگاه هاى خانواده را توسيع بودن قوانين خانواده دانسته اند. تا نظر جنابعالى چه باشد؟
اين گستردگى در قلمرو همه قوانين است. در كشور ما آنقدر قوانين متفرقه وجود دارد كه شناختن قانون ناسخ و منسوخ هم مشكلى شده است. قضات اغلب نمى دانند كدام قانون ناسخ است و كدام منسوخ. بايد قوه قضائيه براى اين مشكل راه حلى پيدا كند. چنان كه در ساير كشور ها نيز روش هايى در اين مورد اتخاذ شده است.
•شما مطرح كرديد روش هايى وجود دارد كه قوانين نسخ شده به قضات خصوصاً به قضات جوان شناسانده مى شود. لطفاً در مورد اين روش ها توضيح دهيد.
يكى از اين شيوه ها تدوين قانون است. كميسيون هايى وجود دارد كه قوانين را بررسى مى كنند، قوانين ناسخ و منسوخ را تدوين مى كنند و به كميسيون قضايى مجلس مى دهند. اين كميسيون اعلام مى كند كه اين قوانين ناسخ است و اين قوانين منسوخ. ما قبل از انقلاب نيز اداره كل تنقيح قوانين را داشتيم.
•پس تدوين قوانين ناسخ و منسوخ به عهده كميسيون قضايى مجلس است؟
در حال حاضر خير. زيرا در مرحله اول بايد قانون اين اجازه را به كميسيون قضايى مجلس بدهد كه آنها قوانين ناسخ و منسوخ را تدوين كنند و فعلاً چنين اجازه اى به آنها داده نشده است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط حمید |


 
گروه سياسى: نشريه «پرتو سخن» كه توسط «موسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره)» تحت مديريت آيت الله مصباح يزدى منتشر مى شود در شماره اخير خود نسبت به عضويت سيدمحمد خاتمى رئيس جمهورى سابق در شوراى عالى مركز تحقيقات استراتژيك مجمع تشخيص مصلحت نظام اعتراض كرد. پرتو سخن در صفحه نخست خود با اشاره به حكم انتصاب خاتمى به عنوان عضو شوراى عالى مركز تحقيقات استراتژيك مجمع، خطاب به اكبر هاشمى رفسنجانى نوشت: شايسته است رئيس مجمع تشخيص مصلحت در اين باره تامل بيشترى كرده، سپس تصميم بگيرد كه چنين شخصى در حساس ترين بخش مجمع چه خدمتى مى تواند ارائه كند. اين نشريه افزود: با آمدن خاتمى، احتمالاً مركز تحقيقات استراتژيك به پناهگاه مدعيان اصلاح طلبى تبديل خواهد شد و چهره هاى مسئله دارى مانند بهزاد نبوى، عبدى، آقاجرى، علوى تبار، كديور و بشيريه به اين جمع خواهند پيوست. پرتو سخن اضافه كرد: عضويت خاتمى در مركز مطالعات استراتژيك ممكن است سرپلى جهت برپايى پايگاه براى مدعيان اصلاح طلبى در مهم ترين بخش مجمع تشخيص باشد. اين نشريه ادامه داد: در اين صورت است كه آنها مى توانند با استفاده از بودجه ميلياردى اين مركز، براى پيشرفت يا جبران شكست هاى پى در پى اصلاحات، مطالعه استراتژيك كرده و آينده نظام را با اين مطالعات به نفع خود رقم بزنند. پرتو سخن تصريح كرد: بيم آن مى رود كه اين مجموعه با ورود در مركز مطالعات استراتژيك مجمع، نظام اسلامى را از هدف اصلى خود كه خدمت به محرومان است بازدارد. اين نشريه با اشاره به ديدگاه هاى خاتمى نوشت: ديدگاه ها، انديشه ها و عملكرد هشت ساله خاتمى نشان مى دهد كه ايشان به فرهنگ غربى و مكاتب آن سامان خودباختگى ويژه اى دارد و ديدگاه هاى او يادآور حرف هاى «تقى زاده» است كه مى گفت براى رسيدن به تمدن و پيشرفت بايد از فرق سر تا نوك انگشت پا غربى شد. پرتو سخن در بخش ديگرى از اين مطلب همچنين نوشت: هاشمى رفسنجانى روز پيش از ثبت نام براى انتخابات رياست جمهورى نهم طى اظهاراتى بر توسعه اقتصادى و سياسى در دوران ۱۶ساله خود و خاتمى مهر تاييد زد و گفت كه «تداوم آن مى تواند توان ملى كشور را در همه زمينه ها افزون و معضل بيكارى را حل نمايد.» اين نشريه خاطرنشان كرد: جملات مذكور نشان مى دهد كه انتخاب خاتمى براى مركز استراتژيك، حساب شده و در جهت اهداف مشترك هر دو (هاشمى رفسنجانى و خاتمى) صورت گرفته است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط حمید |

 
اكبر پشنگ پور
از جمله ويژگى ساختار حكومتى در ايران وجود مجمع تشخيص مصلحت نظام است كه از بدو تاسيس در سال ۱۳۶۸ تاكنون همواره از زواياى گوناگون امكان نقد و بررسى را فراهم كرده است. تاسيس و تشكيل اين مجمع صرف نظر از اعمال انجام گرفته از سوى آن بر پيچيدگى ساختار حكومتى در ايران مى افزايد. چنانكه برخوردارى مجمع از حق نظارت برسه قوه اين وضعيت را برجسته تر مى نمايد.
پيدايش و ضرورت تشكيل و تاسيس مجمع تشخيص مصلحت نظام را نيز شايد به نوعى حاصل همين پيچيدگى (جمهورى _ اسلامى) در ساختار حكومتى دانست؛ چرا كه اساس تاسيس اين مجمع به تقابل دو نهاد مجلس و شوراى نگهبان معطوف است. زيرا اساساً تشخيص مصلحت در بادى امر به عهده مجلس و نمايندگان مجلس است. ليكن شوراى نگهبان قانون اساسى كه وظيفه تطبيق قوانين با شرع و قانون اساسى را دارد تنها به مبانى شرعى و قانون اساسى توجه دارد و در موارد بسيارى بنابر همين ادعا در مقابل مصوبات مجلس ايستادگى كرده و از تصويب آنها امتناع مى نمايد.
بنابراين به كرات مواردى بروز و ظهور كردند كه اين دو نهاد به دليل ادعاهاى خود به تقابل و رويارويى با هم برآمده و به اين ترتيب معضلات و مشكلات لاينحل در امر تقنين و قانونگذارى به وجود مى آمد كه عملاً منجر به آشفتگى در اداره امور مملكت نيز مى گرديد.
معضل پيش گفته باعث شد تا در سال ۱۳۶۶ مسئولين و مقامات حكومتى وقت از محضر حضرت امام خمينى استعلام نمايند كه «پس از تصويب نهايى، شوراى نگهبان هم نظرات خود را در قالب احكام شرعى يا قانون اساسى اعلام مى دارد كه در مواردى مجلس نظر آنها را تامين مى نمايد و در مواردى از نظر مجلس قابل تامين نيست كه در اين صورت، مجلس و شوراى نگهبان نمى توانند توافق كنند و همين جاست كه نياز به دخالت ولايت فقيه دارد و تشخيص حكم حكومتى پيش مى آيد...»۱
پاسخى كه امام رحمه  الله عليه به اين نامه دادند سبب تاسيس مجمع تشخيص مصلحت نظام گرديد تا به اين وسيله در مواقع تقابل مجلس شوراى اسلامى و شوراى نگهبان، اختلاف فيمابين آن دو نهاد حل و فصل گردد.
آنچه در فرمان مورخه ۴/۲/۶۸ حضرت امام به رياست محترم جمهور وقت براى بازنگرى در قانون اساسى درباره مجمع تشخيص مصلحت نظام ذيل بند «ب» در رابطه با محدوده مسائل مورد بحث در قسمت ۶ (ششم) آمده است از اين قرار است: «... مجمع تشخيص مصلحت نظام براى حل و فصل معضلات نظام و مشورت رهبرى به صورتى كه قدرتى در عرض قواى ديگر نباشد.» تامل و توجه در نص فرمان مزبور به خوبى جايگاه و نقش مجمع تشخيص مصلحت نظام را معين و مشخص مى نمايد لذا بديهى است تغيير اين جايگاه و نقش چون در قانون اساسى پيش بينى نشده است تنها با تغيير قانون اساسى ميسر است والا هرگونه تغييرى خلاف مقتضا و فلسفه تاسيس اين نهاد است.
با تصويب آيين نامه جديد مجمع تشخيص مصلحت نظام و اعطاى حق نظارت بر قواى سه  گانه، با دارا شدن اين حق عملاً در صدر قواى ديگر قرار مى گيرد و اين موضوع زمانى برجسته مى شود كه يادآورى شود تمام دستگاه هاى نظام بايستى براساس برنامه هاى توسعه و سند چشم انداز حركت نمايند و آنگونه كه دبير محترم مجمع اظهار كردند چون مجمع اين سند و برنامه ها را مصوب كرده است پس خود بايد حسن اجراى آن را تضمين و تامين نمايد.۲ به اين ترتيب عملاً مجمع تشخيص در راس قواى ديگر قرار مى گيرد. در حالى كه اساساً هدف از تاسيس مجمع اين نبوده بلكه بر عدم آن هم تاكيد شده است.
تجلى اين برترى را در آنچه دبير محترم مجمع گفتند بهتر مى توان لمس كرد. مادامى كه ايشان در پاسخ به سئوالى كه اگر به هر دليلى يكى از سران سه قوه نپذيرفت تكليف چيست؟ اظهار داشتند: اگر قانع نشدند نظر مجمع تشخيص مصلحت نظام، نظر آخر است و بايد آن را بپذيرند. چنين اظهاراتى از جهات زير قابل بررسى است؛ نخست اينكه نوعى اعمال قدرت را تداعى مى نمايد. در حالى كه اجبار و الزام اركان حكومتى به انجام امور بايد مبتنى بر اعمال اقتدار باشد كه واضح است اقتدار با قدرت كاملاً متمايز است. دوم دلالتى صريح بر برترى مجمع تشخيص مصلحت نظام بر قواى ديگر است. چرا كه اين امكان را دارد حرف آخر را بزند و هيچ يك از روساى سه قوه نيز نمى تواند از آن استنكاف نمايد. سوم نبود راهكار قانونى مناسب براى انجام و اعمال اين نظارت كه البته اين امر مسلم است؛ چرا كه از ابتدا چنين جايگاه و نقشى براى مجمع درنظر گرفته نشده است.
نكته قابل تامل ديگر اين است كه وضع آيين نامه با رجوع به مبانى حقوقى وابسته به وجود قانون است. در واقع آيين نامه شيوه اعمال يك قانون را معين مى نمايد، و اين در حالى است كه قانونى كه دلالت بر برخوردارى مجمع تشخيص مصلحت نظام از آن حق نمايد وجود ندارد تا آيين نامه اى نحوه اعمال و اجراى اين حق را بيان و معلوم نمايد. با توجه به آنچه كه گفته شد اين سئوال باقى است كه اگر هدف از اعطاى چنين حقى به مجمع كه منجر به برترى آن بر ساير قوا نيز مى شود فقط براى تضمين حسن انجام برخى امور مانند اجراى سند چشم انداز است، چرا از مكانيسم ها و ظرفيت ها و حتى نهادهاى موجود استفاده نشده است.
پى نوشت ها:
۱- مجموعه قوانين و مقررات مربوط به مجمع تشخيص مصلحت نظام صفحات ۱ الى ۳
۲- روزنامه شرق يكشنبه ۱۰/۷/۸۴ ، ص اول
http://www.sharghnewspaper.com/840719/html/law.htm
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط حمید |

نخستین روز ماه رمضان در آستانه اذان مغرب مهمان دکتر سروش بودیم همراه با جواد روح برای گفت و گویی که هفته ای دیگر متن آن را منتشر خواهم کرد . چیزی به اذان نبود و گفت و گویمان به اذان رسید و همراه دکتر افطار کردیم ، افطاری ساده ؛ نان سوخاری و خرما و چای وگز که به من حسابی چسبید ؛ در انجمن فلسفه و حکمت که حالا موسسه پژوهشی فلسفه و حکمت نام گرفته است .
حکایت گفت و گوی انجام نشده ام با سروش را و چیزهایی درباره او را نیز پیش تر نوشته ام ، در این جا ( + + + )پرسش بسیار بود و وقت اندک و گفت و گو باید برای جایی فراهم می شد که خود دغدغه هایی داشتند و باید آن را با دکتر در میان می گذاشتم . با این همه چند سوالی هم درباره بحث های اخیر دکتر پرسیدم که یکی از آن ها بحث مربوط به مهدویت بود ؛ این بحث در دوره کنونی به این خاطر بسیار اهمیت یافته است که برخی از نزدیکان دولت جدید ، فراهم کردن زمینه ظهورحضرت مهدی را برنامه ای برای دولت جدید می دانند .
پرسشم این بود که " شما می گویید که بین اندیشه دموکراتیک با اندیشه مهدویت و رقیق کردن خاتمیت تعارضی آشکار می بینید . با این اوصاف آیا امیدی برای دستیابی به دموکراسی در ایران وجود دارد ؟ زیرا اندیشه مهدویت که سرجایش هست و لاجرم برای رفع این تعارض، دموکراسی در این کشور همیشه غایب خواهد بود . "

پاسخ سروش این بود که : من نگفتم اندیشه مهدویت با همه وجوه و تفاسیرش با اندیشه دموکراسی منافات دارد ، اما برخی از تفاسیر قطعا منافات دارد و همان طور که در نوشته هایم هم آورده ام آن تفاسیر متاسفانه بر تفسیر های نیکو از مهدویت غلبه داشته ؛ یعنی چه بی عملی سیاسی ، چه شیوه هایی که صفویه در پیش گرفتند و چه تئوری های فقهی که بر مبنای مهدویت ساخته و پرداخته شد ، خیلی آشکار است که با دموکراسی بر سر مهر نیستند .

گفتم پس در بحث مهدویت هم همان قرائت های مختلف وجود دارد و بحث شما اشاره به برخی قرائت ها دارد
سروش ضمن تایید این نکته گفت : من اتفاقا اشاره کردم در نوشته خودم که آقای مهدی بازرگان با مهدی بازرگانی نکرد . اعتقاد داشت ، اما آن اعتقاد را مبنای سیاست قرار نداد .
سپس بحث را با اشاره ای تاریخی ادامه داد و گفت : واقعا برای شیعیان دوره اول مهدویت مانع بود از این که حکومتی تشکیل بدهند . به انتظار امام زمان نشسته بودند و می گفتند که چند صباحی است می گذرد و بعد دیگر حکومت عادله خواهیم داشت . پس از مدتی متوجه شدند که این زمان چه بسا خیلی طولانی باشد ، باید فکری کرد باید نظم و سامانی داشت ، دوران های اولیه این طوری بود و علتش هم این بود که شیعه فرقه کوچکی بود و امام زمان منجی آن فرقه تلقی می شد و بحث حکومت جهانی بحث هایی است که بعد پدید آمد . در گذشته این چیز ها نبود .شیعه فرقه کوچکی بود و مظلوم بود و شیعیان دائما هم به خدا می نالیدند که : خدایا شکایت پیش تو می آوریم پیامبرمان که نیست، ولی مان نیست، تمام روزگار بر علیه ما همداستان شده اند و فتنه ها از هر سو بالا گرفته است ، یک منجی فریاد رسی را بفرست .
در واقع امام زمان منجی فرقه شیعه تلقی می شد د که دیر و زود هم از راه خواهد رسید .
سروش سپس از همین منظر اشاره ای به تجربه مسیحیان داشت و گفت : درست شبیه احوال مسیحیان بود که فکر می کردند بازگشت مسیح سریعا صورت خواهد گرفت ، پس از مدتی متوجه شدند که نه ، ای بسا که این بازگشت به زودی تحقق نپذیرد ، لذا مسیحیت تمام سامان نظری خودش را عوض کرد و هم چنین تلقی اش را از دنیا و دنیا داری .

گفتم : پس اگر ما از ظهور امام زمان چنین تلقی داشته باشیم و فکر کنیم که زمانی طولانی تا ظهور ایشان باقی است ، برنامه ریزی سیاسی ضروری خواهد بود و آن گاه مهدویت هم با اندیشه دموکراسی قابل جمع خواهد بود .
سروش با تایید این بحث ، ورود به چنین فکری را همان سکولاریسم خواند و بعد اشاره ای به تجربه متکلمان مدرن یهودی کرد . او گفت :در تورات داریم که خداوند در شش روز جهان را خلق کرد و در روز هفتم استراحت کرد . من یادم است که مرحوم مطهری و دیگران طعن شدید می زدند به یهودیان که اندیشه بسیار باطلی را در کتاب تحریف شده شان آورده اند و آن این که خداوند استراحت کرد و خودش را بازنشسته کرد، این چه معنا دارد . خداوند همیشه در خلقت است و قیوم است و اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالب ها !
متکلمان مدرن یهودی می گویند خداوند عمدا از جهان فاصله گرفته و کار جهان را به جهان واگذاشته است و معنای این که روز هفتم استراحت کرد و خودش را بازنشسته کرد ، یک بازنشستگی عمدی است ، گفت دیگر در کار دخالت نمی کنم ، ارتفاع گرفت و گفت حالا به شما سپرده ام ، شما ادامه بدهید . این آغاز سکولاریزاسیون است ، یعنی نه این که خدا نیست ، هست ؛ اما کار را به ما وانهاده است.
سروش سپس ضمن تفکیک عقیده شخصی درباره امام زمان و بحث سیاسی گفت : اگر واقعا یک قومی معتقد باشند که امام زمان چند صباح دیگر می آید ، همان طور که شیعیان دوره اول غیبت معتقد بودند شما مطمئن باشید این ها نه برنامه ریزی سیاسی خواهند کرد ، نه برنامه ریزی اقتصادی خواهند کرد ، نه دنبال تئوری پردازی راجع به آزادی و حقوق و...خواهند رفت ، خواهند گفت این ها یعنی چه ؟ آقا می آید و همه را روشن خواهد کرد .
سپس افزود که دو تا کار بیش تر نمی شود کرد ، یا نزدیک است با نزدیک بودن ظهور شما کارها را نیم بند انجام می دهید تا آقا بیاید یا می گویید این قدر دور است که ما باید کارها را خودمان انجام بدهیم .
با سروش درباره موضوع های دیگری نیز گفت و گو کردیم ؛ درباره عدالت ،دموکراسی ، دولت جدید ، تاریخیت ، ریچار رورتی و... که امیدوارم بتوانم پس از انتشار در نشریه ای که گفت و گو را سفارش داده بود ، متن کاملش را این جا هم بگذارم .

در همین زمینه :
نقد محمود صدری بر دکتر سروش
عبدالکریم سروش در پاریس
چرا سروش آري!
مهدويت، دموکراسی و سالاد دکتر سروش
فرق فارق شريعت و قيامت
حاشیه بر تحشیه ها بر سروش و این دو یاداشت ( + + ) از حباب



+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط حمید |

من اعتقاد دارم كه خداي بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجي كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش مي‏دهد، و ارزش هر انساني به اندازه درد و رنجي است كه در اين راه تحمل كرده است، و مي‏بينيم كه مردان خدا بيش از هركس در زندگي خود گرفتار بلا و رنج و درد شده‏اند، علي بزرگ را بنگريد كه خداي درد است، كه گويي بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسين را نظاره كنيد كه در دريايي از درد و شكنجه فرو رفت، كه نظير آن در عالم ديده نشده است، و زينب كبري را ببينيد، كه با درد و رنج انس گرفته است.

درد، دل آدمي را بيدار مي‏كند، روح را صفا مي‏دهد، غرور و خودخواهي را نابود مي‏كند، نخوت و فراموشي را از بين مي‏برد، انسان را متوجه وجود خود مي‏كند.

انسان گاه‏گاهي خود را فراموش مي‏كند، فراموش مي‏كند كه بدن دارد، بدني ضعيف و ناتوان، كه در مقابل عالم و زمان، كوچك و ناچيز و آسيب‏پذير است، فراموش مي‏كند كه هميشگي نيست، و چند صباحي بيشتر نمي‏پايد، فراموش مي‏كند كه جسم مادي او نمي‏تواند با روح او هم‏پرواز شود، لذا اين انسان احساس ابديت و مطلقيت و قدرت مي‏كند، سرمست پيروزي و اوج آمال و آرزوهاي دور و دراز خود، بي‏خبر از حقيقت تلخ و واقعيت‏هاي عيني وجود، به پيش مي‏تازد و از هيچ ظلم و ستمي روگردان نمي‏شود. اما درد آدمي را به خود مي‏آورد، حقيقت وجود او را به آدمي مي‏فهماند، و ضعف و زوال و ذلت خود را درك مي‏كند، و دست از غرور كبريايي برمي‏دارد، و معني خودخواهي و مصلحت‏طلبي و غرور را مي‏‏فهمد و آن را توجيه مي‏كند.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه باران تهمت ودروغ و ناسزا را عليه من سرازير كردي، تا در ميان توفان‏هاي وحشتناك ظلم و جهل و تهمت غوطه‏ور شوم، و ناله حق‏طلبانه من در برابر غرش تندرهاي دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد، و در دامان عميق و پرشكوه درد، سر به گريبان فطرت خود فرو برم. و درد و رنج علي را تا اعماق روحم احساس كنم، علي بزرگ، علي نمونه، علي مظهر اسلام و عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تكامل، كه با تمام عظمتش، و با تمام درخشش خيره‏كننده‏اش، بيش از هر كس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت، و بيش از هزاروچهارصد سال تاريخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان در اذهان اكثريت مسلمانان باقي نمانده است و شخصيت بي‏همتاي اين نمونه روزگار براي ميليون‏ها بشر ناشناخته مانده است.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواسته‏هاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه تو مرا در آتش عشق گداختي، و همه موجودات و «خواستني»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بي‏مقدار كردي، تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگي و آرامي بگذرم. دردها، تهمت‏ها، ظلم‏ها، فشارها، و شكنجه ‏ها را با سهولت تحمل كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي، تا گاه‏گاهي از دنياي ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبينم و جز «بقا»ي تو چيزي نخواهم، و بازگشت از «ملكوت اعلي» براي من شكنجه‏اي آسماني باشد كه ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد.

خدايا! اكنون احساس مي‏كنم كه در دريايي از درد غوطه مي‏خورم، در دنيايي از غم و حسرت غرق شده‏ام، به حدي كه اگر آسمان‏ها و زمين را و همه ثروت وجود را به من ارزاني داري به سهولت رد مي‏كنم، و اگر همه عالم را عليه من آتش كني، و آسماني از عذاب بر سرم بريزي و زير كوه‏هاي غم و درد مرا شكنجه كني، حتي آخ نگويم، كوچكترين گله‏اي نكنم، كمترين ناراحتي به خود راه ندهم، فقط به شرط آنكه ذكر خود را، و ياد خود را و زيبايي خود را از من نگيري، و مرا در همان حال به دست بلا بسپاري، به شرط آنكه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت كنم، و همه دردها و شكنجه‏ها را به جان و دل بخرم، و اثبات كنم كه عزت و ذلت دنيا براي من يكسان است، لذت و درد دنيا مرا تكان نمي‏دهد و شكست و پيروزي مادي در من تأثيري ندارد.

خوش نداشتم و ندارم، كه دوستانم و بزرگان به خاطر دوستي و محبت از من دفاع كنند، و مرا از ميان توفان بلاي حوادث نجات دهند، خوش نداشتم كه رحمت و شفقت دوستان و مخلصين را برانگيزم، و از قدرت معنوي و مادي آنان در راه هدف مقدس خويش استفاده كنم.

اما هميشه مي‏خواستم كه شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه‏اي از مبارزه و كلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛ مي‏خواستم هميشه مظهر فداكاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بكشم. مي‏خواستم در درياي فقر غوطه بخورم و دست نياز به سوي كسي دراز نكنم، مي‏خواستم فرياد شوم و زمين و آسمان را با فداكاري و ايمان و پايداري خود بلرزانم، مي‏خواستم ميزان حق و باطل باشم، و دروغ‏گويان و مصلحت‏طلبان و غرض‏ورزان را رسوا كنم، مي‏خواستم آن‏چنان نمونه‏اي در برابر مردم بوجود آورم كه هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، و طريق مستقيم، روشن و صريح و معلوم باشد، و هر كس در معركه سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار نگيرد و راه فرار براي كسي نماند.

اما هميشه آرزو داشتم اگر دوستانم مي‏خواهند از من دفاع كنند، به خاطر حق دفاع كنند، نه به خاطر محبت و دوستي، اگر به هدف من علاقمندند، به خاطر طرفداري از حق باشد، نه رحم و شفقت به دوستي دل‏سوخته و رنج‏ديده كه احياناً كسب قلب او ثواب داشته باشد.

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.

خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.
خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.

خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل توفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهي.

خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.

خسته‌‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.

خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.

http://www.baztab.com/news/29890.php

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط حمید |

 

گزارشي از اجلاس 49 كميسيون مقام زن- پكن+10
شهيندخت مولاوردي:
سخن نخست
اجلاس 49 كميسيون مقام زن از 28 فوريه تا 11 مارس 2005 (10 تا 21 اسفند 83) در مقر سازمان ملل در نيويورك برگزار گرديد. اين نشست دو هفته اي براي مرور پيشرفتهاي به دست آمده از زمان كنفرانس مهم پكن (1995) تا كنون با تأكيد بر ضرورت تلاش بيشتر دولتها براي دستيابي به تساوي جنسيتي و تسهيل روند پيشرفت زنان به كار خود پايان داد. كميسيون مقام زن به عنوان نهادي بين الدولي يكي ازكميسيونهاي كاركردي شوراي اقتصادي اجتماعي سازمان ملل متحد است. اين كميسيون درسال 1946 كار خود را با عضويت 15 كشور عضو ملل متحد آغاز كرد و در حال حاضر داراي 45 عضو است كه توسط شوراي اقتصادي اجتماعي براي يك دوره چهارساله انتخاب مي شوند. ايران در 3 دوره پياپي از 1989 به عنوان عضو اين كميسيون انتخاب شده است. اين كميسيون در جامعه ملل (1945) به عنوان يكي از كميسيونهاي فرعي كميسيون حقوق بشر مطرح بود كه در سال 1947 به عنوان يك كميسيون مستقل كار خود را در سازمان ملل آغاز كرد و با دستور كار خاص و
تصميم گيري براساس اولويتهاي خود گزارش و پيشنهادات خود را به شوراي اقتصادي اجتماعي آن سازمان ارائه مي دهد.
نظارت بر اجراي اسناد بين المللي مربوط به زنان توسط كشورهاي عضو، ارائه توصيه و گزارشهايي در ارتباط با اعتلاي حقوق زنان در عرصه هاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و آموزشي به شوراي اقتصادي و اجتماعي ملل متحد و ارائه توصيه هايي به آن شورا در زمينه مشكلاتي كه مستلزم توجه فوري است، ازجمله وظايف و اختيارات كميسيون مقام زن مي باشد. متعاقب برگزاري چهارمين كنفرانس جهاني زن در پكن – 1995 ، مجمع عمومي از كميسيون مقام زن درخواست كرد تا روند پيگيري مصوبات كنفرانس مذكور را در برنامه كار خود لحاظ نمايد و با ايفاي نقش تسريع كننده به بازنگري منظم حوزه هاي نگران كننده مندرج دركارپايه عمل پكن بپردازد.
براين اساس كميسيون برنامه كاري 5 ساله اي را براي دوره زماني 2002 تا 2006 به تصويب رسانيد كه درچارچوب اين برنامه كاري طي هر اجلاس ساليانه دو حوزه نگران كننده مندرج در سند پكن در جلسات و ميزگردها با حضور كارشناسان و متخصصين امر مورد بحث و بررسي و تبادل نظر قرار مي گيرد. عناوين مطروحه در اين اجلاس ها به قرار ذيل است:
 2003-2002 (اجلاس 46 كميسيون مقام زن)
1- امحاي فقر، به ويژه توانمندسازي زنان در چرخه زندگي
2- مديريت زيست محيطي و كاهش بلاياي طبيعي با لحاظ نمودن ديدگاه جنسيتي
 2004-2003 (اجلاس 47 كميسيون مقام زن)
1- مشاركت و دسترسي برابر زنان به رسانه ها، فناوريهاي اطلاعات و ارتباطات و تأثير كاربرد آنها به عنوان ابزار پيشرفت و توانمندي زنان
2- حقوق بشر زنان و رفع كليه اشكال خشونت نسبت به زنان ودختران براساس سند پكن و
پكن + 5
 2005-2004 (اجلاس 48 كميسيون مقام زن)
1- نقش مردان و پسران در دستيابي به تساوي جنسيتي
2- مشاركت برابر زنان در پيشگيري از مناقشات و روند استقرار صلح
 2006-2005 (اجلاس 49، كميسيون مقام زن پكن + 10)
1- بررسي اجراي كارپايه عمل پكن و سند نهايي اجلاس ويژه مجمع عمومي (پكن + 5)
2- چالشهاي جاري و تأثير گذار و راهبردهاي آينده نگر درزمينه پيشرفت و توانمندسازي زنان و دختران
 2007-2006 (اجلاس 50 كميسيون مقام زن)
1- مشاركت فزاينده زنان در توسعه
2- مشاركت برابر زنان و مردان در فرايند تصميم گيري و تصميم سازي در كليه سطوح
لازم به ذكر است كه بعد از گذشت 5 سال از كنفرانس پكن ، مجمع عمومي طي قطعنامه اي تصميم خود را مبني بر برگزاري يك اجلاس ويژه به منظور مرور ارزيابي پيشرفتهاي بدست آمده در اجراي راهبردهاي آينده نگر نايروبي براي پيشرفت زنان (مصوب سومين كنفرانس جهاني زن در 1985) و نيز كارپايه عمل پكن (مصوب 1995) و همچنين بحث و تبادل نظر در مورد انجام اقدامات و نوآوريهاي بيشتر در اين زمينه اعلام نمود. هدف از انجام اين مرور، نه مذاكره مجدد بر سر ترتيبات اتخاذ شده فعلي، بلكه ارزيابي موفقيتها، ناكاميها و موانع موجود در راه اهداف تعيين شده در نايروبي وپكن بود. اجلاس مذكور كه بيست و سومين نشست ويژه مجمع عمومي سازمان ملل محسوب مي شد، تحت عنوان، «زنان 2000: تساوي جنسيتي، توسعه و صلح براي قرون 21» در تاريخ 9-5 ژوئن 2000 (خرداد 1379) در مقر سازمان ملل در نيويورك برگزار گرديد. برگزاري اين اجلاس به منزله اعلام مجدد تعهد و اراده سياسي ملتها براي پيشرفت وضعيت زنان و به كارگيري كليه اهرمهاي لازم براي تحقق اهداف و برنامه هاي توافق شده در سطح ملي و بين المللي در حوزه هاي دوازده گانه نگران كننده سند پكن بود. تصويب سند نهايي اجلاس فوق الذكر كه به سند پكن+ 5 معروف است به همراه يك اعلاميه سياسي مهمترين مصوبات آن اجلاس مي باشد.
اجلاس 49 كميسيون مقام زن در شرايطي برگزار گرديد كه 10 سال از برگزاري چهارمين كنفرانس جهاني زن در پكن (1995) و 20 سال از تصويب راهبردهاي آينده نگر نايروبي و 30 سال از برگزاري اولين كنفرانس جهاني زن در مكزيكوسيتي مي گذرد. در بند 9 اعلاميه سياسي بيست و سومين اجلاس ويژه مجمع عمومي (2000) دولتها موافقت خود را در زمينه ارزيابي منظم روند اجراي بيشتر كارپايه عمل پكن به منظور به دور هم جمع كردن همة دست اندركاران در سال 2005 ميلادي براي ارزيابي پيشرفتهاي حاصل و بررسي ابتكارات جديد به نحو مقتضي اعلام كردند و سازمان ملل بار ديگر با فراخواني كشورهاي عضو، كميسيونهاي منطقه اي ، سازمانهاي تخصصي ، سازمانهاي غيردولتي ، گروهها و افراد خواستار همكاري گسترده براي برگزاري هر چه مؤثرتر و سازنده تر نشست فوق الذكر شد. در واقع سازمان ملل با برگزاري اجلاسها و كنفرانسهاي بين المللي، ايجاد كميته ها و كميسيونهاي متعدد خاص موضوعات زنان، نشستهاي منطقه اي و ملي موفق گرديده است مشكلات و نگرانيهاي زنان را در سطح جهاني مورد توجه قرار دهد. در حال حاضر كشورهاي عضو سازمان براي ياري رساندن به آن سازمان در تحقق اهداف 3 گانه «تساوي جنسيتي ، توسعه و صلح» براي بهبود و پيشرفت وضعيت زنان بر تلاشهاي خود افزوده اند و طي دو دهه اخير اقدامات ويژه اي را جهت رسيدگي دقيق به مسايل زنان و توانمندسازي آنان به انجام رسانده اند. گزارشات كشورها در زمينه پيشرفت زنان بيانگر آن است كه زنان درسراسر جهان موفقيتهاي قابل ملاحظه اي در عرصه هاي آموزشي، شغلي و بهداشتي كسب كرده اند ولي هنوز در هيچ كشوري هدف تساوي كامل تحقق نيافته است. در تمام مناطق دنيا به درجات مختلف زنان با چالشهاي متعدد و حتي جدي تر از گذشته مواجه هستند : فقر گسترده ، بيسوادي ، خشونت ، محدوديت دسترسي به زمين و اعتبارات بانكي ، نابرابري فرصتها درعرصه هاي تصميم گيري و مديريت ، عدم دسترسي به مشاغل دولتي و شغل درآمدزا، بيماري ايدز ، نرخ بالاي مرگ و مير مادران ، رويه هاي تبعيض آميز و كليشه اي، از آن جمله اند.
پس از تشكيل چهارمين كنفرانس جهاني زن در پكن (1995) تمام كشورهاي شركت كننده براي اجراي تعهدات پذيرفته شده در آن اجلاس اقدام به تأسيس كميته ملي و تهيه برنامه عمل پيشرفت زنان نمودند و تدوين گزارشات ملي وضعيت و پيشرفتهاي حاصل از اجراي مصوبات پكن را در دستور كار خود قرار دارند. طي دو سال اخير كميته هاي ملي زنان در سراسر دنيا تلاش مضاعفي را جهت آماده سازي براي حضور فعال در نشست پكن + 10 آغاز كردند و سازمانهاي غيردولتي و گروههاي زنان ، انجمنها و مؤسسات ملي ذيربط در مسايل زنان به طور منظم و در سطح وسيعي جهت ارائه اطلاعات دقيق و نتايج اقدامات انجام يافته براي بهبود وضعيت زنان به طور همزمان و مشترك همكاري كردند و از تجارب و خدمات مشورتي و فني دفاتر سازمانهاي تخصصي بين المللي در كشورشان كمكهاي لازم را دريافت نمودند و بدين ترتيب اجلاس 49 كميسيون مقام زن (پكن + 10) با شركت 80 وزير زن ، 7 همسر رييس جمهور -First ladies- شامل (بوركينافاسو، جمهوري دومينيكن، مالي، مكزيك، پاناما، آفريقا و سورينام) ، بيش از 1800 نماينده دولتي از 165 كشور عضو سازمان ملل و بيش از 2600 نماينده از سازمانهاي غيردولتي از تمام مناطق جهان برگزار گرديد. اين سطح از حضور به وضوح نمايانگر علاقه و انتظار بالا از اين مرور ده ساله بود.از ويژگيهاي بارز اين اجلاس، تعداد و تنوع رويدادهاي جانبي سازماندهي شده توسط سازمانهاي غيردولتي ، كشورهاي عضو و آژانسهاي سازمان ملل بود. اين موضوعات عبارت بودند از: وضع اسفناك زنان در افغانستان ، عراق و سودان و ساير مناطق تحت مناقشه ، نقش زنان در تلاشهاي بازسازي پس از پديده سونامي، جوانان و طرز تلقي آنها از نقشهاي جنسيتي ، حقوق مربوط به ارث ، قاچاق زنان ، موضوعات مربوط به بهداشت زنان ، از جمله ايدز و نقش حياتي جامعه مدني در ايجاد تساوي جنسيتي.
مطابق روال چنين اجلاسهايي بخش پيشرفت زنان (DAW) گزارشاتي را تحت عنوان «گزارشات دبيركل» منتشر مي كند. در اين گزارشات از اطلاعات موجود در پاسخهاي پرسشنامه ارسالي ملل متحد و گزارش ملي كشورها پيرامون وضعيت زنان ، گزارشات ادواري ارائه شده به كميته رفع تبعيض عليه زنان (CEDAW)، گزارشات كشورها درخصوص اجراي سند اهداف توسعه هزاره (MDG)، استراتژيهاي فقرزدايي، گزارشات توسعه انساني و آمار سازمان ملل در اين زمينه، گزارشات نشستهاي منطقه اي، گزارشات كميسيونهاي كاركردي، از جمله كميسيونهاي توسعه پايدار، توسعه اجتماعي و جمعيت و... استفاده شده است.

برنامه كار اجلاس 49 كميسيون مقام زن
در اين اجلاس برنامه هاي متعدد و متنوعي ترتيب داده شده بود. اهم آن به قرار ذيل است:
1- مراسم افتتاحيه
2- ميزگرد مقامات عاليرتبه در خصوص ابتكارات در ترتيبات سازماني براي ارتقاء برابري جنسيتي در سطح ملي
3- جلسات عمومي (Plenary) شامل؛ سخنراني مقامات عاليرتبه و رؤساي هيئتهاي شركت كننده در اجلاس
4- پانلهاي تعاملي
5- بزرگداشت روز جهاني زن
6- تصويب بيانيه پاياني
7- تصويب قطعنامه ها
8- رويدادهاي جانبي (Side Events)
9- مراسم اختتاميه

 برنامه افتتاحيه
زمان افتتاحيه اجلاس روز دوشنبه 28 فوريه ساعت 13-10 تعيين شده بود و برنامه هاي آن شامل موارد زير بود: سخنراني رييس كميسيون مقام زن (خانم كانگ واكنگ) ، سخنراني دبيركل سازمان ملل متحد(كوفي عنان)، سخنراني قائم مقام رييس مجمع عمومي، سخنراني رييس شوراي اقتصادي اجتماعي (اكوسوك) ، پخش فيلم ويدئويي از سوابق كنفرانسهاي جهاني زن، تصويب دستور جلسات و برنامة كار اجلاس، سخنرانيهاي : معاون دبير كل در امور اقتصادي و اجتماعي، همسر رييس جمهور مكزيك ( به عنوان كشور برگزار كننده اولين كنفرانس جهاني زن)، وزير امور اجتماعي و تساوي جنسيتي دانمارك (به عنوان كشور برگزار كننده دومين كنفرانس جهاني زن)، وزير جنسيت، ورزش ، فرهنگ و خدمات اجتماعي كنيا (به عنوان كشور برگزار كننده سومين كنفرانس جهاني زن)، معاون رييس فدراسيون زنان چين (به عنوان كشور برگزار كننده چهارمين كنفرانس جهاني زن)، معاون و مشاور ويژه دبيركل در موضوعات جنسيتي و پيشرفت زنان (خانم مايان جا) ، مدير بخش پيشرفت زنان (خانم هنن) ، دبير اجرايي صندوق توسعه ملل متحد براي زنان (UNIFEM)، مدير مؤسسه بين المللي تحقيق و آموزش براي پيشرفت زنان (INSTRAW)، رئيس كميته رفع تبعيض عليه زنان (CEDAW) و رييس كميسيون حقوق بشر.
در اين برنامه دبيركل سازمان ملل (كوفي عنان) جامعه بين المللي را به ارتقاي برابري جنسيتي و سرمايه گذاري روي زنان فراخواند و توانمندسازي زنان را مؤثرترين ابزار توسعه ناميد. وي نتيجه گردهمايي زنان در اجلاس پكن را به رسميت شناختن اين موضوع داسنت كه برابري جنسيتي امري حياتي براي توسعه و صلح همه ملتهاست و اكنون زنان پس از گذشت ده سال نه تنها نسبت به حقوق خود آگاهتر شده ، بلكه بيش از پيش قادر به اعمال و استيفاي آن هستند. وي ادامه داد: « در حال حاضر شاهد پيشرفتهاي ملموسي در بسياري از حوزه ها هستيم . اميد به زندگي و نرخ باروري بهبود يافته است. تعداد بيشتري از دختران در مقطع آموزش ابتدايي ثبت نام كرده اند و زنان بيشتري صاحب درآمد شخصي شده اند. ما همچنين شاهد ظهور چالشهاي جديدي هستيم ، چالشهايي از قبيل: افزايش رويه نفرت انگيز قاچاق زنان و كودكان، رشد وحشتناك ايدز در ميان زنان و بويژه زنان جوان. با اين حال وقتي به دهه گذشته مي نگريم يك موضوع در رأس موضوعات ديگر قرار مي گيرد : ما ياد گرفته ايم كه چالشهاي پيش روي زنان مشكلاتي لاينحل نمي باشند و اكنون مي دانيم چه اقداماتي جواب مي دهد و چه اقداماتي نه. اگر درصدد تغيير آن ميراث تاريخي كه زنان را در اغلب جوامع دچار محروميت مي كند باشيم بايستي آنچه را كه فرا گرفته ايم در مقياس وسيعي به كار ببنديم . ما بايستي دست به اقداماتي مشخص و هدفمند در برخي ازعرصه ها بزنيم».
وي به استناد گزارش گروه كاري پروژه هزاره درخصوص آموزش و برابري جنسيتي، 7 اولويت راهبردي را مطرح كرد كه مي تواند به عنوان راهنماي عمل در تدوين برنامه هاي ملي به منظور اجراي كامل كارپايه عمل پكن قرار گيرد. اين اولويتها عبارتند از:
- تقويت دسترسي دختران به آموزش ابتدايي و متوسطه
- تضمين بهداشت و حقوق جنسي و باروري
- سرمايه گذاري در زيرساختها به منظور كاهش فشار بار زماني كه زنان و دختران هر روز صرف جمع آوري آب، سوخت و ساير احتياجات خانواده خود مي كنند.
- تضمين حقوق مالكيت و ارث براي زنان و دختران
- رفع نابرابري جنسيتي در اشتغال
- افزايش سهم زنان در احراز كرسيهاي مجالس ملي و دولتهاي محلي
- مضاعف كردن تلاشهاي مبارزه با خشونت عليه دختران و زنان
- كوفي عنان در پايان از همة جامعه بين المللي خواست كه به خاطر داشته باشند ارتقاي تساوي جنسيتي نه تنها مسئوليت زنان بلكه مسئوليت همه ماست.

 ميزگرد مقامات عاليرتبه
به منظور تبادل تجارب و رويه هاي خوب و دستيابي به رويكردهاي مؤثر براي پرداختن به شكافها و چالشهاي باقي مانده ، كميسيون مقام زن درصدد برگزاري ميزگردهايي با شركت مقامات عاليرتبه و كارشناسان برآمد. برگزاري حداقل دو ميزگرد موازي درخصوص نوآوريها در زمينه ترتيبات و سازوكارهاي نهادين براي ارتقاي تساوي جنسيتي در سطح ملي با شركت وزراي امور زنان و رؤساي دستگاههاي ملي زنان، كميسيون برابري جنسيتي، زنان نمايندگان پارلمان و گروهها و شبكه هاي سازمانهاي غيردولتي از آن جمله بود. زمان اين ميزگرد ساعت
18-15 دوشنبه 28 فوريه تعيين شده بود. شركت كنندگان ضمن تبادل تجربه به ذكر بهترين رويه ها پرداختند و توصيه هايي در مورد راههاي ابتكاري براي ارتقاي تساوي جنسيتي- از انتصاب مأموران عاليرتبه در زمينه موضوعات جنسيتي و ايجاد گروههاي كاري درون بخشي گرفته تا سازماندهي جلسات زنان و مبارزه براي تشويق مشاركت گسترده تر در امر تصميم گيري- ارائه دادند.
كلا 73 سخنران در اين دو ميز گرد شركت نمودند: 55 وزير و معاون وزير، 6 نماينده از نهادهاي سازمان ملل، 10 نماينده از سازمانهاي غير دولتي يا مؤسسات آكادميك و نماينده اي از يك سازمان بين المللي.
اهم محورهاي مورد بحث در اين دو ميزگرد عبارتند از:
1- شركت كنندگان دستاوردهاي اخير درتقويت يا توسعه سازو كارهاي ملي براي ارتقاء زنان و برابري جنسيتي را مورد بحث قرار دادند. آنها اظهار داشتند كه تأثيرات اين سازو كارها در زماني كه جايگاه آنها در بالاترين سطح تصميم گيري مثلا در دفتر رياست جمهوري قرار مي گيرند و از حمايت سياسي قوي و آشكاري برخوردار مي شوند، افزايش مي يابد.
2- تعداد فزاينده اي از كشورها، سازوكارهاي چند كاره اي را براي ارتقاء برابري جنسيتي ايجاد كرده اند. به عنوان مثال در سطح وزارتخانه اي يا بين وزارتخانه اي، در سطح ملي يا در سطح شهري و .. اقدام به تأسيس كميسيونهاي برابري جنسيتي، آمبودزمانهاي برابري جنسيتي، كميته هاي خاص، شوراهاي ملي برابري جنسيتي و ... نموده اند.
3- پيشرفتهاي ساختاري سازوكارهاي ملي اغلب با همكاريهاي فزاينده در ميان دستگاههاي ملي شهري و محلي و همينطور در ميان سازوكارهاي ملي وجود دارد. همچنين همكاري فزاينده اي ميان گروههاي حقوق بشري شبكه ها و گروههاي زنان در حمايت از برابري جنسيتي وجود دارد. همچنين عنوان شد كه دستور كارها، مسئوليتها و روابط تعريف شده تمامي سهامداران، همكاري و هماهنگي را در ميان موضوعات برابري جنسيتي افزايش مي دهد. اطلاعات و ارتباطات هم مي تواند نقش مهمي را در تقويت هماهنگي ايفا كند.
4- شركت كنندگان طيف وسيعي از فعاليتها و اقدامات اتخاذ شده و ابزارهاي به كار گرفته شده توسط سازوكارهاي ملي براي برابري جنسيتي و توانمندي زنان را تشريح نمودند. اين موارد شامل؛ ارتقا و تسهيل كاربرد جريان سازي در بخشهاي مختلف دولت، درج رويكردهاي جنسيتي در سياستها و طرحهاي توسعه بخشي و ملي و حمايت از كاربرد فزاينده تحليل هاي جنسيت محور بود.
5- شركت كنندگان بر اهميت محوري كارپايه پكن و اهداف توسعه هزاره در تنظيم و تدوين كار سازوكارهاي سازماني تأكيد كردند. همچنين اهميت معاهدات منطقه اي و بين المللي نظير كنوانسيون رفع كليه اشكال تبعيض عليه زنان مورد تأكيد قرار گرفت.
6- شركت كنندگان چالشهاي فراروي سازوكارهاي ملي را مورد بحث قرار دادند از جمله؛ عدم حمايت سياسي يا حمايت سياسي محدود، منابع محدود ا نساني يامالي و جايگاه پايين آنها در ساختارهاي دولتي كه قدرت و نفوذ تصميم گيري آنها را محدود مي كند.
7- شركت كنندگان تدوام قلت زنان در حوزه هاي سياسي و تصميم گيري و تأثير آن برسياستهاي برابري جنسيتي را تشريح نمودند. آنها ضرورت اتخاذ تدابيري از جمله افزايش سهميه يا اقدامات مثبت ديگر براي افزايش مشاركت زنان در زندگي سياسي را مورد بحث قرار دادند. آنها افزايش تعداد زنان را واجد اثرات مثبت بر اراده سياسي دولتها جهت تحصيل برابري جنسيتي و توانمندي زنان دانستند. سازمانهاي غير دولتي نقش حائز اهميتي را در بسيج و حفظ اين اراده سياسي ايفا مي كنند.
8- شركت كنندگان بر درخواست كارپايه پكن براي برابري جنسيتي از طريق كاربرد راهبرد دوگانه جريان سازي جنسيتي به همره برنامه ها و پروژه هايي جهت مواجهه با چالشها يا شكافهاي خاص در حوزه زنان تأكيد مجدد كردند. در حالي كه ابتكارات آگاهي دهنده براي افزايش حمايت عمومي براي برابري جنسيتي ضروري است بايستي در برنامه تحصيلي مدارس در تمامي سطوح اصل برابري جنسيتي گنجانيده شود به ترتيبي كه زنان و مردان جوان اين اصل را درك كنند.
9- شركت كنندگان چالشهاي جديد و در حال ظهور را براي افزايش نقش سازوكارها ي سازماني جهت ارتقاء برابري جنسيتي و توانمند سازي زنان و همينطور حوزه هايي از سازوكارهاي ملي كه نيازمند توجه فزاينده اي مي باشند را شناسايي كردند.
10- شركت كنندگان خواستار منابع مالي و انساني و اختيارات كافي و همينطور مشا ركت در جريان هاي تصميم گيري جهت تضمين ارتقاء برابري جنسيتي از طريق سازوكارهاي ملي شدند. جامعه بين المللي بايد به سازوكارهاي سازماني در كشورهاي در حال توسعه كمك كند. همچنين توسعه سازوكارها و رهيافتهاي مؤثر و مناسب براي مقابله با تبعيض عليه زنان ضروري است.
11- ايجاد سازوكارهاي ملي علاوه بر ايجاد تخصصهاي ويژه در مورد برابري جنسيتي، براي مذاكره و لابي كردن مؤثر مورد نياز است. آنها بايد فعاليتهاي آموزشي و ظرفيت سازي را عهده دار شوند و متدولوژيهاي طراحي شده براي جريان سازي جنسيتي، نظارت و ارزيابي و افزايش پاسخگويي ( شامل ارائه شاخصها و اهداف زمان بندي شده) را توسعه دهند.
12- شركت كنندگان توافق كردند كه سازوكارهاي ملي براي ارتقاء برابري جنسيتي و توانمندسازي زنان بايد به طور فعالي درگير اجرا و نظارت بر پيشرفتهاي حاصله در نيل به اهداف اعلاميه هزاره باشد به طوري كه برابري جنسيتي و توانمندي زنان كاملا در تلاشهاي تحصيل اهداف توسعه هزاره درج شود. آنها بايد از كنوانسيون رفع همه اشكال تبعيض عليه زنان در ابتكارات سياسي و قانوني استفاده بيشتري كنند.
13- ايجاد سازوكارهاي ملي براي ارزيابي ميزان تأثير گذاري و افزايش پاسخگويي توسط كميسيون مستقل ارزيابي و يا خود آنها تشويق شدند. آنها همچنين به افزايش گفتگو با نهادهاي حقوق بشري جامعه مدني و بخش خصوصي، رسانه ها و عموم مردم در مورد برابري جنسيتي ترغيب شدند.
14- شركت كنندگان بر ادامه تبادل تجربيات در سطوح ملي و منطقه اي و همكاري در زمينه موضوعات خاص تأكيد كردند.

 برگزاري پانلهاي تعاملي
برگزاري مجموعه اي از ميزگردها (پانلها ) با موضوعاتي از قبيل؛
1- بررسي ارتباط ميان اجراي كارپايه عمل پكن و سند نهايي بيست و سومين اجلاس ويژه مج مع عمومي و اهداف مورد توافق بين المللي در مورد توسعه از جمله اهداف مندرج در اعلاميه هزاره و سند MDG : پيشرفتها، شكافها و چالشها
2- هم افزايي بين اجراي اعلاميه و كارپايه علم پكن در سطح ملي و كنوانسيون رفع كليه اشكال تيعيض عليه زنان
3- روند بررسي و ارزيابي منطقه اي دستاوردها، چالشها و شكافها
4- چالشهاي باقي مانده در زمينه آمار و شاخصها، بر اساس مباحث مطرح شده در ميزگرد مقامات عاليرتبه در اجلاس 48 كميسيون مقام زن ( درسال 2004)
5- چشم اندازهاي آينده در خصوص ارتقاي برابري جنسيتي از منظر زنان و مردان جوان
6- لحاظ كردن چشم اندازهاي جنسيتي در اقتصاد كلان
7- نقش سازمانهاي منطقه اي و بين الدولي در برابري جنسيتي
ترتيب ارائه بحثها در پانلهاي مسائل موضوعي به اين شكل بود كه ابتدا 5 پانليست كه از ميان پانليسهاي معرفي شده توسط كشورهاي عضو ملل متحد انتخاب شده بودند به بيان ديدگاههاي خود مي پرداختند. سپس 5 نفر از كارشناسان و صاحبنظران از 5 كشور نظرات خود را مطرح و بعد از ارائه نظرات نمايندگان سازمانهاي غير دولتي فعال در امور زنان، پانليستها به ارائه پاسخهاي خود در برابر نقطه نظرات مطرح شده مي پرداختند و اين چرخه تكرار مي شد.

 جلسات عمومي (plenary)
زمان اين جلسات ، سه شنبه اول مارس (ساعت 13-10 و 18-15) و پنجشنبه 3 مارس (ساعت 13-10 و 18-15) و دوشنبه 8 مارس (ساعت 13-10 و 18-15) تعيين شده بود. در اين جلسات سخنرانان به تفصيل در مورد پيشرفتهاي حاصل درخصوص جايگاه زنان در جهان در دهه اخير و ابتكارات مربوط به ارتقاي برابري جنسيتي، از جمله بهبود در وضعيت آموزش دختران، پيشرفت اقتصادي زنان و مشاركت فزاينده سياسي آنان و نيز اصلاحات انجام شده در زمينه رفع قوانين تبعيض آميز سخن گفتند و اشاراتي نيز به موانع، چالشها و اقداماتي آتي خود داشتند.

 بزرگداشت روز جهاني زن
يكي از مهم ترين رويدادهاي اين اجلاس برگزاري مراسم بزرگداشت روز جهاني زن (8 مارس) در روز جمعه (4 مارس) به دليل ترك اجلاس توسط ا كثر رؤساي هيئتهاي نمايندگي در پايان هفته اول بود. عنوان اين برنامه تقدير از تلاش 30 ساله سازمان ملل براي پيشبرد تساوي جنسيتي به مناسبت گذشت 30 سال از برگزاري اولين اولين كنفرانس جهاني زن در مكزيكو سيتي نام گرفته بود. برنامه ديگري نيز در سه شنبه 8 مارس ( روز جهاني زن) به مدت 2 ساعت به اجرا در آمد. در مراسم 4 مارس پيام ويدئويي خانم هلوي سيپيلا ( از فنلاند) به عنوان دبيركل اولين كنفرانس جهاني زن (مكزيكو سيتي- 1975) قرائت شد. همچنين گزيده اي از بيانات خانم لوسيل مير از جامائيكا به عنوان دبير كل دومين كنفرانس جهاني زن ( كپنهاك- 1980) از طرف ايشان خوانده شد. ديگر سخنرانان مراسم عبارت بودند از: خانم لتيسيا شاهاني ( فيليپين) به عنوان دبير كل سومين كنفرانس جهاني زن (نايروبي- 1985) خانم گرترود مون گلا ( تانزانيا) به عنوان دبير كل چهارمين كنفرانس جهاني زن ( پكن 1995) خانم هاريگو برتا منچو تام و انگاري ماتاي، برندگان جايزه صلح نوبل، خانم باني دوگال( رئيس كميته سازمانهاي غير دولتي ملل متحد) خانم آنجلا كينگ ( معاون و مشاور ويژه دبير كل در امور جنسيتي و پيشرفت زنان، خانم راشل ميان جا( معاون و مشاور ويژه در امور جنسيتي و پيشرفت زنان . همچنين در اين مراسم برنامه هاي هنري شامل آواز و رقصهاي محلي از مناطق مختلف جهان اجرا شد.
لازم به ذكر است كه پيامي نيز از سوي دبير كل ملل متحد دراين روز منتشر شد. وي در اين پيام خواستار برخورداري تمامي زنان جهان از زندگي با منزلت و همراه با امنيت شد و امسال را به دليل مرور 10 ساله بر كنفرانس پكن و برنامه عمل آن، نقطه عطفي در جنبش برابري جنسيتي و پيشرفت زنان توصيف كرد و شاره داشت كه : به راستي مناسبتهاي زيادي براي بزرگداشت 3 دهه پس از برگزاري روز جهاني زن در سازمان ملل وجود دارد. كنوانسيون و برنامه عمل پكن به منزله موتوري براي پيشرفت زنان در سرتاسر جهان عمل كرده و صداي رسا و واضح زنان با طيف گسترده اي از موضوعات به گوش سازمان ملل رسيده است. اما هنوز همه صداهايي را كه بايد بشنويم به گوشمان نرسيده است و كماكان موانع بسيار زيادي وجود دارد كه مانع پيشرفت و بالند گي زنان در اين سازمان ادست. لذا بايستي سخت تر از گذشته براي رفع اين موانع تلاش كنيم و دلايل اين امر نيز روشن است:
اولا زنان صاحب نيمي از قدرت فكري جهان هستند و نهادي كه نتواند از اين نيمي از سرمايه بالقوه فكري يا خلاق خود استفاده كند، در واقع حق خود را ضايع كرده است، ثانيا هيچ موضوعي در سازمان ملل وجود ندارد كه حتي به ميزاني اندك بر زنان نيز به اندازه مردان تأثير گذار نباشد، بنابراين اشتغال زنان در سازمان ملل – با قدرت و تعهدات برابر با مردان – امري درست و به راستي ضروري است و ثالثا سازمان ملل بايد خود مطابق اصول و ضوابطي كه ما براي بقيه جهان تدوين كرده ايم عمل نمايد. صفحه اول منشور ملل متحد بيانگر حقوقي برابر براي مردان و زنان است لذا هر آنچه ما در اين جا و در خانه خود انجام مي دهيم مطمئنا به منزله ارسال پيام قدرتمند براي مردمي است كه ما نماينده شان هستيم. به بيان ديگر فعاليت ما براي ايجاد حقوق برابر تنها منوط به تعداد آمار و ارقام بيرون كشيده از پرونده ها و سوابق مربوط به روز جهاني زن يا هر مناسبت ديگري براي ارائه گزارش در خصوص وضعيت زنان نمي شود. بلكه اين امر به منزله القاي تدريجي آگاهي ها و نگرشها در همه ابعاد كاري ماست. وي افزود: رهبران جهان آماده مي شوند تا براي شركت در اجلاس سران ملل متحد در سپتامبر سال جاري كه براي بررسي پيشرفت اعلاميه هزاره كه در سال 2000 از سوي دولتهاي جهان به عنوان سندي مهم براي ايجاد جهاني بهتر در قرن بيست و يكم به تصويب رسيده، گرد هم آيند و به عنوان بخشي از اين روند جامعه بين المللي را ترغيب مي كنم تا به خاطر داشته باشند كه ارتقاي برابري جنسيتي تنها مسئوليت زنان نيست و بلكه مسئوليت همه ماست. عنان ادامه داد بعد از گذشت 60 سال از زمان تأسيس سازمان ملل پژوهش پس از پژوهش به ما آموخته است كه هيچ ابزاري موثرتر از توانمند سازي زنان براي توسعه نيست و هيچ خط و مشي ديگري بهتر از افزايش توليد اقتصادي و يا كاهش مرگ و مير كودكان و مادران، بهبود تغذيه و ارتقاي بهداشت شامل پيشگيري از بيماري ايدز و ويروس آن و افزايش امكان ارائه آموزش براي نسل بعد وجود ندارد و من مايلم به خود جرأت داده و بگويم كه هيچ خط و مشي اي مهمتر از پيشگيري از درگيري يا دستيابي به آشتي پس از خاتمه يك درگيري نيست.
دبير كل سازمان ملل افزود: «منافع واقعي سرمايه گذاري روي زنان هر چه باشد، مهمترين حقيقت همانا حق برخورداري زنان از زندگي با منزلت ، با آسودگي خيال در مورد فراهم بودن نيازها و برقراري امنيت است». وي در پايان افزود: اجازه دهيد در اين روز پاي بندي خود را نسبت به تبديل آن آرمانها به واقعيت تجديد كنيم.
همچنين دراين روز پيام آقاي پينگ (ازگابن) ، رييس پنجاه و نهمين اجلاس مجمع عمومي ملل قرائت شد كه خلاصه آن به قرار زير است:
«بزرگداشت روز جهاني زن، به جامعه بين المللي فرصت تازه اي مي دهد تا مجدداً به بررسي اقدامات و ارزيابي تلاش هاي خود و نيز دستاوردهايي كه بايد براي بهبود جايگاه زنان در سراسر جهان بدانها نايل شد، بپردازد. پيشرفت ملتهاي ما ، مستلزم مشاركت فعال زنان است . از پكن تاكنون، مجمع عمومي همواره به امر ارتقاي تساوي جنسيتي نه تنها به عنوان يك هدف؛ بلكه به عنوان ابزاري موثر در دستيابي به اهداف هزاره پرداخته است. اعلاميه هزاره با تعيين اهداف توانمند سازي زنان و تساوي جنسيتي تا سال 2015، به روشني بر امر تقويت جايگاه زنان در سطوح محلي، ملي و بين المللي تأكيد كرده است. در حقيقت ، علاوه بر لزوم افزايش مشاركت زنان در زمامداري سياسي؛ ايجاد فرصت هاي اقتصادي بيشتر براي آنان و تقويت حمايت اجتماعي و حقوقي از ايشان، امري اساسي به شمار مي رود. ما همچنان بايستي به تحقق اهدافي كه زنان را قادر به ايفاي نقش فعال تر در روند حفظ صلح و امنيت جهاني مي نمايد و نيز مبارزه با فقر براي برخورداري از رفاه اجتماعي بهتر بپردازيم. در آستانه برگزاري نشست عمومي مقامات عالي رتبه درسپتامبر 2005، پيشرفت زنان از جمله موضوعات مورد توجهي خواهد بود كه شايسته اقدام جمعي ماست.»

 تصویب بیانیه نهایی اجلاس
طبق برنامه پیش بینی شده بعد از ظهر جمعه 4 مارس بیانیه اجلاس به تصویب رسید. این بیانیه برجسته ترین دستاورد نشست چهل و نهم محسوب می شود و به گفته خانم کیونگ – واکنگ، رئیس کمیسیون مقام زن، این بیانیه موجز و قدرتمند، نشانه تاکید بی قید و شرط و مجدد بر اعلامیه پکن و کار پایه عمل پکن و التزام به اقدام بیشتر برای اجرای کامل و سریع آن است. در این بیانیه 5 بندی موارد زیر لحاظ شده است :
- تأکید بر اعلامیه و کار پایه عمل پکن و سند پکن + 5 و استقبال از پیشرفتهای به دست آمده
- تاکید بر باقی ماندن چالشها و موانع موجود
- تقاضای اتخاذ اقدامات بیشتر به منظور تحقق سریع وکامل اسناد بین المللی
- تاکید بر اجرای کامل و مؤثر اسناد بین المللی در راستای اهداف توسعه هزاره
- تاکید بر ضرورت لحاظ کردن نگرش جنسیتی در نشست سران (اجلاس اهداف توسعه هزاره در شهریور 1384)
- تقویت تساوی جنسیتی و توانمندسازی زنان با اجرای سند پکن
- فرا خواندن سازمانهای بین المللی، منطقه ای، نظام ملل متحد، جامعه مدنی و سازمانهای غیردولتی به مشارکت در اجرای سند پکن.
گفتني است كه نماينده ايالات متحده آمريكا بندي را جهت الحاق به بيانيه فوق الذكر پيشنهاد داده بود كه طي آن از به رسميت شناخته شدن حق سقط جنين به عنوان يكي از مصاديق حقوق بشر ممانعت به عمل آورد و مانع از به رسميت شناخته شدن حق بشر بين المللي جديدي شود. هر چند نماينده آن كشور پيشنهاد خود را پس از لابي و مذاكره فراوان با كشورها مختلف پس گرفت اما طي بيانيه اي دو صفحه اي به توضيح ديدگاههاي خود پرداخت :
ايالات متحده آمريكا قويا به توانمند سازي زنان و ترويج برخورداري كامل زنان از حقوق بشر جهاني و آزاديهاي اساسي متعهد است. ما بودجه سالانه و منايع انساني قابل توجهي را براي برنامه ها و ابتكارات مربوط به امحاي خشونت از زنان شامل: قاچاق زنان و كودكان، افزايش دسترسي به مراقتبهاي بهداشتي، آموزش و فرصتهاي اقتصادي، توانمند سازي زنان در وضعيتهاي تعارض ، حمايت و كمك به زنان پناهنده و اشخاص آواره، افزايش مشاركت سياسي و تضمين برابري و عدم تبعيض قانوني و در عمل، اختصاص داده ايم.
اعلاميه و برنامه عمل پكن اهداف سياسي مهمي را بيان مي كنند كه ايالات متحده به تأييد آنها مي پردازد. ما بر آرمانها، اهداف و تعهدات برنامه عمل پكن بر اساس فهمهاي متفاوت تاكيد مي ورزيم. ما درك مي كنيم كه اين اسناد چارچوب سياسي بسيار مهمي را تشكيل مي دهند كه حقوق قانوني بين المللي يا تعهدات الزام آور قانوني را بر دولتها مطابق حقوق بين الملل ايجاد نمي كند.
ما شنيديم كه هيچ هيئتي با تفسير ما موافق نيست. به علاوه ما از نظر شما كه اسناد پكن نبايد به عنوان ايجاد كننده هر حقوق بشر جديدي در نظر گرفته شوند، قدرداني مي كنيم. در طول اين هفته ما آگاه شديم كه يك اجماع بين المللي در مورد اين موضوع كه براي روشن ساختن قصد و هدف معاهده بسيار مناسب است، وجود دارد.
بر اساس مشاوره هاي صورت گرفته ما متوجه شديم كه، دولتها از اسناد پكن و پكن+5 ايجاد حمايت، تقويت يا ترويج سقط جنين را برداشت نمي كنند. تأييد دوباره ما بر آْرمانها، اهداف و تعهدات اين اسناد تغييري را در وضعيت ايالات متحده در ارتباط با معاهداتي كه تصويب نكرده ايم، به وجود نمي آورد.
ايالات متحده حمايت كامل خود را از اصل انتخاب در حيطه موضوعاتي چون تنظيم خانواده، مراقبت از كودكان و شيردهي اعلام مي كند. ما به صراحت و در موقعيتهاي مختلف مطابق با سند كنفرانس قاهره اعلام كرده ايم كه سقط جنين را به عنوان يك روش تنظيم خانواده به رسميت نمي شناسيم و از سقط جنين در كمكهاي بهداشت باروري مان حمايت به عمل نمي آوريم. ايالات متحده برداشت مي كند كه يك اجماع بين المللي مبتني بر اصطلاحات خدمات بهداشت باروري و حقوق بهداشت باروري وجود دارد كه شامل سقط جنين يا حمايت ، تقويت يا ترويج سقط جنين يا استفاده از آن نمي شود. ايالات متحده با اشاره به تهديد زناني كه مورد صدمه و آسيب و بيماريهاي ناشي از سقط جنين قانوني و غير قانوني از جمله مراقبتهاي پس از سقط جنين قرار مي گيرند، اين تهديدات را در ميان خدمات مربوط به سقط جنين قرار نمي دهد.
ما بر ارزش ديدگاه ABC ( خويشتندار ، صادق و درست باشيد و هر جايي كه مناسب باشد از كاندوم استفاده كنيد) در راهبردهاي دقيق جهت مبارزه با گسترش بيماري ايدز و ترويج خويشتنداري به عنوان بهترين بهداشتي ترين و مسئولانه ترين انتخاب براي نوجوانان تأكيد مي كنيم.
به رسميت شناختن حقوق، تكاليف و مسئوليتهاي والدين و ساير اشخاص قانونا مسئول نوجوانان براي فراهم كردن راهنمائيها و دستور العملهاي مناسب ( به شيوه هماهنگ با قابليتهاي نوجوانان ) در مورد موضوعات جنسي و باروري، آموزش و ساير جنبه هاي زندگي كودكاني كه والدين آنها مسئوليت اوليه را در اين مهم به دوش دارند، يك امر بسيار اساسي است.
ايالات متحده نظر مساعدي نسبت به سهميه بنديها به عنوان رويه اي براي پيشرفت زنان ندارد. بهترين روش براي تضمين ورود زنان در فرايند سياسي يك كشور از طريق اصلاحات قانوني و سياسي است كه به تبعيض عليه زنان خاتمه مي بخشد و برابري فرصتها را ترويج مي دهد.
كتاب و CD منتشر شده ما در اين هفته با عنوان : كار براي زنان در سراسر دنيا ،برنامه هاي داخلي و بين المللي آمريكا براي ترويج توانمندسازي زنان را مستند كرده است.
ما از ملحق شدن به كشورهاي جمع شده در اجلاس در جهت متعهد ساختن خويش براي تلاشهاي مداوم در زمينه كمك به برخورداري بهتر زنان و زندگي آزادانه تر در تمام دنيا خوشحاليم و درخواست مي كنيم كه اين توضيح وضعيت در گزارش اداري اين كنفرانس درج شود.

 تصویب قطعنامه ها
در این اجلاس 10 قطعنامه در زمینه بهبود جایگاه زنان به تصویب رسید که عناوین آن عبارتند از:
6 قطعنامه جدید درخصوص : جاری سازی رویکرد جنسیتی در سیاستها و برنامه های ملی، امکان انتصاب یک گزارشگر ویژه در زمینه تبعیض علیه زنان ، حذف تقاضا براي زنان و دختران قاچاق شده، لحاظ کردن رویکرد جنسیتی در امدادرسانی پس از بلایای طبیعی، بویژه پس از فاجعه سونامی در اقیانوس هند، زنان بومی، 10 سال پس از اعلاميه و كارپايه پكن و قطعنامه پیشرفت اقتصادی زنان
4 قطعنامه در مورد : دختر بچه ها و ایدز، قطعنامه مربوط به تقويت مؤسسه بین المللی تحقیق و آموزش برای پیشرفت زنان (INSTRAW) ، وضعیت زنان و دختران در افغانستان، (با 38 رأی موافق، یک رأی مخالف (آمریکا)، 2 رأی ممتنع (کانادا و ایسلند) و کشورهای غایب شامل : گابن، السالوادر، قزاقستان و بولیوی) و قطعنامه مربوط به وضعیت زنان در فلسطین و یاری رسانی به آنها.

 رویدادهای جانبی (Side Events)
الف – به موازات برنامه هایی که به هیئتهایی دولتی اختصاص یافته بود و NGOs به عنوان ناظر در آن برنامه ها شرکت می کردند. برنامه هایی نیز توسط خود NGOs طراحی و ترتیب داده شده بود و کمیته سازمانهای غیردولتی کمیسیون مقام زن در حاشیه اجلاس اقدام به برگزاری نشستهایی توسط سازمانهای غیردولتی که اغلب آنها دارای مقام مشورتی نزد شورای اقتصادی اجتماعی سازمان ملل (اکوسوک) بودند، نمود.
هم چنین سازمانهای غیردولتی که دارای مقام مشورتی اکوسوک نبودند یا به واسطه سابقه شرکت در کنفرانسهای جهانی قبلی زنان ، به ویژه اجلاس پکن و پکن + 5 و یا از طریق سازمانهای غیردولتی دارای مقام مشورتی و با استفاده از اعتبار آنها توانستند در این اجلاس شرکت کنند. این سازمانها در صورت تمایل به برگزاری برنامه های جانبی در طول برگزاری اجلاس، تا 31 ژانویه فرصت داشتند فرمهای مربوطه را تکمیل نمایند و به دلیل محدودیت جا و مکان و تجهیزات باید هر چه سریعتر اقدام می کردند.
این نشستها که بعضاً شامل پنج نشست همزمان می شد در طول 2 هفته اجلاس ادامه داشت و در محل ساختمان کلیسا (Church Center) که روبروی ساختمان سازمان ملل قرار داشت برگزار می شد. اغلب این نشستها به صورت پانل و با حضور چند سخنران حول محور یک موضوع تشکیل می شد و سپس با پرسش و پاسخ مستمعین و جمع بندی میزبان پایان می یافت.
در این اجلاس حدود 180 نشست توسط سازمانهای غیردولتی حول موضوعات مختلف مورد توجه زنان تشکیل شد و طبق آمار غیررسمی 600 سازمان غیردولتی با 2600 نماینده اعزامی در این اجلاس شرکت داشتند. برخی از نشستهای سازمانهای غیردولتی عبارت اند از :
- تاثیر آزادی تجارت بر حقوق زنان
- به سوی عدالت جنسیتی و صلح در کلمبیا
- ایجاد پل بین زنان کارآفرین در سطح جهان
- چالشهای معاصر و راهبردهاي آینده نگر در رفع تبعیض علیه زنان در اروپا (معرفی کتاب)
- به سوی تغییر : امحای خشونت علیه زنان در کشورهای مسلمان
- پناهندگان در بحران خشونت خانگی
- آموزش دختران : کلید محو فقر
- پکن + 10 : دو قدم به جلو، یک قدم بازگشت به عقب
- اعتبارات خرد و کمکهای جنسیتی
- زنان عرب سخن می گویند
- آموزش برابر
- زنان در تصمیم گیری : فراتر از تعداد (کمیت)
- سونامی و نیازهای روان شناختی زنان
- کارگاه لابی کردن
- زنان و سیاست در آسیای شرقی
- خشونت نهادینه شده علیه زنان در ج.ا.ا
- توانمندسازی و رهبری : دختران جوان
- به سند پکن یک قدرت قانونی بدهید
- تقاضا برای فحشا : چه کسی و چرا ؟
- چطور با بنیادگرایی اسلامی روبرو شویم ؟
- توانمندسازی زنان روستایی : چالشها و استراتژیها
- زنان در اسلام : شرق غرب را ملاقات می کند
- مذهب و حقوق زنان : دیدگاهها و چالشها
- قاچاق زنان ، موضوعی حقوق بشری
- سیاست خارجی آمریکا : امنیت و حقوق بشری زنان
- کاربرد تحقیقات در Advocacy
- خشونت جنسی علیه زنان و بچه ها در زمان نزاع
- زنان در علوم و مهندسی : کلیدی در کسب عدالت و توسعه پایدار
- هرزه نگاری و مردسالاری
- مشارکت زنان در فرایند تصمیم گیری : سهمیه بندی
- حقوق زنان مسلمان : اسلام و سنت
- تأثیر و نقش جنبش فمنیسیم بر فعالیتهای سازمان ملل (معرفی کتاب)

ب – رویدادهای جانبی آژانسهای سازمان ملل یا نمایندگیهای کشورهای مختلف درنزد سازمان ملل که اهم آنها به قرار ذیل است:
- ضرورت آموزش دختربچه ها (UNICEF)
- خشونت علیه زنان و ایدز (WHO)
- بهترین تجربه ها در مبارزه با قاچاق زنان در آفریقا ( UNESCO)
- از شکنندگی تا توانمندسازی زنان در سونامی (UNIFEM)
- پیشرفت، شکاف و چالشها در بهداشت باروری (UNFPA ) (برای پناهندگان و معلولین)
- زنان و مشارکت سیاسی (دفتر نمایندگی آمریکا در سازمان ملل )
- موازین قانونی برای مبارزه با قاچاق زنان (دفتر نمایندگی سوئد در سازمان ملل)
- جوانان و عدالت جنسیتی (دفتر نمایندگی دانمارک در سازمان ملل)
- برنامه آموزش برای توسعه پایدار (UNDP) که به مدت 6 روز برگزار شد و تمرکز اصلی آن روی مشارکت مردان در جریان تحقق عدالت جنسیتی بود. برخی از کارگاههای برگزار شده در این برنامه آموزشی عبارت بودند از :
1- چه برنامه هایی طراحی کنیم تا مردان و پسران در جهت برابری جنسیتی مشارکت کنند.
2- چگونه مردان جوان را در ارتقای بهداشت و باروری جنسیتی درگیر کنیم ؟
3- چگونه مردان و پسران را در توقف خشونت علیه زنان درگیر کنیم ؟
4- ایدز و گروه مردان – چگونه انسجام بین فرهنگی را در هنگام کار با مردان به حداکثر برسانیم ؟
5- چگونه از هنر برای توقف خشونت علیه زنان بهره ببریم؟


پايان سخن
سازمان ملل طبق رويه خود هر 10 سال يكبار اقدام به برگزاري كنفرانس جهاني زن مي كند. اما در سال 2005 عليرغم گذشت 10 سال از برگزاري چهارمين كنفرانس جهاني زن در پكن بنا به دلايلي از جمله عدم دستيابي به اهداف تعيين شده در سند پكن و پكن+ 5 و عدم اجراي كامل تعهدات در سطح ملي و منطقه اي و بين المللي تصميم گرفته شد تا كنفرانس ديگري برگزار نشود و در اجلاس اخير كميسيون مقام زن هم سند جديدي به عنوان اعلاميه اجلاس تصويب نگردد، به نحوي كه مهمترين سند اجلاس يعني بيانيه اجلاس 49 تنها تأكيد بدون قيد و شرط بر اعلاميه و كارپايه عمل پكن بود. در واقع برگزاري كنفرانسهاي متعدد جهاني واتخاذ ساير ابتكارات و تدابير حكايت از عدم رضايت جهاني از وضعيت زنان دنيا دارد و اين اقدمات جاده هايي هستند به سوي توانمند سازي، برابري جنسيتي و حقوق بشر زنان. اين مسير از سال 1975 در مكزيك آغاز شد و 20 سال بعد به پكن و 30 سال پس از آن به نيويورك رسيد. به گفته خانم راشل مايانجا در مراسم روز جهاني زن در اجلاس 49 كميسيون مقام زن، تمركز برنامه هاي انجام شده و در دست انجام نه تنها بر حصول برابري و رفع تبعيض بلكه بر مشاركت دادن زنان به عنوان شركاي كامل و برابر مردان در تمامي فرآ يند تصميم گيري بوده است. در سالهاي گذشته مردان به كره ماه رفتند و برگشتند در حالي كه زنان در همان جايي كه بودند، هستند. البته سعي مي كنند تا جهان را در رابطه با موضوع حاشيه اي كردن غير قابل توجيه و زنان كه موجب محروميت آنها از حقوق بشر مي شود، حساس نمايند. مفهوم برابري جنسيتي اين مطلب را شناسايي كرد كه حذف تبعيض عليه زنان و دختران نيازمند مشاركت مردان و پسران، خانواده ها، جوامع و ملل مي باشد. اين روند با جنبش جهاني زنان ادامه يافته است. عليرغم تفاوتها و مرزبنديهاي ملي، قومي، زباني، فرهنگي، اقتصادي و يا سياسي، فعالان عرصه زنان سازمانها و شبكه هاي قوي را ايجاد نمودند. اين گروهها، نيروهاي قوي و نيرومند براي تغيير نگرش و فكر جهانيان در موضوعات زنان و جنسيت هستند.
طبق نظر خانم باني دوگال، رئيس كميته سازمانهاي غير دولتي سازمان ملل " بيشتر تلاشها جهت ارتقاي مقام زن توسط سازمانهاي غير دولتي و گروههاي زنان آغاز و انجام شده اند. افزايش قدرت سازمانهاي زنان كه ارائه كننده طيف كامل فرهنگهاي جهاني است، يك نيروي جلو برنده براي تحول است. غير از افزايش آگاهي، اكثر بررسيها در زمينه موارد نقض حقوق بشر را اين سازمانها انجام داده اند و دولتها را جهت انجام تعهداتشان ذيل اسناد پكن و پكن + 5 ترغيب كرده اند. اين واقعيت غير قابل انكاري است كه دولتها، متعهدين اصلي اجراي مسئوليتها و وظايف مطروحه در اين برنامه عمل جهاني هستند."
http://www.emrouz.info/archives/2005/10/00054_3.php

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط حمید |

 اكبر كرمي

به طاهره ي قره العين

E mail: b_karami@parsimail.com

خلاصه

پس از اعلام مرگ خدا توسط نيچه، اين انتظار به طور تلويحي وجود داشت كه آرام آرام و به طور تدريجي دين نيز از جغرافياي ذهن بشر خارج شود و به تاريخ بپيوندد. اما اين گونه نشد.

نوشته ي زير برآنست كه با پي گيري اجمالي تحولات دين در پهنه ي وجودشناسي، قرآن پژوهي، حديث شناسي و تاريخ به ويژه در قلمرو انديشه ي شيعي، نشان دهد كه اگرچه دين ها مانده اند، اما ادعاهايشان را وانهاده اند. به عبارت ديگر اگر دين ها مانده اند، به قيمت آن بوده است كه مومنان از ادعاهايشان دست كشيده اند. اين فرآيند، "ايمن شدن از طريق تهي شدن" نام دارد و سراسر فرهنگ و تاريخ اديان را كه در واقع، تاريخ شكست و سرافكندگي است پركرده است.

از اين منظر تاريخ هر دين را مي توان به دو دوره ي مشخص تقسيم كرد. نخست دوره اي كه در آن آدميان با ديدن و جستجوي متن به حقانيت آن پي مي برند، ايمان مي آورند و از ذلال آبش سيراب مي شدند (ايمان به مثابه جستجوي حقيقت) و دوم، دوره اي كه مومنان پيش از مشاهده و كاوش در متن، ايمان آورده اند، حقانيتش را پذيرفته اند و تسليم شده اند (ايمان به مثابه جستجوي هويت).

برش نخست، به اين كه "در متن خطا وجود ندارد" پايان مي يابد، اما برش ديگر از اين نقطه آغاز مي شود. عجيب نيست اگر همه ي تاريخ "دين هويت" را تاريخ تلاش براي اثبات نبود خطا در متن از طريق تهي كردن دين بخوانيم.

"دين حقيقت" از جنس كنش است و تعلقي بي چون و چرا به سنت دارد، و از همين رو، آناني را كه چنين رويايي را در سر مي پرورانند در برابر جهان مدرن قرار مي دهد، اما "دين هويت" از جنس واكنش است و از سر حادثه و بداقبالي در زمانه اي مي زيد كه زمانه ي او نيست. دين هويت در يك سوي سنت گرايان را در خود جاي مي دهد كه چشم بر تاريخ بسته اند و به گذشته باز گشته اند و در ديگر سوي نوانديشان ديني را كه از تاريخ دين گذشته اند و ديني ديگر ساخته اند، بزرگ و زيبا مثل هيچ.

فرآيند تهي شدن – ايمن شدن

چرا دين ها نمي ميرند(1)؟

پاسخ اين سوال سترگ به گونه اي وارونه، پاسخ چرايي معجزه تلقي شدن دين ها يا متن هاي منسوب به آن ها - از سوي مومنان - نيز خواهد بود. در اين رابطه، به نظر مي رسد، مسلمانان به قرآن به عنوان - تنها متني - معجزه اي كه از دستبرد بشر بدور مانده است، باور دارند و مباهات مي كنند(2).

اهميت اين سوال آن جاست كه پس از اعلام مرگ خدا توسط نيچه، اين انتظار به طور تلويحي وجود داشت كه آرام آرام و به طور تدريجي دين ها نيز از جغرافياي انديشه بشر خارج شوند و به تاريخ بپيوندند. اما اين گونه نشد و ما همچنان شاهد آن هستيم كه دين ها پرانرژي و چهار نعل در برخي از مناطق جهان پيش مي روند و مومنان همچنان اميدوار به آينده، به تاريخ لبخند مي زنند(3).

با وجود مشابهت هاي خانوادگي بين دين ها و مذاهب، نوشته ي ذيل برآنست كه زمينه هاي شناخت شناسانه ي چنين تلقي اي را تنها در پهنه ي انديشه اسلامي – شيعي پي گيري و پي جويي كند و چشمش را بر انگاره اي كه خواستگاه، سرشت و سرنوشت مشتركي را براي تمام دين ها در نظر مي گيرد بر مي بندد.

درك دقيق سوال بالا به اين پرسش مهيب نيز برمي گردد كه سير تحولات نظري و تاريخ افت و خيزهاي انديشه ي اسلامي چيست؟ چگونه است؟ و به كدام سمت است؟ به عبارت ديگر قبض و بسط تئوريك شريعت(4) چگونه است و چرا؟

به باور من آنچه در پهنه ي دانش ديني اتفاق افتاده است – با وجود احترامي كه براي همه ي پويندگان اين راه قايل هستم – به هيچ روي بسط تئوريك شريعت نبوده است. به عبارت ديگر، مطالعه دقيق و شناخت شناسانه ي شريعت و دانش ديني، يعني تاريخ انديشه ي ديني، نشان مي دهد كه تا كنون، آن چه مومنان انجام داده اند، چيزي فراتر از يافتن گريزگاه هايي براي رهانيدن دين از ابطال(5) نبوده است. بر اين اساس مقايسه دانش ديني با ساير دانش هاي بشري از بن، مقايسه اي است نا به جا، نادرست و ناراست. آن چه به عنوان قبض و بسط تئوريك شريعت مطرح مي شود، اگرچه هوشيارانه ترين نگاه مومنانه به شريعت و متن مي باشد، اما در واقع تراشي! دن ظريف ترين و آخرين سازوكار گريز دين از هر گونه داوري شناخت شناسانه نيز هست. ما حصل و نتيجه ي مطالعه ي متن دين - مشابه هر متن ديگري – هر گاه با پيش فرض "عدم امكان خطا در متن" شروع شود، چيزي بيشتر و پيشتر از كلام نخواهد بود. از اين منظر و در پهنه ي انديشه ي اسلامي، علوم مختلف ديني - به عنوان دستاوردهاي اجتهادهاي مومنانه- همگي قابل تحويل و تقليل به علم كلام هستند. به عبارت ديگر، علوم گوناگون اسلامي دستاوردهاي كلامي گوناگون هستند و نوانديشي ديني نيز چيزي فراتر از يك كلام جديد نيست.

الف) وجود شناسي:

در عرصه ي وجودشناسي تا كنون همه ي داشته هاي فكري و سرمايه هاي معنوي مومنان خرج اثبات واجب الوجود شده است. دلايل و براهين نه گانه اي كه در اثبات خداوند و در سنت سامي تراشيده شده است، حاصل اين جهاد مقدس است. با انفجار اطلاعات تحولات تازه اي در عرصه ي منطق روي داد و نيز يافته هاي جديدي در عرصه ي شناخت شناسي پديد آمد، در نتيجه نقاط ضعف تمامي اين براهين آشكار و در برابر آفتاب قرار گرفت، تا آن جا كه در زمانه ي ما كمتر متاله بنامي را مي توان يافت كه در عين همراهي و هم آوايي با دانش جديد، همچنان بخواهد يا بتواند از براهين خداشناسي براي اثبات حضرت حق دم بزند.

براي مثال نگاه كنيد به گزاره ي "خدا وجود دارد" يا نقيض آن "خدا وجود ندارد" كه بخش مهمي از چالش هاي نظري ديني را به خود اختصاص داده اند، وقتي اين گزاره ها را به درستي و با دقت مورد كنكاش و وارسي قرار دهيم، روشن مي شود، كه برنهاده هاي فوق - متناسب با يافته هاي جديد شناخت شناسي- ابطال ناپذير، در نتيجه تحقيق ناپذيرند.

مطالعه ي كتاب ارزشمند "دلايل خداشناسي" اثر متاله بنام مسيحي "ميرچاالياده" در درك ادعاهاي فوق كمك شاياني خواهد كرد. وي در كتابش بزرگوارانه و متواضعانه مي پذيرد و با صلابت و روشني آشكار مي كند كه تمام دلايل نه گانه ي اديان سامي در اثبات خداوند، ناقص، ابتر و ناتمام هستند و از اين منظر، در اين پهنه براي مومنان توشه اي دندان گير وجود ندارد.

با اين وجود نبايد پنداشت مومنان دست از ادعاهاي خود بر مي دارند و به شكست خود اعتراف مي كنند. به قول ويل دورانت " دين ها صد جان دارند". آن چه براي مثال به وسيله ي متفكريني چون پلن تينجا، آلستون، ليندا زابژنسكي و ولتر ستروف و در پهنه ي معرفت شناسي دين به عنوان معرفت شناسي اصلاح شده معروف شده است هم دليلي است آشكار براي ادعاي فوق در رسيدن خداباوران به ايستگاه آخر و هم مويد تلاش آن هاست براي گشودن راهي تازه(6). به اين ليست اسم ها و عناوين تازه ي بسياري مي توان افزود كه مهمترين آن ها شايد جريان تنومند الهيات مدرن در سنت مسيحي باشد.

در سنت اسلامي شيعي نيز همين معركه، البته با تاخيري كه قابل درك است به وقوع پيوسته است و جريان نوانديشي ديني و به گونه اي برجسته تر پروژه ي عقلانيت و معنويت مصطفي ملكيان پاسخي است به اين بحران كمر شكن در پهنه ي معرفت شناسي دين(7).

مومنان در مواجهه با اين چشم انداز تازه و خيره كننده دو رويكرد متفاوت را برگزيده اند: گروهي با چشم بستن به آن چه ديدني است سمفوني گذشته ها را براي خود و برخي گوش هاي تازه تكرار مي كنند و گروهي نيز با چشم بستن به آن چه پيشتر ديني بود به سنگرهاي تازه و سلاح هاي نو پناه مي برد. دسته ي اول رويكرد دوم را به طعنه التقاط و رهروان آن را خوباخته، بي غيرت، تجديد نظر طلب، غرب زده و التقاطي مي نامند و دسته ي دوم رويكرد نخست را ارتجاعي و رهروان آن را خوشكه مقدس، مرتجع، متعصب و ...

اين كه بخش عمده اي از فلسفه اسلامي (بخوانيد كلام اسلامي) همچنان - در حاشيه ي انديشه ي پر تلاطم متروپل، به دور از هياهوهاي بنيان كن دانش جديد و بي بهره از تحولات ساختار شكن تازه – به تكرار گذشته ي خود مشغول است و چونان جزيره اي نامسكون و متروك در روياي آرام خود خفته است و تنها وقتي موجي بر مي خيزد (مي توان به برخي از حركت هاي نوانديشان ديني توجه داشت)، سري از سر غرور و نخوت تكان مي دهد و با دندان غروچه اي همگان را به بازگشت به گذشته و جستجوي روياي شيرين كودكي دعوت مي كند، چيزي نيست جز تراژدي دگماتيزم و بازگشت به غفلت غار.

و نيز اين كه ايمان گرايي مي رود تا به گفتمان مسلطي در بين دينداران مدرن تبديل شود و آهسته آهسته همه ي داشته ها و بافته هاي مومنانه را به تجربه هاي شخصي قدسي فرو كاهد، چيزي نيست جز جستجوي سنگري تازه. دين به مثابه حيات خلوت مومنانه يا دين به مثابه جستجوي معنا، مي رود كه آرام آرام به درياي خروشان هزاره ي سوم بپيوندد.

هر دو رويكرد مومنانه ي فوق در جهان اسلام به خوبي قابل وارسي و داوري است. بازگشت به گذشته زير لواي اصول گرايي، بنياد گرايي، سلفي گري و ... طرح ادعاهاي تازه همچون نوانديشي ديني، دين ذاتي، دين عادلانه، دين معنوي، شريعت عقلاني، دين به مثابه معنويت و ... دو مسير متفاوتي هستند كه مسلمانان در حال پيمايش آنانند. طنز تلخ تاريخ آن جاست، كه اگرچه اين دو گروه به هيچ روي يكديگر را بر نمي تابند، اما هم از نياي مشتركي برآمده اند و هم هدف مشتركي را دنبال مي كنند.

دوپارگي مورد اشاره از اين نقطه آغاز مي شود كه مومنان آرام آرام، هم در پهنه ي معرفت شناسي، گزاره هاي ديني را غيرقابل دفاع مي يابند و هم در پهنه عمل. مومنان به تجربه و با پرداخت هزينه ي استخوان سوز بسيار در نهايت و به اجبار به اين نتيجه رسيده اند كه دين در دنياي كنوني دچار بحران كاركرد است. چيرگي بر بحران در هر دو پهنه، هدف مشترك هر دو گروه است، با اين تفاوت كه جريان نخست براي چيره شدن بر بحران، بازگشت به گذشته را تجويز مي كند و جريان ديگر گشودن راهي تازه را. اولي با چشم بستن به واقعيت - كه چهار نعل به پيش مي تازد، عرصه ها و گفتمان هاي تازه خلق مي كند، چشم اندازهاي چشم نواز بسيار بوجود مي آورد و هوش از آدمي مي ربايد – تلاش مي كند به بحران كاركرد دين در دنياي معاصر و عصر انفجار اطلاعات ماسك بگذارد و دومي با چشم بستن به تاريخ دين، نفي و تحريف آن، پا پس كش! يدن از ادعاهاي گذشته و قلمروهاي پيشين و ...

تظاهرات اين بحران خيلي پيشتر و بيشتر در الهيات مسيحيت خود را نشان داده بود و آن چه اكنون در جوامع مسلمان در قالب ها و عنوان هايي چون اصلاح گري ديني، نوانديشي ديني، روشن فكري ديني و احياگري اتفاق مي افتد، به يك معنا، تكرار تاريخ است و ما چون حافظه ي تاريخي نداريم، يا خود را تافته اي جدا بافته از تاريخ جهان مي دانيم، محكوم به تكرار آن و پرداخت چند باره ي هزينه هايش مي باشيم.

بسياري از نحله هاي الهيات مدرن مسيحيت و نيز انديشمندان آوانگارد آن، در اين پهنه، با درك دقيق خطر و كشف محل بروز آن، بر آن شدند كه براي پرهيز از هرگونه رودررويي، رقابت و تعارض بين علم و دين – كه هميشه به ضرر دين حل شده است - ، موضوع، روش شناسي و غايت دين را متمايز و متفاوت تعريف كنند. به باور اينان، چنانچه مرزهاي شاخه هاي مختلف دانش و انديشه مبهم و تنقيح نشده باقي بماند، بايد شاهد آن باشيم كه براي مثال، متالهان با دريافت هاي ديني خود در كارهاي علمي دخالت كنند يا از سوي ديگر، ممكن است دانشمندان به مدد دستاوردها و يافته هاي جديد علمي به بي اعتبار كردن دين دست بيازند.

برونده فعاليت اين گروه از متالهان اين بود كه دين و علم دو معقوله ي متفاوت و متمايزند، از اين رو چنانچه به درستي درك شوند نه تنها دين و علم تعارضي با يكديگر ندارند، بلكه رقيب يكديگر نيز نيستند و حتا شايد يا بايد مكمل يكديگر نيز باشند. چنين انگاره اي را در برخي از مشرب هاي فلسفي متاخر نظير اگزيستانسياليسم(8)، پوزيتيويسم(9) و فلسفه ي مبتني بر زبان متعارف(10) و در پي آن ها در الهيات مدرن نظير نئوارتودكسي(11)، الهيات ليبرال شلاي ماخر، الهيات وجودي بولتمان، الهيات تاريخي پاننبرگ و ... مي توان ديد.

آنچه مايع تاسف است، اين كه فلسفه ي اسلامي بي توجه به آنچه از سر تاريخ انديشه ي ديني گذشته است، همچنان و خوشخيالانه در كمدي تكرار دست و پا مي زند، بر كوس براهين خداشناسانه ي خود مي كوبد و از صداي آن مست مي شود و به اعتراض و هياهو به منتقدان خود نهيب مي زند كه چرا از حرافي هاي آن ها لذت نمي برند!

اينان همچنان در روياي طناب عقلانيت حد اكثري بند بازي مي كنند، غافل از آن كه اين رشته سال هاست كه پنبه شده است.

"اگر ديدگاه برآمده از عقلانيت حداكثري درست بود، حد اقل انتظار مي رفت، بدفهمي ها و مقاومت هايي كه دست كم در مورد برخي از براهين خداشناسي صورت گرفته، رفته رفته از ميان برخيزد و به مرور زمان متفكران به نحو فزاينده اي اين براهين را معتبر و به لحاظ عقلي مجاب كننده بيابند، اما به نظر مي رسد كه در عمل ماجرا وارونه بوده است. حتا فيلسوفاني هم كه زماني براهين خاصي را صحيح مي دانستند، به ظاهر و با بررسي هاي بيشتر آن ها مخدوش يافته اند و به اين نتيجه رسيده اند كه اين امور به سوي نوعي اجماع و توافق عام حركت نمي كنند، بلكه ما را به تصديق اين نكته رهنمون مي شوند كه هيچ يك از اين قبيل براهين، براي همه ي قانع كننده نيستند"(12).

استخوان سوزتر اين كه نه تنها برخي از مومنان بر اين واقعيت ها چشم مي بندند، بلكه، "مادامي كه فكر مي كنند براهين خدا شناسي خوبي در اختيار دارند با تيب خاطر از آن براهين استفاده مي كنند، و فقط وقتي همه راه ها را بسته مي بينند، در بحث دچار مخمصه مي شوند يا براهين را خلاف راي خود مي يابند به ايمان گرايي (ايمان محض) بسنده مي كنند"(13) و از تجربه ي شخصي سخن ساز مي كنند. به قول دانيل بل، انگار فراموش مي كنند از خود بپرسند "آيا ايمان مي تواند به شيوه اي ساده لوحانه و بدون خاطره از نو خلق شود؟ آيا چنين تجربه ي ايماني مي تواند بدون وابستگي به ديگران – پدران – كه از خلال همين خلجان ها گذشته اند معنا! داشته باشد(14)؟

واقعيت حتا فراتر از اين است، زيرا در عمل مومنان در گستره هاي مختلف به نوعي تقسيم كار ناخودآگاهانه تن داده اند و چنانچه لازم باشد نقشهاي متفاوتي را را در برابر داوري عقل بازي مي كنند. جوسازي مي كنند، شلوغ مي كنند و بلند بلند دروغ مي گويند و به اين ترفندها از ريزش مومنان جلوگيري مي كنند.

برخي از متالهين در بازخواني انديشه ي ديني به دو نكته ي مهم اشاره كرده اند:

اول: امكان نقد و داوري در مورد اعتقادات ديني وجود دارد.

دوم: بررسي هاي عقلاني نمي توانند درستي و صحت يك نظام اعتقادي را چنان قاطعانه اثبات كنند كه همگان مجاب شوند.

و سپس نتيجه گرفته اند كه دفاع از انديشه هاي ديني تنها در قالب عقلانيت انتقادي ممكن است. زيرا:

اول: عقل گرايي انتقادي به جاي آن كه در پي اثبات قطعي صدق گزاره هاي ديني باشد به نقش عقل در نقد يا سنجش نقادانه ي اعتقادات ديني تاكيد مي گذارد.

دوم: عقل گرايي انتقادي بر خلاف تلقي بيش از حد خوشبينانه اي كه عقل گرايي حد اكثري از عقل دارد، تلقي فروتنانه و محدود تري از توانمندي هاي عقل دارد.

به اين ترتيب عقلانيت انتقادي به وراي عقلانيت حداكثري و ايمان گرايي محض گام مي گذارد و از حقيقت وابسته به شخص دفاع مي كند(15).

عمده ي تلاش متالهان جديد در عرصه ي وجود شناسي، صرف پيش كشيدن اين ادعا مي گردد كه علم محدود و ناقص است، پس نمي تواند در برابر اموري چون خدا، غيب، جهان پس از مرگ، معجزه، روح و ... اظهار نظر كند. پس اعتقاد به اين امور اگرچه قابل اثبات نيست، اما غير معقول نيز نيست. چه مسير طولاني و پرسنگلاخي است حد فاصل آگوستين تا ريچارد سويين برن. چه گسل سهمگين و مردافكني است بين اصل ارتداد - در همه ي اديان كهن و خوانش هاي سنتي از دين در زمانه ي ما – و اصل آسان باوري(16).

گاهي به نظر مي رسد آن چه پيروان اديان مختلف ديني را در پيمودن و پي افكندن نسخه هاي ديني تشويق مي كند و نخبگان آن ها را در پيچيدن آن، نه قدرت اغنا كننده ي مذهب و استدلال هاي غير قابل انكارشان، كه ذائقه اي است كه سنت هاي ديني در طي ساليان دراز بي هماوردي براي مخاطبان خود فراهم مي آورند و از نسلي به نسل ديگر به ارث مي گذارند(17). و از همين روست كه كالاهاي ديني، بيرون از حوزه ي نفوذ سنت هاي ديني شان، كم معني و گاهي بي معنا تلقي مي شود. اگر مسلمانان و مسيحيان در دل سنت مشترك سامي خود كه از ريشه ها و سرچشمه هاي مشتركي آب مي خورد، دچار كژپنداري هاي رنج آوري هستند و كمتر مسلماني است كه از تجسد، ! فديه، رستگاري، تثليث و ... درك مناسبي داشته باشد و به صورت وارونه كمتر مسيحي اي است كه از مفاهيمي چون امامت، مهدويت، جهاد، مناسك حج و ... درك نزديكي داشته باشد، عجيب نخواهد بود كه مسلمانان هندوها را نه به نيروانا، يا برهما، يا ويشنو يا اهيميسا، يا تولرنس و ... بلكه به احترامي كه به گاو مي گذارند بشناسند و هندويسم به باور آن ها برابر گاوپرستي باشد.

درست است كه عقل مدرن فروتنانه بر محدويت هاي خود اعتراف و انگشت نهاده است و عقلانيت انتقادي اين اعتراف را همچون نيايش آپولون سرلوحه ي گزاره هاي خود قرار داده است، اما نبايد فراموش كرد كه ما پناهي جز عقل نداريم(18).

درست است كه هرچه چراغ دانش ما فروزنده تر و دانايي ما افزون تر مي گردد، تيرگي ها پيرامون چراغ، مهيب تر و دانايي هايمان به ناداني هايمان هم گسترده تر مي گردد، اما نبايد اين واقعيت ما را به شورش بر عليه واقعيت بكشاند.

درست است كه انفجار اطلاعات نيم عمر اطلاعات را به كسري از ثانيه تبديل كرده است، اما اين بدان معنا نخواهد بود كه آدمي به آساني و در برابر هر ادعايي تسليم شود و با هر دله بادي از جاي كنده شود.

درست است كه ما همه چيزي را نمي توانيم ببينيم، اما هر چيزي را هم كه نمي بينيم، نمي توانيم بپذيريم. تاريخ بشريت تاريخ ديدن است. تاريخ بشريت تاريخ تحول در فرآيند ديدن است. وجود شناسي چيزي جز تاريخ ديدن نيست(19).

و بي سبب نيست كه خدايگان انديشه در هزاره ي سوم برآنند كه هر چه بيشتر از بنياد گرايي معرفتي و آنارشيسم معرفتي – كه هر طرف ادعا مي كند تنها بديل طرف مقابل است- فاصله بگيرند و در حدفاصل اين دو پرتگاه خانمانسوز قرار بيابند.

ب) قرآن پژوهي:

ترجمه، تفسير، تاويل، تاريخ، درايه و رجال، اصلي ترين ابزارهاي قرآن پژوهي در پهنه ي انديشه ي شيعي اند. البته اين دسته از علوم با به خدمت گرفتن علوم پايه اي ديگري همچون صرف و نحو، ادبيات عرب، زبان شناسي و ... تغذيه مي شوند. براي داشتن درك روشن تري از قرآن پژوهي، لازم است بدانيم عالي ترين هدف و كاركرد قرآن پژوهي چيست؟ و نيز قرآن پژوهي با چه پيش فرض هايي شروع مي شود؟

يكي از اساسي ترين و اصلي ترين پيش فرض مطالعه ي قرآن، اين انگاره ي مومنانه است كه در متن قرآن خطا و تحريفي وجود ندارد. اين انگاره به زبان فقيهانه اين گونه خوانش مي شود كه متن قرآن قطعي الصدور است و چون خداوند داناي مطلق و قادر متعال است، پس در متن قرآن نبايد هيچگونه خطايي وجود داشته باشد و ندارد.

ممكن است برخي بر اين انديشه كه پيش فرض فوق، پيش فرضي مومنانه است، ايراد بگيرند و بگويند اين باور پيش فرض نيست، بلكه ماحصل مطالعه و تدبر منصفانه در قرآن است. اما به دلايل مختلف - كه مهمترينش آن است كه اين انگاره نمي تواند به سلامت از بوته ي ابطال بگذرد - اين پندار نمي تواند قابل دفاع باشد. به عبارت ديگر اين انگاره - كه در متن قرآن خطايي وجود ندارد - ابطال ناپذير و در نتيجه تحقيق ناپذير است. به ويژه چنانچه هرمنوتيك متن ما را به اين باور و نتيجه برساند كه بر خلاف پندار فقيهان، متن قرآن – حتي محكمات آن – نيز نمي تواند قطع الدلاله باشد. به عبارتي روشن تر، آدمي آموخته است و به درستي نيز آموخته است كه دانش هرچه كه باشد و از هر جا كه آمده باشد، بشري است و چون بشري است ظني الدلاله است.

براي آشكار تر شدن ادعا، بايد بين متن قرآن و متني كه قرآن در آن قرار دارد (متن تاريخ قرآن) تفكيك قايل شد. دفاع از متن قرآن و نيز دفاع از متني كه قرآن در آن قرار دارد - آن گونه كه مومنان مي انديشند و مي پسندند- هم در پهنه ي حجيت معرفت شناختي، هم در پهنه ي وثاقت تاريخي و هم در پهنه ي اعتبار هرمنوتيكي سخت مشكل و غير ممكن به نظر مي رسد.

اين ساده انديشي است كه بر اين باورباشيم، يا چنين باوري را بپراكنيم، كه چنانچه كلامي منتسب به خداوند باشد، حداقل در شرايطي، مي تواند به طور حتم و يقين كلام خداوند(قطعي الصدور) باشد و به طور حتم و يقين نيز معناي آن مفهوم (قطعي الدلاله) باشد. در حالي كه فاصله ي اين دو گزاره آن چنان عميق و سهمناك است كه شناخت شناس هيچ گاه به قطع و يقين نمي انديشد.

براي درك روشن تر اين خطاي شناخت شناسانه بايد توجه داشت كه:

اول: تاريخ شاهد منصفي است بر اين كه چه بسيار ادعاها و درشت گويي ها كه به نام خدا انجام گرفته است. درشت گويي ها كه در زمانه ي خود براي مومنان به قطع و يقين كلام خداوند را انعكاس مي داد، در حالي كه گذر زمان نشان داد كه آن گنده گويي ها چيزي نبود جز پاشيدن غبار بر چهره ي قدسي حضرت حق.

دوم: فجيع ترين فجايع تاريخ آدميان همواره در سايه ي كلام خداوند رقم خورده است. و كلام خداوند وسوسه انگيزترين كليد قلمرو جان آدمي است.

سوم: تاريخ ما مسلمانان يا دقيق تر بگويم، تاريخ ما ايرانيان در طول يكصد سال اخير متورم شده است از برداشت هاي غلط و ما قبل علمي علماي دين كه به نام خداوند و برآمده از متون مقدس به جامعه تزريق شده است و چه هزينه هاي هنگفتي كه از اين رهگذر به مردم تحميل نشده است(20).

چهارم: متن هاي ديني اگر چه به ادعاي مومنان كلام و خطاب خداوندند، اما، هم به زبان آدميانند و هم در قواره و اندازه ي آن ها. اگر دقيق تر كاوش كنيم روشن مي شود كه دامنه ي اطلاق گزاره ي فوق از اين نيز تنگ تر است. در واقع بايد گزاره ي فوق را اين گونه خواند كه: متن هاي ديني اگر چه كلام خداونند، اما هم به زبان آدميان مكان و زمان نزول آنند و هم در قد و قواره ي آن ها. بدين ترتيب روشن مي شود و همه ي شواهد هرمنوتيكي و زبان شناسانه(21) گواهي مي دهند كه هيچ كلامي نمي تواند قطعي الدلاله باشد.

پنجم: پژوهش هر متني، هر چند منتسب به خداوند، يك پژوهش غير ديني و بشري است، ناچار برون ده آن نمي تواند يقيني و قطعي تلقي شود. به عبارت ديگر، هيچ كلامي به عنوان كلام الهي – فارغ از ايمان و باور مومنانه ي ما كه دريافتي ديگر گونه است و به لحاظ روش شناسانه غيرقابل داوري است- نمي تواند قطعي الصدور تلقي شود، همان گونه كه نمي تواند قطعي الدلاله باشد.

انديشمندان ديني در پذيرش گزاره ي دوم – حداقل در پهنه ي نظر- كمتر چون و چرا مي آورند، هر چند در عمل همواره دريافت هاي خود را عين كلام خداوند پنداشته اند و چه تباهي ها كه از اين كژپنداري ها نپرداخته اند(22). اما در پذيرش گزار! ه اول همواره طفره رفته اند و با آسمان و ريسمان به هم بافتن، از ظني الصدور بودن متن فاصله گرفته اند. نبايد فراموش كرد كه اين دو گزاره دو روي يك سكه اند و داوري در مورد آن ها همسان خواهد بود.

ششم: مهمترين استدلال هاي احتمالي طرفداران قطعي الصدور بودن متن - در بهترين حالت- مي تواند استنادها و مدارك محكم تاريخي باشد، غافل از آن كه تاريخ – هر چه و هر قدر محكم – پژوهشي انساني است و لابد ظني. دستاوردهاي تاريخي هر چه كه باشد و از هر كجا كه آمده باشد، نمي تواند از غبار عدم ايقان و اتقان زودوده شود.

به عبارت ديگر پژوهش هم در قلمرو متن قرآن و هم در قلمرو متني كه قرآن در آن قرار دارد، پژوهشي انساني است و ظني، بنابر اين خيال قطعي بافتن هم در فهم متن قرآن و هم در فهم متني كه قرآن در آن قرار دارد، خيالي باطل است و هيچ كرشمه و نازي بر اين خيال بافي خام نمي تواند چيره شود(23).

بر اين اساس به نظر مي رسد، بايد بين تفسيرهاي متقدم و متاخر تفاوت گذاشت. متقدمين در فهم پذير كردن قرآن و به سخن در آوردن آن(24)، مومنانه مي انديشيدند كه قرآن متني عاري از خطاست و بي دغدغه از ذلالش سيراب مي شدند، اما متاخرين به واسطه ي فشار واقعيت، بيشتر اين سودا را در سر مي پرورانند كه متن را چگونه بخوانند كه عاري از خطا باشد. اين دغدغه خيلي زود – همان موقع كه لحن ها و خوانش ها ي متفاوت و گاهي متعارض از متن بروز كرد - به جان مسلمانان افتاد، تا آن جا كه در دوران خلافت عثمان، اولين تلاش جدي براي دفاع از متن با جمع آوري آن و توافق بر لحن و خوانشي خاص از آن كليد خورد. قرار و تلاش شد، متن هاي ! بيرون از توافق، لحن هاي نا مطلوب و خوانش هاي ناصواب حذف شوند.

بدين ترتيب روشن است كه ترجمه، تفسير، تاويل، درايه، تاريخ و رجال همه ابزاري هستند در خدمت مومنان، براي خوانش متن، به گونه اي كه به پيش فرض "در متن قرآن خطايي وجود ندارد" يا " قرآن قطعي الصدور است" آسيبي نرسد. اين چنين است كه كلام در لباس تفسير، تاريخ، درايه، رجال و ... ظاهر مي شود.

پيش فرض هاي فوق گاهي اين گونه نيز خوانش مي شوند كه "قرآن معجزه است. زيرا در آن هيچگونه خطايي يافت نمي شود".

بايد توجه داشت كه اين دو برنهاده يكسان نيستند، اولي از نوع اعتقاد است و دومي از نوع ادعا. به عبارت ديگر، اگر گزاره ي نخست را بپذيريم – كه مومنان مي پذيرند - لاجرم، قرآن بايد به گونه اي خوانده شود و متن بايد به گونه اي سخن گويد كه از ساحت كبرياييش هر گونه شك و شبه اي زدوده شود، در حالي كه گزاره ي دوم مي بايست نتيجه ي خوانش غيرمومنانه ي متن باشد. گزاره ي نخست را مي پذيريم و در دهان متن مي گذاريم، در حالي كه گزاره ي دوم را بايد از دهان متن بشنويم و البته فاصله، فاصله ايست سترگ، فاصله ي ايمان تا كفر.

بر اين اساس مي توان تاريخ اسلام (متني را كه قرآن در آن قرار دارد) را به دو برش مشخص تقسيم كرد: برش نخست، بخشي از تاريخ اسلام است كه به بشارت محمد(ص) و گفت و شنود جستجوگران حقيقت با وي اختصاص دارد (اسلام به مثابه حقيقت). برش دوم تاريخ اسلام اما به انعكاس اين بشارت، اين گفت و شنود و اين روياي شيرين تعلق دارد كه هرچه هست جستجوي حقيقت نيست (اسلام به مثابه هويت).

عدم درك اين معنا به باور من علت العلل رويارويي پاره از مسلمانان با تمدن جديد و دنياي مدرن است.

قرآن پژوهي و علوم مربوط به آن در انديشه ي اسلامي – شيعي اگرچه به ظاهر به گزاره ي دوم اشاره دارد، اما در واقع و در عمل متكفل پيشبرد پروژه ي اول هستند. براي مثال تفسير با تعبيه دوگانه ها و تدارك سازوكارهايي همچون ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه، ثابت و متغير، تنزل و تاويل، عام و خاص، مقدم و موخر، و ... نوار اطمينان بخشي براي مفسر فراهم ساخته است كه مفسر بتواند با فراغت خاطر بر روي آن جولان داده و از تماميت پيش فرض نخست دفاع و محافظت كند. بر اين اساس به نظر مي رسد، فن تفسير به گونه اي تعريف و تمهيد شده است كه با هر گونه خوانشي از متن كه بر پيش فرض نخست خدشه و آسيب وارد كند، در افتد و راهي براي برونشد از آن چالش جستجو كند. كاركرد مفسر در اين پهنه، چيزي فراتر از توجيه متن با انگاره هاي مطلوب نيست. به عبارت ديگر فن تفسير در اين معنا معطوف به نوعي ميني ماليزم كلامي است كه از طريق برچيدن پرو بال متن از وارد! آمدن هرگونه گزندي بر آن جلو گيري مي كند.

بدين ترتيب به نظر مي رسد، در چالش واقعيت (دستاوردهاي علمي) و متن، روز به روز از ادعاها متن و فربهي آن كاسته مي شود و شان نزول "دين حداقلي" كه نوانديشي ديني مطرح مي كند(25)، همين جاست. ما حصل اين فرآيند طولاني و تاريخي، تهي شدن متن است، البته به بهاي ايمونيزه شدن آن، يا به عكس ايمونيز شدن متن در برابر هر انتقادي از راه تهي شدن آن.

اين فرآيند به زبان شناخت شناسانه فرجام هر متني است كه مومنانه قرائت شود.

ايمونيزه شدن متن و تهي شدن آن نكته اي تازه و بديع نيست، بلكه اين فرآيند هميشه و از همان ابتدا همراه متن بوده است. زماني كه فرآيند گردآوري متن آغاز شد، انگاره ها و ضرورت هاي برآمده و برآورنده ي فرآيند گردآوري، تحديد قرائت ها و خوانش هاي ممكن متن در همان ابتداي طلوع متن و حتي پيشتر چگونگي حفظ و به خاطر سپاري آن به وسيله ي حافظان قرآن و ... همه و همه مويد اهتمام مومنان براي خوانش مومنانه ي متن و گريز از مشكلات كلامي و زباني است.

گاهي اين گونه وانمود مي گردد كه تقسيم آيات قرآن به محكمات و متشابهات پهنه اي را فراهم مي آورد كه در آن پهنه، برخي از آيات از مقام ظني الدلاله بودن به مقام قطعي الداله بودن ارتقاع مي يابند. اين انگاره به دلايل متعددي نمي تواند معتبر و قابل دفاع باشد و آموزه هاي زبان شناسانه، تاريخي و هرمنوتيكي بر اين امر گواهي مي دهند(26).

اول: اين انگاره خود انگاره اي بيرون ديني است، بنابر اين نمي تواند مورد اجماع و اتفاق نظر همه ي مومنان باشد.

دوم: اگرچه در خود متن به تقسيم بندي محكم و متشابه اشاره شده است، ولي كم وكيف اين انگاره و چگونگي اطلاق آن بيرون ديني است و هيچگاه نمي تواند مورد اجماع باشد.

سوم: خوانش يك متن و پرسش از چگونگي آن، در اساس پرسشي بيرون متني است و قبل از باز كردن متن آغاز مي شود، بنابر نمي توان آن سوال را به خود متن ارجاع داد و به داوري آن دل خوش ساخت. اين استدلال در مورد معجزه تلقي شدن متن، يا ادعاي نگاهباني از آن – كه در متن آمده است - نيز صادق است(27).

چهارم: مومنان به روايت تاريخ هيچگاه در مورد محكمات قرآن اجماع نداشته اند و چنانچه بخواهيم به گونه اي مينيماليستي نوعي وفاق و اجماع حداقلي را در ميان مذاهب، فرق، گرايشات مختلف و ... نشان دهيم، هيچ اطمينان و دليلي نخواهد بود كه در آينده نيز اين وفاق حداقلي حفظ شود.

مومنان همواره با حركت از نصي به نص ديگر يا دقيق تر بگويم با حركت از محكمي به محكمي ديگر در پي خوانش خاصي از متن بوده اند كه بتواند متن را با عقايد، باورها، مناسك، اضطراب ها، روياها و ... همراه و همداستان كند. بي دليل نيست كه مسلمانان – مشابه همه ي دينداران - همواره با دستاوردهاي علمي مخالفت كرده اند و تنها وقتي در برابر قوت و صلابت آن تاب هر گونه مقاومتي را از دست داده اند، تسليم شده و به راحتي توانسته اند درك خود از متن را تغير دهند. اين كه مومنان براي گريز از كمند اين استدلال، تلاش كنند نوعي وفاق مينيماليستي را در پهنه ي محكمات متن به رخ بكشند خود نشان مي دهد كه قرن هاست فرآيند ايمونيزه شدن و تهي شدن متن آغاز شده است.

پنجم: زبان پديده اي سيال و در حركت است. درك زبان بدون انگاره هايي كه به درك فرهنگ (كه به شدت ساري و جاري است)، سنت هاي ديني، تاريخ و ... كمك مي كنند، غير ممكن است. بي سبب نيست كه چشم انداز هرمنوتيك در عرصه ي هستي شناسي و در مقابله با پديدار شناسي و هژموني و اقتدار فاعل شناسنده به روي ما دهان مي گشايد.

ششم: در پهنه ي انديشه شيعي گاهي همه ي اين استدلال ها به راحتي پذيرفته مي شود و سپس ادعا مي گردد كه به همين دلايل است كه خداوند امامان معصوم را در كنار قرآن و براي هدايت مومنان برگزيده است. تنها امامان هستند كه مي توانند مومنان را از اين سرگرداني به ساحل آرامش رهنمون شوند. اما شيريني اين استدلال هم نمي تواند در كام انديشه ي جستجوگر و ذهن پرسش گر دوام بياورد. زيرا در اين پاسخ، تنها مشكل جا به جا شده است. پرسش از متن قرآن به پرسش از متن احاديث (پرسش از متني كه قرآن در آن قرار دارد) احاله و ارجاع شده است. اين كه امروزه بسياري از انديشمندان - حتي ديني – حجيت معرفت شناختي دين، وثاقت تاريخي و اعتبار هرمنوتيكي آن را به چالش كشيده اند از همين جا آب مي خورد. &nbs! p;

اگر اين انگاره را بپذيريم كه دريافت مفهوم، معنا و دلالت يك متن ظني و غير قطعي است، طبيعي است كه به طيفي از خوانش ها ي - كه البته در مواجهه با متن در تنازع بقا به سر مي برند- يك متن خواهيم رسيد. آن چه دكتر سروش با عنوان قبض و بسط تئوريك شريعت يا تفكيك دين از معرفت ديني در پي توضيحش بود، سيماي ديگري از اين انگاره است و روشن است كه قبض و بسط تئوريك شريعت، حداقل در پهنه ي قبض و بسط لوازم و سازوكارهاي درك متن نه تنها ممكن كه الزامي است. به باور من اما، هم طرفداران قبض و بسط تئوريك شريعت و هم مخالفانش در يك خطا ي شناخت شناسانه همراه و هم راي اند و آن اين كه متن را بي هيچ دليل اغنا كننده ي شناخت شناسانه اي قطعي الصدور مي دانند. موافقان اين انگاره در نتيجه و به اجبار به تفكيك دين از معرفت دين كشيده مي شوند و مخالفانش به اكراه به يگانگي دين و معرفت ديني حكم مي! دهند. موافقان انگاره ي قبض و بسط تئوريك شريعت مبتلا به نوعي دوآليسم شناخت شناسانه هستند و مخالفانش در بند نوعي پوزيتيويسم.

ج) حديث شناسي:

بايد توجه داشت كه حديث به عنوان ستون فقرات سنت، اگرچه در مباحث نظري و گفت و گوهاي عمومي در مقايسه با متن قرآن، از اهميت به مراتب كمتري برخوردار است و مطابق با مشهوري - هر حديثي را كه با قرآن هماهنگ و سازگار نبود بر ديوار بكوبيد – قرار بر آن بوده است كه اين نقل قول ها در پرتو و معطوف به متن قرآن معنا و خوانش شوند، اما در عمل و به ظاهر سايه ي اين منقولات آن چنان سنگين است كه در نهايت قرآن است كه تحت تاثير باورها و برآوردهاي اين هماوردي است.

در توصيح دلايل اين وارونگي حرف هاي بسياري زده شده است.

اول: فرآيند نهادسازي ديني و بيرون آمدن يك طبقه به نام شيوخ - كه قرار است مفسر رسمي دين و متن قرآن باشند - خوانش قرآن را به سمت و سويي برد، كه فهم قرآن هر چه بيشتر - به قول خودشان – تخصصي بگردد و لابد اين تخصص مخصوص و محدود به طبقه ي جديد بود!

اين فرآيند قرآن را كه در دسترس همگان و در زمان نزول در سطح درك و زبان همگان (عرب جاهلي) بود، آرام آرام از ميان مومنان به داخل حجره ها تبعيد كرد.

دوم: هم مبنا و هم بناي فقه در جوامع اسلامي به ويژه جوامع شيعه به گونه اي ساخته و پرداخته شد، كه قرآن در انبوه احاديث - كه ملات و مناط فقه بودند - گم شد و به اين ترتيب قرآن از داخل حجره ها به اندروني چند قرآن پژوه اندك تبعيد شد.

سوم: فربهي فقه در جوامع اسلامي آن چنان شد كه در عمل جاي را براي ساير علوم اسلامي تنگ كرد. اينكه قرآن پژوهي در جوامع اسلامي متروك شده است و انديشمندان اسلامي خود از اين بابت گلايه ها دارند و نيز اينكه فلسفه در جوامع اسلامي تلمبار شده از قيل و قال فقها تا حد تحريم و فلاسفه تا مرز تكفير پيش رفته اند خود شاهدي است بر اين ادعا.

چهارم: امكانات معركه گيري در پهنه ي احاديث، براي معركه گيران حرفه اي مذاهب و فرق اسلامي مهيا تر است و از اين روست كه انشعابات تاريخي در جهان اسلام و در گستره ي انديشه ي ديني همواره با انبوه حديث سازي ها و حديث خواني ها همراه بوده است.

پنجم: وارونگي – به معناي دوگانگي در نظر و عمل - به باورمن، به دلايلي كه اكنون امكان پرداختن به آن نيست، حالا ديگر يكي از ويژه گي هاي غالب رفتاري طبقه ي شيوخ در گستره ي كلام تشيع است(28).

بر اين اساس، طيف دين و مذهب حد فاصل اخباري گري و شريعت عقلاني خوانش شد.

اخباري گري به دلايلي كه در بالا آمد عقل را خلع سلاح مي كند و تنها آن را به عنوان ابزاري در خدمت شرع قرار مي دهد. عجيب نيست كه اخباريون جديد - در كمال صداقت - از عقل به عنوان عقل متصل به شرع ياد مي كنند. در طرف ديگر اما، تلاش بر آنست كه عقل و محصولاتش بيرون از حوزه ي دين مورد داوري و وزن كشي قرار بگيرد و پس از آن، دين و آموزه هايش محاط بر اين فرايند خوانش شوند.

در طرف نخست، اگرچه تفكيك درون و برون دين به طور تلويحي پذيرفته مي شود، اما تنها درون دين است كه هم در مقام گردآوري و هم در مقام داوري اصليت و حجيت دارد. بنا بر اين، آن چه بيرون حوزه ي دين است، اگر به كار دين بيايد، پس از مدتي خود به خود ديني مي شود و اگر به كار دين نخورد، در بي توجهي تمام، نفي مي شود و سپس در چمبره ي دوگانه ي سياسي – اجتماعي دارالايمان و دارالكفر در برابر انديشه ي ديني به عنوان انديشه ي الحادي علم مي شود. در اين خوانش دين، مباني و مبادي آن و فرآورده هاي ديني محيط بر انديشه و دستاوردهاي بشري تلقي و القا مي شوند. به عبارت ديگر در اين معركه، معرفت ديني – به عنوان كلام خداوند- در برابر معرفت سكولار – به عنوان كلام بشر - قرار مي گيرد(29).

در سمت ديگر اما، اول: تفكيك و تمايز پهنه هاي مختلف انديشه و زبان به رسميت شناخته شده و دنبال مي گردد.

دوم: تفكيك انديشه ها و انگاره هاي برآمده از متن قرآن و متن احاديث مورد توجه است.

سوم: انديشه ها و انگاره هاي برآمده از متن احاديث مي بايست محاط بر معارف قرآني و محصولات برآمده از پروژه قرآن پژوهي خوانش شود.

در واقع اگر اين انگاره مورد اهتمام و توجه حديث شناسان گستره ي انديشه اسلامي و شيعي بود و نيز اگر روش شناسي مشخص و قابل قبولي بر اين گستره حاكم بود، مي بايست شاهد نوعي پالايش اساسي و قبض ساختاري در پهنه ي احاديث اسلامي مي بوديم. آنچه در عمل شكل گرفته است و مي توان آن را برونده علومي دانست كه در خدمت حديث شناسي قرار دارند، امكانات و قيل و قال هاي رجالي و زباني مختلفي است كه به حديث شناس حرفه اي اين توان را مي دهد كه از يك طرف از كلاه شعبده ي خود هرگاه اراده كنند روايتي را در له يا عليه هر موضوعي بدرآود و از طرف ديگر، به وي رخصت مي دهد، چنانچه نامحرمي جرات كرد با اتكا و استناد به همان احاديث، به نقد آموزه هاي ديني – كه هميشه زيرساخت توجيه منافع خاصي براي گروه، طبقه يا صنف خاصي مي باشد - برخيزد، به اتهام نابلدي و ناخلفي و آشنا نبودن به زير و بم اسنادي و د! لالتي احاديث به راحتي ترور و از ميان برداشته شود(30).

اين دودوزه بازي زباني و شعبده ي بازي با متن به ويژه در يك صد سال اخير به شدت تاريخ سياسي و اجتماعي ما را - كه شكاف اصلي آن شكاف سنت و مدرنيته بوده است – آلوده است و رد پاي آن را در اكثر منازعات و صف بندي هايي كه با ورد تك تك محصولات مدرنيته به داخل ايران شكل گرفته است مي توان دنبال كرد. طرفه اين كه اگر چه در همه ي اين منازعات دينداران، متشرعان و جبهه ي سنت شكست خورده و عقب نشيني كرده است و در نهايت همه ي آن چيزهايي را كه روزي پذيرشش را دال بر بي غيرتي و خامي ميدانست پذيرفته است، اما كوتاه نيامده است و همچنان به آن دودوزه بازي زباني، در سنگري تازه و با صف بندي اي تازه ادامه مي دهد.

چهارم: تفكيك پهنه ي درون و برون دين با دقت تمام و تا انتهاي نتايج منطقي آن دنبال مي شود.

پنجم : پهنه ي درون دين محاط بر پهنه ي بيرون دين خوانش مي شود.

ششم: عقل خود بنياد، عقل نقاد يا عقل مستقل از شرع، تنها داور پهنه ي بيرون از دين و لابد پهنه ي درون دين است. بنابر اين، تنها گزاره اي مي تواند ديني باشد كه عقلاني و معقول باشد.

به عبارت ديگر، ادامه ي منطقي پروژه ي نوانديشي ديني پروژه ي "شريعت عقلاني" در پهنه ي فقه (راهي كه احمد قابل مي رود) و پروژه ي "عقلانيت و معنويت" در پهنه ي دين خواهد بود (راهي كه مصطفي ملكيان مي رود).

اگر من پروژه ي عقلانيت و معنويت(31) يا پروژه ي شريعت عقلاني(32) را در ست فهميده باشم به نظر مي رسد كه هر دو پروژه يك كار را انجام داده اند، يعني هر جا توانسته اند پيش فرض "در متن خطا وجود ندارد" را از جلوي پاي دين پژوهان برداشته اند و هر جا نتوانسته اند آن بخش از دين را كه در آن خطا ديده اند از دين برداشته اند. در پروژه ي نخست مصطفي ملكيان اين تكنيك را در مطالعه ي و پژوهش دين- هم! در پهنه ي معرفت شناسي، هم در پهنه ي تاريخ و هم در پهنه ي هرمنوتيك- بكار برده است و در پروژه ي دوم، احمد قابل اين تكنيك را در مطالعه و پژوهش فقه و البته تنها در پهنه ي هرمنوتيك. از اين منظر شايد بتوان گفت كه انگاره ي "قبض و بسط تئوريك شريعت" هر چند هيچگاه نتوانست يا نخواست به پيش فرض "در متن خطا وجود ندارد" نزديك شود، اما در واقع همه چيز را آماده كرد تا گام آخر برداشته شود.

جريان نو انديشي ديني اگر برآنست كه متون ديني را از پس عينك عقلانيت زمانه به مشاهده بنشيند يا بايد تكليف خود را با اين دو پروژ روشن كند، يا از عنوان نوانديشي ديني در گذرد. در واقع پروژه ي نوانديشي ديني بازتاب و برآورد تحول در فرآيند ديدن است و از اين روست كه بايد دانش دين را سيال، تاريخمند، نقد پذير و غيرقدسي تلقي كند. دين به مثابه يك گفت و گوي بي پايان.

به نظر مي رسد ماحصل فعاليت محققان در پهنه ي حديث شناسي هم در سويه ي اخباري گري – با حركت از روايتي به روايت ديگر – و هم در سويه ي نوانديشي ديني – با حركت از پارادايمي به پارادايم ديگر – چيزي فراتر از عقب نشيني ها مكرر و پيوسته نيست. اين ميني ماليسم، اگرچه در سويه ي اخباري گري به كندي و با تاخير و در سويه نوانديشي ديني با سرعت بيشتر دنبال مي شود، اما در عمل سرنوشت محتوم همه ي متوني است كه از دل سنت و انگاره هاي ماقبل علمي برآمده اند و با برچسب "عدم امكان خطا در متن" خود را جاودانه ساخته اند. درك اين جاودانگي و جادو در دل انگاره ي تهي شدن – ايمن شدن نهفته است.

د) تاريخ:

فراتر از هر انگيزه اي كه ممكن است مومنان را به پالايش تاريخ بكشاند، پيدايش انگاره ي عصمت در برخي از نحله ها اسلامي به مثابه پذيرش پيش فرض "در متن خطا وجود ندارد" در كنار متن هاي تاريخي به صورت ويژه و گسترده به پالايش تاريخ مي انجامد. به اين ترتيب و به ناچار خوانش متن تاريخ براي مومنان بايد به گونه انجام شود كه غباري بر چهره ي كبريايي برگزيدگان و بزرگانش ننشيند(33). تحريف تاريخ دين از همين نقطه قابل پي گيري و وارسي است. روشن و قابل درك است كه پذيرش اين انگاره براي مومنان سخت و سنگين خواهد بود. اما مگر پذيرش انگاره ي تكامل داروين، نسبيت انيشتين، حدوث و عدم حدوث گيبزي، جهان عارضي و ... آسان! بود. همه چيز آرام آرام و در طي ساليان طولاني انجام مي شود. به عبارت ديگر، فرآيند تحريف تاريخ، آرام آرام و گام به گام انجام مي شود.

در توضيح ادعاي فوق لازم است به چند مثال تاريخي اشاره داشته باشم و سپس به پي گيري تحليلي اين انگاره بپردازم.

مطالعه تاريخ ورود اسلام به ايران - يا آن طور كه لايه هايي از ايرانيان ادعا مي كنند، هجوم اعراب وحشي و بيابان گرد به تمدن كهن ايراني - را در خوانش اسلام گراها مقايسه كنيد با خوانش ملي گرايان. اسلام گراها ترجيح مي دهند از اين برش تاريخي به عنوان "پذيرش اسلام توسط ايرانيان" ياد كنند، گويي اسلام با سلام و صلوات به ايرانيان عرضه شده است و ايرانيان با تيب خاطر و آزادي كامل از گزينه هاي موجود (زرتشت، اسلام و ...) اسلام را انتخاب كرده اند! اسلام گراها تلاش زيادي را به خرج داده اند تا بتواند اين برش تاريخي آلوده را پالوده كنند و اين كه لايه هاي از ايرانيان امروزه به مسلمان شدن و مسلمان بودن خود مستانه مباهات مي كنند، حاصل اين تلاش گسترده و خستگي ناپذير است.

خشونت و سفاكي كه لشكر اسلام در تسخير ايران به خرج داد، آن چنان تكان دهنده و وحشت بار بود، كه به قول زرين كوب ايرانيان را به دو قرن سكوت و بهت كشاند. عمق فاجعه آن چنان استخوان سوز و دهشت بار است كه شاملو از آن اين گونه ياد مي كند:

"اعراب فريبم دادند/ برج موريانه را با دستان پرپينه ي خويش بر ايشان گشودم/ آنان تو را و مرا كشتند/ و حاصل اين همه كشتار، جز، جل پاره ي بي قدر عورت ما نبود(34)".

مسلمانان پدران ما را كرور كرور كشتند، كودكان ما را زنجير زنجير به غلامي و كنيزي بردند و در بازارهاي مكه ومدينه به حراج گذاشتند، هر قامتي را كه توان ايستادگي داشت انبوه انبوه درو كردند، كتاب هاي ما را خرمن خرمن سوزاندند و هرچه را مي توانستند دريا دريا بردند و هر چه را ماند صحرا صحرا به حاكمان جديد بخشيدند. ايرانيان يا بايد مي مردند، يا بايد ذليلانه قرامت مي پرداختند، يا بايد مسلمان مي شدند. و اين چنين بود كه ايرانيان فوج فوج مسلمان شدند.

زنجير غلامان و كنيزان ايراني آن چنان طولاني و توصيف ناپذير بود، كه تنها پس از مدت كوتاهي شهرهاي تازه تاسيس عراق لبريز شدند از موالي (فرزندان اعرابي كه از كنيزان ايراني متولد مي شدند).

اسلام گراها بر سر اين تاريخ چه آوردند و چگونه توانستند از آن تصوير آلوده، خونبار و موحش به اين تصور پالوده، فانتزي و خيال انگيز برسند؟

خيلي ساده! آرام آرام و قدم به قدم! تاريخ را تحريف كردند.

نخست در برابر متن تاريخ اين جمله را گذاشتند كه "در متن خطا وجود ندارد" و سپس آرام آرام و گام به گام هرچه را خطا پنداشتند، در طي يك فرآيند طولاني ناخودآگاهانه و گاهي خودآگانه پاك كردند، تاريخ را غسل دادند و همه چيز را براي پذيرش آن تصور فانتزي و تصوير دلچسب فراهم آوردند.

بر همين قياس مطالعه كنيد تاريخ خونبار شيعه شدن ايرانيان را و اين كه چرا و چگونه ايرانيان شيعه شؼ/p>


 

ه) قبض تئوريك شريعت:

مطابق با آن چه در بالا آمد، به نظر مي رسد، دين ها فراورده ها و ميوه هاي سنت اند و در گپ ها و گسل هاي شناختي جغرافياي انديشه ي آدميان مي رويند و مي زيند. در اين چشم انداز و با توجه به ديالكتيك هميشه موجود بين دانش درون دين و دانش بيرون دين، قابل درك است كه همگام با بسط انگاره هاي علمي و شناختي ما شاهد قبض و زوال انگاره هاي ديني باشيم. به عبارت ديگر عصاره ي تاريخ دين، شكست و سرافكندگي است كه در لابلاي حرافي ها و انفجار توهم و ابهام پنهان شده است.

اين انگاره كه به فرآيند مينيماليزه شدن دين در جهان جديد - كه با انفجار اطلاعات شناخته مي شود - اشاره دارد، انگاره اي ابطال ناپذير و غيرقابل تحقيق نيست، بلكه براحتي و براي مثال در پهنه ي فقه – كه قشري ترين لايه دين داريست و بده بستان آشكاري با پهنه هاي وجودشناسي، قرآن پژوهي، حديث شناسي و تاريخ دارد- قابل وارسي و داوري است. مطابق اين انگاره فقه، به آرامي اما به گونه اي آشكار و قابل تحقيق مجبور است در برابر تمام يافته ها، دستاوردها و راه حل هاي جديد عقب نشيني كرده و در نهايت به پذيرش آن ها تن دهد.

گام هاي برجسته ي فرآيند تهي شدن – ايمن شدن در پهنه ي فقه شيعي در مقاله ي ارزشمندي از دكتر كديور با عنوان "از اسلام تاريخي به اسلام معنوي" گزارش شده است(36). رويكردها و گام هاي اين ميني ماليزم در پهنه ي فقه شيعي مي تواند اين گونه خلاصه شود:

گام اول: پذيرفتن دوگانه ي ثابت و متغير (علامه محمد حسين طبا طبايي).

گام دوم: پذيرفتن دوگانه ي منصوص و غير منصوص (علامه محمد حسين غروي ناييني).

گام سوم: پذيرفتن سه گانه ي اختلافي، غير اختلافي و منطقه الفراغ ( سيد محمد باقر صدر).

گام چهارم: فقه حكومتي، فقه المصلحه، ولايت فقيه (سيد روح الله خميني).

گام پنجم: اسلام معنوي يا غايت مدار، فقه عادلانه يا عقلاني. البته در اين رويكرد منظور از عقل و عدالت، عقل و عدالت عالمان دين يا حداكثر دينداران و دين شناسان مي باشد. منظور عقل و عدالت متصل به شرع است ( دكتر محسن كديور).

گام ششم: شريعت عقلاني. منظور از عقل در اين روايت عقل خود بنياد و مستقل از شرع است (احمد قابل).

گام هفتم: ...

اگرچه در همه ي خوانش هاي فوق از متن شريعت، دغدغه ي حفظ شريعت مشهود است، اما در گام هاي نخستين، متون، شرح ها، تفسيرها، تاريخ و ... چنانچه بتوانند اصالت ديني خود را نشان دهند، محيط بر يافته هاي بيرون ديني تلقي و القا مي شوند، در حالي كه در گام هاي واپسين، اين يافته ها هرچه كه باشند و از هر جا كه آمده باشند محاط بر يا فته هاي بيرون ديني درك و خوانده مي شوند. اين واقعيت، امري دلبخواهي و سليقگي نيست و نبوده است. همچنان كه در عرصه ي اقتصاد هيچ چيز دلبخواهي و از سر تفنن كم و زياد نمي شود، اين ميني ماليزم شرعي، برآيند و دستاورد اقتصاد شريعت (دانش ديني) در سايش دايم با و اقعيت (دانش بيرون ديني) است. روشن است كه هر چقدر درك مومنان از فشارهاي برآمده از واقعيت و مشكلات راه ب! يشتر مي شود، عقب نشيني ها هم بيستر و بيستر مي شود و در نهايت مومنان، نه از سر بوالهوسي يا كوته فكري، بلكه به اجبار و اكراه، براي حفظ حداقلي از دين به انگاره ي دين حداقلي بسنده مي كنند.

تاريخ ما ايرانيان در طول يكصد سال اخير در پهنه ي فقه شيعي سرشار از اين عقب نشيني ها و شكست هاست و در يكصد سال آينده نيز همچنين خواهد بود، البته با سرعتي بيشتر و گام هايي مهيب تر. اگر بده بستان فقه و عرف در طول يكصد سال گذشته - باوجود سرمايه هاي هنگفتي كه از ما ايرانيان گرفت و به هدر داد – توانست و به اجبار به پذيرش انگاره هاي جديد بهداشتي، آموزشي، ارتباطي، خانوادگي، سياسي، اجتماعي و ... تن دهد، در آينده نيز مي تواند. ديري نخواهد پاييد كه فقهاي شيعي به جواز دمكراسي، اعلاميه ي جهاني حقوق بشر، كنوانسيون حقوق كودك، آزادي عقيده، سقط جنين، آزادي پوشش، برابري جنسي، كنوانسيون رفع كليه ي اشكال تبعيض از زنان، آزادي جنسي و ... نيز فتوا دهند.

و) مثالي از ميني ماليسم در پهنه ي نو انديشي ديني:

در پايان و براي روشن تر شدن آن چه با عنوان فرآيند تهي شدن – ايمن شدن ارايه شد، لازم مي دانم به صورت فشرده و در گستره ي مبحث مورد نظر به پاره اي از آرا ي دكتر ملكيان بپردازم. اين مساله از آن نظر اهميت دارد كه حضرت وي اگرچه شجاعانه و مشفقانه - به واسطه ي درك مناسبي كه از زمانه ي ما و عقلانيت آن دارد - به هرس جدي و كلي دين دست يازيده است، اما همو با استدلالاتي كه براي عقل نقاد سخت مي آيد به طراحي ديني ديگر بر آمده است.

دستاورد هاي ستايش انگيز پروژه ي "عقلانيت و معنويت" عبارتند از(37) :

1. اتكاي دين تا آن جا كه ممكن است بر حوادث تاريخي كم شود. معنويت گرايشي است كه كمترين اتكا را به حوادث تاريخي دارد (بي اعتمادي به تاريخ).

2. معنويت با تعبدي بودن و غير استدلالي بودن منافات دارد (عقلانيت).

3. معنويت نوعي تجربه گرايي ديني اين مكاني و اين زماني است (سكولاريته).

4. معنويت نوعي ديانت است كه بار متافيزيكي آن به حداقل رسيده است (عبور از مابعدالطبيعه هاي كهن) .

5. در معنويت از اشخاص قداست زدايي مي شود (برابري طلبي).

6. در معنويت ويژگي هاي محلي فرومي ريزند و همه چيز يوني ورسال و جهاني مي شود.

7. در معنويت دين براي انسان است و نه انسان در خدمت دين.

8. معنويت به تمايز، تفكيك و تنازع كاركردي نهاد هاي مختلف اجتماعي تن مي دهد.

اما چرا معنويت؟

ملكيان در توضيح و توجيه معنويت دو گام بر مي دارد، كه گام دوم سخت شكننده و قابل انتقاد است. وي در گام نخست به مقدمه اي روانشناختي اشاره مي كند مبني بر آن كه همه ي آدميان در پي آرامش، شادي و اميدند. به اين اصل در روانشناسي "اصل گرايش به خود" مي گويند كه سابق ي آن البته به يونان باستان و ارسطو مي رسد. اما گام دوم مقدمه اي است تاريخي كه طرح آن از طرف دكتر ملكيان عجيب و ناباورانه است. وي بر اين اعتقاد است كه "مطالعات تاريخي نشان مي دهد كه رضايت باطني آدميان يعني آرامش، شادي و اميد به سه چيز وابسته نيست: دين، علم و نظامات اجتماعي". وعجيب تر آن كه ادعا مي كنند: "اگر همه ي ما در پي آرامش، شادي و اميديم و اگر كساني كه در اديان مختلف، با آگاهي هاي مختلف و با نظامات اجتماعي مختلف به آرامش، شادي و اميد رسيده اند، حتمن اين افراد وجوه مشتركي داشته اند. آن وجوه مشترك چيست؟ چه چيزي در اين انسان ها مشترك بوده اس! ت، كه همگي، به رغم سه تفاوتي كه بيان كرديم به يكسان به آرامش، شادي و اميد دست يافته اند؟(38)"

اين استدلال به مانند آن خواهد بود كه بگوييم: همه ي آدم ها در پي غذا، پناهگاه و امنيت هستند و همه ي كساني كه به غذا، پناهگاه و امنيت رسيده اند، به غذا، پناهگاه و امنيت يكساني رسيده اند، پس علم، تكنولوژي و ... در بدست آوردن غذا، برپا كردن پناهگاه و به آغوش كشيدن امنيت هيچ تاثيري ندارند!

در واقع بايد پرسيد: مطالعات تاريخي چگونه و در كجا نشان داده اند كه همه ي آن هايي كه در سنت هاي ديني مختلف زيسته اند، از سطوح مختلف دانايي برخوردار بوده اند و در نظام هاي مختلف اجتماعي، سياسي و فرهنگي تنفس مي كرده اند همگي از رضايت باطني يكساني برخوردار بوده اند؟! و چه دليلي در دست است كه بتوانيم، براي مثال تصور كنيم سلمان فارسي همانقدر از كشف محمد رسول الله (ص) و شنيدن بشارت وي شادمان شده است، كه جناب ملكيان از كشف پروژه عقلانيت و معنويت؟

اگر همانطور كه معنويت به قول حضرت وي ذومراتب است، چرا رضايت باطني و كسب شادماني و اميد ذومراتب و اشتدادي نباشد؟

چگونه ممكن است بگوييم اصيل ترين گرايش آدميان و غايي ترين ميل آنان طلب آرامش، شادماني و اميد است، و تاريخ بشر را كه به تعبيري تاريخ دين، علم و تنظيمات اجتماعي است، بگونه اي بخوانيم كه هم دين، هم علم و هم تنظيمات اجتماعي را از گردونه ي وسايل و راه هاي نايل شدن به آرامش، شادي و اميد بيرون كنيم؟!

همين تلقي سياه از كارنامه ي آدميان و همين پيش فرض نااميد كننده در برابر تاريخ است كه ملكيان را وامي دارد در شرح ضرورت معنويت آسمان و ريسمان را به هم ببافد و شان نزولي هر چند اندك براي معنويت بتراشد.

"دين ها در گذشته پتانسيل شناخت دردهاي آدميان و تشفي آن ها را داشتند، اما امروز به علت فروريختن درك سنتي از دين و انهدام ساختمان آن ها، ما مجبوريم چيزي غير از فهم سنتي از دين ارايه كنيم.(39)"

"انسان قبلن هم براي رشد باطني خود نياز به دين داشت و هم براي سامان زندگي جمعي خود. ولي در عين حال در آن زمان، اگر كسي مي خواست سامان زندگي جمعي را نپذيرد، يا آن را تخريب كند، قدرت فراواني براي تخريب سامانه هاي اجتماعي نداشت. ما امروز قدرت فراوني براي تخريب سامان اجتماعي داريم، از اين رو جهت كنترل آدميان به معنويت نيازمنديم.(40)"

اول: به باور من اين استدلال ها از تيزي دم تيغ هاي نقد زنده بيرون نمي آيند و حرف حديث هاي بسياري مي ماند كه جا را براي معنويت بسيار تنگ خواهد كرد. براي مثال: گيريم دين ها در گذشته كاركردهايي داشته اند، اين دليل نمي شود كه بخواهيم بدون دليل و مدرك تصور يا تصديق كنيم كه دين ها يا خوانش هاي ميني مالي از آن ها همچنان آن كاركردها را داشته باشند. همچنان كه در پهنه ي باستان به شهادت تاريخ، جادو و جنبل، رمل و اسطرلاب، دعا قرباني كردن كودكان و ... در تشفي آلام آدميان موثر بوده اند، اما اين نكته ما را به آن جا نمي رساند كه در هزاره ي سوم و در هيبت دستاوردهاي باشكوه جديد بتوانيم از كاركرد جادو و خرافه سخن بگوييم. به ويژه آن كه، معنويت در اين قد و قامت، همانطور كه دكتر ملكيان در جايي(41) اشاره مي كند به راحتي مي تواند در زيرشاخه هاي روانشناسي تحقيق و تجويز باشد.

دوم: نبايد فراموش كرد كه همگام با رشد و پيشرفت توان آدميان در تخريب محيط و انهدام سازه هاي اجتماعي، شناخت و كنترل آدميان نيز بر اين آسيب ها و خطرها بيشتر شده است. آسيب شناسي صلح جهاني و خطراتي كه زيست جهان ما را تهديد مي كند، اين امكان را به ما داده است كه بتوانيم از طريق گسترش مكانيزم هاي كنترلي و ضد كنترلي احتمال تخريب سامانه هاي اجتماعي را به مراتب كمتر از گذشته كنيم. به عبارت ديگر، چشم اندازي كه پيشرفت هاي علمي اخير، به ويژه در پهنه ي ژنتيك، سايبرناتيك، نانوتكنولوژي، بيوتكنولوژي، كلونينگ، علوم كامپيوتر، ريزپردازه ها و علوم انساني، در برابر ما قرار مي دهد، به گونه ايست كه آدميان ديگر آن چنان هم كه عينك هاي تيره شهادت مي دهند دست و پا بسته نيستند و مي توانند به مدد نيروي فرزانگي خويش - و البته كمي شانس - با مهار و كنترل عوامل مخرب انساني، طبيعي و تكنولوژيك براي تراگسيلش به سياره ها يا كهكشانها! ي ديگر برنامه ريزي كنند.

گام نهادن آدمي بر ماه، شبيه سازي، هزاره ي سوم و انفجار اطلاعات چنانچه به درستي درك شود، اگرچه ادميان را در برابر شكوه و عظمت سنت – همچنان كه در برابر بقاياي پرسپوليس، اهرام ثلاثه و ... - به خشوع و خضوع مي اندازد، اما در عين حال به ما ياد آوري مي كند كه شهرهايمان را نه در كنار آن ها، بلكه در شاهراهاي خيره كننده ي اينترنتي و در جهان مجازي در راه بنا كنيم.

پاورقي ها

1- ويل دورانت در جايي گفته است "دين ها صد جان دارند" و "دين ها هر چقدر اسطوره اي تر باشند دين ترند".

2- وقتي از تحريف سخن مي گوييم نبايد فراموش كنيم كه، اول: تحريف تنها منحصر به تحريف لفظي نمي گردد. دوم: تحريف به طور الزامي از سوي دشمنان دين يا متن اعمال نمي شود. سوم: تحريف به طور الزامي با نيت تخريب دين يا متن انجام نمي گيرد. چهارم: تحريف به طور الزامي خودآگاهانه انجام نمي شود. پنجم: تحريف ممكن است تدريجي و بسيار كند انجام گيرد و از اين منظر ممكن است مومنانه ترين چشم اندازها نيز آلوده باشند. ششم: هر مجموعه اي از اطلاعات (متن) رو به بي نظمي و فساد ! دارد و از اين منظر جهش هاي اطلاعاتي قابل درك است. انباشت اطلاعات به جهش اطلاعات منجر مي شود و به طور وارونه جهش اطلاعات به انباشت اطلاعات منجر مي گردد. و ...

3- در پاره اي از برآوردها كار مذهب ها و دين ها آن چنان بالا گرفته است كه قرن آينده را قرن برخورد حوزه هاي تمدني برخواسته از اديان مي دانند. نگاه كنيد به انگاره ي برخورد تمدن ها از سامويل هانتينگتون، نظريه پرداز جنجالي امريكا.

4- لب سخن عبدالكريم سروش در قبض و بسط تئوريك شريعت، آن است كه اول: دين و دانش ديني دو چيز هستند. دوم: اگرچه دين ثابت، كامل، قدسي و غيرقابل نقد است، اما دانش ديني متغير، ناكامل، بشري و قابل نقد است. سوم: دانش ديني بخشي از دانش بشري است، در نتيجه، با قبض و بسط دانش بشري، دانش ديني نيز مورد قبض و بسط واقع مي گردد. قبض و بسط تئوريك شريعت هوشمندانه ترين نگاه مومنانه به شريعت و متن و البته ظريف ترين و آخرين گام براي ابطال ناپذير كردن آن نيز مي باشد.

5- پوپر گزاره هاي گوناگون را در اساس دوگانه مي داند. گزاره هايي كه تحقيق پذير (ابطال پذير) هستند و گزاره هايي كه تحقيق ناپذيرند. ملاك وي براي اين تقسيم بندي ابطال پذيري است. بر اين اساس، هرچقدر گزاره اي بيشتر امكان ابطال خود را تعريف و فراهم بياورد، در واقع ابطال پذيرتر، تحقيق پذيرتر و در نتيجه علمي تر خواهد بود.

6- نمايندگان معرفت شناسي اصلاح شده بر آنند كه برخي از ادعاهاي ممكن الصدق ديني را در مقام باورهاي پايه قرار دهند. به باور اين ها، اول: معرفت شناسي جديد نشان داده است كه آدمي نمي تواند استدلال هاي خود را تا ابد و براي هميشه ادامه دهد. دوم: آدمي ناگزير و ناگريز از پذيرفتن برخي از پيش فرض ها به عنوان اعتقادهاي پايه است. سوم: پس گزاره هاي اصلي ديني را مي توان به عنوان گزاره هاي پايه در نظر گرفت و به اين ترتيب به اين نتيجه مي رسند كه: پس باورهاي ديني غير معقول نيستند. اينان در واقع به ما مي گويند به! صرف اين كه اعتقادي محال نباشد و ممكن باشد پس محقق هم مي باشد.

7- "خدا و معاد تنها هدف رسالت انبيا" از مهدي بازرگان، "عقلانيت و معنويت" از مصطفي ملكيان و "شريعت عقلاني" از احمد قابل آثاري هستند از اين دست كه با تاخيري چند ده ساله در ايران منتشر مي شوند. البته به اين ليست اسامي بسيار ديگري را نيز مي توان افزود كه براي پرهيز از اطاله ي كلام از آن ها مي گذريم. و نيز بايد توجه داشت كه ميراث عرفاني ما - البته در وجه سلبي – سرشار از اشاره ها و لبريز نازها و كرشمه هايي است كه سقف معرفت شناسي ديني (شريعت و طريقت) را به چالش مي كشد.

8- اگزيستانساليسم ديني (در برابر اگزيستانسياليسم الحادي) به پيروي از سورن كيركه گارد از همان ابتدا تا امروز بر اين باور بوده است كه معرفت علمي، معرفتي غير شخصي و عيني است، در حالي كه معرفت ديني، معرفتي عميقن شخصي و ذهني است. به باور آن ها موضوع علم اشياي مادي و نقش و كاركردهاي آن ها ست، اما موضوع دين واقعيت هاي شخصي و اخلاقي است. مارتين بوبر متاله يهودي به پيروي از همين سنت است كه رابطه ي يك شخص با اشيا را از جنس رابطه ي "من – آن" و رابطه ي يك مومن با خدا را از جنس رابطه ي "من – تو" مي داند. اگزيستانسياليست هاي خداباور غايت معرفت ديني را نيز معطوف به رابطه ي متقابل دو شخص مي دانستند و به كلي آن را از غايت علم دور مي انگاشتند و اين گونه بود كه بين روش علمي و روش الاهياتي تمايز مي گذاشتند.

براي مطالعه ي بيشتر مراجعه كنيد به فصل نامه ي ارغنون، شماره ويژه ي الهيات مدرن، و نيز كتاب ارزشمند درآمدي بر فلسفه ي دين، عقل و اعتقاد ديني، نوشته ي مايكل پترسون، ويليام هاسكر، بروس رايشنباخ و ديويد بازينجر، ترجمه ي احمد نراقي و ابراهيم سلطاني، انتشارات طرح نو.

9- پوزيتيويست ها گزاره هايي را علمي مي دانستند كه آزمون پذير و تجربي باشند. به باور آن ها گزاره هاي ديني به كل – از آن جا كه آزمون پذير و همگاني نيستند و نيز با روش هاي علمي ناسازگارند – با گزاره هاي علمي متفاوتند. به عبارت روشن تر، پوزيتيويست ها گزاره هاي كلامي را بي معنا و غيرقابل اعتنا تلقي مي كردند.

10- فيلسوفان پهنه ي زبان شناسي، به ويژه در نحله ي فلسفه ي زبان متعارف، برخلاف پوزيتويست ها با توجه به بازيهاي زباني گوناگون، بر اين باورند كه تنها كاركرد زبان، حكايت واقعيت هاي تجربي نيست، بلكه زيبايي شناسي، اخلاق، دين و ... نيز عرصه ي تاخت و تاز زبانند. تحليل گران اين پهنه به درستي بر اين نكته انگشت مي گذارند كه زبان نه تنها كاركرد هاي متفاوتي دارد، بلكه غايت ها ي متفاوتي را نيز دنبال مي كند. براي مثال كاركرد زبان در پهنه ي زبان علمي، پيش بيني و كنترل است، در حالي كه در پهنه ي زبان ديني كاركرد زبان نيايش و كسب! آرامش مي باشد. براي مطالعه ي بيشتر مراجعه شود به:

درآمدي بر فلسفه ي دين، عقل و اعتقاد ديني، نوشته ي مايكل پترسون، ويليام هاسكر، بروس رايشنباخ و ديويد بازينجر، ترجمه ي احمد نراقي و ابراهيم سلطاني، انتشارات طرح نو.

Ferre, Fedrerick, Lanquage, logic and God (new york, harper & brothers, 1961).

11- كارل بارت، متاله پروتستان كه نماينده ي نامدار نئوارتودكسي است، معتقد بود الهيات و علم در اساس با موضوعات متفاوتي سروكار دارند. به باور وي موضوع الهيات تجلي خداوند در مسيح است و موضوع علم جهان و طبيعت. همچنين وي معتقد بود كه روش هاي علم و الهيات نيز به طور كامل از يكديگر متفاوتند.خداوند را تنها از راه تجلي اش بر آدميان مي توان شناخت، در حالي كه قلمرو طبيعت را بايد به مدد عقل بشري گشود. بارت بر اين عقيده بود كه گناه عقل بشري را در كشف خداوند كور كرده است و از همين رو خداوند مي بايست به لطف خود اين شكاف را پر كند و خود ر! ا بر ما آشكار سازد. غايت دين نيز در اين انگاره متفاوت از غايت علم قلمداد مي شود. دين برآنست كه آدمي را براي مواجهه با امر قدسي مهيا كند ، در حالي كه علم در پي كشف الگوهاي حاكم بر جهان است.

براي مطالعه ي بيشتر مراجعه شود به:

درآمدي بر فلسفه ي دين، عقل و اعتقاد ديني، نوشته ي مايكل پترسون، ويليام هاسكر، بروس رايشنباخ و ديويد بازينجر، ترجمه ي احمد نراقي و ابراهيم سلطاني، انتشارات طرح نو.

Dogmatics in outline (londen, SCM press, 1949).

12- درآمدي بر فلسفه ي دين، عقل و اعتقاد ديني، نوشته ي مايكل پترسون، ويليام هاسكر، بروس رايشنباخ و ديويد بازينجر، ترجمه ي احمد نراقي و ابراهيم سلطاني، انتشارات طرح نو، ص 76 و 77.

13- همان، ص 85.

14- بل، دانيل، دين و فرهنگ در جامعه ي پسا صنعتي، فصل نامه ي ارغنون، ش 18.

15- درآمدي بر فلسفه ي دين، عقل و اعتقاد ديني، نوشته ي مايكل پترسون، ويليام هاسكر، بروس رايشنباخ و ديويد بازينجر، ترجمه ي احمد نراقي و ابراهيم سلطاني، انتشارات طرح نو، ص 76 و 77.

16- اصل آسان باوري (Principle of credulity): وقتي شخصي به نظرش مي رسد كه چيزي وجود دارد، احتمالا" آن چيز وجود دارد، مكر آن كه ملاحضات خاصي آن ادعا را تضعيف كند (مگر آنكه خلافش ثابت شود). براي مطالعهي بيشتر نگاه كنيد به :

Swinburne, Richard, the Existence of God, Londen, Oxford univercit press, 1979.

17- در واقع مذهبي ها از اين كه مشتري پروپا قرص آشپزخانه ي مذهب هستند، ممكن است اين پندار را در سر مز مزه كنند و بپرورانند كه غذاهاي مذهب بهترين و خوشمزه ترين است، غافل از اين كه ذائقه ي اين افراد به غذايي غير از غذاهاي اين آشپزخانه آشنا نيست كه بتواند داوري منصفانه اي بكند. در واقع همه ي هم مذهب تربيت ذائقه ي افراد براي اين داوري ناگريز و ناگزير است. و همين نكته است كه مذهبي را به مخالفت شديد با طرح هاي ممنوعيت آموزش هاي مذهبي در دوران كودكي مي كشاند.

18- براي آشكار تر شدن اين ادعا نظر شما را به استدلال هاي مصطفي ملكيان در دفاع از معنويت به جاي دين، در كتاب ارزشمند "سنت و سكولاريسم" در مقاله سكولاريسم و حكومت ديني جلب مي كنم.

وي در بحث آزادي، پس از طرح آزادي اجتماعي، بر اين نكته انگشت مي گذارد كه تنها حقيقت (گزاره هاي آبژكتيو قابل تحقيق) و عدالت (گزاره هاي سابژكتيو يا آبژكتيو غير قابل تحقيق و از طريق انتخابات) مي توانند در قلمرو آزادي ديواركشي كنند و بر آن قيد بزنند. وي در ادامه ي مطلب وقتي با مشكل احتمال استبداد اكثريت روبرو مي شود، به آساني و به راحتي ادعا مي كند براي پيشگيري از اين معضل راهي نيست و عقل آدمي در اين مورد دست بسته است و تنها در عمل و با معنويت (نوعي سلوك باطني) مي توان بر اين مشكل چيره شد. ص262 و 263.

اين گونه براي معنويت جا باز كردن هم عجيب است و هم تكان دهنده. عجيب است براي آن كه سنت فلسفه ي سياسي سكولار و گفتمان دمكراسي، سالهاست كه بدون نياز به معنويت عبور از گردنه ي استبداد اكثريت را با تعبيه اعلاميه ي جهاني حقوق بشر و قيد زدن به مدل اكثريت- اقليت، تمرين و تبليغ مي كند. براي مثال انگاره هايي چون "مثلث طلايي دمكراسي" از پير هاسنر به همين موضوع اشاره دارند. براي مطالعه ي بيشتر رجوع كنيد به مقاله هاي "دمكراسي يعني من هم هستم"، "دمكراسي به مثابه يك گفت و گوي بي پايان" و " آزادي در آستانه هزاره ي سوم" به قلم نگارنده.

اما اين گونه نتيجه گيري كردن تكان دهند نيز هست و براي مثال به ما هشدار مي دهد كه در پروژه ي عقلانيت و معنويت توقف نبايد كرد و آبشاري را كه حضرت ملكيان به راه انداخته است تا پايان تمام نتايج منطقي اش بايد ادامه داد.

19- درك مساله اي در باب وجود داشتن و مشهود بودن در فلسفه مي تواند به روشن شدن اين ادعا كمك كند. اين مساله را اين گونه مي توان طرح كرد كه آيا هرچه مشهود است وجود دارد؟ يا آن كه وجود داشتن هيچ ارتباطي به مشهود بودن يا ديدن ندارد؟ ممكن است در ابتداي امر تصور كنيم وجود داشتن هيچ نسبتي با ديدن ندارد و ادعا كنيم كه بسيار چيزها هستند كه آن ها را نمي بينيم، اما مي پذيريم كه هستند.

براي مثال اگر از ما بپرسند با آن كه برج ايفل را نمي بينيد، آيا به باور شما برج ايفل وجود دارد؟ چه خواهيد گفت؟

اگر از شما بپرسند كه به چه دليل فكر مي كنيد برج ايفل وجود دارد؟ چه خواهيد گفت؟

ممكن است بگوييد ديگران ديده اند و مي بينند و گزارش مي دهند. در اين صورت در برابر اين ادعا كه آن ها چون برج را مي بينند برج وجود دارد و اگر آن ها نيز برج را نبينند، برج وجود نخواهد داشت چه خواهيد گفت؟

روشن است كه ما در زندگي روزمره ي خود از اين منطق پيروي نمي كنيم و مي پذيريم كه بودن ارتباطي با مشهود بودن ندارد و چنين پيش فرضي مشكلي براي ما به وجود نمي آورد. اما همچنين روشن است كه اول: در فيزيك ميكروسكپيك چنين منطقي حاكم نيست و نمي تواند باشد. براي مثال رفتار الكترون ها هنگامي كه مشهودند با هنگامي كه نامشهود هستند بسيار متفاوت مي باشد. دوم: اگر در مساله فوق دقت بيشتري بكنيم آشكار مي گردد كه احتمال وجود داشتن در ارتباط مستقيم با ديدن (ديدن خود)، گزارش شدن (ديدن ديگران) يا تحقيق پذير و مطالعه شدن ( ديدن با چشم هاي مسلح) است. براي مثال چنانچه از شما بپرسند كه آيا زاپانتا وجود دارد؟ چه خواهيد گفت؟

روشن است چون زاپانتا را شما نديده ايد، گزارشي هم از آن در دست نيست و مطالعات علمي هم در مورد آن مسكوت است شما به راحتي مي گوييد زاپانتا وجود ندارد. در واقع احتمال وجود زاپانتا آنقدر كم است كه به صفر ميل مي كند.

20- اين كه در نهايت برخي از انديشمندان ديني به اجبار و اكراه پذيرفته اند كه بايد بين دين و فهم از دين تفاوت گذاشت، حاصل بازخواني اين تاريخ استخوان سوز و غمبار است و از همين روست كه به اينان نوانديش ديني مي گويند، در مقايسه با كساني كه همچنان مرده ريگ خوار! سنتند و همچنان با ولع باورها و خرافه هاي سنت را مي پراكنند و به عنوان كلام خداوند بر آن ها سجده مي برند.

21- به ويژه اگر به تجربه اي كه حلقه ي دايرتالمعارف از سر گذرانيده اند با دقت بيشتري نگاه كنيم، درك اين گزاره روشن تر خواهد شد.

22- سر اين كه چرا در جامعه ي ما تاريخ انديشه وجود ندارد، شايد اين باشد كه تاريخ انديشه ديني، تاريخ عقب نشيني و شكست است و ما از آن جا كه همچنان در سنت و دين نفس مي كشيم، طبيعي است كه نه تاريخ داشته باشيم و نه حافظه ي تاريخي. تاريخ درس شيرين و دل مشغولي دندان گير فاتحان است.

23- در پهنه ي شناخت شناسي با دو دسته گزاره رو برو هستيم. گزاره هاي تحليلي (آناليتيك) و گزاره هاي تركيبي (سنتتيك). گزاره هاي دسته ي نخست، گزاره هايي هستند از جنس گزاره هاي رياضي يا منطق، در اين گزاره ها بين مقدمه و نتيجه اين هماني وجود دارد. به عبارت ديگر در گزاره هاي آناليتيك مقدمه هميشه مساوي است با نتيجه، نه چيزي بيشتر و نه چيزي كمتر. گزاره هاي دسته ي دوم اما، گزاره هايي هستند از جنس گزاره هاي فيزيك يا شيمي و ... در اين گزاره ها همواره نتيجه به چيزي بيشتر يا كمتر از مقدمه اشاره دارد كه از طريق تعميم يا تخصيص ! عمل مي كند.

در شناخت شناسي كلاسيك يا پوزيتيويستي، گزاره هاي سنتتيك به دو دسته ي قانون و انگاره (تئوري) تقسيم مي شدند. قوانين انگاره هايي بودند كه شواهد تجربي فراواني به نفع آن ها وجود داشت يا انگاره هاي بودند كه از بوته ي آزمايش هاي مكرر در شرايط متعارف سربلند بيرون مي آمدند، اما در شناخت شناسي جديد، چيزي به عنوان قانون به رسميت شناخته نمي شود. همه گزاره هاي سنتتيك و تركيبي، انگاره اي بيش نيستند. آن چه در واقع و در مطالعات علمي مورد توجه و داوري است تنازع بقاي انگاره هاست. روشن است پيش فرض "قرآن قطعي الصدور است" يا "در قرآن هيچگونه خطايي وجود ندارد" نمي تواند گزاره اي آناليتيك و از جنس گزاره هايي مشابه گزاره هاي رياضي و منطق (گزاره هاي همان گويانه) باشد. اگر اين گزاره ها، گزاره هايي تركيبي اند، از جنس گزاره هاي علمي، تاريخي و ... ، كه به نظر هستند، روشن است كه نمي توان! ند قطعي و يقيني تلقي شوند.

24- اين تعبير از امام علي است. براي مطالعه ي بيشتر مراجعه شود به: وسائل الشيعه، 18/143 و نيز نهج البلاغه، خطبه ي 125.

25- به قول كيث يندل نوانديشي ديني در واقع با طرح تئوري هاي الحاقي از ابطال دين جلوگيري مي كند.

26- برخي از انگاره هاي ديني نيز در مقابل اين انديشه اند.

اول: برخي از احاديث قرآن را مشابه كلام بشر نمي دانند. ولا تجعل كلامه ككلام البشر، تفسير صافي، 4 / 274 و كنزالدقائق، 14 / 273 .

دوم: برخي از احاديث تاويل كلام خداوند را گاهي غير از تنزل آن مي دانند. رب شئي من كتاب الله تاويله غير تنزيله و لا يشبه بكلام البشر، التوحيد، 265 / 267.

سوم: برخي از احاديث حداقل چهار معناي مختلف را براي قرآن وارد مي دانند. ظاهر، باطن، حد و مطلع، تفسير صافي، 1 / 31 .

چهارم: برخي از احاديث قرآن را حامل معاني، وجوه و احتمالات متعددي مي دانند. فانه حمال ذو وجوه، نهج البلاغه، نامه ي 77.

پنجم: برخي از احاديث قرآن را صامت معرفي كرده اند. نهج البلاغه، خطبه ي 125.

27- برخي از انگاره هاي تفسيري برآنند كه قرآن را با ارجاع به خودش بخوانند. چنين ادعايي در نگارش تفسير الميزان دخالت داشته است. با مطالعه ي دقيق اين تفسير، به ويژه جلد نخست آن، به روشني هويداست كه چه فراوان پيش فرض هاي غير قرآني، زباني، فلسفي و ... در كار علامه طباطبايي دخالت داشته اند و حضر وي از آن ها به غفلت عبور كرده است.

28- براي مثال: شيوخ شيعه در نظر به اعتزاليون نزديك اند، اما در عمل به اشاعره.

شيعه در نظر اهل تخطئه است، اما در عمل ساكن كوي تصويب.

شيعه در نظر به نفي و لعن جريان هاي غالي و مصوبه تشويق و ترغيب مي گردد، اما در عمل نه تنها مصوبه را در نورديده است، بلكه گوي از كف غلات هم ربوده است.

قرآن در ساحت نظر اصلي ترين و اساسي ترين منبع فقه است، اما در عمل محاط بر سنت و حديث مي ماند.

شيعه در نظر اصول دين را تحقيقي مي داند، اما در عمل با چماق ارتداد و ماشين فعال ترور خود، هرگونه تحقيق و انتقاد را در نطفه خفه مي كند.

شيعه در نظر اختيار گراست، اما در عمل تقدير گرا و ...

شيوخ مي گويند در فقه اصل با اصالت الاباحه است، اما عملكرد آن ها اصالت الحظر را نشان مي دهد.

29- بايد توجه داشت كه اگر نگوييم همه ي داشته هاي ديني، دست كم عمده ي آن ها، در واقع انديشه هاي ماقبل علمي اي هستند كه از پهنه ي سنت وارد پهنه ي دين شده و با بازتوليد خود در پوسته اي از دين به عنوان آموزه هاي اصيل ديني به خود نمايي مي پردازند. بن اين انگاره آن جاست كه به نظر مي رسد انديشه ها نيز مانند آدم ها در تنازع بقا و ... تمامت خواهند و مايل نيستند كه از كرسي مشروعيت و حقانيت (صدق) به راحتي و داوطلبانه پايين بيايند. همان طور كه آدميان براي ادامه ي سلطه ي خود به هر چيز، حتي دين متوصل مي شوند و پادشاهان تلاش ! دارند خود را ظل الله بنامند و مخالفت با خود را به مخالفت با خداوند تعبير و تحويل دهند، انديشه ها - و كساني كه از آن ها سود مي برند - نيز بر آنند كه در پوشش دين ماندگار شوند. اگر بخواهيم اين تحليل را تا انتهاي منطقي اش ادامه دهيم، بايد اشاره داشته باشيم كه مفسران رسمي دين، همواره و از سر غريزه دين را در پرتو انگاره هاي انسان شناسانه، جهان شناسانه و غايت شناسانه ي زمان و مكان خود خوانش مي كنند. اين خوانش اگر اجماع زمانه را به همراه خود داشته باشد، پس از آن گرد سنت بر آن مي نشيند، آرام، آرام اصالت يافته و عين دين تلقي و القا مي شود و لابد قدسي و غيرقابل نقد مي گردد.

به عبارت ديگر، تقابل اصلي در خوانش سنتي و ديروزين دين با خوانش مدرن و امروزين آن، تقابل انگاره هاي مسلط ديروز و امروز است، تقابل سنت و مدرنيته است.

30- منابع حديثي مختلف در مذاهب و فرق اسلامي همچون آرشيو و كشكولي عمل مي كنند كه محقق مذهبي هر چه را بخواهد مي تواند در آن جا بيابد. بنابر اين، وقتي انسان شناسي و جهان شناسي محقق مذهبي آرام آرام تغير مي كند، لاجرم روايت هاي مورد استناد وي نيز تغير مي كنند (محقق از روايتي به روايتي ديگر حركت مي كند)، اما چيزي از آن آرشيو كم نمي شود. مشاهده ي اين فرآيند از بيرون با در نظر گرفتن انبوهي از محققين مذهبي كه هريك با انسان شناسي و جهان شناسي خاص خود – عينك خاص خود – در اين كشكول سرگردانند، مي تواند اين انگاره را قوت و ص! لابت ببخشد كه مساله ي اصلي عينكي است كه محققين بر چشم خود دارند. به عبارت ديگر، تنازع باورهاي ديني و تقابل خوانش هاي مختلف از دين، به تقابل و تنازع انسان شناسي ها و جهان شناسي هاي مختلف بر مي گردد.

31- خلاصه اي از دستاوردهاي پروژه ي عقلانيت و معنويت:

9. اتكاي دين تا آن جا كه ممكن است بر حوادث تاريخي كم شود. معنويت گرايشي است كه كمترين اتكا را به حوادث تاريخي دارد (بي اعتمادي به تاريخ).

10. معنويت با تعبدي بودن و غير استدلالي بودن منافات دارد (عقلانيت).

11. معنويت نوعي تجربه گرايي ديني اين مكاني و اين زماني است (سكولاريته).

12. معنويت نوعي ديانت است كه بار متافيزيكي آن به حداقل رسيده است (عبور از مابعدالطبيعه هاي كهن) .

13. در معنويت از اشخاص قداست زدايي مي شود (برابري طلبي).

14. در معنويت ويژگي هاي محلي فرومي ريزند و همه چيز يوني ورسال و جهاني مي شود.

15. در معنويت دين براي انسان است و نه انسان در خدمت دين.

16. معنويت به تمايز، تفكيك و تنازع كاركردي نهاد هاي مختلف اجتماعي تن مي دهد.

براي مطاالعه ي بيشتر رجوع شود به: ملكيان، مصطفي، سكولاريسم و حكومت ديني، معنويت و گوهر دين1 و 2 ، از كتاب سنت و سكولاريسم، ا. صراط.

32- خلاصه اي از دستاوردهاي پروژه ي شريعت عقلاني:

· حجيت عقل مستقل از شرع.

· حجيت عقل سيال جمعي.

· شرع تنها در منطقه الفراق عقل مي تواند تشريع و گزينش داشته باشد.

براي مطالعه ي بيشتر مي توانيد به مقالات "فقه، كاركردها و قابليت ها " و نيز "عقل و شرع" نويسنده در وب لاگ شريعت عقلاني مراجعه كنيد.

33- انگاره هاي مربوط به غلات و مفوضه، كه به باور برخي از انديشمندان ديني، اقليت تشيع به شدت و با حدت در معرض دستبرد و نفوذ آنانند، شكل ديگر و كاريكاتور گونه ي اين انگاره است.

34- در شعري با عنوان "جخ امروز از مادر زاده نشده ام".

35- همان.

36- كديور، محسن، از اسلام تاريخي به اسلام معنوي، از كتاب سنت و سكولاريسم، ص 405، ا. صراط.

37- ملكيان، مصطفي، معنويت : گوهر اديان (1)، از كتاب سنت و سكولاريسم، ا. صراط.

38- همان، معنويت: گوهر اديان (2)، ص 310.

39- همان، ص 314.

40- همان، ص 315.

41- همان، پرسش هاي پيرامون معنويت، ص 377 و 378.

http://news.gooya.com/society/archives/026826.php

+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1384ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط حمید |

ايرنا: سازمان "عفو بين‌الملل" روز سه‌شنبه از اقدام سازمان ملل متحد برای اعلام حقوق بشر به‌عنوان يكی از مبانی سه گانه خود، دفاع كرد و خواستار تاسيس شورای حقوق بشر در اين سازمان شد.
سازمان ملل متحد در بيانيه نشست اخير سران كه به مناسبت شصتمين سال تاسيس اين سازمان برگزار شد، به صراحت از "حقوق بشر"، "صلح"، "توسعه و امنيت" به‌عنوان سه اصل بنيادين منشور خود ياد كرد و بودجه كميساريای حقوق بشر خود را نيز در پنج سال آينده به دو برابر افزايش داد.
بر پايه بيانيه عفو بين‌الملل، به رسميت شناختن مسووليت كامل همه دولت‌ها در قبال اقدامات نسل‌كشی، پاكسازی نژادی، تبعيض و خشونت عليه زنان، جنايات جنگی و ديگر جرايم ضد بشری از مهمترين تصميم‌های اخير مجمع عمومی سازمان ملل متحد بوده است.
عفو بين‌الملل همچنين از دولت‌های عضو خواست با تصويب جزييات و راهكارهای عملی، تصميم‌های كلی نشست اخير سران درباره توجه هر چه بيشتر به حقوق بشر را اجرا كنند.
عفو بين‌الملل از سازمان ملل خواسته به‌عنوان نتيجه آشكار مصوبه اخير خود به موازات شورای امنيت، مجمع عمومی و شورای اقتصادی و اجتماعی يك نهاد جديد با عنوان شورای حقوق بشر به‌عنوان يكی از نهادهای پايه‌ای تاسيس كرده و كشورهای عضو نيز با همه توان مادی و عملياتی از اين نهاد تازه بنياد پشتيبانی كنند.
پيشنهاد عفو بين‌الملل به كشورهای عضو سازمان ملل اين است كه در دو سال نخست تاسيس شورای حقوق بشر، يك بودجه ‪ ۳۰ميليون دلاری برای راه‌اندازی بخش‌های مختلف آن اختصاص دهند و اين بودجه را در مدت پنج سال بعدی به ‪۹۰ ميليون دلار برسانند.
عفو بين‌الملل همچنين از اعضای دايم شورای امنيت سازمان ملل متحد خواست از حق وتو برای مخالفت با قطعنامه‌های مصوب عليه جنايتكاران جنگی و كشورهای نقض‌كننده مبانی حقوق بشر استفاده نكنند و با طرد حق مصونيت افراد و دولت‌ها از تعقيب قضايی، دادگاه بين‌المللی جنايات جنگی (آي.سي.سي) را مورد حمايت قرار دهند.
در بيانيه عفو بين‌الملل همچنين تاكيد شده كه "كشورهای عضو سازمان ملل بايد تروريسم توسط هر كس حتی به شكل دولتی، به هر شكل و هر نيتی را محكوم كرده و با آن مقابله كنند".
اين سازمان همچنين از دولت‌های عضو سازمان ملل خواست در جهت پايبندی به مسووليت‌های خود در راستای احترام و حفظ اصول حقوق بشر و مقابله با تروريسم، قوانين داخلی خود را تغيير داده يا اصلاح كنند.
"پرهيز كشورها از انتقال و فروش جنگ‌افزار به كشورهای حامی تروريسم و ناقض حقوق بشر" از ديگر درخواست‌های سازمان عفو بين‌الملل در اين بيانيه است.

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news/more/4316/

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط حمید |

جامه‌يي گر چاک شد درعالم رندي چه باک دامنـي در نـيـکنـا مي‌ نيــز مي‌بـايد دريـد

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط حمید |


 
اميرحسين حاجبيان
141138.jpg
نيم نگاه
ملى كردن كانال سوئز
فكر حمله به مصر پس از آن مورد توجه فرانسه و انگلستان قرار گرفت كه كانال سوئز توسط جمال عبدالناصر ملى اعلام شد. هدف ناصر كه به كمك عده اى از افسران جوان ناسيوناليست مصرى موفق به كودتا و رسيدن به قدرت شده بود، آزاد كردن مصر از قيد نفوذ بيگانگان مخصوصاً انگلستان بود. ناصر روز ۲۶ ژوئيه ۱۹۵۶ در ميتينگ عظيمى در اسكندريه كانال سوئز را ملى اعلام كرد. به دنبال اين اقدام يك جانبه، فرانسه و انگلستان نخستين عكس العمل ها را نشان دادند و ذخاير مصر را در بانك هاى خود توقيف كردند. در مقابل مصر اموال شركت كانال سوئز را مصادره كرد.

۱) زمينه هاى تاريخى وقوع جنگ
۱-۱) تاريخچه فلسطين
از دوران قديم يعنى در حدود دو هزار و پانصد سال قبل از ميلاد (سه هزار و يكصد و بيست سال قبل از هجرت) چند قبيله عربى به نام كنعانيون در منطقه فلسطين سكونت داشتند. پس از مدتى به علت جنگ داخلى بين مصر و سوريه و اختلافات بين قبايل كنعانيون منجر به انقراض آنان و تسلط عبرانيون در اين منطقه شد. در حدود ۱۸۰۰ سال ق.م حضرت ابراهيم(ع) از شهر اور عراق به ارض كنعان (فلسطين) مهاجرت كرد و در آنجا اسحق و از اسحق، يعقوب به دنيا آمد و به نام اسرائيل ناميده شد و چون يهود انتساب خود را به حضورت يعقوب مى دهند، بنى اسرائيل ناميده شده اند. بنى اسرائيل تا سال ۵۹۷ ق.م بر فلسطين تسلط داشت. اما به علت اختلافات شديدى كه بين آنها به وجود آمد، «بخت النصر» كلدانى به فلسطين حمله كرد و شهر اورشليم (قدس) را تصرف كرد. شهر «قدس» و «هيكل سليمان» را ويران ساخت. پس از آن فلسطين در زمره يكى از ايالات بابل به شمار مى رفت.
•پارسيان در فلسطين
پس از تصرف بابل توسط ارتش پارس، بنى اسرائيل در برابر كوروش كبير شاه ايران ابراز انقياد كردند. كوروش به يهوديانى كه به وسيله بخت النصر اسير شده و در بابل به سر مى بردند، اجازه داد به فلسطين بازگردند. تجديد بناى هيكل سليمان توسط يهوديان در زمان كوروش انجام شد. اما پس از شكست ارتش ايران توسط اسكندر مقدونى پادشاه يونان فلسطين تابع يونان شد. فلسطين مدتى هم تحت تسلط روميان بود و در اين دوران يهوديان مورد آزار و اذيت قرار گرفتند و به ناچار از فلسطين خارج شدند و به عراق، مصر، سوريه، يمن و اروپا متفرق شدند و از آن پس به موجوديت سياسى آنان خاتمه داده شد. پس از ظهور اسلام فلسطين صحنه نبردهاى بسيارى مابين مسلمانان و روميان طى جنگ هاى صليبى اول، دوم، سوم و چهارم بود. در خلال اين سال ها تسلط بر فلسطين بين مسلمانان و روميان جابه جا مى شد. فلسطين از دست عثمانيان نيز در امان نبود و مدتى توسط آنان اشغال شد. همچنان كه ناپلئون در راه هندوستان قصد تصرف فلسطين را داشت، اما به دليل بروز طاعون در ميان لشكريان فرانسوى منصرف شد. فلسطين تا پايان جنگ جهانى اول با دارا بودن حكومت هاى خودمختار محلى همچنان تحت تسلط عثمانيان بود.
۱-۲)فكر ايجاد يك دولت يهودى
بدون ترديد مى توان اصلى ترين ريشه بروز جنگ بين اعراب و اسرائيل را فكر ايجاد يك دولت يهودى در فلسطين دانست. اين ايده يعنى فكر ايجاد يك دولت يهود از سال ۱۸۸۰ يعنى دورانى كه يهوديان رومانى و روسيه به نابودى تهديد مى شدند، پيدا شد و اين قوم آواره بار ديگر درصدد مراجعت به «ارض موعود» برآمد. در شرايطى كه «عربيسم» به علت شكست «اعرابى پاشا» در مصر دوران ضعف و ناتوانى را طى مى كرد، صهيونيسم توجه خود را به مندرجات كتاب معروف «تئودور هرتزل» در سال ۱۸۹۶ به نام «كشور يهود» معطوف كرد. اين متفكر يهودى در آغاز براى اجتماع يهوديان، فلسطين را مناسب نمى دانست و به آرژانتين و اوگاندا نظر داشت. اما پس از تغيير عقيده به كوشش بسيارى براى تحقق طرح خود پرداخت، در اين بين نيز حوادثى موجب ناراحتى و آزار يهوديان شده و توجه آنان به طرح هرتزل جلب كرد. نخستين اجتماع يهوديان با كوشش هرتزل در كنگره «بال» و به سال ۱۸۹۷ تشكيل شد. در اين كنگره يهوديان دو تصميم اساسى اتخاذ كردند:
الف _ برنامه «بال» به مورد اجرا گذاشته شود.
ب _ جهت نظارت بر اجراى برنامه «سازمان صهيونيست جهانى» تشكيل شود.
برنامه «بال» هدفى جز تاسيس يك ميهن ملى يهودى در فلسطين نداشت و جهت نيل به اين هدف استراتژى چهارگانه اى تعيين شد:
۱- تشويق كشاورزان و صنعتگران يهودى به مهاجرت به فلسطين طبق طرح هاى پيش بينى شده.
۲- تشكيل سازمان هاى يهود در همه كشورها و ايجاد ارتباط ميان آنها از طريق انجمن ها بر طبق قوانين موضوعه كشورهايى كه يهوديان در آن اقامت دارند.
۳- تقويت احساسات ملى يهوديان.
۴- كوشش جهت جلب موافقت كشورهايى كه انجمن يهوديان در آنها به وجود مى آيد، در راه نيل به هدف هاى مورد نظر صهيونيسم. هرتزل در سال ۱۹۰۴ درگذشت. در خلال اين سال ها انجمن هاى بسيارى در كشورهاى مختلف از جمله انگلستان، آمريكا و روسيه تشكيل شده بود و سازمان اعزام يهوديان به فلسطين به طور مخفى آغاز به كار كرد. هرتزل همچنين توانسته بود نظر پادشاه عثمانى را جهت پذيرش يهوديان در خاك عثمانى جلب نمايد. در پى شكست انقلاب اول روسيه در سال ۱۹۰۵ فكر ايجاد حكومت يهودى در سرزمين فلسطين قوت بيشترى گرفت. در اين زمان اعراب در برابر افكار و تمايلات يهوديان عكس العملى نشان نمى دادند، هر چند دهقانان فلسطينى از ورود تازه  وارد ها احساس نگرانى مى كردند.
• سياست هاى بريتانيا مبناى بروز اختلاف
بروز جنگ جهانى اول موجب تحولاتى در خاور نزديك و ميانه شد. اين تغييرات زمينه ساز بروز جنبش هايى در ميان اعراب و يهوديان براى دستيابى به اميد و آرزوهاى خود شد. تا آن زمان قدرت امپراتورى عثمانى مانع هرگونه جنبشى از جانب «صهيونيست ها» و اعراب شده بود، اما با ورود انگلستان و فرانسه زمينه براى جنبش هاى عرب و يهود هموار شد. در خلال سال هاى ۱۹۱۸-۱۹۱۵ بنابر دلايل سياسى و استراتژيك۱ انگلستان اقدامات سياسى در جلب همكارى اعراب و ترضيه خاطر يهوديان در خاور نزديك و ميانه به عمل آمد كه به صورت مجموعه عواملى مبناى ايجاد اختلاف بين اعراب و يهوديان شد:
۱- تبادل نامه بين «سرهانرى ماك ماهون» و شريف حسين۲ (۱۹۱۵)
۲- قرارداد سيكس _ پيكو در سال (۱۹۱۶) ۳
۳- اعلاميه بالفور در سال ۱۹۱۷
شريف حسين سلطان حجاز شخصيت منحصر به فرد ناسيوناليسم عرب بود و مكاتباتش با «مك  ماهون» كميسر عالى بريتانيا در مصر در مورد شرايط قيام و انقلاب اعراب عليه عثمانى و همكارى با متفقين در جنگ به نفع انگلستان دور مى زد. اعلاميه «بالفور» هم در سال ۱۹۱۷ منتشر شد و بر مبناى آن سياست انگلستان در برابر خواسته هاى يهوديان مشخص شد.
متن اعلاميه مزبور به شرح زير است:
«دولت انگلستان با ايجاد يك كانون ملى براى يهوديان در فلسطين موافقت دارد و كوشش هاى لازم را در راه رسيدن به اين هدف مبذول خواهد كرد. بديهى است اين طرح نبايستى حقوق مدنى جمعيت هاى غيريهودى ساكن فلسطين را تضييع نمايد...» انتشار بالفور اعراب را سخت نگران ساخت. شريف حسين درباره تغيير سياست انگلستان از لندن توضيح خواست و وزارت امور خارجه انگلستان طى بيانيه اى اعلام كرد كه انگلستان به وعده هاى خود به اعراب وفادار است. اقدامات بريتانيا در جريان جنگ جهانى اول نمونه اى جالب از سياست هاى انگلستان براى رسيدن به اهداف خود بود. فشردن دست اعراب، سپس توافق پنهانى با فرانسه و سرانجام جلب نظر و رضايت يهوديان. پس از پايان جنگ و شكست عثمانى بريتانيا تصميم گرفت خود را از قيد اصول و تعهداتى كه در گذشته به آن پايبند بود، خارج سازد. بدين منظور در ۷ نوامبر ۱۹۱۸ بيانيه مشتركى از طرف دولت هاى فرانسه و انگلستان منتشر شد: «... هدف ما از شركت در جنگ هاى خاورميانه و نزديك اين بوده است كه ملل ضعيف از زير سلطه ترك ها آزاد شوند و با ايجاد حكومت هاى ملى، حاكم بر سرنوشت خود شوند...» لازم به ذكر است كه در آن دوران هنوز دشمنى بين يهوديان و مسلمانان شدت نيافته بود و حتى ملاقات هاى دوستانه اى بين «ويزمن» رهبر جنبش صهيونيست و رئيس جمهور آينده اسرائيل و امير فيصل پسر شريف حسين برگزار شده بود. در آن زمان امكان تفاهم بين عربيسم و صهيونيسم آسان بود. به همين دليل تفاهمنامه اى در ژانويه ۱۹۱۹ بين فيصل _ ويزمن در لندن به امضا رسيد كه اصول آن بر مبناى تائيد ايجاد دو كشور «عرب» و «فلسطين» در آينده بود.
• گردش به سوى اسرائيل
با وجود همكارى هاى اعراب با متفقين در جنگ عليه عثمانى معهذا در كنفرانس «سان رمو» خواست هاى يهوديان و آينده آنان مورد توجه قرار گرفت.بر اساس اين قرارداد كه بر مبناى اعلاميه بالفور تنظيم شده بود، سوريه و لبنان تحت سرپرستى فرانسه و عراق و فلسطين به قيموميت انگلستان درآمدند. همچنين لندن آژانس يهود را به رسميت شناخت و متعهد شد اقدامات لازم براى تشكيل يك كانون ملى براى يهوديان را به عمل آورد و تسهيلات لازم جهت مهاجرت يهوديان به فلسطين را فراهم آورد، مشروط بر اينكه حقوق ساكنان عرب فلسطين محترم شمرده شود و يهوديان تازه وارد در اراضى اى كه در مالكيت اشخاص نيست، به كار گمارده شوند. دوران قيموميت انگلستان در فلسطين با آشوب ها و بحران هاى خونينى مواجه شد و تشكيل كنگره يهوديان در سال هاى ،۱۹۲۱ ۱۹۲۵ و ۱۹۲۹ نتوانست براى تخفيف نگرانى هاى اعراب موثر باشد. هر چند در اين سال ها رهبران صهيونيست معتقد بودند «هيچ يك از دو ملت عرب و يهود نبايد در فلسطين به يكديگر تسلط و برترى داشته باشند و اعراب و يهوديان بتوانند در كنار يكديگر با حقوق مساوى زندگى كنند.»۴
• رويارويى نخست
در سال ۱۹۳۰ با موافقت مقامات بريتانيا در فلسطين يهوديان مجاز به تهيه سلاح سبك شدند. در همين دوران اعراب نيز سازمان فدائيان عرب فلسطين را به رهبرى «عزيزالدين قسام» پايه گذارى كردند. در نوامبر ۱۹۳۵ اولين نبرد انقلابيون عرب در اطراف جنين آغاز شد، ولى نيروهاى انگلستان فدائيان را سركوب كردند، قسام كشته شد و «فرحان السعدى» در رأس نيروهاى عرب قرار گرفت.
•هيتلر زمينه ساز تاسيس اسرائيل
با ظهور هيتلر در سال ۱۹۳۳ در آلمان و اقدامات نازى ها نسبت به يهوديان مهاجرت آنان به فلسطين شدت يافت كه ناراحتى و عكس العمل اعراب را به دنبال آورد. در حقيقت مى توان هيتلر و كوره هاى آدم سوزى اش را بزرگترين زمينه ساز تاسيس يك كشور يهودى در فلسطين دانست؛ چرا كه افكار عمومى مردم جهان را به نفع يهوديان «مظلوم و ستم كش» تجهيز كرد. رهبران صهيونيست خوشحال از حمايت مردم آمريكا و اروپا در سال ۱۹۴۲ در نيويورك اجتماع بزرگى برپا كردند و برنامه اى جسورانه داير بر تشكيل يك دولت كاملاً يهودى را توام با مهاجرت بدون قيد و شرط يهوديان به فلسطين مورد بررسى قرار دادند. اين برنامه با مخالفت ناسيوناليست هاى عرب روبه رو شد. در اين دوران يهوديان، اعراب را متهم به طرفدارى از هيتلر مى كردند و در تبليغات خود به اين موضوع تكيه كردند. كودتاى رشيد عالى گيلانى در سال ۱۹۴۰ و ظهور يك رژيم طرفدار آلمان نازى در تقويت ادعاى يهوديان بى تاثير نبود.
• صف بندى اعراب و اسرائيل
در آغاز جنگ جهانى دوم گردان هاى يهودى با موافقت دولت بريتانيا در فلسطين تشكيل شدند. ناگفته نماند در جريان جنگ جهانى دوم بيش از ۳۰ هزار نفر از يهوديان در ارتش انگلستان خدمت مى كردند و به همين دليل در سال ۱۹۴۴ رسماً به يهوديان اجازه تشكيل گردان هاى نظامى كه شامل ۳ واحد بودند داده شد. بر همين اساس«هاگانا» اولين سازمان نظامى آژانس يهود و دو سازمان تروريستى «ايرگون» و «اشترن» كه هر دو افراطى و معتقد به شدت عمل بودند، تاسيس شدند. در سال ۱۹۴۶ «هاگانا» ۴۰ هزار نيروى جنگى، «ايرگون» ۳ تا ۵ هزار و «اشترن» داراى ۲۰۰ تا ۳۰۰ تروريست بودند و ۱۵ هزار نفر افراد پليس از سازمان هاى مزبور حمايت مى كردند. اعراب بدون اطلاع از آمادگى نظامى صهيونيست ها در سال ۱۹۴۸ خطر را احساس كردند و با عجله درصدد خريد سلاح و ايجاد واحدهاى نظامى برآمدند و سه گروه مسلح به شرح زير تشكيل دادند:
۱- نيروهاى شبه چريك.
۲- روستائيان عرب كه به وسيله كميته نظامى مسلح شده و مامور دفاع از روستاهاى خود بودند.
۳- گروه هاى داوطلب كشورهاى عربى به نام «ارتش آزادى».
به هر حال هنگامى كه كوشش يهوديان براى ايجاد يك دولت يهودى به مرحله جدى رسيد، اعراب درصدد برآمدند صفوف خود را فشرده تر كنند و در مارس ۱۹۴۵ اتحاديه عرب۵ را به وجود آوردند.
• ظهور دولت اسرائيل
با نيرومندتر شدن يهوديان، رهبران صهيونيست تزهاى عنوان شده در كنگره ۱۹۲۹ را ناديده گرفته، خواستار تشكيل يك كشور كاملاً يهودى در فلسطين شدند و چون قدرت هاى بزرگ غربى حتى دولت اتحاد جماهير شوروى از نظريات آنان حمايت مى كردند طرح تقسيم فلسطين در سازمان ملل مورد موافقت قرار گرفت. روز ۱۹ نوامبر ۱۹۴۷ سازمان ملل متحد طرح تقسيم فلسطين را به دو كشور عربى و يهود تصويب كرد. به موجب طرح مزبور يهوديان ۵۶ درصد و اعراب ۴۲ درصد را در اختيار مى گرفتند و منطقه اورشليم كه ۲ درصد خاك فلسطين را دربرمى گرفت منطقه اى بين المللى اعلام گرديد. بلافاصله پس از اعلام تقسيم فلسطين نيروهاى بريتانيا، تل آويو را تخليه و اداره امور شهر را به آژانس يهود سپردند.
۲) آغاز دوره اى جنگ ها
• جنگ اول و اعلام موجوديت حكومت اسرائيل
با تخليه نيروهاى انگليسى زد و خورد شروع شد. نيروهاى هاگانا به سرعت سربازخانه ها را اشغال كردند و روستاها را به بهانه دفاع در برابر اعراب مورد حمله قرار دادند. روز ۲۲ آوريل هاگانا شهر «حيفا» كه اكثريت ساكنان آن اعراب بودند، ۲۵ آوريل ايدگون «تل آويو» را اشغال كردند و در فاصله اى كوتاه شهرهاى «صافا» و «آكر» سقوط كردند. در تاريخ ۱۵ ماه مه موجوديت حكومت اسرائيل اعلام گرديد و ايالات متحده بلافاصله كشور مزبور را به رسميت شناخت. صبح روز ۱۵ مه ارتش دولت جديد اسرائيل به اورشليم حمله كرد و محلات عرب نشين آن را به اشغال خود درآورد. در همان روز ارتش هاى عرب به منظور حمايت از «برادران عرب» خود وارد فلسطين شدند. نيروهاى اردن پس از يك سلسله نبردهاى خونين كه تا ۲۸ مه طول كشيد قسمت عرب نشين را پس گرفتند. ارتش سوريه و عراقى ها به كمك لژيون عرب شتافتند و ارتش مصر وارد منطقه عربى فلسطين شد. روز ۲۲ مه شوراى امنيت دستور آتش بس صادر كرد. اما سران كشورهاى عرب اعلام كردند كه نيروهاى آنها براى حمايت از مردم فلسطين در برابر عمليات تروريستى وارد فلسطين شده اند و اسرائيل را به رسميت نمى شناسند، اما سرانجام در تاريخ ۱۱ ژوئن «كن برنادوت» ميانجى سازمان ملل موفق به برقرارى آتش بس گرديد. اسرائيل كه از فرصت آتش بس استفاده كرده بود خود را با استفاده از كمك مالى يهوديان آمريكا به سلاح هاى جديد و هواپيما تجهيز كرد و در تاريخ ۹ ژوئن بار ديگر نبرد را با حمله نيروهاى اسرائيلى به اورشليم كه در موافقتنامه آتش بس منطقه اى در اختيار اعراب تعيين شده بود آغاز كردند. با تلاش مجدد «برنادوت» مجدداً آتش بس در تاريخ ۱۵ ژوئيه برقرار شد. برنادوت به تلاش براى رفع اختلافات طرفين ادامه مى داد ولى در تاريخ ۱۷ سپتامبر در اورشليم توسط يهوديان افراطى به قتل رسيد. پس از مرگ برنادوت بار ديگر درگيرى و زد و خورد آغاز شد. اعراب در مرحله دوم جنگ به دليل فقدان فرماندهى واحد و عدم هماهنگى نتوانستند پايدارى كنند و در همه جبهه ها عقب نشينى كردند. سرانجام در ماه مه ۱۹۴۸ با مداخله شوراى امنيت ابتدا مصر و سپس اردن، سوريه و لبنان قرارداد آتش بس را امضا كردند.
نتايج جنگ اول براى اعراب بالغ بر ۹۰۰ هزار نفر آواره فلسطينى بود و اراضى اشغال شده توسط اسرائيل.
• ملى شدن كانال سوئز۶ توسط ناصر و آغاز جنگ دوم
فكر حمله به مصر پس از آن مورد توجه فرانسه و انگلستان قرار گرفت كه كانال سوئز توسط جمال عبدالناصر ملى اعلام شد. هدف ناصر كه به كمك عده اى از افسران جوان ناسيوناليست مصرى موفق به كودتا و رسيدن به قدرت شده بود، آزاد كردن مصر از قيد نفوذ بيگانگان مخصوصاً انگلستان بود. ناصر روز ۲۶ ژوئيه ۱۹۵۶ در ميتينگ عظيمى در اسكندريه كانال سوئز را ملى اعلام كرد. به دنبال اين اقدام يك جانبه، فرانسه و انگلستان نخستين عكس العمل ها را نشان دادند و ذخاير مصر را در بانك هاى خود توقيف كردند. در مقابل مصر اموال شركت كانال سوئز را مصادره كرد. در تاريخ ۳۱ ژوئيه دولت آمريكا نيز در اقدام مشابه به توقيف اموال و ذخاير مصر در بانك هاى خود پرداخت. ولى در عين حال وزير امور خارجه آمريكا متفقين را از حمله و تجاوز به مصر بر حذر داشت. دولت هاى فرانسه و انگلستان براى رفع اين بحران با تشكيل كنفرانسى مركب از ۲۴ كشور از جمله مصر براى ايجاد كنترل بين المللى بر كانال سوئز موافقت كردند اما ناصر از حضور در اين كنفرانس خوددارى كرد.ايستادگى رئيس جمهور مصر در برابر دو دولت مقتدر اروپايى، آنان را بر آن داشت كه ناصر را از سر راه خود بردارند. اما آمريكا با هرگونه اعمال زور براى عبور كشتى ها از كانال سوئز مخالفت كرد.سرانجام «روز ۱۴ اكتبر كه اسرائيل تصميم به حمله به مصر گرفت»۷ فرانسه و انگلستان فرصت را براى بركنارى ناصر فراهم يافتند. بهانه اسرائيل جلوگيرى از اقدامات خرابكارانه تروريست هاى عرب بود.اسرائيلى ها تصميم خود را محرمانه به «گيموله» رساندند. نخست وزير فرانسه كه به دنبال بهانه بود زمان را براى دخالت نظامى مناسب دانست و موضوع را با «ايدن» وزير امور خارجه انگلستان در ميان گذاشت. «گيموله» معتقد بود هرگاه اسرائيل سواحل شرقى كانال سوئز را اشغال كند، وضع جديدى به وجود مى آيد كه ممكن است به بين المللى شدن كانال سوئز منجر گردد و سازمان ملل و آمريكا كه مخالف اقدام نظامى به اين منظور بودند، در برابر عمل انجام شده قرار گيرند. انگلستان ابتدا با اين پيشنهاد مخالف بود. نگرانى انگلستان به دليل عدم اطلاع از موضع آمريكا بود اما سرانجام با موافقت انگلستان اين طرح به مرحله اجرا درآمد. حمله اسرائيل به مصر در شب ۲۹ اكتبر ۱۹۵۶ آغاز شد.
141135.jpg
• نقشه اى براى ورود انگلستان و فرانسه به جنگ
يك روز پس از شروع جنگ دولت هاى فرانسه و انگلستان اولتيماتوم معروف خود را به سفير كبير مصر در لندن و پاريس تسليم كردند. در اين اولتيماتوم كه مدت آن دوازده ساعت بود از اسرائيل و مصر خواسته شده بود عمليات نظامى را متوقف كنند و نيرو هاى خود را تا ده مايلى طرفين كانال سوئز عقب بكشند در غير اين صورت نيرو هاى آنها نقاط حساس كرانه كانال را اشغال مى كنند. دولت اسرائيل كه پيشاپيش از اين توطئه اطلاع داشت، اولتيماتوم مزبور را پذيرفت ولى جمال عبدالناصر اعلام كرد كه اين اولتيماتوم را تحت هيچ شرايطى نخواهد پذيرفت. با رد اولتيماتوم از سوى ناصر نيرو هاى فرانسوى و انگليسى به نيرو هاى مصرى يورش بردند. پس از هفت روز درگيرى شديد نيرو هاى اسرائيلى به نزديكى كانال  سوئز رسيدند و سراسر شبه جزيره سينا را با كمك نيرو هاى فرانسوى و انگليسى اشغال كردند. اما همان عاملى (موضع آمريكا) كه انگلستان را در همراهى با فرانسه و اسرائيل دچار ترديد مى ساخت موجب شكست نقشه هاى آنان شد. با اين ترتيب كه با فشار و قطعنامه ارائه شده از سوى آمريكا كه منجر به استفاده از حق وتو براى اولين مرتبه از سوى انگلستان شد و حمايت كشورهاى شوروى، يوگسلاوى، گروه  كشور هاى آسيايى، آفريقايى و... سازمان ملل حمله انگلستان، فرانسه و اسرائيل به مصر را محكوم كرد. همچنين پيام تهديد آميزى از سوى مارشال شوروى «بولگانين» خطاب به روساى كشور هاى فرانسه و انگلستان صادر شد. در اين پيام شديداللحن آمده بود: «چنانچه مخاصمه در مصر بى درنگ متوقف نشود دولت شوروى با موشك  اتمى، لندن و پاريس را بمباران مى كند.»پاريس و لندن مجبور به قبول آتش بس شدند. بدين ترتيب حمله بزرگى كه مظهر بازگشت نفوذ دولت هاى انگليس و فرانسه در خاور ميانه بود با شكست مواجه شد.
• جنگ سوم- جنگ شش روزه
دلايلى كه به ايجاد بحران در ماه مه ۱۹۶۷ منجر شد و سرانجام به جنگ اعراب و اسرائيل منتهى شد، قسمتى مربوط به اقدامات ناصر رئيس جمهور مصر در خلال سال هاى ۶۶ و ۶۷ و قسمتى ديگر ناشى از رويه انتقام جويانه دولت اسرائيل به منظور حمله به كشور سوريه بود. در تاريخ ۱۰ مه ۱۹۶۷ گزارش هايى از منابع مختلف در اختيار ناصر گذارده شد مبنى بر اينكه نيروهاى اسرائيلى در مرز سوريه متمركز شده اند. تهديدات رهبران اسرائيل و اخبار مربوط به تمركز نيروهاى اسرائيل در مرز سوريه رئيس جمهور مصر را مطمئن ساخت كه زمان حمله قريب الوقوع اسرائيل به سوريه نزديك شده است. لازم به ذكر است ناصر در ابتدا و پس از به قدرت رسيدن در سال ۱۹۵۲ همواره مسئله فلسطين را از جنبه مشكلات سياسى يك موضوع درجه دوم مى دانست. اما سلسله عواملى از جمله فشار افكار عمومى عرب، انتظار روساى كشورهاى عربى در حمايت ناصر از آنان، كودتاى افسران در يونان و... كه از حوصله اين نوشته خارج است مسئله فلسطين و جنگ با اسرائيل را به صورت يك موضوع مهم در برابر رئيس جمهور مصر قرار داد. جمال عبدالناصر كه طى چند سال اخير پيوسته مورد انتقاد سورى ها، فلسطينى ها و اردنى ها قرار گرفته بود و او را متهم مى كردند در برابر اقدامات تجاوز كارانه اسرائيل ساكت نشسته است اكنون مى خواست ثابت كند تصميم به دفاع از سوريه دارد. روز ۱۵ماه مه چند واحد نظامى به غزه فرستاد و از واحدهاى حافظ صلح سازمان ملل خواست كه از اين مناطق عقب نشينى كنند. اين درخواست با موافقت فورى از سوى «اوتانت» دبيركل سازمان ملل روبه رو شد. ناصر خود را درگير در جنگى مى ديد كه تمايلى به شركت در آن نداشت. بحران پيوسته شدت مى يافت. اوتانت در تاريخ ۲۲ مه ۱۹۶۷ خواستار ملاقات و مذاكره با رئيس جمهور مصر شد و ناصر بى درنگ آمادگى خود را اعلام كرد. ناصر در مذاكرات نرمشى خاص از خود نشان داد و موافقت كرد كه مصر و اسرائيل از دست زدن به هر عملى كه منجر به تشديد بحران شود خوددارى كند. چند روز بعد نيز موافقت نامه اى بين وزير امور خارجه مصر و فرستاده رئيس جمهور آمريكا امضا شد. «چارلز يوست» در تاريخ سوم ژوئن دو روز قبل از آغاز جنگ به واشينگتن پرواز كرد. وى قبل از سفر، به مقامات مصرى اطمينان داد: «تا زمانى كه مذاكرات ادامه دارد اسرائيل مبادرت به حمله نخواهد كرد.» روز چهارم ژوئن هم دولت شوروى به ناصر اطمينان داد كه كوشش لازم را براى جلوگيرى از جنگ به عمل خواهد آورد. گفتنى است يك هفته پيش از شروع جنگ يعنى در تاريخ ۲۸ ماه مه نيز ناصر در مصاحبه با مطبوعات پيشنهاداتى را براى جلوگيرى از جنگ بيان كرده بود. اما اسرائيل تصميم خود را براى شروع جنگ گرفته بود. آنها معتقد بودند عقب انداختن «... جنگ فرصت را براى تجهيز اعراب به سلاح فراهم مى آورد... و بايد با يك جنگ برق آسا و با حداقل تلفات كار را يكسره كنيم...» ۸ البته عوامل ديگرى نظير امضاى قرارداد غير منتظره نظامى اردن و مصر هم رهبران اسرائيل را نگران كرده بود.
• آغاز جنگى برق آسا
در ساعت ۷ صبح روز ۵ ژوئن ۱۹۶۷ ارتش اسرائيل و جنگنده هاى آن كشور به مصر حمله كردند. حملات به حدى سريع و غافلگيركننده بود كه مصريان نتوانستند هيچ نوع اقدامى به عمل آورند. بدين ترتيب اسرائيل آغازگر جنگ شش روزه با حمايت آمريكا در برابر اعراب شد. اسرائيل موفق به شكست ارتش مصر شد. صحراى سينا به تصرف ارتش اسرائيل درآمد. اين پيروزى براى ارتش اسرائيل تنها ۲۸۰ كشته و در حدود ۸۰۰ زخمى در بر داشت، در حالى كه مصرى ها ۱۰ هزار نفر سرباز و درجه دار، ۱۵۰۰ افسر و ۴۰ خلبان مصرى كشته دادند. اين شكست استعفاى ناصر را در پى داشت هرچند با مخالفت مردم مصر مجدداً به قدرت بازگشت. اسرائيل در جبهه هاى اردن و سوريه نيز موفقيت هاى مشابهى را به دست آورد. شوراى امنيت، اقدامات اسرائيل را در تاريخ اول ژانويه محكوم ساخت. اما براى اسرائيل تصرف سرزمين هايى استراتژيك نظير «بلندى هاى جولان»، «صحراى سينا»، «غزه»، «كرانه باخترى رود اردن»، «بيت المقدس شرقى» و... بسيار پرارزش تر از محكوميت در سازمان ملل آن بود. براساس قطعنامه شوراى امنيت اسرائيل ملزم به خروج از سرزمينهاى اشغالى در قبال تضمين امنيت خود شد. اما هنوز به جز بخش هايى محدود، به بهانه عدم تضمين امنيت حاضر به ترك سرزمين هاى اشغالى نشده است.
پى نوشت ها:
۱- سياست انگلستان جلب نظر اعراب به منظور استفاده از نيروى آنها در جنگ با عثمانى ها بود و در اين كار موفق شد. حضور اعراب در جنگ عليه عثمانى عامل مهمى در شكست امپراتورى عثمانى بود.
۲- شريف حسين خواستار به رسميت شناخته شدن منطقه وسيعى از خاورميانه و نزديك به عنوان كشور عربى را به عنوان پيش شرط همكارى اعلام كرد و كميسر عالى انگلستان ضمن موافقت اصولى با اين درخواست، آن را به زمانى مناسب محول گردانيد.
۳- اين قرارداد به وسيله «مارك سيكس» نماينده انگلستان و «ژرژ پيكو» نماينده فرانسه به امضا رسيد. طبق قرارداد «سيكس _ پيكو» سواحل سوريه از ناقوره تا اسكندريه و منطقه موصل در عراق سهم فرانسه و بقيه عراق از شمال بغداد تا خليج فارس و دو بندر «حيفا» و «عكا» سهم بريتانيا شد و مقرر شد، فلسطين به صورت يك منطقه بين المللى درآيد. از كتاب سرگذشت فلسطينى، ص۸۱.
۴- يهوديان در عصر جديد، روپن، ص۳۸۲.
۵- هدف اتحاديه عرب: تحكيم روابط دول عضو و يكنواخت كردن خط مشى آنان به منظور حفظ استقلال و سيادت و تماميت كشورها و رسيدگى به مصالح و شئون مختلف كشورهاى عربى و همكارى در زمينه هاى اقتصادى، فرهنگى، بهداشت و... بود. مقر اين اتحاديه عرب شهر قاهره تعيين شد.
۶- در سال ۱۸۵۶ فرديناند دولسپس (ferdinand de leseps) امتياز حفر كانال سوئز را از خديو مصر اسمعيل گرفت و در سال ۱۸۶۴ حفر كانال سوئز به اتمام رسيده و به وسيله «اوژنى» ملكه فرانسه افتتاح شد. در سال ۱۸۷۵ ديزرائيلى نخست وزير انگلستان سهام خديو مصر را خريد و نفوذ انگلستان را در كانال مصر برقرار نمود.
۷- اسرار حمله به مصر، ص ۲۹.
۸- اعراب و اسرائيل جنگ سوم، صفحه ۹۴.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط حمید |